بخشی از مقاله:
«سرور بزرگوارم، جناب آقاي علي سعيدلو، با تقديم مراتب ارادت و اخلاص، بنده رحيم ايرواني موسس گروه صنعتي کفش ملي در اسماعيل آباد جاده قديم کرج که در آنجا بيش از 34 کارخانه و در ايران 430 فروشگاه کفش ملي تاسيس کردم که حتماً جنابعالي مسبوق هستيد، اينک آواره در انگليس هستم. اکنون که برنامه مهم جناب آقاي رئيس جمهور ايجاد کار است، پيشنهاد مي کنم که طي تصويبنامه يي کارخانجات بنده را مرجوع دارند، در اين صورت حداقل ظرف سه سال ده هزار کارگر و کارمند استخدام خواهم کرد. از حضور جنابعالي که هميشه اهل حساب و کتاب بوده و هستيد، استدعا دارم در اين مورد با جناب آقاي وزير صنايع مذاکره فرماييد و اطلاع دهيد که فوراً براي اداي توضيحات بيشتر به حضورتان شرفياب شوم. بنده فعلاً در لندن انگليس هستم و چنانچه اوامري باشد با کمال افتخار در اختيار جنابعالي خواهم بود. به حضور مبارک پيشنهاد مي کنم که اگر شغل دولتي ميل نداريد، رياست گروه صنعتي ملي را قبول بفرماييد، خود بنده معاون سرکار خواهم شد.» او هرگز جوابي دريافت نکرد و در 12 اسفند ماه 1384 بعد از طي روز کامل کاري از اتاق کارش در ضلع غربي ساختمان محل سکونتش در يکي از خيابان هاي شهر لندن به خانه برگشت و درگذشت.
ايرواني پيش از انقلاب دو برادر را که در جريان زلزله بويين زهرا خانواده خود را از دست داده بودند، به فرزندخواندگي پذيرفت و بعدها براي ادامه تحصيل به اروپا فرستاد. همين دو برادر در روزهاي انقلاب در کارخانه را به روي ايرواني بستند و او را از ملک خويش بيرون کردند.
۱- مجری پخش زنده را قطع کرد و گفت ارتباط مستقیم ما با مجلس برقرار است تا فصل دیگری از حماسه باشکوه اجرای غانون اصاصی را شاهد باشیم (یک همچین چیزهایی) همینطوری فکر کردم حماسه اجرای غانون اصاسی چطور چیزی میتواند باشد؟ یعنی اجرای قانون در یک کشور اصولا یک امر عادی است یا یک چیز حماسی. یعنی مثلا میتوانیم از این بهبعد ببینیم که دوربینی را کنار چراغقرمز پل رومی که معمولا برای هیچکس اهمیتی ندارد گذاشتهاند و بعد از یک ساعت که ما در نهایت حیرت میبینیم که همه پشت چراغ ایستادهاند، مجری میآید میگوید شاهد حماسه رعایت قانون راهنمایی و رانندگی و عدم عبور ملت از چراغ قرمز هستیم. بعد یک ترانه حماسی پخش میکند و تصاویر را سوپراکسپوز میکند روی مجسمه فردوسی که دارد یک طور فاضلانهای ملت پارسیزبان را نگاه میکند. دارم به حماسههای دیگری که میتوان خلق کرد فکر میکنم. ثبت چند تا از اینها برای جذابیت بیشتر کسانی که درآینده تاریخ را میخوانند خوب است.
۲- در خلال مشاهده همان حماسه من یاد گرفتم برای مدیریت یک دستهگاه، لازم نیست به تمام علومی که به آن دستهگاه مربوط است مسلط باشیم و هر کس کمی مدیریت بداند بر این موضوع واقف است که برای مدیریت هر دستهگاه کافی است ده درصد به دانش مربوط به آن دستهگاه واقف باشی و نود درصد هم به اصول مدیریتی. به این صورت میتوانی بهخوبی دستهگاه مورد نظر را اداره کنی. سوال مهم اینجا پیش میآید که دانش مربوط به دستهگاه دقیقا چه دانشی است؟ طب؟ فیزیولوژی؟ بیوشیمی؟ مهندسی مکانیک؟ فیزیک؟ جفر؟ یا هیچکدام؟
۳- یک معلم نقاشی داشتیم در کلاس اول راهنمایی که سعی داشت آدم متفاوتی باشد. از آنجا که مدرسه راهنمایی ما تخصص بسیار شگرفی در تربیت آدمفروش داشت و آن معلم هم از فارغالتحصیلان همان مدرسه بود الان نمیتوانم بدون بغض شخصی در مورد کارش قضاوت کنم ولی هرچهبود خیلی متفاوت بود. یکبار برداشت یک اجرای ارکستر سمفونیک یک جایی را سر کلاس پخش کرد و همزمان آرش 30یاوش کسرایی را با آن خواند و بعد گفت حالا هر حسی داشتید بروید بکشید. یک بار دیگر هم گفت برای روز معلم یک چیزی بکشید که من یک آدم سبیل از بناگوش دررفته شلاقبهدست کشیدم و بعدش از مدرسه اخراج شدم. ربطش به این روزها یک مقدار پیچیده باشد شاید.
