گمانم آخرینباری که به دانشگاهمان سر زدم سال 82 بود، نه سال پیش. امروز دوباره رفتم مدرکم را بگیرم. منهای اینکه هنوز هم یکمدل دخترهای خاص پلیتکنیک را بعنوان مقصد مدرسه مهندسیشان انتخاب میکنند و اینکه تا وقت ناهار تقریبا هیچکس را نمیبینی و یکهو دوتا عقربه ساعت که روی هم قرار میگیرند دانشگاه پر آدم میشود، همهچیز تغییر کردهبود. در دانشکده ما هنوز دفتر نشریه دانشگاه وجود داشت. سایت کامپیوتر هنوز سر جایش بود اما شدهبود مثل آکواریوم و بخشی از دیوارهایش را مثل آکواریون باغوحشها شیشه گذاشتهبودند. یک اتاق به اسم انجمن علمی اضافه شدهبود و البته یک اتاق هم به اسم بسیج دانشجویی دانشکده. قدیمها بسیج دانشجویی یک کانتینر داشت پشت دانشکده فیزیک و همین. یکی از بچههای دانشکده هم عضوش بود که شبهای امتحان به ما درس میداد و روزهای تجمع و تحصن همراه رفقایش کتکمان میزد. یکجور رابطه ظریف توام با درک متقابل بینمان وجود داشت. یکبار که کبریت نداشتیم(گمانم دانشگاه ما تنها دانشگاه ایران بود که توی خودش سیگارفروشی داشت) از اون دوست درک متقابلمان خواستیم با بخاری برقی همان کانتینر سیگارمان را روشن کنیم منتها گفت ما حق نداریم برویم آنجا و خودش سیگار من را گرفت و برد و با بخاری برقی روشن کرد آورد داد دستمان و این اولین و آخرین شیطنت زندگیش بود شاید. اینها یک رییس هم داشتند که اسمش حاجاحمد بود. از ما بزرگتر بود و در بوسنی هم جنگیدهبود. یک تسبیح هم داشت که شخص خاص مهمی به او هبه کردهبود و من یک هفته دودرهاش کردم و وقتی با خنده و شوخیشوخی تهدید کرد بچهها را میفرستد سراغم ببرندم شهربازی تسبیح را برگرداندم. دو تا دختر هم در همکلاسیهایمان داشتیم که احتمالا تنها دختران خوشگلی بودند که بعد از ده سال در کل پلیتکنیک ظهور کردهبودند و یکی از کارهای من این بود که آمارشان و اینکه چطور میشود دلشان را برد را به بچههای سایر دانشکدهها اطلاع بدهم. یکیشان البته از نظر من اصلا هم خوشگل نبود و خیلی هم خز میزد و آن یکی هم یک دوستپسر داشت که خیلی شبیه چهاردست نیک و نیکو بود و قاعدتا دلبری ازش کار سادهای نبود. بههرحال اینطور دخترها حسابی در یک دانشگاه صنعتی پادشاهی میکنند. مثلا یکی از سادهترین کارهایی که انجام میدهند این است که هیچوقت گزارش کار آزمایشگاه و کارگاه را حاضر نمیکنند. چون همیشه یک پسر خر ندیدبدیدی پیدا میشود که باهاشان همگروه شود و این کارها را برایشان انجام دهد. همه اینها را گفتم تا برسم به آن یکباری که تیرشان به سنگ خورد. آزمایشگاه مکانیک سیالات بود و از شانس بد اینها هیچ پسر خری آن ترم آزمایشگاه برنداشتهبود و همه مطلع بودند نباید با آنها همگروه شوند. من هم با همان دوست درک متقابل همگروه شدم که هم درسش خوب بود و هم درک متقابل داشتیم از هم. طفلک دخترها سرخورده شدهبودند. نه اینکه خدای نکرده قصد داشتهباشم اینطور جلوه بدهم که از پس ماجرا برنمیآمدند، نه! کلا فضای دانشگاه ما اینطوری بود که فراخ بارت میآورد. هیچکس حال کردن نداشت و بیمسوولیتی که خاص دوره دانشجویی است از نظر من، در حد اعلی در آب این دانشگاه وجود دارد، یا حداقل داشت و اینها هم سلاح خوبی داشتند برای ارضای این نیازشان. بههرحال نیم ساعتی از شروع کلاس گذشتهبود که حاجاحمد هم آمد. همانی که من یکهفته تسبیح معنویش را پیچاندهبودم. گروهها سه نفره بودند و طبیعی بود که فقط یک گروه جای خالی داشت. نیمساعت بعد حاجاحمد از نردبانی که آن دو دختر نگهش داشتهبودند بالا رفتهبود و داشت با فشارسنج ور میرفت که همان همدانشکدهای دارای درک متقابل خندید و گفت حاجی دوی خردادی شده! ما هم خندیدیم، خیلی هم خوب بود و خوش گذشت. امروز در بورد بسیج یک پوستر بیسلیقه بود برای شرکت در انتخابات و در بورد انجمن مطلبی بود که سر و تهش میخواست این پرسش را طرح کند که چرا آدمی با تجربه هاشمی موضوعی به این بدیهی که ناآرامیهای سوریه انحرافی است را نمیفهمد؟ اینجا بود که احساس کردم میل زیادی به چای دارم اما هیچکدام از بوفههای دانشگاه دیگر وجود نداشت. کنار یکی از چند دستگاه خودپرداز دانشگاه که برای من مثل وجود یک سفینه فضایی بود، چند تا جوان نشستهبودن روی یک نیمکت. درست و همانطوری که همه آدمها روی نیمکت مینشینند. یعنی همه نیمکتها را تغییر دادهاند به شکل فعلی که دیگر نمیشود آنطور که شایسته یک نیمکت است و رسم همیشگی دانشگاه بود روی آن نشست. قدیمها جای نشستن نیمکت چوبی بود و پشتی آن یک بلوک سیمانی پهن. این بود که همه روی پشتی مینشستند و پایشان را میگذاشتند روی قسمت چوبی صندلی. اینطور میشد که ما هر غریبهای را از خودمان تمیز میدادیم. آدمی که بهجای پشتی روی بخش چوبی مینشست حتما یک غریبه بود. غریبهای که وقتی بلند میشد، پشت شلوارش خاکی شدهبود، خاکی که کف کفشهای ما روی صندلی باقی میگذاشت. اما صندلیها حالا اینطور نیست. شاید به این دلیل که دیگر کسی احساس نیاز به این نمیکند که طوری بنشیند تا قدش از شمشادهای دانشکده بالاتر برود و بتواند از پشت آنها دخترها را که رد میشدند، دید بزند. بههرحال این پسرها هم در جهان جدید نشستن خیلی مرتب و غریبهوار روی نیمکت تمامفلزی جا خوش کردهبودند و من پرسیدم آقا بوفه کجاس؟ و یکیشان گفت ناهار میخوای بخوری و من گفتم نه چایی میخوام و اون یک دکه رو نشانم داد که باید چای را از آن میخریدم. پرسیدم یعنی دیگه این دانشگاه بوفه نداره؟ پرسید شما اینجا درس میخوندی؟ گفتم آره. گفت کی دانشجوی اینجا بودی که بوفه داشته. خواستم جلوی این جوانها خیلی سرزنده بهنظر برسم و بامزه باشم. این بود که گفتم زمانِ Netscape. اول خندیدند و بعد سه نفری به هم نگاه کردند و بعد دوباره رو کردند بهمن. کمی اخم آمیخته به تعجب توی صورتشان دیده میشد و وسطی پرسید: نتاسکیپ چی هست؟!
پ.ن: شاید وسطی اسمش ممده بود، شاید!
![]()
این از آن عکسها بود که زیاد در فیسبوک به اشتراک گذاشتهمیشد و معمولا همراه آن نوشته میشدافتخار همه ما ایرانیان اصغر فرهادی گفت ما ملتی هستیم که به تمام فرهنگها و ملتها احترام میگذاریم.
![]()
این عکس هم از آنهاست که این روزها زیاد در فیسبوک میبینیم. زیر آن نوشتهشده هرکس از عربها بدش میآید لایک کنه. شاخ شدن برای ما جزیره میخوان.
اما بعد... فردای آن مراسم جوایز آکادمی معروف، دکتر در صفحه فیسبوکش نوشت اگر یکنفر جایی بگوید نزنید ما رو، نزنید ما رو، ما دوتا گیلاسیم ما باید خوشحال باشیم؟ و بعد اضافه کرد آیا واقعا ما ملتی هستیم که به تمام فرهنگها و ملتها احترام میگذاریم؟ در آن زمان هرچه در نظرات مربوط به آن مطلب خواندم، حمله و بد و بیراه بود به دکتر. موضوع این بود که کسی به اصل حرف دکتر اهمیت نداد و همه اعتراضش به ذوقزدگی ملی ما نسبت به این جملات را بهحساب حملهاش به فرهادی گذاشتند و حسابی او را مالاندند و دکتر هم کلا بیخیال تبیین موضعش شد اما یادم میآید که همان روز تلفنی با تاکید و با بغض و دلشکستگی از من پرسید آیا واقعا ما به تمام فرهنگها و ملتها احترام میگذاریم؟ و بعد... زمان زیادی نگذشته از فراخوان مجله تایم برای انتخاب شخصیت تاثیرگذار سال و موج کارزارهایی که راه افتاد برای رای دادن دوباره و دوباره که عکس اصغر فرهادی را روی جلد مجله تایم نصب! کنیم. اینکه آدم از موفقیت یک ایرانی حال کند و ذوقزده شود یک بحث است و این که ما دستهجمعی و بهصورت کاملا ملی و هماهنگ دنبال مصادره شخصی موفقیتهای فردی هموطنانمانیم یک بحث دیگر است. هر هفته کلی از این ایمیلها برای من میآید. افتخاری دیگر برای ما ایرانیان. آیا میدانستید طراح سری فلان و بهمان بی.ام.و یک ایرانی است؟ با گلاره گلمحمدی که برای ما غرور آفرینی کرد و پانزده پیاچدی گرفت و استاد دانشگاه استنفورد است آشنا شوید. مدام این عبارات غرور و افتخار برای ایران و ایرانیها ( و جدیدا واژه دلبههمزن ایرونی) را برای هم تکرار میکنیم و من مدام از خودم سوال میکنم مثلا ژاپنیها اگر جای ما بودند الان باید چه کار میکردند؟ یا شاید هم میکنند و من خبر ندارم اما بهشان نمیآید اهل اینطور کارها باشند، چون احتمالا اندازه ما تحقیر نشدهاند. شدهاند البته ولی بزرگوارتر از آن بودهاند که مثل ما خودشان را دچار مالیخولیا بکنند و بهجای کار کردن ذرهبین بگذارند ببینند کجای دنیا یکنفر یک کاری میکند، در بوق و کرنا بکنندش. اصلا بهفرض ما میتوانستیم آقای فرهادی را بفرستیم روی جلد مجله تایم. آیا واقعا آقای فرهادی تاثیرگذارترین شخصیت سال بود؟ یعنی مثلا از آن سان سوچی مهمتر؟! کلا همهچیزمان را پشت یک هاله مالیخولیایی مخفی کردهایم و به قلابیترین شکل ممکن واژههای مجرد را به داشتههای حقیرمان هدیه میکنیم و با این نشئه حال میکنیم و بیشتر و بیشتر توی فراموشی غرق میشویم. اگر ما همان آدمهایی هستیم که به تمام فرهنگها احترام میگذاریم پس این عکس کوفتی دوم چیست؟ منازعه سر سه جزیره واقعا باید به اینجا ختم بشود؟! باید به این ختم شود که رجز سردار شکستخورده را تکرار کنیم که ز شیر شتر خوردن و سوسمار...؟ همان اعراب که شیر شتر و سوسمار میخوردند تومار یکی از بزرگترین و قدیمیتریم امپراتوریهای تاریخ را به هم پیچیدند و شاهنشاهش را تا دورترین نقاط سرزمین خودش راندند تا نهایتا آنطور که میگویند، یکی از همین ایرانیها در آسیابش کلکش را بکند و بعد همین ایرانیها در مقابل این اعراب کاری با فرهنگ آبا و اجدادیشان (ایرانیشان) کردند که امروز فردوسی بشود قهرمان ملی ما، آن هم نه به دلیل داستانگویی حیرتانگیزش یا شعر استوارش، بلکه بهخاطر اینکه عجم نشئه از مالیخولیا را بدان پارسی زنده کردهاست و حالا بعد از هزار و چهارصد سال هیچکس فکر نمیکند دوباره چرا همین عرب خیال کرده در این منازعه پیروز خواهد شد که پا پیش گذاشته و باز ما در رویای برتری آریایی خودمان داریم سوسمارهای اینها را میشماریم و میکوبیم توی سرشان. راستی اگر این تئوری که گویا زیادی هم قدرتمند است درست از آب دربیاید و ما آریایی نباشیم و نژادمان یکطوری هم با سامیها و عربها یکسان باشد باید چه خاکی تو سرمان بکنیم؟ باید علف را بگذاریم کنار و برویم سراغ شیشه و اسید و این چیزها که دیگر مخدر معمولی نشئهمان نمیکند. کلا خیال نمیکنم چیزی مزخرفتر از شونیسم و غرور ایرانی وجود داشتهباشد و بلایی بدتر از آن باشد که گریبان ما را بگیرد. همه مهاجرت میکنند چون اینجا درک نمیشوند و این کشور!این آدما! این عنا! این فلانا! این بهمانا! لیاقت اینها را ندارند!چون ما حالش را نداریم خودمان را جمع و جور کنیم و وضع را بهنفع خودمان تغییر بدهیم. همین عربها برای شاخ شدنشان و جزیره خواستنشان هزار تا دلیل دارند. همینها هستند که یکییکی عین دومینو دارند این دیکتاتورهای چند ده سالهشان را با سر میاندازند زمین و همینها هستند که روزی صد تا کشته دادند تا در کشورشان تغییر ایجاد کنند. بعد ما، مایی که بزرگترین فعالیتمان برای تغییر، رفت و آمد میان منزلمان و سفارت استرالیا و حداکثر دفتر وکیل کلاهبردار مهاجرت است به اینها میگوییم شاخ، عکس سوسمارشان را میگذاریم، شعر بلغور میکنیم و چیزهای بیخودی را میشمریم که فقط خودمان فکر میکنیم خیلی مهمند. واقعا از ما بهدردنخورتر و از غرور مزخرف ایرانی ما چیزی مضحکتر وجود دارد؟ دیگر کسی در این دنیا نمانده که تحقیرمان کند و افتادهایم به جان افغانها. چرا؟ چون هرکسی رسیده لگدی به پیکر اینها زده و حالا نحیفتر از اینند که بتوانند پاسخمان را بدهند وگرنه عمرا جرات حرف زدن به همینها را هم نداشتیم. یادمان رفته همینها با یک فوج کوچک وقتی نصف جهان ما را که چند میلیون نفر جمعیت داشت، که بزرگترین میدان جهان را داشت، که چه و چه بود و فلان و بهمان بود، محاصره کردند ما صوفی اعظممان، شاه سلطان حسینمان را سوار خر کردیم و فرستادیم بیرون شهر! اینها را یادمان رفته که حالا گندهگنده فحش اینها را میدهیم که از همهجا راندهشدهاند و به ما پناه آوردهاند و بعد میرویم در بیبیسی فارسی رای میدهیم به کورش که بشود تاثیرگذارترین شخصیت تاریخ ایران و منشور حقوقش را بلغور میکنیم. من الان اینقدر عصبانیم که بهراحتی میتوانم بگویم با تمام عشق و علاقهای که به این سرزمین مادری دارم و جانم برایش در میورد، واقعا متاسفم از اینکه جزیی از این ملت بهدردنخورم. حالم خوش نیست... خوش نیست و خیلی هم بد است.