۴- در همان مدرسه یک معلم عربی داشتیم که ماهی دو بار من را از کلاس میانداخت بیرون. بعد یک بار که پدرم در جهت اعتلای معنویم من را بردهبود نماز عید فطر(یک سالی بود که صبح اعلام عید کردند و مصلی آماده نبود و همه رفتند مسجد محلهشان) همان معلم عربی که جوانکی بود را صف جلویمان دیدیم. خیلی تعجب کردهبود که میدید در خانواده ما کسی نماز میخواند.(این را هم یکدفعه یادمان آمد و چسباندیم تنگ ماجرای زمان اسپیرال بلکه شیخالشیوخ آمار دستش بیاید ما چطور بزرگ شدیم و چشممان برای چه اینقدر میترسد)
۵- این نماز عید فطر که گفتم چیز پرخاطرهای شد برای ما. مسجد جای سرباز کافی برای این همه نمازگزار نداشت. روبروی مسجد یک زمین بازی بود که پیشنهاد کردند همه بروند آنجا. یکی به امام مسجد گفت آن زمین مال فلان آقا بوده و شهرداری مصادره کرده. امام مسجد گفت اینجا نماز ندارد. یک ایستگاه آتشنشانی دیواربهدیوار آن مسجد بود و هنوز هست که فرماندهاش آمدهبود نماز بخواند. تا شنید گفت برویم در محوطه ایستگاه. خیالتان راحت که زمین هیچ مشکلی ندارد. ماشینهای آتشنشانی را آوردند بیرون و همه ریختند در محوطه ایستگاه به نماز خواندن. چند ماه پیش برای کاری رفتهبودم آنجا فرمانده فعلی ایستگاه گفت ممکن است مجبور شویم جای ایستگاه را عوض کنیم. زمین مال کسی بوده و حالا برگشته زمینهایش را پس بگیرد. منتها شهرداری میگوید زمین را نمیدهیم. بیا جایش تراکم بهت بفروشیم. همین.
۶- شیخالشیوخ اگر کار حسین لطی فی را که شبکه یک پخش میکند میبیند یک راهنمایی در باب رفتار این استاد جفر که بهنظر میرسد ضمیرش یکطوری باشد و در این سریال ظاهر شده به ما ارائه کند بلکه هم یک قدم دیگر ما را به شناخت نزدیکتر کردهباشد.
۷- این هم مایه انبساط خاطری شد امروز.
برای آدمی که نمیدانستم اینقدر دلنازک است
۱- یکبار همایون اسعدیان که بیشترین جملات قصار را در زندگی برایم تولید کردهاست در پاسخ پیامکی چیزی نوشت که سخت دلآزرده شدم. بلکه هم ترسیدم. دلآزردگی بابت علاقهای بود که بهش داشتم و ترس بهخاطر کاری که در میانهاش بودیم و پیامک به من میفهماند باید قید آن را بزنیم. زنگ که بهش زدم تعجب کرد که چرا من همچین برداشتی کردهام و گفت برای همین از SMS بدم میآید. عباراتی که زیادی کوتاه باشند و فاقد لحن، بالاخره یک روز باعث سوءتفاهم میشوند. پیام را با آن لحن و آکسانی که مد نظر خودش بود خواندیم و همهچیز برگشت به روال قبل از پیامک. اصولا این زبان، برای من که زبان نمیدانم چیز پردردسری است. من اگر هم مینویسم در سطحی دایناسورگونه است که هیچبویی از ظرافت ادبی نبردهاست. بهطور مثال عارض میشوم.
۱۴.ماشین گلچهره/خیابان.خارجی/داخلی.روز
آرش پشت فرمان و منیژه کنارش است. سعید نیز روی صندلی عقب نشسته.
آرش: (خوشرو) چه خبر آقا سعید؟
سعید: دندونم شل شده.
آرش: (میخندد) شل شده یا لق شده؟
سعید: شل شده.
آرش: کو ببینم؟
سعید دهانش را باز میکند که آرش دندان جلویش را ببیند. آرش در آینه به او نگاه میکند.
آرش: اوه اوه... گمونم دیگه داری مرد میشی... اون کاپشن منو از کنارت وردار ببین زیرش چیه مرد بزرگ.
سعید کاپشن آرش را برمیدارد. زیر آن یک بسته نسبتا بزرگ کادو شدهاست. سعید با دیدن آن لبخند میزند.
سعید: (خوشحال) مال منه؟
آرش: آره دیگه... مال توئه.
سعید بسته را بهسمت خودش میکشد تا آن را بردارد.
منیژه: (جدی) سعید جان بذارش سر جاش مامان.
سعید: مگه مال من نیست؟
آرش: (متعجب) چرا مالِ...
منیژه: (حرف او را قطع میکند.با تحکمی مادرانه) بذارش سر جاش سعید.
عبارات بالا فاقد هرگونه ظرافت ادبیند و فقط شرح خلاصهای است که من خواستم به عوامل کار بگویم در آن سکانس رخ میدهد. کار من این است که هر روز صبح به دفتر کاری در بیست و پنج کیلومتری خانهمان بروم و اقلا هشت ساعت بنشینم چیزهایی به این سبک و سیاق بنویسم. حالا ممکن است پیش بیاید خود سکانس این تنش را نداشتهباشد و لحن ما هم بهنسبت کمی از این خشکی بیرون بیاید و مثلا بهجای سعید دهانش را باز میکند و آرش دندان جلویش را میبیند بنویسیم سعید که دهانش را باز میکند آرش تازه متوجه دندان سعید میشود که زبانش را پشت آن ستون کرده و عمود به لثههایش بالا آورده. قیافه سعید بامزه شده و شیطنت خاصی پیدا کردهاست و این چیزی نیست که کسی مثل آرش را به خنده نیندازد. همین. یعنی اوج ظرافت ادبیمان همین چند جمله آخر میشود که نوشتیم. یک جای دیگر هم در کتاب گرانسنگ استاد رابرت مککی خواندیم که در هالیوود نقل قول غلطی است که هر تهیهکنندهای میخواهد مهمانی بزرگ برگزار کند میگوید چندتا نویسنده کمدی دعوت کنیم ملت را بخندانند اما همیشه این مساله غلط از آب در میآید چون نویسندههای کمدی در برخورد با پدیدههای اطرافشان گندهدماغترین و عبوسترین آدمهای ممکنند(نقل بهمضمون)
۲- من خودم دوست دارم یک پسربچه دوازدهساله باشم که یک توپ چهلتکه Mikasa را ـ که برای خریدنش با اتوبوس رفته میدان منیریه ـ گرفتهباشد دستش و برود در خانه ملت و بگوید بیا بریم گلکوچیکبزنیم اما از وقتی بچهدار شدهام ناخودآگاه هی آلبومهایی با عکسهای قهوهای میآید سراغم و نمیدانم چرا خیال میکنم باید از دهه بیست خاطره داشتهباشم نه دهه شصت اما تا آنجایی که یادم میآید هیچوقت چشمم را نازک نکردهام و به فانتزی کسی پوزخنده نزدهام. نمیگویم نکردهام، میگویم یادم نمیآید. آنقدر ظرافت ادبی ندارم که لحن نوشتهام را در متن آشکار کنم و شاید بهتر باشد همیشه مثل سکانس ۱۴ که آن بالا بخشی از آن را نوشتهام لحنها را در پرانتز بیاورم که کسی را دچار سوءبرداشت نکنم. بهخصوص وقتی پای ابراز عشقی به یک جنتلمن در ملاء عام پیش میآید و میخواهم درموردش اظهار نظر کنم. درآوردن لحن در یک متن شاید سخت ترین بخش آن باشد که پرانتز آن را ساده می کند. من بعد یادم می ماند از پرانتز بیشتر از اینها استفاده کنم.
۳- فیلمبازی مصیبتی است که عوارض زیادی دارد. بدترین آنها شاید دور شدنت از خواندن باشد. فیلمباز که شوی نه وقت کتابخواندن داری نه حوصلهاش را. اگر قبلا هفتهای دو کتاب میخواندی، حالا هر دو ماه که بتوانی یکی را تمام کنی کلاهت را میاندازی بالا. حالا کتاب سختسخت هم که باشد دیگر بدتر. میشود یک شکنجه که فقط روزی دو صفحهاش را میتوانی ورق بزنی. آقای هزارتوکه چند سالی است مرا میشناسد و بیشترین تبادل فرهنگی را با من دارد گواه خوبی است بر روند نزولی ساعات کتابخوانی من در چند سال گذشته و افزایش دیوانهوار تعداد فیلمهایی که میبینم. این است که وقتی میبینم یکی کتابی را جای من خوانده و بخشی از آن را چلانده و مضمونش را صاف و بیواسطه جلوی چشمم گذاشته کلی ذوق میکنم. حال میکنم که یک نفر زحمتش را کشیده و لحظهای دریچهای به آن کتاب برایم باز کرده. هرچند این لحظه کوتاه باشد اما چهکار کنم که عادت فیلمنامهنویسی مجبورم کرده دیگر همهچیز را به کنایه بگویم و خیلی خلاصه که خاصیت فیلم کنایه و ایجاز آن است. در سکانس ۱۴ برای اینکه منیژه به آرش بگوید نمیخواهد با او ازدواج کند، هدیهای که آرش برای پسرش خریده را مرجوع میکند حال آنکه میتوانست بهراحتی بگوید من دیگر نمیخواهم با تو ازدواج کنم اما دومی میشود یک فیلمنامه بد و اولی که به کنایه تغییر حس منیژه را در قالب برگرداندن یک کادو بیان میکند نمیگویم خوب است اما حداقل تکنیکیتر است. این عادت به تمام ارکان زندگی من رسوخ کرده و خیال میکنم اگر حرفی را به کنایه نزنم و معنیش را قلنبه پرت کنم بیرون دیگر حرف خوبی نیست. حالا خیلیوقتها دیگران آزرده میشوند. باید چه کار کرد؟