آنا... آنای عزیز!هنوز هم میخواهی از این زمانه بنویسیم؟
سالها از آن روز گذشته و بخشهایی از این نوشته آمیخته به تخیل من شده. بخشهایی از آن را درست بهخاطر نمیآورم و مجبورم برای چسباندن تکههای روشنش، قسمتهای مبهم ماجرا را با ذهن خودم بسازم. من تا سال دوم دبستان را در مدرسهای در خیابان پاتریس لومومبا درس خواندم بهنام تقوی. مدرسه بدی نبود. هر دو معلم اول و دوم دبستانم دو تا خانم سن و سالدار تپلی بودند که هردو سالهای آخر خدمتشان را میگذراندند. برادرم میرفت مهدکودکی نزدیک محل کار پدرم که بچه همه همکارانش آنجا بودند. عین کارمندها صبح با سرویس پدرم میرفت و با همان سرویس هم برمیگشت و مشکل اصلی پدر و مادرم آن چند ساعتی بود که من مدرسه نداشتم و باید میرفتم خانه خاله مادرم که همان نزدیکی بود. مادرم مشکل را با پیدا کردن یک دبستان که تا ساعت سه بعد ازظهر کلاس داشت حل کرد. یکی از مدارس شاهد که آن زمان بخشی از مدرسه نظام مافی در اتوبان جلال آل احمد را به خودش اختصاص دادهبود. ارمغان آن مدرسه برای من یکی دو دوست شد و معلمی که به من گفت نمایشنامهنویس مستعدی هستم و بخش مهمی از ناجورترین خاطرههای زندگیم. اولینباری که دیدم مغز یک نفر متلاشی شد همانجا بود. درست روبروی مدرسه. اولینباری که فهمیدم بچهبازی یعنی چی در کنار معلم قرآن یکی از سالهای آن مدرسه بود که اسمش را هم بهخاطر نمیآورم. ناهار مزخرف مدرسهمان را هم فراموش نمیکنم اما سختترین قسمت مدرسه همکلاسی بودن با بچههایی بود که پدر نداشتند. بخش زیادی از مدرسه شامل این همکلاسیها بود. خیلیهایشان مادرهای درست و حسابیای داشتند و از پس این مساله برآمدهبودند و بعضیها هم شانس بقیه را نداشتند اما از هر کدام از دو دسته که بودند مشکل معاشرت با آنها برای من باقی بود. جنگ هنوز تمام نشدهبود و این بچهها برای من وضعیتی دوگانه ایجاد میکردند. در جهان کودکی من اینها اسطورههای دستنیافتنی بودند که پدرانشان در مقابل پدر من که فقط یک کارمند بود، مهمترین آدمهای این سرزمین بودند و در جهان واقعیای که مادر و پدر من ترسیم میکردند، اینها بچههای بیپدری بودند که من باید در مقابلشان از حرفزدنم، از رفتارم مراقبت میکردم. احتیاط میکردم زیاد از پدرم حرف نزنم، در ماجراهایی که تعریف میکنم نقشهای پدرم را به مادرم اختصاص بدهم و اینطور چیزها. حتی در جلسات مدرسه هم پدرم کمتر میآمد و مادر حضور بیشتری داشت. در جامعهای که در ذاتش همیشه مقداری از ریا وجود داشت، شور کردن این آش ظاهرسازی احتمالا بدترین کاری بود که مادر و پدر من میتوانستند بکنند اما خب! کردند دیگر و حالا هم که گذشته و دو سه تا از آن بچهها هنوز دوستان من هستند اما روشنترین تصویری که از آن مدرسه در ذهنم مانده، همان که باید بخشهایی از آن را خودم بسازم، نزدیکترین دوست آن زمان من بود که سه سال بغلدستی هم بودیم و ترجیح میدهم اینجا اسم احمد را برایش انتخاب کنم. دوست من از خانواده شهدا محسوب میشد اما برادرزاده شهید بود. عمویش یک افسر تانک بود که در اوایل جنگ شهید شدهبود. احمد یک خواهر کوچکتر هم داشت که الان نه اسمش یادم میآید نه تصویر درستی از چهرهاش در ذهنم مانده که بخواهم برایش نام مستعار انتخاب کنم. احمد بچه ریزهمیزه و چست و چالاکی بود که نیشگونهای مهیبی هم میگرفت. بچه باحال و مهربانی بود که هروقت میخواستیم تقلب کنیم حتی موهایش هم سرخ میشد. گمانم پنجم دبستان بودیم که مدرسه منتقل شد به ساختمان نوسازی در شهرک ژاندارمری. دهه فجری بود و ما ریسههایمان را چسبانده، روزنامهدیواریمان را درست کرده سرودهایمان را حفظ و آماده مسابقات طنابکشی بودیم که دیدیم در میانه راهروی بزرگ مدرسه تابلوهای عکسی را گذاشتهاند از پدران شهید همکلاسیهایمان. هر تابلو روی یک میز کوچک بود و کنارش گلی و وسیلهای شخصی از آن آدمها. زیر هر تابلو نوشتهشدهبود شهید محمد محدی پدر مسعود محمدی یا برادر مسعود محمدی یا هر نسبتی که داشت. تا رسیدیم به عکس مرد جوانی که در لباس رسمی افسری نیروی زمینی واقعا برازنده و خوشتیپ بود. این را اغراق نمیکنم، عکس هنوز با تمام جزییاتش در ذهنم است و آن افسر واقعا مرد خوشتیپی بود. بهخصوص تنها شهیدی بود که عکسش کراوات داشت و این نکته جدا متمایزش میکرد. احمد از دور گفت این عموی من است و وقتی به عکس رسیدیم نوشته زیر عکس برق از سرمان پراند. البته از احمد بیشتر. نوشتهشدهبود شهید مصطفی رحمانی، پدر احمد رحمانی دانشآموز کلاس پنجم [نبوت] احمد مدتی را با دهان باز نگاه کرد و بعد گفت اشتباه شده و این عمویش است، نه پدرش و بعد آقای ظرافتی نامی که معلم پرورشیمان بود(آن بچهبازه نه) نزدیک شد و در پاسخ احمد که اشتباهی رخ داده، دستی کشید به سر احمد و گفت نه! این پدرت است. احمد قاطی کرد و به من نگاه کرد. گفت تو که پدر من را دیدهای، پدر من در خانه است و تو که میدانی آن که شهید شده عموی من است. من هم به آن آقای ظرافتی که معلم پرورشیمان بود اما نه آن معلم بچهباز نگاه کردم و با حالتی که غرق استفهام بود سرم را به نشانه تایید حرفهای احمد تکان دادم. آقای ظرافتی دست احمد را گرفت و برد که قدم بزنند، احمد دستش را کشید و از دست ظرافتی فرار کرد و زنگ بعد و زنگ بعدش را و کلا آن روز را سر کلاس نیامد. در کلاسمان دو سه نفر دیگر هم بودند که مادرانشان و عموهایشان ازدواج کردهبودند و تقریبا همهمان فهمیدهبودیم ماجرا از چه قرار است. به خانه که رفتم مادرم گفت قضیه را میدانسته و میدانسته مادر احمد دچار بحران شده که این قضیه را چطور با او درمیان بگذارد. مادر و عموی احمد آدمهای باشعور تحصیلکردهای بودند و اصلا سردرنمیآورد این روش خشن ایده کدام نابغهای بود اما هرچهبود احمد آن روز فهمید آن افسر خوشتیپ تانک که قرار بود عمویش باشد، پدرش بود و آن مردی که پدر خواهر کوچکترش بود، عمویش. صبح فردا احمد آمد مدرسه و همین چیزها را برایم گفت. در کنارش داستانی طولانی تعریف کرد از نحوه شهادت پدرش. اینکه پدرش که افسر زرهی و فرمانده چند تانک بوده چطور در عملی قهرمانانه شهید شده. داستانی که تعریف کرد زیادی حماسی بود و تخیل بالایی داشت. از آن داستانها بود که همه قهرمانهایش مردهبودند و معلوم نبود چه کسی آن را تعریف کرده اما در آن روز پر از شوک و ناراحتی برای احمد این داستان مرهمی بود. احمد با ذوق و شوق برای همه آن داستان را تعریف میکرد و یادم هست وقتی در مقابل گروه سوم مخاطبانش بود، من هم یکچیزهایی از مغز خودم به آن اضافه کردم. تا سالها این داستان برای من واقعیت مطلق بود و نیمه سیاهش را درک نکردهبودم. یکی از دوستانم که اصلا این وبلاگ را نمیخواند اصرار زیادی داشت که از زمانهمان در وبلاگهایمان بنویسیم، برای اینکه فراموش نشوند. من هرچه میخواهم به زمانه خودم فکر کنم، یاد احمد میافتم. یاد آن روز. یاد داستان اغراقشدهای که بهخوردش رفتهبود و به خورد من و بقیه رفت. یاد پر و بالی که خودم به آن داستان دادم و چیزهایی که به آن افزودم. همین.