۴- من اینجا مشاهداتم را با دیگران قسمت میکنم. دوست ندارم اظهار نظر کنم و حکم کلی بدهم. راجع به خیلی چیزها تحلیل و نظر دارم (درست یا غلط) اما اینجا نمینویسمشان. قرار نیست تحلیلگر باشم و مثل نوبت شمای آن کانال راجع به همهچیز اظهار نظر کنم. فقط مشاهداتم را مینویسم و تحلیلهایم را نگه میدارم برای مهمانیهای فامیلی بالای هفتاد و پنج سال که همه تشنه شنیدن اخبار خالهزنکی زعمای سی یا ستند و تحلیلهای آبکی بعد از آن. فیلمی هم اگر اینجا معرفی میکنم برای این است که آن لحظه جزو مشاهداتم بوده و دیدنش ذوقمرگم کرده و حس میکنم دیگران هم حق دارند اگر حال داشتهباشند و فیلم را پیدا کنند این لذت را تجربه کنند. همینطوری محض اینکه چیزی به مطایبه گفتهباشم هم اضافه کنم یادم نمیآید اینجا راجع به هیچ فیلم باکلاسی حرف زدهباشم. اصولا من از فیلمهای مهم که کاراکترهایش تمام حرفهای مهم بشری را در سکوتشان به هم نمیزنند خوشم نمیآید. من آدم خزی هستم که سینما را با آرنولد و بروسلی و شمشیرزن یکدست و هفتدلاور و عقابها شناختهام نه تارکفسکی و پاراجانف و اینطور آدمهای سختسخت. حتی برگمن هم بهنظرم سخت میآید چه برسد به این باکلاسها.
۵- در پایان جا دارد از مادر و پدرم، بچهمحلها و همه مربیان و معلمانی که تا الان برای من زحمت کشیدهاند تشکر کنم.
یاحق.
خوب که فکر می کنم می بینم اقلا پنج هزار تومان بدهم بالای چیزی که خودم می توانم در خانه درست کنم و برای سیگار هم بلند شوم بروم جلوی مستراح حوالی کافه ش وکا و تازه مجبور باشم بعضی وقتها قیافه یارعلی م ق دم را تحمل کنم که ادعا می کند در جستجوی زمان از دست رفته پروست را کامل خوانده(چاخان!) و تهش هم واسه ج ا سو ۳۰ بیایند سراغم. نه! نیستم.
تازه، یکی از متفکرین فامیلمان گفته بهتر است قید تافل را بزنید. همان آیلتس امتحان بدهید. اقلا جرمش معلوم است. کسی از یک ماه بعد خبر ندارد که قرار است هرکی تافل داد را چه کار کنند.
۱- عکس بالا، اتاق من در خانه پدری است اما تخت، آنی نیست که من در دوران تجرد روی آن میخوابیدم. تخت دوران نوزادی من است که مادر و پدرم در انباری نگهش داشتهبودند و مادرم میگوید برای چنین روزی. برای اینکه اگر من بچهدار شدم، در آن بخوابانندش. آن تابلو که بالای تخت است یک نقاشی است که من سالها پیش بهزور لیلای عاقلانه را متوجه کردم باید آن را به من کادو بدهد و مادرم آنقدر با آن اخت شدهبود که نگذاشت با خودم به خانه بخت ببرمش. آنطرفتر، سمت چپ عکس را که نگاه کنید یک چرخخیاطی سینگر را میبینید. از آن دستیها. مال مادربزرگ مادرم بوده و من بهزور صاحبش شدم. محض قشنگی اتاقم که البته این یکی را ندا نگذاشت با خودم به خانه بخت ببرم. (برای خرده گیران عرض کنم که دری روی چرخ خیاطی است که باعث می شود آن را نبینید. اگر از این دست چرخها را قبلا دیده باشید می دانید که این درها رویشان فابریک! سوار است) الان به اینجا میگویند اتاق شروین. اتاقی که من از روز تولد شش سالگیم، ۲۲ سال در آن زندگی کردم. عکس پایین، شروین است در همان تختی که من نوزادیم را در آن سپری کردهام. یک جغجغه دستش است و یک آدم پلاستیکی که مثلا ژیمناست است کنار دست راست شروین روی تخت افتاده. هردوی اینها از اسباببازیهای دوران نوزادی من بودهاند که باز مادرم بهگفته خودش نگهشان داشته برای چنین روزی – البته رفیقمان زحمتش را کشیده و بالاخره بعد از سی سال کلک مرد ژیمناست را کنده و یکوریش کرده. آن زمان، پدر من سی و یک ساله بوده و تازه انقلابشان پیروز