اواخر دوران خدمت مادر بود که همکار جوان دبیر آمار مدرسه وضع حمل کرد و رفت مرخصی مادرانه. از آنجایی که مادر همیشه منتظر بهدوش کشیدن بدون مزد و منت رنجهای بشری است، بلافاصله داوطلب شد جای خالی همکار تازهمادرش را پر کند. مادر چنین آدمی بوده و هست. عاشق فداکاریهایی است که تهش کسی قدرش را نداند. اینطوری احساس میکند فداکاریش بزرگتر است اما آنبار حرکت انسانی سادیستیش گریبان من را گرفت. چیزی که مادر ازش خبر نداشت، اضافه شدن بخشی به کتاب آمار دبیرستان بود که یک نرمافزار آماری را به بچهها آموزش میداد و شاگردان برای اثبات تسلطشان بر این نرمافزار به وزارت آموزش و پرورش در پایان سال باید یک پروژه با این نرمافزار انجام میداند. مادر فقط بلد بود کامپیوتر را قفل کند تا ما زیاد با آن بازی نکنیم. آنزمان کامپیوترها روی کیسشان یک قفل داشتند که با کلید باز و بسته میشد. چیزی که مادر نمیدانست این بود که ما همیشه با یک کلیپس کاغذ آن قفل را باز میکردیم و البته بعد از کنکور من و برادرم دیگر آن قفل هم کارکردش را از دست دادهبود و همین تنها مهارت مادر بههیچ دردی نمیخورد. این بود که مادر شروع کرد کامپیوتر یاد گرفتن. مقدمات را از من یاد گرفت و بلافاصله رفت سر کلاس. همزمان یک کلاس ویندوز ثبتنام کرد و یک کلاس همان نرمافزار آماری که اگر اشتباه نکنم مینیتب بود نامش. اوائل هر چیزی که در کلاس یاد میگرفت را روی کامپیوتر امتحان میکرد. تصورش را بکنید یک روز از دانشگاه برمیگردید خانه، ویسیدی این گروه خشن را از شامپوفروشی چهارراه ولیعصر(که شامپوهای مغازهاش پوششی بر حرفه عظیم و شریف فیلمفروشیش بود) خریدهاید و در طول راه کلی رویاپردازی کردهاید که دیدن این فیلم قرار است چه حالی بدهد اما وقتی دکمه کامپیوتر را میزنید، بعد از روشن نشدن آن با یک پیغام بیسابقه روبرو میشوید که تابهحال آن را ندیدهاید(بعد از آن هم دیگر با آن پیغام مواجه نشدهام) و بعد از چند بار ریاستارت کردن کامپیوتر با سرسختی همان پیغام قبلی را به شما ارائه میدهد و شما میفهمید دیگر یکجای کار میلنگد. خیره و مایوس از آرزوهای فروخورده و در حسرت ارگاسمی که قرار بوده از نزدیکی با سامپکینپا بهشما دست بدهد، مادر از راه میرسد و میگوید میخواسته دستور Format را که آن روز در کلاس یاد گرفته امتحان کند و بعد نفهمیده چرا دیگر کامپیوتر روشن نمیشود. بعدش من خیلی داد زدم و مادر را توبیخ کردم که حالا کامپیوتر یاد گرفتنش دیگر چیست و میخواهد کامپیوتر یاد بگیرد که چه و اصلا حالم از این فداکاریهای بیربطش بههم میخورد و بیست و پنج مثال زدم از گذشته که به آدمهایی که بعد به او توهین کردهاند چه لطفهایی کرده و چه و چه. مادر رفت داخل اتاقشان. من هم بعد از کمی فحش دادن زیرلبی مشغول کامپیوتر. کلی ور رفتم تا کامپیوتر را آماده نمایش فیلم کردم. شاید بهنظرتان برسد دارم اغراق میکنم ولی آنوقتها هم دو هزارتومان خیلی پول بود، هم سه نفر آدم کلی بودند و هم ویندوز نصب کردن بهسادگی حالا نبود. برای اثبات حرفم کافی است یادآوری کنم قیمت یک عدد همبرگر در شعبه اول ساندویچفروشی بوف چهارصد و پنجاه تومان بود و این ساندویچ با اضافه شدن یک لایه پنیر به آن، فقط شاهد پنجاه تومان افزایش قیمت میشد. بههرحال با ذوق خاصی ویسیدی را داخل کردیم و ویسیدی در دقیقه سه فیلم گیر کرد و من تا ده سال بعد این گروه خشن را ندیدم! چند بار از روش ایجکت و دوباره داخل کردن استفاده کردم و ویسیدی را با انواع شوینده شستم و نتیجه نگرفتم. در حالی که خودم کم و بیش احساس میکردن آه مادرم من را گرفته، سرخورده رفتم داخل اتاق و یک کتاب خواندم بلکه خوابم ببرد. مادر از خواب بلند شدهبود آب بخورد که چراغ روشن اتاق را دیدهبود و آمد سراغم و یک حکایت برایم خواند. همان که آخرش مادر به پسرش میگوید مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی. دلم گرفت و این شد که من یک پروژه مهم برای خودم تعریف کردم که آن هم کمک به مادرم بود برای یادگیری کامپیوتر. زمان تنگ بود و خیلی فشرده کار میکردیم تا جایی که مادر برای پروژه پایاندوره نرمافزارش مصمم شد خودش هم یک پروژه مثل شاگردانش انجام بدهد و این شد که من و مادر یکسری فرم نظرخواهی گرفتیم دستمان و راه افتادیم در چهارگوشه شهر برای بررسی آماری مشکلاتی که بر سر راه مردم! در باز کردن درِ قوطی روغننباتی موجود است. پروژهای که بعدا یک سری مزایا برای مادرم در پی داشت که جای طرحش اینجا نیست و آخرش هم باعث شد من تایپ کردن یاد بگیرم و بشوم یک نویسنده تکنوکرات اما دستاوردی که این دوره فشرده برای مادر داشت این اعتماد بهنفس بود که برای یادگیری هیچوقت دیر نیست. دچار جنون یادگیری شد و طبیعی است در بیشتر اینها یک دستیار پیدا کردهبود که هنوز تحت تاثیر حکایت عبرتآموز مگر خردی فراموش کردی بود. از شنا و رانندگی شروع کرد و بعد رفت که تمام مرزهای آیتی را در نوردد. اول ورد، بعد فوتوشاپ، بعد فلش و کمتاسیا و ادوب پریمایر و هرجور نرمافزاری که آگهیش را روی در و دیوار ساختمانهای مشرف به میدان انقلاب میدید را میرفت یاد میگرفت. کمکم دوباره کلاهمان رفت توی هم و خودش روی پای خودش ایستاد. جنون کامپیوترش که فروکش کرد رفت آرزوی دوران جوانیش که قالیبافی بود را عملی کرد و حالا هنوز هم هر شب دو ساعتی قالی میبافد و بعد رو کرد به شیرینیپزی و آخر سر زبان انگلیسی. در کلاس زبان با خانمی همسن و سال خودش آشنا شد و آن خانم خانم دیگری را به او معرفی کرد که با نمایش سریال دوستان یا همان فرندز خودمان آموزش میداد و این شد عظیمترین نقطه عطف زندگی مادرم. اوائل ازم سوال میکرد اینا چرا اینطورین؟ چرا این با اونه، بعد بههم میزنه، بعد میره با دوست اون، بعد با اون بههم میزنه، بعد با یکی دیگه دوست میشه و چهارتایی با هم خوشحال میرن سینما؟! یهکم گیر میداد به دختره سبک و مردکه الدنگ و اینها اما کمکم شروع کرد ارتباط برقرار کردن. چندباری موقع غذا گفت Joey doesn't share food یا از این جور چیزها و حالا وقتی شنید نوه "چیز خانم" که خودش خانم جلسهایست رفته با دوستپسرش در خودِ خودِ تهران همخانه شده و دنگش از اجاره خانه را هم پدرش میدهد که پسر همان چیز خانم است با جمله حیرتانگیز و تاریخی خب هرکی یهجوره احساسش در مورد این خبر تکاندهنده را بروز داد. خیلی سطحینگری و خامدستانه است که آدم خیال کند مادر بعد از این همه سال با دیدن فرندز شده مثل اهالی روستای صمد اینا و تغییر کرده. چیزی فراتر از اینهاست که او را تغییر داده. چیزهای زیادی که من اینجا ننوشتم و هم طولانی است و هم بیمزه. در حقیقت جنون یادگیریش در دورانی که ابزار فراگیری فراوان است و عرصهاش فراخ به آدمها کمک میکند که تغییر کنند. گمانم این است همهمان کمکم باید شروع کنیم چیز یاد گرفتن. همان کاری که حیدرخان در اولین کنگره اشتراکگراها!!!ی ایران پیشنهاد داد و رمانتیکها ردش کردند و افتادند پشت سلیمان میرزا تا بعد از صد سال همه برگردیم سر جای اولمان و هنوز هم مشکلمان بیسوادیمان باشد.
هنوز از شوک ترک سیگار بیرون نیامدهام. راستش قبلا هم ترک کردهبودم ولی جدی نبودم. قدیمها، ندا که باردار بود و خودش را تبدیل به یک آدم مثبت کردهبود من هم برای اینکه نشان دهم یک همسر نمونهام- که اگر آشپزی بلد نیستم حداقل کمی معنی واژه فداکاری سرم میشود- سیگار را ترک کردهبودم؛ مثلا البته. درکل مصرف را رساندهبودم به روزی یکی دو نخ و بعضی روزها هم نمیکشیدم و همینطوری ادامه دادم تا ندا وضع حمل کرد و دوباره به میادین برگشت و من هم چپق را مجددا با تمام قوا چاق کردم اما اینبار جدیجدی دو هفته شده که سیگار نمیکشم. یکدفعهای. جدا یکدفعهای. چون یک تحول مدل کتابهای آنتونی رابینز بر من حادث شد. داشتم کنار باربیکیو همزمان سیگار میکشیدم و زغال را باد میزدم. سیگار افتاد زمین. خم شدم برش دارم اما زورم نمیرسید، چون چاق هم هستم و بعد روی زمین نشستم که سیگار را بردارم. برداشتم اما بلند شدن سخت بود برایم چون چاقم و مجبور شدم دستم را بگذارم لبه باربیکیو تا بتوانم بلند شوم. دستم کمکی سوخت، نه اینقدر که بخواهد باعث تحولم بشود. در همان لحظات برخاستن این تحول داشت در من شکل میگرفت. با خودم فکر کردم باید امسال دو کار مهم انجام بدهم( آخر دو هفتهپیش وسطهای تعطیلات عید بود و نزدیک روز تولدم) سیگار را ترک کنم و ورزش را شر وع کنم و همین کار را هم کردم. ورزش کردنم هم حکایتی است البته. میروی باشگاه وسط این همه ببر و پلنگ که نعره میزنند و وزنههای دویست کیلویی را بالا میبرند جلوی آینه با وزنههای ایروبیکی که صبح توسط تعدادی از خانمهای محلهمان استفاده شدهاند بالا و پایین میپری. برای من که مهم نیست ولی شدهام مایه تفریح این ببر و پلنگ ها! اما من به این حرکت در ذهن خودم قهرمانانه ادامه میدهم. راستش من یادم نمیآید هیچ کاری را تا آخرش انجام دادهباشم. تمام داستانهایی که تمام کردهام را به ضرب و زور و با تفمالی به سرانجام رساندهام. اصولا آدم فینال نیستم. یکبار هم در دوران مدرسه با تیم مدرسهمان تا فینال آموزشگاههای تهران رفتیم ولی آنجا هم باختیم و دوم شدیم و من هنوز آن مدال نقره را دارم. نقره که نیست البته، نقرهای رنگ است و دروغ هم نگویم ندارمش، در سالن خانه والدینم است؛ در ویترین افتخاراتی که مادرم از موفقیتهای من و اخوی درست کرده. مال من را البته یکطوری گذاشته که وقتی مهمان میآید بشود مخفیش کرد. چون موفقیتهای برادرم همه علمی و ورزشیند و مال من از یکجایی بهبعد در عرصه هنر است و خب هم مایه سرافکندگی محسوب میشود و هم تعدادشان اندک. اندک بودنشان از این بابت است که من تا کنار یک آدم جدی نیفتم نمیتوانم کارم را تمام کنم. یعنی تنهایی هیچ کاری را تمام نمیکنم. نمیدانم چرا؟ مال تنبلی نیست چون من آدم تنبلی نیستم؛ حتی آشپزی هم که بلد نبودم را دارم یاد میگیرم، بابت تداوم هم نیست چون من بیست سال است که در خیلی چیزها تداوم دارم، بلکه هم بهخاطر بیحوصله بودنم باشد. من زود حوصلهام سر میرود و آدم آرمانگرای مزخرفی هم هستم. برعکس بقیه نویسندهها وقتی چرت و پرت مینویسم خودم میفهمم اما باز برعکس بیشترشان وقتی چرت و پرت مینویسم مایوس میشوم و امیدم را برای ادامه از دست میدهم، خیال میکنم بیاستعدادترین آدم دنیام و این قصه ایراد بنیادی و ارگانیک دارد و درستشدنی نیست. این است که اگر پولش را گرفتهباشم، هرطور شده با نکبت و ادبار به سرانجام میرسانمش و اگر هم همینطوری نوشتهباشمش میگذارمش در فولدر آرشیوِ. تنها دلیلی که رفتم دانشگاه این بود که میترسیدم با مدرک دیپلم بروم پادگان و بهمحض اینکه قانون فروش سربازی را گذاشتند میخواستم درس خواندن را ول کنم. سابقه طولانیای هم در رها کردن و مایوس شدن از مبارزات دوران دانشجویی دارم و خلاصه مجموعه قابل اعتنا و ناامیدکنندهای از کارهای نیمهتمامم. تابلویی از یاسها و آرزوهایی که برآورده نشدهاند و آدمهایی که از دست رفتهاند یا بهدست نیامدهاند. این است که من تصمیم جدی دارم این دو تا کار را تا آخرش بروم. من میخواهم تغییر کنم. میدانم احتمالا به سرانجام رساندن این دو تا کار من را تبدیل به یک آدم موفق نمیکند تا بعنوان مرجع نامم در کتابهای آنتونی رابینز یا هر کتاب مبتذل احمقانه دیگری درباره موفقیت ثبت بشود اما حداقل در میانه راه زندگی کمی به خودم امیدوارم میکند. اینها را هم مینویسم چون هنوز در شوک مصرف نکردن سیگارم. راندمان کارم بسیار پایین آمده و عین بنز میخورم و میدانم کمکم اینها شروع میکنند برایم شکلک درآوردن تا کمکم بشوند بهانه برای بازگشت مجدد به میادین. اینها را همینطوری مینویسم تا خودم را کمی تخلیه کردهباشم و برای مدتی این بهانهها را بفرستم پشت گنجه. بههرحال آدم به امید زندهاست. همه این کارها را میکنم تا فراموش کنم هربار که میروم فروشگاه متوجه میشوم قدرت خریدم نصف شده، فراموش کنم یک بچه کوچک دارم و لگنهای امریکایی آمدهاند خلیج فارس لنگر انداختهاند! که بتوانم بیخودی به خودم بگویم لابد امریکاییها خواص درمانی در آب خلیج فارس پیدا کردهاند و این لگنها را فرستادهاند اینجا پر کنند و آب را ببرند آنجا بفروشند لیتری 3 دلار. اینطوری امید دارم که وقتی از پس سیگار و شکمم بربیایم لابد حریف نصفه بودنم هم میشوم و اینطوری احتمالا بعدا کارهای بزرگتری هم خواهم کرد. با هرچیزی که شده باید چراغ امید را روشن نگه داشت بهنظرم. بدترین چیز برای مردم یک سرزمین از بین بردن امیدشان است. حتی اگر امید به تحولی در آخرالزمان. بهخاطر همین فکر میکنم باید شروع کنم کارهای کوچکی که از پسشان برمیآییم را با جدیت انجام بدهیم. از همان حرفهای شعاری که مشاوران تحصیلی میگفتند دیگر: قدمهای کوچک طراحی کنیم تا به کارهای بزرگ برسیم.
1- تقریبا دو هفته شده که از خانه بیرون نیامدهام. اصلا نمیدانم قیافه شهر چطوری است و عجیب است که هیچ علاقهای هم ندارم. سابق، اینوقتهای سال که میشد همیشه حواسم بود ساعت شلوغی به خانه بیایم، از وسط بازار تجریش رد بشوم و همان موضوع کلیشهای بوی عید را تجربه کنم اما در دو هفته پیش دو سه باری که برای کاری هم مجبور شدهام بیرون بروم، بهمحض اینکه به ترافیک مهیب حوالی کاخ نیاوران رسیدهام، گرد کردهام و برگشتهام خانه و زیر لب هم گفتهام گور بابای کار. بماند برای بعد از عید. خیال میکنم خیلی سرم شلوغ است و کار دارم و این ترافیک باعث میشود روزم نابود شود و به کارم نرسم. سرم شلوغ است ولی کار بهخصوصی نمیکنم. حداکثر دستاوردم در روز میشود دو صفحه که معمولا یک صفحهاش را فردا خط میزنم، در حالی که روزی ده یازده ساعت پای کامپیوترم. گاهی وقتها از بیرون به خودم نگاه میکنم و تصور میکنم کمکم تبدیل میشوم به یکی از اجزای خانه. یک آدم که همینطور پشت این کامپیوتر است و تبدیل میشود به یک "چیز" که روی صندلی است و بعد بقیه فراموش میکنند که من اینجا هستم. یعنی میدانند هستم اما فقط هستم؛ مثل ملکیادس صد سال تنهایی. هرچند ملکیادس مشغول نوشتن یکسری نوشتههای رمزگونه بود و احتمالا خودش این حس من را نداشت اما بقیه او را بعنوان یک چیز، دقیقا یک چیز که در اتاق لگنها و کنار آنها قرار دارد نگاه میکردند. این با آن شرح حال مرسوم افسردگی که معمولا همه ازش حرف میزنند فرق میکنند. احساس میکنم به یک مرحله اشراق رسیدهام که کمکم کرده بیخیال بشوم. موفق شدهام به مغزم یاد بدهم دیگر فکر نکند و احساس میکنم همینطوری ادامه بدهم به رستگاری میرسم. بهنظرم این روزها بهترین فکری که یک همشهری ما میتواند داشتهباشد این است که اصلا فکر نکند. با این بیعملی تمامعیاری که ما دچارشیم فکر کردن واقعا مرض خطرناکی است که همهمان را میاندازد در سراشیبی افسردگی و این بدتر از هرچیزی است گمانم.
2- دیشب مستندی از شبکه من و تو دیدم که شرح عبور نیروهای متفقین از راین بود. تعریف مصیبتی عظمی با جزییات دردآورش از طرف کهنهسربازها. این وسط یکی از این کهنهسربازها که در عملیات با چتر پشت نیروهای آلمانی فرود آمده تعریف میکرد درست چند ساعت مانده به عملیات نامهای از مادرش از امریکا بهدستش رسیده که نوشته حالا که به جنگ اعزام شدی یادت باشد آن سرباز جوانی که مقابلت است نیز مادری دارد که مثل من نگران و منتظر پسرش است. پس رحمت داشتهباش(نقل به مضمون) صرف نظر از اینکه این نامه زیادی عجیب بهنظر میرسد و مطمئن نیستم مادر این کهنهسرباز واقعا این نامه را نوشتهباشد و یا این پیرمرد حالا بعد از این همه سال ترجیح میداده مادرش همچین چیزی به او گفتهباشد، واقعیت عجیب و درستی در این متن هست. مساله کهنهسرباز این بود که او ماهها آموزش دیده اگر نکشی کشته میشوی و حالا دچار این تعارض شدهبود که اگر بخواهد رحمت نشان بدهد مادر خودش عزادار میشود[1]. موضوع این است که وقتی تفنگی در دست داری و یک هدف برتر(نمیدانم واقعا نابودی نظام نازیها یک هدف برتر محسوب میشود نسبت به هدف سرباز آلمانی که دارد مانع ورود متفقین به خاک کشورش میشود یا نه؟ ولی فعلا شواهدی نمیبینیم مبنی بر اینکه بقای نازیها نسبت به حذفشان مزیت بیشتری برای بشریت داشتهاست) حق داری آدم مقابلت را بکشی یا نه؟ کشتن با چیزی که در فیلم میبینیم متفاوت است. کشتن واقعا از بین بردن حق ادامه حیات یک انسان است. هانا آرنت در کتاب آیشمن در اورشلیم و حول مساله ابتذال امر شر مسالهای را درباره آیشمن مطرح میکند که بهنظرم خیلی جای تامل دارد. میگوید او فقط از دستورات پیروی نمیکرد، بلکه از قوانین نیز پیروی میکرد. موضوعی که به آیشمن اجازه میداد برای شش میلیون یهودی دنبال راه حل نهایی بگردد و همه را بهصف بفرستد اتاق گاز همان قانونی است که به آن سرباز جوان آمریکایی گفته بکش تا کشتهشود. ونهگات در سلاخخانه شماره پنج سعی میکند تصویری از آنچه بمباران متفقین بر سر شهر درسدن آلمان و ساکنینش آورده به ما بدهد. طبق ادعای ونهگات، تعداد تلفات آلمانیها(که گویا بیشترشان غیرنظامی بودهاند) در بمباران درسدن، بیشتر از کشتهشدگان هیروشیما بودهاست. یعنی تعداد زیادی خلبان، با تمرکز و دقت کافی آنقدر بمب روی درسدن ریختهاند تا شماره آدمهایی که زیر آوار شهر از دست رفتهاند، بیشتر از کشتگان هیروشیما باشند. یعنی تعداد زیادی آدم در نیروی هوایی متفقین مدت زمانی طولانی(نه مثل هیروشیما در یک لحظه) را متمرکز بودهاند روی ویرانی یک شهر و نابودی شهروندانش. آنقدر در شهر آدم کشتهاند که آلمانیها مجبور شدهاند اسرای متفقین (که ونهگات هم جزو آنها بودهاست) را آزاد کنند تا در پیدا کردن زندهها و جستجوی آوارها کمکشان کنند و این حق را با قانونی برای خودشان قائل شدهاند که دولت آلمان یک دولت ظالم تجاوزگر است. همین تعریف ساده از دولت آلمان این مجوز را به خلبانهایی داده تا مردم آلمان را تکهتکه کنند. جایی دیگر در سریال بسیار درخشان ارتش سری وقتی کرتیس(افسر اطلاعاتی نیروی هوایی بریتانیا) همراه یکی از دخترهای سریال میروند کلک خبرچینی که شبکه آنها را به اساس لو داده بکنند و برنامه درست پیش نمیرود و کرتیس مجبور میشود در وضعیتی که زن طرف در اتاق بغلی است و در حالی که به چشمانش خیره است بکشدش. در راه بازگشت در کوپه قطار گرفتهاست و به دختر فیلم میگوید تابهحال آدم نکشتهبودم و دخترک میپرسد پس آن بچهها و شهروندان عادی که قبلا در بمباران هوایی میکشتی حساب نمیشوند و او یک جواب ساده میدهد: آنها در چشمانم نگاه نمیکردند! این روزها شروین ما دچار عارضهای بهنام بنتن است. یک از خدا بیخبر یک سال پیش یک سیدی بنتن برایش هدیه آورد و مادر و پدر بیفکرش که ما باشیم هم آن را در دستگاه گذاشتیم و یک سال است با هیچ ترفندی نتوانستهایم شروین را از دیدن بنتن منع کنیم. صبح بنتن میبیند به زبان انگلیسی، ظهر دوبله ایتالیایی، عصر فرانسوی و شب هم دوبله فارسیش را میگذارد و میبیند. شروین اغلب با من پازل درست میکند یا کتاب میخوانیم و گاهی هم با هم تئاتر بازی میکنیم. بعضی وقتها هم که کشتی میگیریم شروین دائما یک واژه کوتاه و ساده را استفاده میکند: الان میکشمت! احتمالا شروین هیچ درکی از مرگ ندارد اما قبل از کشف مفهوم مرگ واژه کشتن را یاد گرفته. اصلا نمیدانم منظورم در این نوشته طولانی درست ادا شد یا نه! ولی مطابق رستگاریای که دارم دچارش میشوم بیشتر از این توان فکر کردن و پرداختن به موضوع را ندارم.
اول اینکه فارغ از همه مسائل، بهنظرم این جایزه بهصورت کلی اهمیت زیادی دارد. وقتی آکادمی به فیلمی توجه میکند، یعنی این فیلم استانداردهای لازم را دارد و وقتی بالاخره به یک فیلم از سینمای غیراگزاتیک ایران توجه میشود، یعنی بعد از این همه سال بالاخره این بخش از سینمای ایران هم دیده میشود. حالا فراستی میخواهد اسمش را بگذارد اگزاتیسم مدرن یا هرچیزی برای من مهم نیست[1]. این یک فیلم داستانگوست با روش معمول حاکم بر جریان اصلی سینما و این جایزه دو نوید میتواند برای سینمای ایران داشتهباشد. اول اینکه این جایزه میتواند الگویی باشد برای سینماگران ایرانی که دست از فیلمهای کارتپستالی که داستانشان بیخودی در عرض گسترش پیدا میکند بردارند و دوم اینکه شاید، شاید... اثر تبلیغاتی این جایزه باعث شود بازار وسیعتری برای سینمای ایران پیدا شود. این یعنی اینکه هر آدمی- چه مثل فراستی از این فیلم خوشش نیاید چه مثل خیلیهای دیگر بهنظرش این فیلم بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران باشد- اگر عقل سالم داشتهباشد باید بابت این جایزه خوشحال باشد اما چیزی که توجه من را زیاد جلب کرده واکنشهاست به موضوع. برداشتهاست از اتفاق و مصادرههایی که دارد سر این ماجرا انجام میشود. ما شدهایم یک ملت تحقیرشده که دلمان را خوش کردهایم به تکستارههایی که راهشان را به تنهایی بهسوی موفقیت باز میکنند. آنقدر حقارت کشیدهایم و آنقدر پیروزی برایمان غیرقابل دسترس است که هر اتفاقی را میخواهیم تبدیل کنیم به جشن ملی. یکهو همهچیز فراموش میشود. همه آن بدبختیها، همه آن نکبتی که در خود فیلم به ما نشان میدهد از دروغگویی خودمان را میگذاریم داخل گنجه و شروع میکنیم دست زدن و شادی کردن و خاصیت اصلی جامعهمان را فراموش میکنیم. یادمان میرود که همه ما بالقوه آدمهایی هستیم که دائم از پشت، فرهادی(یا هر آدمی که دارد برای موفقیتش تلاش میکند) را نگه میداریم تا یکوقت جلو نروند. حالا همه عقدههای فروخورده خودمان را در آن مجسمه طلایی میبینیم که دست فرهادی است و میرود داخل ویترین پر و پیمانش و معلوم نیست کی دوباره دست یک فیلمساز ایرانی به آن برسد. از آدمی که استثنائا در این آشفتهبازار پشتهماندازی و انفعال و تنبلی، دارد کارش را درست و اصولی انجام میدهد، قهرمان ملی میسازیم. به این نکته توجه نمیکنیم که تنها کار خارقالعاده فرهادی این است که میان ما هفتاد میلیون نفر که عادت کردهایم به اشتباهی بودن، به کمکاری، به پشت هم اندازی، کارش را درست انجام داده. درست انجام دادن کار را تبدیل میکنیم به یک کار عجیب و دستنیافتنی که پشت آن حقارت خودمان را مخفی کنیم. پشت آن، شکستهای پیدرپی سرزمینمان را لحظهای فراموش کنیم. حقارتی که بخشیش را خودمان برای خودمان دست و پا کردهایم و بخشیش را هم بهمان تحمیل کردهاند. خلاصه همین.
[1] در مورد این حرفها هم که جایزه اسکار سیاسی است و این جور چیزها من کمتر یادم آمده فیلم دستراستیای در اسکار جایزه بگیرد و فیلم خوبی نباشد. از میدان بلای کاترین بیگلو که دست راستی تر فیلم نداریم، جایزه هم برد ولی فیلم خوبی بود.
آقای انتظامی جایی از فیلم روسریآبی میگوید خوشبختی اون چیزی نیست که آدمها از بیرون میبینن. خوشبختی تو دل آدمه. هرکس هم فیلم را ندیدهباشد احتمالا بهخاطر پخش آنونسش و اینجمله که گمانم آخرین عبارت آنونس بود، این را خوب یادش ماندهاست. اصلا میخواستم یک چیز دیگر بنویسم ولی نمیدانم چرا این صحنه یکهو یادم افتاد؟ داشتم فکر میکردم از صبح که بلند میشود در یک کشمکش ذهنی دائمی با جهان اطرافم هستم. با اینکه چرا همهچیز اینطور است و چرا همهچیز دارد بدتر میشود و بعد من برای تغییرش چه کار میتوانم بکنم و همینطور تا آخر شب این مسائل را با خودم بررسی میکنم و میخوابم تا روز بعد. حالا فکر نگرانکنندهای ذهنم را درگیر کرده که انگار خود این وضعیت برای من جذابتر از وضعیت آرمانی شده. بلایی که سر خودم آوردهام این است که تمام هدفگذاری و شخصیتم دارد با این کشمکش دائمی ذهنی با کژیهای اطرافم معنی پیدا میکند و ترسم این است که اگر یک روز صبح بلند شوم و ببینم همه مشکلات برطرف شدهاند، معنی اصلی زندگی را از دست بدهم. احتمالا حرفهای روسری آبی برای همین یادم آمده. تصور میکنم ما طوری بار آمدهایم که در جستجوی خوشبختی بودن برایمان جذابتر از خود خوشبختی باشد. نمیدانم چقدر بقیه آدمها احساسی شبیه من دارند اما کم و بیش خیال میکنم دارم حرف درستی میزنم. احساس میکنم نوستالژیبازیمان هم از همینجا ناشی میشود. بیشتر از این هم چیزی در مورد این حس بیچارگی که دچارشم یا دچارشیم به ذهنم نمیرسد جز اینکه بپرسم واقعا همهمان یکطوری به بیچارگی عادت کردهایم تا با غر زدن سر بیچارگی از پوچی دربیاییم یا فقط من این احساس را دارم؟
1- کسانی که هر از گاهی گذارشان به این وبلاگ افتادهباشد حتما بارها این عبارت را دیدهاند که من اینجا نوشتن برایم سخت است و به همین دلیل این وبلاگ آپدیت نمیشود وگرنه دوست دارم بنویسم. این است که دیگر این مطلب را تکرار نمیکنم!... دوست نسبتا تازهیافتهای گفته باید این زمانه را نوشت و بههمین دلیل از من خواست بهخودم زحمت بدهم و چیزهایی بنویسم. نه اینکه خیال کنم نوشتنم بهجز این یک نفر برای کسی مهم باشد اما بههرحال یک نفر هم یکنفر است. هرچند یکی از مرشدهای ما معتقد است وبلاگ برای نابودی ادبیات اختراع شده و گودر برای نابودی وبلاگ و فیسبوک برای نابودی همهشان ولی ما به درخواست این دوست دوستداشتنی احترام گذاشتیم.