شدهبوده. این زمان، پدر شروین سی ساله است و در هیچ انقلابی پیروز نشده. انقلاب که هیچ، چند سالی است فراموش کرده پیروزی را باید چطور نوشت. پدر شروین این صحنهها را که میدید، فکرهای مریض ناراحتکنندهای توی سرش میرفت و میآمد. از این اشتراک تخت و اسباببازی کمکم به این نتیجه رسید دورانی آغاز شدهاست که کودکی شروین مثل کودکی خودش طی خواهد شد. دورانی که دائم پشت سرش را نگاه میکند مبادا دوستش راز او را به مدیر مدرسه بگوید. دورانی که باید درباره پدرش، حرفهایی که در خانه میزند و چیزهایی که در اتاقش میخواند دروغ بگوید تا مبادا برایش دردسر شود. دورانی که سر کلاس فکر میکند چرا حرفهایی که معلمشان سر کلاس میگوید با عقلش جور در نمیآید ولی میترسد حرف بزند، چون یکبار که اظهار فضل کرده مدیر مدرسه مادر و پدرش را خواسته و پیگیر شده تا سر در بیاورد طاغوتیند یا نه که اگر نیستند پسرشان این پرت و پلاها را از کجایش درآوردهاست (الان دیگر طاغوتی معنیش را از دست داده و چیزهای مرعوبکنندهتری جایشان را گرفته) بزرگتر هم که بشود آنچه برش میگذرد را مدام چماقی میکند و میکوبد توی سرِ پدرش. پدر شروین از این تصویرهای نگرانکننده میترسد. از خنده آن آدم که بیشتر شبیه شکلک و دهنکجی است و حالا دوباره بر آینده شروین مسلط شده میترسد، شاید هم بدش میآید. این وضع بدترین چیز برای بچه است. پدری که مدتهاست نبرده و دیگر حال بردن هم ندارد، باید از آینده برای بچهاش چه بگوید؟ بالاخره راهش را پیدا خواهم کرد، بالاخره پاسخ به این سوال را جایی خواهم دید اما امیدوارم وقتی بزرگ شد مثل من دوزاریش نیفتد امیدی که پدرش از آن حرف میزد یک چیز مصنوعی بوده که خودش هم زیاد اعتقادی به آن نداشتهاست. اگر امید ندارید بچهدار نشوید. اگر امید ندارید و میدانید نباید بچهدار شوید، توصیههای پزشکی را جدی بگیرید!
۲- خیال میکردم این ماجرای درافشانی قلقلی (به قول شیخالشیوخمان: شیخ غلتان) بههیچ دردی نمیخورد. دستافشانی و پایکوبی رفیقمان را که دیدم فهمیدم فایدهاش در چه بود. رفیق! دستافشانی و نظرت در باب مطلب پیشین را با هم دیدم. اینکه به نفی تمام مردم جهان دستزدهای چون مثل تو فکر نمیکنند معنیش این نیست که آنها هم دو راه بیشتر ندارند یا نفی تو یا تاییدت. بیشتر این آدمها فقط مثل تو فکر نمیکنند. این معنیش این نیست که مثل تو تن به دیکتومی و بردگی انتهای آن دادهباشند. چون فکر میکنی خط فکرت یگانه راه راستین است، تمام چند میلیارد فکر دیگر آدمها را در یک سبد میریزی و برای همه فقط دو گزینه در نظر میگیری: له تو یا علیه تو. اینطور که فکر کنی، بله! همه بردهاند اما اگر بدانی در آن سبدی که خیال میکنی علیه تو است، میلیاردها راه است میفهمی گزینههای آدمها در جاهای دیگر خیلی بیشتر از دو تای توست و اگر بردگی آن تعریفی باشد که من ارائه کردم، پس همه آدمها برده نیستند. بردگی همین است که گزینههایت آنقدر محدود باشند که میزان مهوع بودن آنچه بر قلقلی گذشت را نبینی. چشمهایت را ببندی و خیال خودت را راحت کنی که ایول! دیدی چطوری پوزشون خورد. طرفه اینکه رییستان آمد که من وزیرم را از این جهت برکنار کردم که به یک پیرزن هفتاد ساله اتهام جاس و سی زدهاست و حالا در همین نمایش، یکی نام همان پیرزن را میآورد که سردسته جو ا س یس است. یحتمل هیچجای هیچچیز نمیلقد.
۳- قلقلی قدیمها که بهنود آمد همین حرکتها را کرد گفت آدمی که کار سی یا سی میکند باید پای لرزش هم بایستد و وا ندهد. راجع به او قضاوت نکرده درکش می کنم ولی نمی دانم آن حرف را یادش می آید یا نه؟
۴- یک جکی بود آن قدیمها، خرسی دستانش را بالا گرفت و گفت تو رو خدا نزندیم، بهجون مادرم خرگوشم. جک را اگر بلد نبودید از محمد بپرسید بهتان میگوید.
پ.ن: آن نقاشی از آثار خود عاقلانه است. در پاسخ دانشمندی نوشتم که پرسید یعنی خودم پول نداشتم آن را از مغازه بخرم؟
۱- نمیدانم این را کجا خواندهام ولی خیلی یادش میافتم. اگر یک تختهسنگ بسیاربسیار بزرگ بالای سرت باشد و یکباره رها شود در کسری از دقیقه روی سرت میافتد و تو میمیری. این مردن سریع اتفاق میافتد، آنقدر سریع که حتی وقت نمیکنی درد بکشی اما اگر این سنگ بالای سرت باشد، در فاصله بسیاربسیار دور و دست و پایت را بستهباشند و سقوطش را ببینی، مرگی بسیار سختتر و دردناکتر از قبلی خواهی داشت. یعنی ترس از مردن از خود مرگ بدتر است یا بهتر است بگویم ترس از مردن از خود مرگ ترسناکتر است.
۲- در راستای بند بالا باید عرض کنم آدم هر لحظه ممکن است بمیرد. ممکن است یک سنگ یهو بیفتد روی سرت. یا بروی دریا غرق بشوی. یا هرچیز دیگر. پس نتیجه میگیریم:
« خطر مرگ همیشه هست. چه روی زمین باشی، چه دریا چه در آسمان. پس با خیال راحت پرواز کنید. هواپیمایی ایران.»
۳- وقتی ایمانی نباشد همهچیز مباح است. این جمله را ایوان به برادرش میگوید. جایی در برادران کارامازوف و درست بعد از این است که برادر میرود کلک پدرشان را با تبر میکند. همینطوری برای کاری دوباره دارم کارامازوفها را میخوانم. الان تازه دارم میفهمم چرا این کتاب اینقدر مهم شده. داستایفسکی کتاب را در زمانی نوشته که دیکتومی شدیدا بر فضای فکری جامعه روسیه مسلط بوده. کلیسا کاملا در تقابل با تعقل بوده و تو یا اهل کلیسا میشدی یا اهل فکر. هر دو دسته مخالف هم بودند و هر دو دیگری را باطل حساب میکردند. داستایوفسکی با رد این فضا سعی میکند یک راه سوم ارائه بدهد.
وقتی دیکتومی بر ذهن کسی حاکم شد، این آدم خودبهخود برده میشود. بردگی چیزی نیست جز محدود کردن گزینههای انتخاب برای یک آدم. وقتی فقط دو گزینه داشتهباشی که دو بردار متضاد باشند عملا خود را از انتخاب بینهایت برداری که میان این دو در فضا وجود دارند، محروم کردهای. این یعنی بردگی. یا میتوانی برده باشی و بمیری، یا باید ارباب را بکشی و آزاد بشوی. داستایوفسکی سعی کرده ردههای مختلف انسانی را نشان بدهد و تمام سعیش را کرده تا بگوید برای خلاصی از این وضع باید قضاوت را کنار گذاشت. از کاراکتر پدر که کاملا بر اساس غرایض اولیهاش زندگی میکند تا آلیوشا که تقریبا همان انسان متعالی مورد نظر داستایوفسکی است، نویسنده در مورد هیچکدامشان قضاوت نمیکند و نشان میدهد با وجود آدمی مثل آلیوشا که قضاوت را در مورد همه چیز کنار گذاشته و خودش را به تسامح سپرده چطور میتوان به آینده امید داشت.
کتاب خیلی طولانی و پر است از تعارفات روسی و اسامی عجیبغریب و طولانی اما بد نیست یک بار دیگر آن را ورق بزنیم.
۱- بالاخره درباره الی را دیدیم. نمیشد بگویی فیلم خیلی خوبی نبود، شاید هم نبود. یکی دو سکانس آن وسطها اضافه داشت و بهنظرم همانجا هم که سپیده در آشپزخانه نشستهبود و گفت «نه» پایان بهتری بود. شاید هم نبود. اینقدر کارگردانیش خوش رنگ و لعاب و گول زننده بود که درست عقلم نمیرسد چرا خوشم نیامد. بههرحال خوشم نیامد دیگر!
۲- آقای هزارتو در راستای مطلبی که از یکی از آدمهای مهم خاندان ما خواندهاند مطلب جذابی صادر کردهاند.
۳- من قویا از پستی که به اسی دادهشده راضیم و بهشدت از ابقای وی حمایت میکنم. هرچه هم فکر میکنم و زور میزنم نمیفهمم چرا رییس جمهوری که این همه رای آورده (بی ست و چ هار تا) حق ندارد مستشار اولش را خودش انتخاب کند. الله اعلم.
۴- شیرین خانم زنگ زدهبود یک جایی که خیلی بد است و دائم هم تاکید داشت که چون مهندس کامپیوتر است پس نظراتش صائب است خیلی. گفت آقای هاشمی چه کارهاست که اظهار نظر میکند؟ فردایش یک آقای مهمی هم همین حرفها را زد. برای من مساله شده که اگر این چیزهایی که هاشمی هست هیچکاری محسوب نمیشود پس من بیخودی خیال میکنم شاغلم. پس نرخ بیکاری خیلیخیلی بالاتر از آن عددی است که به ما میگویند. اصلا بهمن چه.