2- در مدرسه بیشتر بچههایی که بهعلل غیرطبیعی پدر نداشتند اسمهایشان روحاله و ابوذر بود و آرش و کاوه. اکثرا به ضرب گلوله کشتهشدهبودند. بعضیهایشان بهضرب گلوله خودی و بعضیها هم با شلیک دشمن. خیلی که وضعمان خوب بود کفش کیکرز میپوشیدیم و موقع فوتبال اسپورتکس پایمان بود. عشق کفش میخدار بودیم(آنموقع هنوز نمیدانستم استوک یعنی چی) و یکبار هم که بهزور برایم خریدند و شدم فخر مدرسه فهمیدم بابایم راست میگفت که این کفش فقط بهدرد چمن میخورد و روی آسفالت نابود میکند آدم را. شبش گریه و زاری بود، چون تهدید کردهبود وقتی به حرفش رسیدم کفش دیگری برایم نخواهد خرید و باید همین را بپوشم تا از کار بیفتد. خرید البته، ولی جانم را بالا آورد. یکچیزهایی رویایی بود. موز سوغات اصلی حج بود و چشممان به ماموریتهای خارجی پدر که طعم شکلات سویسی را بچشیم. هنوز برنامه آشپزی ریموند بلان را ندیدهبودیم که بفهمیم این شکلاتها که طعمشان را دوست داریم، اصلا بهدرد نمیخورند و شکلات خوب آن شکلات تیره (دارک) است که از هایلند و امثالهم قابل ابتیاع است. یادم است مادرم را درد زایمان گرفت و آن روز اولینباری بود که من از خیابان تنها رد شدم. مدرسه نمیرفتم ولی بلد بودم شماره تلفن محل کار مادر و پدرم را از روی تصویر با تلفن عمومی بگیرم. خانهمان تلفن نداشت و تلفن هم نمیدادند. از خیابان رد شدم و از کیوسک تلفن که همیشه پنجرههایش شکستهبود گرفتن رفتم بالا. توی راه خداخدا میکردم برای کیوسک شیشه نینداختهباشند که دستم به گوشی برسد، مادرم خیلی درد داشت آخر. نینداختهبودند. مدتها بود که نینداختهبودند و بعدا هم سالها همینطور بود تا یک آدم غارتگر آمد شد شهردار و یک اتفاقات دیگر برای ظاهر این شهر افتاد. بله. رفتم بالا منتها دو ریالی اولم را خورد. دوریالی دوم را خود حماقت کردم و اشتباهی شماره محل کار مادرم را گرفتم و سر دوریالی سوم بالاخره با پدرم حرف زدم. دوباره دویدم و بهسمت خانه برگشتم. همه اینها یادم میآید. داشتن یک توپ چرمی و جعبه مداد رنگی دوازده و بیست و چهار رنگ رویا بود. نه اینکه نخواهند برایمان بخرند، نبود! خیلی چیزها نبود که الان هست. وقتی میآمد برای ما جالب بود و حالا عادی شده. اینها را برای آن بچههایی مینویسم که بعد از ما دنیا آمدند. خیلی بعد از ما. در زمان همه این چیزهایی که هست و انگار کمکم دارند میروند اینطور که قیمت فلزات براق و کاغذهای پاره در کشور ما دارند ساعتی بالا میروند. گفتم که یک چیزی شنیدهباشند از وضع پیش رویشان.
3- سوال جدی؟ اگر یک هنرپیشه که مهاجرت کرده کارش را انجام دهد با همان ضوابطی که در کشور مقصدش حاکم است اسمش چیست؟ قهرمان ملی؟ پتیاره یا چی؟! یعنی یکنفر برای انجام کارش باید به دیگران توضیح بدهد یا ما باید هر چیز را از فیلتر ذهنی خودمان رد کنیم. این قضاوت را راجع به چندصدهزار نخبه متخصص که مهاجرت کردهاند میکنیم؟ مثلا هیچوقت پرسیدهایم چرا فلا خانم یا آقا که روش بهمان را در درمان سرطان در پژوهشگاه دهانپرکن یک شهر امریکایی انجام داده چرا این کار را در ایران نکرده؟ یا مثلا میپرسیم چرا این خانم یا آقا شب بعد از انجام تحقیقاتش میرود عرق میخورد؟ یا میرود با دوستدختر یا دوستپسرش بدون جاری شدن صیغه عقد زندگی میکند. حالا همه اینها شهروند معمولیند و میتوانند کارشان را انجام دهند و یک بازیگر طفلک که مشغول بازیش است مجبور به تحمل بار به این بزرگی روی دوشش است که یا یک مصلح اجتماعی باشد یا یک پتیاره بیتوجه به پشت سرش. اینطور باشد تمام این آدمهای درپیتی که میآیند در بفرمایید شام شامپاین میزنند یا اول برنامه ودکا بالا میاندازند ته قهرمان ملی هستند. چون ما معمولا از این کارها در تلویزیون نمیکردهایم تا حالا. بههرحال من یکی دو قهرمان سراغ دارم که کسی توجهشان نمیکند. یکیشان همین مادموازل است با آن کلیپی که کار کرده.
به دوستی که معنای اسمش کم و بیش به هاتف نزدیک است.
همیشه خیال میکردم آن بیماری که از پا درم میآورد نه سکته است نه سرطان. باوجود ده سال جهاد مداومی که برای کشتن تدریجی خودم کردهبودم حسی به من میگفت من قبل از اینکه سیگار و باقی چیزها کلکم را بکنند، شیزوفرنی میگیرم. هزار بار این را به هاتف گفتهبودم و هزار بار بهم گفتهبود یادش نمیآید کسی بابت شیزوفرنی مردهباشد. میگفت شاید قدیمها، قبل از ظهور فروید، آدمهای شیزوفرنیک را بهجرم جادوگری کشتهباشند اما در عصر داروهای روانگردان احتمالا شیزوفرنی باحالترین بیماریاست که آدمی مثل من بهش دچار بشود. میگفت اگر شانس بیاورم و تا لو رفتن مریضیم کسی را نکشم، خود او یادش میماند من را یک جایی بستری کنند و مراقب باشد تا آخر عمر به اندازه کافی نشئه نگهم دارند؛ طوری که به نظر او آرزوی همیشگیم میآمد. میگفت میداند آنقدر از جان نش کندذهنترم که این وضعیت بهترین حالت ممکن برای برخورد با بیماری من خواهد بود اما اینکه من بابت شیزوفرنی بمیرم را همیشه قطعی رد میکرد. حالا درست مقابل من، در ایستگاه مترو، آنسوی خط شیزوفرنی نشستهبود. در ایستگاهی که درست زیر محل کار هاتف بود. تنها جایی از مسیر که موبایل آنتن نمیداد. آنقدر جا خوردهبودم که این را یادم رفت و گوشی موبایلم را برداشتم تا خبرش کنم، که بگویم بالاخره وقتش رسید. لعنتی آنتن نمیداد. همیشه به هاتف میگفتم از زیر تو که رد میشوم آنتنم میرود و حالا زیر هاتف بودم. آنطرف ریل شیزوفرنی درست مقابل چشم من بود. خود شیزوفرنی نه اما آدمی بود که بودنش در ایستگاه مترو و درست مقابل چشمان من معنیش میشد اینکه خیلی هم سالم نیستم. خودم را جمع و جور کردم. سعی کردم تمرکز کنم و از باقیمانده قوای تحلیلم استفاده کنم. در شیزوفرنی آدمها یک صداهایی میشنوند. کسی را نمیبینند اما من داشتم کسی را میدیدم که ده سال بود مردهبود. درست و سالم آنطرف نشستهبود و از زیر مقنعهاش دو سیم باریک سفید راه افتادهبودند و تا کولهپشتیش رفتهبودند. داشت آرامآرام و با یک ریتم بهخصوص آشنایی سرش را تکانتکان میداد و نوک کفشهایش را نگاه میکرد که داشتند با همان ریتمِ سرش حرکت میکردند. شروع کردم خودم را تکانتکاندادن، هماهنگ با او. مطمئنم لیدیدبرنویل بود. اقلا دو هزار بار مجبورم کردهبود گوشش بدهم. موبایلم هنوز دستم بود و داشتم بیخودی هاتف را میگرفتم. ناخودآگاه گوشی را آوردم بالا. نمیدانم برای اینکه سندی به هاتف نشان بدهم این کار را کردم یا برای اینکه خیال میکردم کسی که در خیال من باشد حتما عکسش در موبایلم نمیافتد. یک لحظه سرش را آورد بالا و نگاهم کرد. یکطوری نگاه کرد که نه آشنا بود نه به مردهها میماند نه به آدمی که فقط در خیال من باشد. پسر کناریم به پسر کناریش گفت خوب چیزیهها! نگاهم چرخید و ملتمسانه نگاهش کردم. اگر آن پسرها میتوانستند ببینندش یعنی واقعی بود. حالا اگر خود این پسرها واقعی نبودند چه؟ صدای قطار میآمد که داشت به ایستگاه نزدیک میشد. بلند شدم و از پلهها دویدم. خودم را بهسمت دیگر ایستگاه که رساندم همه سوار شدهبودند. قبل از اینکه در بسته شود هرطور بود خودم را چپاندم داخل. داشتم لای در میماندم. پیرمردی نگاهم کرد و گفت داشتی خودت را به کشتن میدادیها! نگاهش کردم. خیلی ترسیدم. نه بابت مردن، بابت تقارن مرگ و شیزوفرنی! قطارمان از آنها بود که واگنهایش به هم راه نداشت. توی واگن ما نبود و یعنی باید تا ایستگاه بعدی صبر میکردم.
اولینبار تولد هاتف بود که دیدمش. هنوز بیست و یک سالمان نشدهبود. دوره جنون بیخودی کارلوس کاستاندا بود و جبران خلیل جبران. تب کوئیلو هنوز شروع نشدهبود، ریکی مارتین تاخت و تاز میکرد و بریتنی اسپیرز داشت کمکم سری توی سرها درمیآورد. وسط این تب بیخودی، من همهجا احساس تنهایی میکردم. نه اینکه گهی باشم. راستش الکساندر دوما را به اینها ترجیح میدادم. بیشتر با موزیک حال میکردم و مدتی بود متال را طلاق دادهبودم و ریکی مارتین هم ارضایم نمیکرد. برای من زیادی ملو بود. هاتف سرش زیادی به یکسری مهمانهای خاصش گرم بود. هیچوقت نمیفهمیدم چرا من را مهمانیهایش دعوت میکند وقتی میخواهد یک لیوان و بطری را بدهد دستم و تا آخر شب که دارد برایم جای خواب جور میکند، ولم کند بهحال خودم اما بههرحال من همیشه یکپای ثابت مهمانیهای هاتف بودم. اصولا من همیشه یک پای ثابت خانه هاتف بودم. مهمانی به آنجاهایش رسیدهبود که کسی زیاد حواسش به صدای زنگ نبود و من رفتم در را باز کنم برای مهمانی که اینقدر بیمسوولیت بود که دیر آمدهبود. موهایش را از دو طرف بافتهبود. شبیه آن تصویری که من از پیپی جوراببلنده یادم بود و همین باعث شد همیشه پیپی صدایش کنم. یک جفت کفش ورزشی قرمز هم پایش بود و همزمان داشت داخل کیفش دنبال چیزی میگشت. بعد سرش را بالا آورد و دمغ نگاهم کرد.
- من میرم سیگار بخرم برمیگردم. احتمالا این موقع سیگار همه تموم شده دیگه!
دست کردم پشت گوشم و یک نخ سیگار که مثل نجارها جاسازش کردهبودم را گرفتم سمتش. نگاهی کرد و معلوم بود مردد است و همه اینها وسط درگاهی خانه هاتف اتفاق افتاد. بعد انگار من خیلی احمقانه داشتم نگاهش میکردم که آنطور خندهاش را ول کرد. باید یک چیزی میگفتم که آدم جالبی بهنظر برسم.
- من اهل رقص نیستم. واسه همین عرق نمیکنم. احتمالا هنوز میشه کشیدش... منظورم اینه که واسه من زیاد پیش میاد. سیگار رو میذارم پشت گوشم بعد میرم فوتبال... بعد عرق میکنم...
نگاهش میگفت احتمالا حالت یک دلقک واقعی را پیدا کردهبودم. ترجیح دادم نمایش حماقتم را همینجا تمام کنم اما انگار بهاندازه کافی برایش مفرح بودم. آنقدر بلند خندید که هاتف از میانه مراوده با مهمانان خاصش هم صدایش را شنید و آمد سمت ما. دستمان را گرفت و کشیدمان تو. هاتف خودش را معرفی کرد. پیپی از آن مهمانها بود که هاتف خودش هم نمیشناختشان. پیپی هم خودش را معرفی کرد و گفت دوست موناست. هاتف کمی فکر کرد و بعد گفت یک مونا میشناسد که امشب اینجا نیامده. پیپی هول کرد که چه اتفاقی ممکن است برای دوستش افتادهباشد. در عصر ریکیمارتین هنوز موبایل اینطوری دست همهمان نبود. هاتف هم سرش را خاراند و درآمد که الان دیگر فرقی هم نمیکند و بهتر است خوش بگذراند. پیپی شانهای بالا انداخت و آمد داخل. یک نگاهی انداخت و همه را برانداز کرد و بعد لبش را کج کرد و با صدایی بچهگانه گفت من که کسی را اینجا نمیشناسم. من هم درآمدم که فرق زیادی با هم نداریم. من هم که مثلا دوست صمیمی هاتفم و بیشتر وقتم را همینجا میگذرانم دو سه نفرشان را بیشتر نمیشناسم. بعد نگاهم کرد. حالتی ذوقزده داشت و چشمانش برق میزدند.