۵- در راستای حکایات عبرتآموزی که این چند وقت خدمتتان عرض میکنیم یک پندنامه قلمی مینماییم. سرنوشت یک غول یکچشم است که آن یک چشم هم جای اینکه پایین پیشانیش باشد روی فرق سرش است. یکنفر را تصادفی از روی زمین برمیدارد و میبرد بالا، هی میبرد بالا، هی میبرد بالا. آخر سر میبرد بالای سرش و تازه طرف را میبیند. آنوقت میگوید اه اه اه این بود؟! بعد تالاپی میاندازدش پایین.
۶- در روزنامه نوشتهبود بهزودی بازیگر جو مونگ میآید ایران. اینقدر در پوست خودم نمیگنجم که تصورش را هم نمیتوانید بکنید. فکرش را بکنید؛ جومونگ.
۷- پس از مدتهایی طولانی از کار کردن با یک تهیهکننده احساس خوشبختی میکنم. خدا را شکر. کاش بازیگر جومونگ را که میآید ایران راضی میکرد بشود نقش اول کارمان. دیگر بهجز ابقای اسی هیچ مشکلی نداشتم.
۱- یک تابستانی بود در دهه شصت. یادم نیست دقیقا کدام تابستان اما حداکثر حدفاصل سال دوم و سوم دبستان بود. مادرم در دبیرستانی در نازیآباد جبر درس میداد. اسمش شهید اول بود و کمی از بازار نازیآباد که میرفتی بهسمت غرب ته یک کوچه خیلیخیلی پهن بنبست دیوارهای آجریش را میدیدی. یک تیشرت چینی پوشیدهبودم که آن زمانها خیلی مد بود. یقه و سرآستین تیشرتها یک رنگ بود و رویش هم شکل یکسری جانور چاپ کردهبودند. یک شلوار جین سرمهای تنم بود و یک جفت کفش کانورس هم که نمیدانم پدرم از کجا برایم آوردهبود، پایم کردهبودم. پنج شش سری اتوبوس و تاکسی سوار شدیم تا رسیدیم دم مدرسه. امتحانهای شهریورماه برگزار میشد و قرار بود مادرم بعد از برگزاری امتحان بنشیند همانجا برگهها را تصحیح کند، نمرهها را لیست کند و برگردیم خانهمان. مدیر مدرسه خانم ترسناکی بود که دماغ گندهای داشت. خیلی گنده، شاید هماندازه شاه سابق. یک مقنعه چانهدار داشت که تا نزدیکیهای کمرش میرسید و من آن موقع با خودم فکر میکردم. یکطوری نگاهت میکرد انگار دارد بازجوییت میکند، حالا چه هدفی را از این سبک نگاه به یه پسربچه نه ساله دنبال میکرد نمیدانم؟ اما با همان نگاه ضایعش مدتی به من خیره شد و بعد رو به مادرم کرد و گفت این آقاپسر برای اینکه در یک دبیرستان دخترانه حضور داشتهباشد بزرگ شده. جلوی در صبر کند تا کار شما تمام شود. مادرم وا رفت ولی حوصله جر و بحث نداشت. گفت بروم در کیوسک جلوی در پهلوی فراش مدرسه بنشینم تا کارش تمام شود. یک کتاب چرند و پرند حل مسائل ریاضی هم داد دستم. از آنها که نویسندهاش قارینیت و بود و بههیچ دردی هم نمیخورد. در دکه خیلی از نگاه بابای مدیر مدرسه و استیصال مادرم شاکی بودم و در ذهنم به روشهای مختلف قتل خانم مدیر فکر میکردم که دیدم چندتا بچه همسن و سال خودم آمدهاند جلوی درِ مدرسه و دارند با آجر دروازه درست میکنند برای فوتبال. من هم کتاب قارینیت را گذاشتم پیش بابای مدرسه و زدم به بازی. آنها هم مرا بهچشم یک بچهسوسول که از بالای شهر آمده و مهمانشان است بازی دادند و سعی هم کردند خیلی بهم آسان بگیرند (انصافا بچههای نازیآباد خیلی بامعرفت هستند) وسطهای بازی بودیم که مرد با یک چرخ از آنها که باهاش خوردنی میفروشند پیدا شد و آنها هم همه ذوقکردند و بیخیال بازی شدند و دور طرف جمع شدند. آنجا بود که برای اولین بار در زندگیم از آنها شنیدم چیزی بهاسم یخدربهشت وجود دارد و آن هم همانچیزی است که آن آقای چرخی میفروشد. من تا آن سن یکسری چیزها را نخوردهبودم. لیست بلند و بالایی بود که شامل پفک، چیپس، نوشابه، سوسیس، کالباس و خیلی چیزهای دیگر میشد که از نظر مادرم غیربهداشتی و مضر محسوب میشدند اما یخدربهشت از آن چیزهایی بود که اسمش را هم نشنیدهبودم. یکی دو سال بعد بود که یخمک وارد سوپرمارکتها شد و از این یخدربهشتفروشها هم اطراف خانه ما آفتابی نشدهبودند. طرف یکسری کاسه و قاشق فلزی داشت که ریختهبودشان داخل یک قابلمه بزرگ پر از آب. یخدربهشتش را میریخت توی آنها و کاسه خالی را که میدادی بهش دوباره میانداختش داخل همان قابلمه. قیمت این کاسه نشسته یخدربهشت میشد دو تومان. سخت بود جلوی بچههای بامرام نازیآباد کم بیاورم و با سوسولبازی بهخاطر هپلیبودن ابزار طرف چیزی نخورم. بهخصوص که یکی از آن بچه بامرامها مهمانم کرد و دیگر دستم را گذاشت زیر ساتور. خلاصه ما آن یخدربهشت را زدیم به بدن و بکارتمان در مقابل این چیزها از بین رفت. نیمساعت بعد من در ساندویچفروشی سر کوچه آن مدرسه یک ساندویچ سوسیس با یک نوشابه سفارش دادم. قیمتش را هم دقیقا یادم هست. چهل و پنج تومان ساندویچش بود و پنج تومان هم نوشابهاش. هنوز مزهاش را هم یادم است. یادم است صاحب ساندویچی پیرمرد درب و داغونی بود که قطعا محتویات دماغش را هم میتوانستی لابلای سوسیسهایش پیدا کنی. موبهمو با خروج مادرم از مدرسه خودم را رساندم دمِ در و خانه هم که رسیدیم برای ردگمکنی کلی کتلت خوردم. این تجربه ناب که هنوز فراموشش نمیکنم را مدیون همان خانم مدیر دماغگنده بداخلاق بیچانه هستم. خدا هرجا هست اجر عظیم بهش اعطا کند انشاءالله.