- آها! شما رو میشناسم.
- امکان نداره. من کسی نیستم که آدمای زیادی بشناسنم.
- اونشو نمیدونم ولی مونا شما رو میشناسه. اون از شما برام گفته. شما همون محمدی هستین که همیشه خوه هاتفین.
- خب بله... اینش درسته. فقط ببخشید، خود مونا کی هست؟! گمونم هاتفم درست نمیشناختش.
- مونا! مونا دیگه.
رفت سمت دیوار و یک تابلو را نشان داد.
- مونا همونیه که این تابلو رو کشیده.
- اِه!تا حالا خیال میکردم اسمش مانیاست.
خندید. مثل همیشه بلند و بیحواس. انگار میخواست همه انرژیش را با خندهاش آزاد کند.
- آخه کی اسم بچهشو میذاره مانیا؟!
داشتم گردنم را میخاراندم.
- خاله من! شیش ماهی میشه!
- جدی که نمیگی؟!
- متاسفانه چرا!
- والا چی بگم خب؟!... آخه مثلا فکرشو بکن... فکرشو بکن اسم خودت بود دیپرشن... یا... یا... اسم منو میذاشتم اُ سی دی!یا... یا... شیزوفرنی!
- ببخشید شما روانپزشکی چیزی هستین؟!
- نه!فقط دوسشون دارم.
کمی نگاهش کردم و بعد زد زیر خنده. باز هم بلند بلند.
- حداقل یکیشون هست که خیلی دوستش دارم. مامانمه!
- ها! گرفتم. خب من مزاحمتون نمیشم!
- مزاحم چیه؟! تو این مهمونی تنها دوست من شمایید!
- بله؟!
یکطورهایی قلبم به تاپتاپ افتاد. احساس میکردم یک جریان سیال خیلی پرحرارت از مغزم شروع به حرکت کرد و همینطور پیچ خورد و در تمام تنم راه افتاد. تا حالا آدمی به این قشنگی من را دوست خودش حساب نکردهبود. همهچیز یکطورهایی اسلوموشن شدهبود. شبیه این فیلمهای کمدی رمانتیک که دختر سوپر مدل فیلم میآید سراغ پسر جوشجوشی و مشنگ فیلم و پسره چس فیل در دهانش میماسد و همهچیز را تصویر آهسته میبیند و خیال میکند دخترک میخواهد با او سر و سری داشتهباشد اما اشتباه میکند و سوپرمدل فقط دنبال یک نفر میگردد که پنچری ماشینش را بگیرد تا به قرارش به پسر خوشتیپ داستان برسد. واقعا به اندازه یک پلک زدن و گشادتر شدن لبخندش وقت کردم به همه این چیزها فکر کنم. زیاد بود ولی برای آدمی که زمان بهنظرش کشدار آمده عملی بود. البته من بلافاصله به خودم مسلط شدم و موفق شدم خودم را قانع کنم که اینبار قرار است آخر فیلم طور دیگری تمام شود. درست هم حدس میزدم.
اول: از آن روز که یک نفر ازم خواست فعالتر باشم بیخودی فعالم در حوزه نت. نمیدانم چرا؟!
دوم: بنده الان سر پل خر بگیری گیر کردهام. یعنی داستان را تا وسط نوشتهام. تهش هم میدانم قرار است چه بشود اما از این وسط تا آن آخرش را نمیدانم باشد چه کار کنم. یعنی پرده سوم و چهارم ندارم. اول و دوم دارم و پنجم. اینجا همان پل خربگیری است که خیلیها میگویند. یعنی میتوانی تفمالیش کنی و خودت را ضایع کنی و میتوانی شش ماه زور بزنی بلکه پیدا شود. این است که دیدم بیایم اینها را بنویسم بهتر است. اقلا افسردگی بر من چیره نمیشود. این از این!
سوم: این مطلب به مطلب بالایی ربط دارد. ربطش هم این است که بهنظرم زبان فارسی دارد لطمه میبیند. برای توضیح این مطلب باید یک مقدمه و یک خاطره بنویسم. اول اینکه من هم زمانی جوان بودم و فکر میکردم نباید از لغات عربی استفاده کرد و هی زور میزدم بلکه یک چیزی پیدا کنم مثلا جای مستخدم بگذارم. خب خدمتکار یا خدمتگزار بود ولی فکر میکردم برای آن مطلب بهاندازه مستخدم کار نمیکند. بعد یکجایی یک استاد زبانشناسی را دیدم که خیالم را راحت کرد. گفت کلی از این واژههای عربی که ما استفاده میکنیم را عمرا خود عربها نفهمند یعنی چی! مثلا همین مستخدم در عربی یعنی کارفرما اما در فارسی میشود خدمتکار. یا مثلا میگفت تدفین یک چیز کاملا محال است. یعنی انگار دفن اصلا در باب تفعیل نمیرود(اگر اشتباه میکنم دخترک بیاید تصحیح کند) البته من خودم خاکسپاری را به تدفین ترجیح میدهم. بهنظرم برای آدمی که دیگر از بین رفته عبارت حماسیتری بهحساب میآید ولی از آن روز خیالم راحت شد که کارم را ادامه بدهم. این از مقدمه اما خاطره. ما دیروز پریروزها یک جایی بودیم که من داشتم حرف میزدم و گفتم طرف کاملا رو به اضمحلال بود. بعد یک خانم جوان بیست و هشت ساله که آنجا بود رو به من کرد و گفت اضمحلال یعنی چی؟! من گفتم نابودی. البته در لغتنامه دهخدا آمده نیست شدن که طبیعتا دهخدا از من بیشتر میفهمد[1]. گفت وای چه لغت عجیبی بعد بهش گفتم سرتاسر کتابهای تاریخ مدرسهمان پر بود از اضمحلال فلان سلسله و اینجور چیزها. گفت بههرحال یادش نمیآید و بعد اضافه کرد که کاش ما در فیلمنامههایمان از این واژهها بیشتر استفاده کنیم تا ملت یاد بگیرند. بعد من گفتم من در فیلمنامه قبلیم نوشتهبودم پرطمطراق! و یک بازیگر ساعت دو صبح زنگ زد من را بیدار کرد که این را باید چطوری بگویم؟!! بعد همه جمع با هم پرسیدند این یعنی چی؟! البته من خودم زیاد پیش میآید یک چیزی را بخوانم و نفهمم یا یک سری واژهها را یادم رفتهباشد. مثلا مطالب دخترک را که میخوانم معمولا این بلا سرم میآید و خلاصه بهنظرم زبان ما بهشدت در معرض خطر قرار گرفته. مثلا طرف میگوید: امشب شب باحالاس... بیا بریم اندشه و... یه کاری بکنیم گوگولی! (حالا چون یکی دو بار بیشتر نشنیدم اینقدرشم بیشتر یادم نمیآید) و این میشود هیت ترانه پاپ ایران. همه هم حال میکنند و تکرارش میکنند. بعد کتابهایمان را که میخوانی میبینی با وبلاگ هیچ فرقی ندارند. فیلمنامه که مینویسی میگویند عبارات پیچیده است و رئال نیست و با حرفهای مردم کوچه و بازار فرق میکند. در کوچه هم بهنظرم همه ضایع حرف میزنند. این است که بیشترین عبارات مستعمل در فیلمنامه میشود خفن و پایه و همین ضایع!
چهارم: این فیلم آخرت آقای کلینت ایستوود فیلم خوبی بود بهنظرمان.
پنجم: این به مطلب دوم ربط دارم. میخواستم اعتراف کنم به همه آنهایی که مرا میشناسند. اینکه من در تمام آثارم از شما میدزدم. مثلا در یک کاری میخواستم فقط در یک سکانس و نه بیشتر بگویم این آدمها وصیت مادرشان برایشان مهم نیست و بعد یاد کتا افتادم که مادرش از او خواستهبود در آرامگاه خانوادگی به خاک نسپارندش و ببرندش جایی که درخت داشتهباشد. همین را نوشتم و همه هم خیلی حال کردند. یا توی یک وبلاگ دیگر یک دختر جوانی نوشتهبود هر آدمی یکسری وزنه بهش وصله و من هم برای کاراکتر دختر قصه نوشتم که میگوید: یک جایی خواندم هر آدمی یه سری وزنه بهش وصله. همه هم بهم گفتند عمرا یکدختر این سنی همچین چیزی به ذهنش نمیرسد و من هم بهشان میگفتم بیخود میگویید. چون خودم میدانستم این را در وبلاگ یک دختر همین سنی خواندهبودم. یک عالمه چیزهای دیگر هست که اگر ببینید رد پای خودتان را در آنها پیدا میکنید. مثلا دخترک به پدرش میگوید ژنرال و دخترک کار من بابایش را رییس صدا میکند. اینها نه اینکه دزدی باشد رسما! یک جور مشاهده است. یک جور استفاده از چیزهای باحال که اطرافت میبینی و میخواهی استفاده کنی. نه اینکه قصه اصلی را از هچجا دزدیدهباشم. صرفا همین جزییات و آب و رنگش است و اینها! همین دیگر!
اول اینکه آمدم مطلب قبلی را خواندم دیدم حداقل دو تا پاراگراف کم دارد. یکجاهاییش را فقط خودم سر در میآورم و بعضی جاهاش هم ناقص است اما چون قرار بوده اینجا هیچی ویرایش نشود، خب همینطور میماند. اگر بهنظر کسی مبهم و چرت آمده، حق دارد.
دوم اینکه اصلا نمیدانم الان چرا اینجا دارم مینویسم. یک دلیلش این است که الان ساعت یک و نیم بامداد است و خوابم نمیبرد و امشب هم تئاتر بودهام و وسطهای خواندن کتاب هی حواسم میرود پیش تئاتره و فیلم دیدنم هم نمیآید و تنها کاری که من واقعا میتوانم سر آن تمرکز کنم نوشتن است حتی این روزها هروقت که رانندگی میکنم، بعدش حس میکنم در نصف لحظات آن یک نیروی غیبی مراقب من بوده که با این حواسپرتی خودم یا کس دیگری را به کشتن ندادهام. اینها شد دلایل نوشتن ولی هنوز نمیدانم چرا دارم اینجا مینویسم. چه میدانم؟! شاید من یک روز آدم مهمی شدم و این نوشتهها اهمیت پیدا کرد. مثل رفقای تامسایر (یا شاید هکلبری فین) که وقتی گم شد، همهشان ادعا میکردند آخرین نفری بودهاند که او را دیدهاند.
بعدتر اینکه ما دو سه روزی است درگیر گودر شدهایم. بله، عجیب بهنظر میرسد ولی من کلا از هرچیزی که جای سیگار را برایم بگیرد، میترسم و تا این لحظه هم مقاومت کردهبودم ولی چون سیگار جواب نمیداد و باید میرفتم سراغ یک چیز قویتر، سعی کردم گودر را امتحان کنم. جواب نداد اما باعث شد یکچیزهایی بخوانم که خوب شد اینها را خواندم. در این گودر مجموعه بیربطی از نوشتههای وبلاگهای مختلف در اختیار آدم است که همینطوری برای من که خیلی وبگرد نیستم پیدا کردنش ساده نیست و خوشحالم که هر روز مجبور نیستم این وبلاگها را بخوانم و خواننده همین هفت هشت ده نفر قدیمی هستم. چون نمیفهمم این آدمها دارند با خودشان چه کار میکنند. این وبلاگنویسها کلا آدمهای باشعور خفنی هستند که مهربانند، باهوشند، حقوق دیگران را رعایت میکنند، آشغالشان را از پنجره ماشین بیرون نمیاندازند، چراغ قرمز رد نمیکنند، بیوفا نیستند و کلی چیزهای دیگر. من نمیفهمم با این همه آدم خفن، چرا وضع ما اینطوری شده پس؟! البته مساله اصلی من این نیست. چون واضح است ما همه دوست داریم همچین آدمهایی باشیم و گاهی هم که حواسمان نیست و یک اشتباهاتی میکنیم، زود خودمان را میبخشیم و فراموش میکنیم و طبیعی است وقتی در وبلاگمان داریم دیگران را ضایع میکنیم، دیگر خیلی وقت است خودمان را بخشیدهایم و فراموش کردهایم. آن چیزی که مخ من را در این سه روز گرفته و کمکم دارد میبلعدش، روابط مطرح در این وبلاگهاست. چون نشمردهام، نمیتوانم درصد درست بدهم ولی شمار قابل توجهی از این وبلاگها شرح روابط تمامشده یا روابط آزاردهندهایست که وبلاگنویس مظلوم آن را به دندان گرفته و بهزور دارد میبردش و صد البته همهاش تقصیر آن کثافتی است که نویسنده آن وبلاگ نیست( البته من کشف کردهام که معمولا همان کثافت هم یک وبلاگ برای خودش دارد و این قضیه را همینطوری نوشته اما آنجا قربانی خودش است) دو سه شماره که میگذرد، این روابط آزاردهنده تبدیل میشوند به روابط تمامشده و دوره نک و نال شروع میشود که آی من دیگر نمیتوانم از خیابان هرمزان رد شوم که همان خیابانی است که تو یک بار نگه داشتی و من رفتم پشت درختهایش خودم را خلاص کردم و حالا دیگر سوار هیچ آسانسوری نمیشوم که یادم هست اولینبار همانجا من را بوسیدی و من بهت گفتم آسانسور دوربین مدار بسته دارد و بعد دوتایی با هم خندیدیم! خب شاید من یکمقدار املم یا شاید هم خنگم و شاید، حالا هرچی... بههرحال من سر در نمیآورم این آدمها چرا با خودشان اینطوری میکنند؟! خب اگر اینقدر خراب همدیگر هستید که بیخود تمامش میکنید. اگر نیستید اینها را برای چی بهخورد ملت میدهید؟ اگر طرف اینقدر جبار است چرا دارید ادامه میدهید؟ اگر نیست که چرا اینطوری جلوی مردم ضایعش میکنید؟ اصلا اینها را برای چه باید نوشت؟ اصلا شرح زمخت یک معاشقه که وقتی اینطوری تعریفش میکنند، دیگر یواشکی هم نیست تا رازآلود بودنش اقلا جذاب باشد، بهچه درد میخورد؟ به این درد که بگوییم بعدش مامانش زنگ زد و کثافت گذاشت رفت خانه یا گفت برو خانهتان میخواهم بروم پیش ننهم؟! همین؟! خب بگو طرف بچهننهس. چرا ماجراهای خصوصی تو باید جذاب باشد؟ پلی بوی و لری فلینت و اینها خیلی خلاقتر و جذابترش را مینویسند. یک کتاب هم بود زمان دبیرستان ما دستبهدست میچرخید به اسم با شرفها... اگر خواستید گمانم یک نسخهاش در انباری موجود باشد، میآورم بهصورت پاورقی پیادهاش میکنم برایتان خلاصه اینکه بنده نمیفهمم این وبلاگها را. یعنی فکر میکنم خیلی چیزها به درد نوشتن نمیخورند. خیلی چیزها بهدرد نوشتن میخورند اما بهشرطی که خوب نوشتهشوند. خیلی آلام بهراحتی و فقط با یک قرار کوچولو با یک دوست نزدیک تسکین پیدا میکنند و لازم نیست اینطوری به گندشان کشید. مثلا من یک استاد و همسرش را میشناسم که یک بچه باحال هم دارند و هروقت دل و دماغ ندارم میروم سراغ استاد که از نظر من سلسلهجبال امید است. اصلا بهشان هم نمیگویم چه مرگم هست، همین که کنارشانم حالم خوب میشود اما وقتی بیایم بنویسم که امروز ندا من را با دستهجارو کتک زد(مثلا گفتمها) خب چه مشکلی از من حل میشود؟ کبودیش مرتفع میشود یا دست بزن طرف؟!همین!
رفیق شفیقی که از نظر من قصهنویس و قصهفهم خوبی است، اخیرا رفته یک کلاس داستاننویسی حرفهای. روال کلاس انگار اینطور است که استاد مربوطه به آنها ایمیل میزند و برای جلسه بعد تمرینی معین میکند؛ مثلا مقدمه یک داستان را در چهارصد کلمه طراحی کنید و کشمکش داستان را هم مشخص کنید.[1] رفیق شفیق که برعکس من آدم بسیار جدیای است درگیر یک بحث طولانی با من شد که چطور میشود به این سرعت به یک طرح داستانی رسید و بهسرعت هم کشمکش اصلی داستان را پیدا کرد. از نظر من پیدا کردن کشمکش اصلی داستان خیلی ساده است: اصغر جیب اکبر را میزند. در خانه که کیف را باز میکند متوجه میشود پول داخل کیف اکبر قرار بوده برای خرید کلیه استفاده شود و در عین حال هیچ رد پایی هم از اکبر ندارد(فرض کنید منطقهایش در طراحی داستان درست شود) حالا اصغر مانده که چه کند؟ این کشمکش اصلی این داستان کلیشهایست اما میشود اکبر قهرمان داستان باشد و کشمکش پیدا کردن دزد-پول جهت خرید کلیه برای دختر هفت سالهاش باشد. یعنی از این موقعیت، حداقل میتوان با دو زاویه دید، دو داستان مختلف گفت، با دو کشمکش متفاوت که طبعا سطحشان هم فرق میکند. میشود ملودرام نوشت، کمدی نوشت، پلیسی و شاید اگر کمی زور بزنیم، دلهره و وحشت هم ازشان دربیاید. این چکیده بحث من با رفیق شفیق بود و بهنظرم میرسید که قانعش کردهام اما مدتی که از آن گفتگو گذشت، به این نتیجه رسیدم که خودم را بدتر به شک انداختهام. در واقع پیدا کردن کشمکش یک داستان برای یک آدمی که حرفهای مینویسد ( منظورم خوب نیست، دقیقا مقصودم حرفهای نوشتن است) دو سه دقیقه بیشتر زمان نمیبرد. کافی است از میان زاویهدیدها و مضامینی که روی قصهات سوار میشوند، یکی را انتخاب کنی و بعد معلوم میشود دعوای اصلی سر چیست. چیزی که مساله است، پیدا کردن همان موقعیت دزدی است. مساله مهمتر این است که آیا هیچکدام از مضامینی که روی داستانت سوار میشوند، مورد علاقه و مورد تایید خودت هست یا نه؟! اینجاست که برعکس دستورالعملی که برای رفیق شفیق صادر کردم فهمیدم پیدا کردن این موضوع زیاد هم ساده نیست. تابهحال تصور کلی من این بود که پیدا کردن ایده و کشمکش اصلی داستان سادهترین کار است و درآوردن پیرنگ قصه طولانیترین و طاقتفرساترین بخش آن است که برای من در آخرین کارم چیزی حدود شش ماه طول کشید اما الان که دقیقتر به مراحل نگارش آن داستان نگاه میکنم میبینم مشکل اصلی من در درآوردن پیرنگ آن داستان، نه پیچیده بودن پیرنگ، بلکه ناقص بودن ایده و ناسازگار بودن مضمون مورد نظر من و کارگردان کار با ایده بود و نهایتا هم ما بدون اینکه خودمان بفهمیم مضمون داستان را از یک چیزی به یک چیز تقریبا مغایر با آن تغییر دادیم و پیرنگمان درآمد. بعضیها منظور ما را فهمیدهاند و خوششان آمده، بعضیها هم نفهمیدهاند نظرشان را هم نگفتهاند. حالا این اشکال یکمقدارش برمیگردد به مهارت نوشتن (مهارت را با قریحه نباید اشتباه بگیریم)[2] و بخش دیگریش هم برمیگردد به تناقضهای شخصیتی که ما داریم. فیلمهای کلاسیک را که میبینیم دو سه مضمون کلی بیشتر بر داستانها حاکم نیست: صداقت، عشق، خیانت(و البته نتیجه خیانت)، فداکاری و یکی دو چیز دیگر که عموما همهشان در راستای ارزشهای جامعه آن دورهاند. کازابلانکا نمونه دبش این ماجراست که دارد همه را یککاسه میکند و یک ابرقهرمان درست و حسابی میسازد که با خصایل انسانیش زن را نجات میدهد و نازیها را ناکار میکند. آن زمان تناقض جامعه اینقدر زیاد نبود. مشکل جامعه معلوم بود و راهحلش هم حداقل در فیلمها روشن بود اما بهتدریج مضامین مورد نظر مردم بیشتر شدند، مشکلات عصر جدید درست شد و همهچیز یا در یک دوره گذار بودند یا تغییر کردهبودند و خیلی وقتها اصلا واژههای مجرد کارکردشان را از دست دادهبودند و اینطور شد که فیلمها بهتدریج پیچیدهتر و پیچیدهتر شدند و نویسندگان را درگیر این جدال دائمی کردند که مضمون داستانشان چیست. اینطوری شد که بهتدریج داستان وزن اصلیش را از دست داد و مضمون شد مساله حاکم بر فیلم. اینطور شد که همه برای یک کمدیرمانتیک باحال امریکایی دماغشان را بالا میگیرند و خوششان نمیآید که همان مضامین ساده قدیمی را در داستانی با شمایل جدید مطرح کرده اما برای فیلم بیربطی مثل بازگشتناپذیر گاسپر نوئه که اصلا معلوم نیست برای چی آن فیلم را ساخته کف میزنند و حاضرند هزار بار ببینندش. حالا برعکس رفته که رفته، این برعکس روایت کردن قصهاش، جز این که به داستان یک هپیاند دروغی داده به چه درد میخورد؟! یا یادم میآید سر مومیایی3 محمدرضا هنرمند یکسری از این آرتیست روشنفکرهای همدانشکدهایم چقدر فیلم را ضایع کردند که مهمل است و از این چیزها و من خیلی هم حال میکردم برعکس![3] اما این تناقض در موقعیت زمانی و مکانی ما بیشتر خودش را نشان میدهد. یکسری مضامین هست که مورد علاقه تو هستند ولی نمیشود راجع بهشان حرف زد. یکسری هستند که میشود اما تو دوست نداری. یک سری هست که میشود، تو هم دوست داری ولی یکی زودتر از تو قصهاش را گفته. وقتی هم که بالاخره به یک ایده میرسی بین چیزی که میشود گفت و چیزی که میخوای بگویی گیر میافتی. هی نوسان میکنی و آخر سر هم نمیفهمی چطوری از پس گفتن این قصه برآمدهای.[4] به قول یکی از نویسندههای خوب ما میشوی مثل آدمی که هی دور خودت میچرخانندت و بعد رهایت میکنند و میگویند حالا مستقیم راه برو!
دیشب با کارگردان کار آخرم حرف میزدم که دارد تدوین فیلمش را با یک تدوینگر خیلی درجه یک انجام میدهد. هردویمان به این نتیجه رسیدیم که از فیلم موجود رضایت داریم اما با این رضایت حال نمیکنیم که بخشیش برمیگردد به اوضاع مالیمان و تعلیقی که این وضع اقتصادی برای کار بعدی مشترکمان ایجاد کردهاست. تمام تجربههای مشترکی که در فیلم قبلی بهدست آوردیم الان که در حال طراحی داستان کار بعدیمان هستیم بهنظر بهدردنخور و غیرکاربردی میرسند و اینبار برای این داستان جدید انگار باید تمام قواعد را دوباره طراحی کنیم.
با تمام این رودهدرازیها به این نتیجه رسیدم که به رفیق شفیقم بگویم در گفتن یک داستان الان چیزی که به نظرم بیش از همه جدی میرسد، حال کردن است. من بعنوان یک نویسنده حرفهای هر جا بار خورده رفتهام! بالاخره باید زندگیم را از این راه میگذراندهام و حالا بعد از ده سال کار حرفهای خوب و بد، به عقب که برمیگردم میبینم کارهایی داشتهام که از نظر همه خوب بوده اما خودم حال نمیکنم. کارهایی داشتهام که به نظر خیلیها آشغال آمده اما خودم خیلی دوستشان دارم و این من را به این نتیجه میرساند که داستان خوب، آن داستانی نیست که دیگران دوستش داشتهباشند. آن داستانی هم نیست که خودت دوستش داشتهباشی. داستان خوب، داستانی است که خودت با آن حال کنی.
[1] بیلی وایلدر میگوید در دوره فیلمنامهنویسیش در نظام استودیویی باید روزی یازده صفحه تحویل میداده و خودش میگوید هیچوقت نفهمیده چرا یازده صفحه خوب است و مثلا دوازده صفحه بهتر نبوده. من هم هیچوقت دلیل انتخاب این اعداد و ارقام کلاسهای آموزش نوشتن را نفهمیدم.
[2] به قول رابرت مککی بین مهارت ادبی و مهارت داستاننویسی خیلی تفاوت وجود دارد.
[3] مثلا من هروقت میخواهم راجع به بیلیوایلدر حرف بزنم حتما اولش باید به طرف بگویم فیلم مورد علاقهام سانست بولوار یا غرامت مضائف است. چون وودی آلن گفته با دیدن غرامت مضائف تصمیم گرفته فیلمساز بشود و بعد که با ترس و لرز انتخاب اصلی اولم را میگویم طرف لبخند کمرنگی میزند و میگوید آره... آپارتمان هم فیلم خوبیه.
[4] مساله اتفاقا اصلا مضامین سیاسی نیست و حتی ممیزی هم آنقدری که خود جامعه تو را سانسور میکند راهت را نمیبندد. مردم ما اصولا از دیدن یکسری قصهها حالشان بههم میخورد و یکسری را هم بدون اینکه من بفهمم چرا دوست دارند. مثلا من زوج پرفروش درباره الی- اخراجیهای 2 و جدایی نادر از سیمین- اخراجیهای 3 را اصلا نمیفهمم چطور ایجاد میشود و ربطی هم به تکثر ندارد چون تجربه به من نشان داده قشر سینماروی ایران آدمهای ثابتی هستند که بعضی فیلمها را همهشان میروند ببینند و بعضی را هم فقط عدهایشان میبینند.
زن شاید همسن و سال من بود. حالا خیلی که میخواستی بزرگش کنی شاید دو سال بزرگتر. یک پسر چهارده یا حداکثر شانزده ساله داشت و دو تا پسر پشت هم که کوچکتر بودند و یک دختر که بغل برادر بزرگترش بود. تن پسربچهها یک دست کت و شلوار دودی رنگ مثل هم کردهبودند و یک جفت کفش ورزشی رنگارنگ که شبیه هم بود. دو تا ساک هم داشتند که نشان میداد سبکبار سفر میکنند. یکی دست مادر بود و آن یکی دست پسر بزرگتر. پسربچهها ذوق زیادی داشتند و وقتی قطار مترو راه افتاد یککمی هم ترسیدند و پیدا بود سعی دارند ترسشان را از هم مخفی کنند. یکیشان سریع دستبهسینه شد و خودش را منقبض کرد و نگاهش را که آن اول بهسمت تونل بود دزدید و زل زد به من. آن یکی هم کم و بیش همینطوری بود و زل زد به مادرش تا بالاخره ترسشان ریخت و شروع کردند همدیگر را انگولک کردن! پسر بزرگتر با موبایلش ور میرفت و هی سعی میکرد با کسی تماس بگیرد. بالاخره موفق شد. بعد به آدم آن طرف خط با لهجهای که من نتوانستم شناساییش کنم، گفت که ما ایستگاه شهید سعدی پیاده میشویم. خب با خودم فکر کردم لابد همچین ایستگاهی وجود دارد و چشم انداختم به تابلوی راهنمای بالای واگن. ایستگاهها هیچ فرقی با دیروز نکردهبودند و اسم ایستگاه سعدی هنوز سعدی بود. نگاهم هی سر میخورد بینشان. لابد پسرک سواد داشت. اگر نداشت چطوری با موبایلش کار میکرد؟! گمانم یک پیامک! هم فرستاد جایی. یعنی بههرحال سواد داشت... یا حداقل اینطور به نظر میآمد. یعنی میشود یکی مدرسه رفتهباشد و سعدی را نشناسد؟ یا اینکه ذهنش طوری شده که فکر میکند لابد هر خیابانی به اسم یک نفر باشد حتما یک شهید است دیگر! قدیمترها اگر بود سعی میکردم باب گفتگو را باز کنم و برایش توضیح بدهد که سعدی همان شیخ شیرازی است و بهتر است یک ایرانی این چیزها را بداند. یکی دو بار هم سعی کردم ولی حرفم نیامد. بعد توی دلم گفتم نمیداند که نمیداند؛ بهدرک! بعد هی به مادره نگاه کردم که همسن من بود و پسری داشت که میتوانست با من کشتی بگیرد و احتمالا در پنج ثانیه ضربهفنیم کند و بعد این شاخ شمشاد هم سه تا دیگر ردیف کردهباشد، بهشان نمیآمد از آن خانوادههای عشق دختر باشند که به امید دختردار شدن هی فعالیت کردهباشند تا در تلاش چهارم بالاخره به نتیجه رسیدهباشند؛ آدم چه میداند خب؟! شاید هم اینطوری بودند ولی هرچه بودند روی این پسره درست تمرکز نکردهبودند. مترو چند ایستگاه مانده به سعدی که ایستاد، یک مادر و دختر دیگر سوار شدند. دخترک سه ساله میزد و شیطان بود و درِ قطار که باز شد، سرید و رفت گوشه واگن. زن همسن و سال من یک نگاه مهربان غریبی انداخت به دخترک و خندید. بلند شدم جایم را بدهم به خانم تازهوارد که زن همسن و سال من به پسرش نهیب زد که جلوی بزرگتر راحت نشستهای و به من اشاره کرد که بنشینم. بعد دختر خودش را گرفت روی پایش و به زن تازهوارد جای پسرک را تعارف کرد. همه نشستند. همین!
گمانم همهاش از آن روزی شروع شده که بِلفی آمد و آن سوال کذایی را مطرح کرد. بلفی مدیرعامل شرکت ماست و البته چون شرکت ما مدتهاست که هیچ تولیدی ندارد و همهاش خرج روی دستمان میگذارد کار فعلیش این شده که هزینههای جاری دفتر را بدهد تا بعد که مثلا کار افتاد روی غلتک، این مبالغ را وصول کند - کاری که همهمان خیال میکنیم از این شنبه میافتد روی غلتک و نمیدانم چرا این شنبه نمیرسد. بلفی آدم بسیار جدیایست و هر از گاهی گیر میدهد به سبک زندگی ما و فکر میکند- البته تا حد زیادی هم فکرش درست است- که با تغییر نگاه شرکایش به زندگی کارها هم میافتد روی روال و همهچیز درست میشود اما این جدیت زیادش باعث نمیشود هر ازگاهی شوخی را قاطی رفتارش با ما نکند. البته کاراکتر بلفی طوریست که شوخیهایش هم یکطور مهابت غریبی دارند و فقط هفت ثانیه باعث خنده آدم میشوند و بعدش تمام فکر و ذهن آدم را قهوهای میکنند. آن روز هم تا وارد دفتر شد گفت من یک کار اساسی برای شما تعیین کردهام و فقط به من که یک متن در دست نگارش دارم مثلا!! اجازه داد که نیمهوقت روی این پروژه کار کنم. سوال بلفی این بود که پول کجاست؟! و برای همه اعضای شرکت - که در فروتنانهترین حالت دنبال نخل طلای کن میگردند و پول و سایر پدیدههای مربوط به جهان سرمایهداری برایشان چیز بیارزشی محسوب میشود- این سوال یک نقطه عطف محسوب میشد. بلفی دوباره و با تاکید بیشتری گفت از امروز کار شما این است که بفهمید پول کجاست؟! ما هم همه عقلهایمان را گذاشتیم روی هم و ظرف چند دقیقه بعدی هفت، هشت، ده نقطه را که از نظرمان ردخور نداشت به بلفی ارائه کردیم اما بلفی دوباره موکد گفت نه! دقت به سوالم نمیکنید؛ پول کجاست؟! این بار آکسان را گذاشت روی پول و این را کشیدهتر گفت. از آن روز این سوال مدام در گوش من زنگ میزند که واقعا پول کجاست؟! یعنی چرا هیچجوری این پول در این چرخشش دور دنیا، دست ما نمیرسد؟! هفته پیش مادرم گفت بیا برو این فرم اطلاعات خانوار را پر کن که فرصت دوباره دادهاند برای پر کردنش. به مادرم گفتم مادر جان باید بروم حساب باز کنم و برای این کار ده هزارتومان لازم است و من الان کلا در جیبم هفت هزار تومان دارم و همچین مبلغی هم احتمالا در جیب ندا باشد و ما با باز کردن این حساب نقدینگی خانوادهمان را به چهارهزارتومان تقلیل دادهایم. آن روز دوشنبه بود و تصور من این بود که تا شنبه بعد کذایی پولی دستمان میآید و خب، میشود چند روز را با چهارده هزار تومان طی کرد. مادرم البته باورش نشد. هرچقدر قسم و آیه خوردم که ما همینقدر پول داریم گفت من از بچگی کلهشق و تکرو و یکدنده بودم و حرف هیچکس را گوش نمیکردم ولی من راست میگفتم. واقعا اگر همه پولم این نبود شاید میرفتم آن حساب را باز میکردم ولی مادرم باور نکرد و ده دقیقه بعد که شک کردهبود که شاید من راست بگویم زنگ زد و گفت میخواهی یک مقدار پول بریزم به حسابت اگر اینقدر وضعت خراب است و من هم عین الاغ گفتم که نه! ما زیاد به شما بدهکاریم و مادرم هم گفت بفرما! من میدانستم داری دروغ میگویی! خب این یک مقداریش برمیگردد به آن زمان که من هی سریال دست میگرفتم و فرتفرت پول در میآوردم و حالا هیچکس باورش نمیشود من دچار همچین افلاسی شدهباشم. من البته از آدمهای زیادی طلبکارم و یکی دو تا تهیهکننده از خدا بیخبر در این شهر هستند که پول من (یا حداقل بخشی از پول من) را خوردهاند و یک آب هم رویش و هیچ سرطانی هم نگرفتهاند، منتها من همان مقدار و بلکه هم بیشتر را به دوستانی بدهکارم که خیلی دارند آقایی میکنند که آبرویم را جلوی زن و بچه نمیبرند و اگر روزی روزگاری آن تهیهکنندهها سرطان بگیرند و یاد من بیفتند، عین مبلغ را باید دو دستی تقدیم این آدمهای محترمی کنم که دست من را گرفتند. اینجور وقتها یاد دوران دانشکده میافتم. پلیتکنیک دانشگاهی است که اکثر بچههایش درس نمیخوانند و بهجای درس خواندن سعی میکنند از مهمترین موهبت یک زندگی دانشجویی که بیمسوولیتی باشد حسن استفاده را بکنند و به هر چیزی یک تکی بزنند. مثلا همین آقای هزارتو که شخص بسیار دانشمندی است و از یک دانشگاه دیگر برای گذراندن دوره فوق لیسانس به دانشگاه ما تشریف آوردهبودند، بابت همینچیزها و یکسری چیزهای دیگر حالشان از پلیتکینیک بههم میخورد و انگار هنوز هم میخورَد. اما بههرحال همه آن آدمها یک جایی این بیمسوولیتی را جمع و جور میکردند و عینهو آدم میرفتند پی کارشان. مثلا همین علی افشاری سال بالایی ما بود و از آنجایی که دانشکده ما درست جلوی انجمن اسلامی بود، من هر روز میدیدمش که آنجا تسبیح بهدست در حلقه مریدان ایستاده و انگار هیچ کار دیگری در دنیا ندارد، جز اینکه جلوی در انجمن در حلقه مریدان بایستد و تحولات جاری در محوطه دانشگاه را بررسی کند. بعد هم که رفت حبس و من با خودم فکر میکردم این آدم عمرا اگر بتواند درسش را تمام کند ولی همین آدم شستی به من نشان داد و نه تنها درسش را تمام کرد، بلکه فوق لیسانس هم خواند و بعد هم رفت آن سوی مرزها و دکتر شد! همه بچههایی که میشناختم همینطور بودند و رفقای صمیمیم من را بهچشم یک آدم اسکل هپروتی نگاه میکردند که باید دستش را بگیرند و تقلب بهش برسانند تا درس کوفتیش را تمام کند و همهشان خیال میکردند من یک روزی آدم میشوم که نشدم! از میان همه آن بچهها شاید دو سه نفری بیشتر اینجا نماندهاند و هرکدامشان یک جایی از دنیا و بیشتر در امریکا پخش و پلایند و الان که به سایت دانشکدههای معتبر دنیا مراجعه کنید در هرکدامشان اسم یکی از این دوستان من را میبینید که جلویش نوشتهاند member of the board یا یک همچین چیزهایی که من الان درستش یادم نمیآید. خب آن زمان همانطور که من از نظر آنها یک اسکل هپروتی بودم، من هم آنها را بهشکل اسبهایی میدیدم که فقط به جلویشان نگاه میکنند و یک هدف در زندگی تعیین کردهاند و بعد از دو سه سال چرخ خوردن خودشان را از موهبات زندگی ماجراجویانه محروم کردهاند و حالا فقط به جلویشان نگاه میکنند، عینهو اسب بارکش که چشمانش را با این چشمبندها میبندی و دیگر اطرافش را نمیبیند و فقط به جلو نگاه میکند. خب، من اینطوری فکر میکردم دیگر. چه کار کنم؟! اما حالا که سوال بلفی حسابی دارد مغزم را میجود دارم فکر میکنم که شاید لازم بود من هم دست از رویاپردازی بردارم و به سنت پلیتکینیک بعد از سه سال جفتک انداختن همان چشمبند را میبستم به چشمم و راه میافتادم مثلا میرفتم مینهسوتا، یا شاید هم داکوتا یا یک جایی که اسمش همچین آهنگ باحالی داشتهباشد و دیگر فکر ده هزار تومانی که ندارم برای حساب باز کردن را نکنم. باور کنید من همچین زندگی آنچنانی هم ندارمها! یعنی دردم در حد اینکه نمیتوانم مثلا بروم اسپانیا عشق و حال نیست. دردم در حد چیزهای عادی زندگی است. مثلا اینکه من همیشه پدر و مادرم را متهم میکردم که دنبال کشف علائق من نبودند و هی من را میفرستادند کلاس زبان و ریاضی و فیزیک و کوفت و زهرمار. بعد الان برای جبران این موضوع و از ترس اینکه بیست سال بعد شروین همین اتهام را به من نچسباند کلی گشتهام تا یک مکانی پیدا کردهام که ظاهرا قابل قبول است و آنجا کلاسهایی میگذارند برای خلاقیت بچهها و هیچ فایدهای هم نداشتهباشد، اقلا هفتهای یک روز شروین میرود چند تا آدم همسن وسالش را میبیند بهجای اینکه صبح تا شب در خانه پای فارسی وان باشد و شب بیاید دستش را بگذارد روی گلوی من بگوید میخواهم خفهات کنم و وقتی من میپرسم آخه بچه! تو میدانی خفه کردن یعنی چی میخندد و بعد ندا حرصی میگوید اینها را از فارسی وان یاد گرفته. هرکاریش هم میکنیم بیخیال فارسی وان نمیشود؛ کتاب میخریم فقط سه دقیقه اهمیت میدهد، وسایل نقاشی میگیریم، روزی هشت دقیقه، سه چرخه خریدیم برایش، روزی پنج و نیم دقیقه! خب حالا باید یکطوری از خانه ببریمش بیرون که این عادت کثیف از سرش بیفتد دیگر. بعد ندا گفت منابع مالیش را چطور جور کنیم و ما یک مقدار پول گذاشتهبودیم کنار که برویم برای من دو جفت کفش بگیریم. خب پاره شده کفشهایم! چه کار باید میکردم اما آخرش تصمیم گرفتیم کفشها را رفو کنیم و این کلاس را ثبت نام کنیم قبل از اینکه بچه از دست برود اما بعدش ندا آمد و گفت کلاس را بگذاریم برای ماه بعد! این ماه او هم همچین کار نکردهبود که بتواند کمکخرج خانه باشد! اینطور میشود که من در برزخی گیر میافتم میان احساس خودم و احساس دیگران. به این هول و ولا که سی و یک سالم هم دارد تمام میشود و هنوز فیلم نساختهام. یعنی همه آن چیزی که آیندهام در داکوتا را برایش فنا کردهام دور از دسترس بهنظر میرسد و من هنوز دارم فیلمنامههای چرند و پرند دیگران را مینویسم که چرخ کند زندگیم یکطوری بچرخد اما باز هم درست نمیچرخد و کفشهای من هنوز پارهاند و شروین هنوز شب میخواهد من را خفه کند. بعد فکر میکنم ارزشش را داشت؟! یک دوراهی تهش میرسید به آرزوی فرو خورده و رفاه و دوراهی دیگر که من انتخابش کردم میرسد به آرزوی عملی نشده و خیلی چیزهای دیگر! اینها و این واهمهها و تردیدهاست که من را میجود تا جایی که به تعطیلی میرسم. تعطیلی محض و امروز بیشتر از هر روز دیگری در زندگیم دوست دارم بدانم پول کجاست؟!