۲- شنیدهام یک شتر وسط جاده قزوین- همدان روبه شهر قهرمانپرور قزوین خوابیدهبود. یک روباهی داشت از همدان میرفت قزوین و حسابی به هن و هن افتادهبود. شتر را که دید با خودش گفت ایول. الان دمم را میبندم به دمِ این شتره و و مینشینم روی دوشش و منتظر میمانم بیدار شود تا برساندم قزوین. داشت دمش را میبست که یکهو شتر بیدار شد و قبل از اینکه روباه بتواند خودش را روی کمر شتر جاساز کند، شتر مذکور چهارنعل شروع کرد دویدن بهسمت همدان. در نتیجه دستهای روباه روی زمین ماند و پاهایش روی کفل شتر و دمشان هم که بسته به دم هم. دهنش سرویس شدهبود طفاک که یک شغال از آشنایش او را دید. پرسید چهکار میکنی آقا روباهه؟ گفت هیچی. یه گهی خوردم مجبورم تا تهش که همدانه برم!
۳- دیشب حسابی خستهبودم. ندا شروین را آورد گذاشت روی تخت. حسابی خودم را زدم بهخواب که به کار نگیردم و بتوانم بخوابم اما زیرچشمی که نگاه میکردم هی برایم میخندید و با دست میکوبید توی کلهام. برای اینکه چهارقبضه کنم ماجرا را، بهش پشت کردم که حسابی باورش شود خوابیدهام. کشدار گفت بابا. بین بای اول و بای دوم فاصله انداخت و آکسان را گذاشت روی اولی. قبلا هم میگفت بابا. تابهحال خیال میکردم در راستای بقیه ادهبدههایی است که میکند اما دیشب کشف کردیم معنیش را میداند. حتی میداند چطور خودش را لوس کند و با چه لحنی صدا کند.
۴- همین.
۵- کشف جدید: یک طناز عصبی که خودش بیخودی سعی دارد جدی بنویسد.
۶- اخیرا همه کشفهای جدیدم را مدیون یک آرشیتکت غمگین سابقم که مدتی است مثبتاندیش شده و به غیبتش خاتمه داده. امیدوارم داییش سالهای سال زنده بماند تا ایشان همین روحیه را حفظ کنند.
ویلیام مورگان شوستر (1877-1960) بعد از کار بعنوان مستشار امریکایی در کوبا و فیلیپین، در سال 1290 (1911) یعنی پنج سال بعد از انقلاب مشروطه به ایران آمد و بعنوان رییس کل خزانهداری ایران به استخدام دولت درآمد. شوستر هشت ماه بعد با اولتیماتوم دولت روسیه که در آن تهدید کردهبود در صورت عدم اخراج وی به ایران حمله خواهد کرد مجبور به استعفا شد. شوستر از انگشتشمار خارجیهایی است که در ایران کار کرد و به فکر منافع خودش نبود و شرافت و آزادیخواهیش باعث شد جزو معدد افراد دوران خودش باشد که واقعا برای منافع ایران تلاش میکردند. مشخصهای که ایرانیان همعصرش فاقد آن بودند و شاید تعداد ایرانیهایی که به اندازه شوستر برای ارتقاء ایران دلشوره داشتند به بیست نفر هم نمیرسید. شوستر بعد از خروج[اخراج!] از ایران کتابی درباره اوضاع او احوال کشور ما نوشت بهنام اختناق ایران که در واقع سفرنامه هشتماهه اوست. مقدمه کتاب شرح مختصری است بر وقایع انقلاب مشروطه و دوازده فصل بعدی شرح آنچیزی است که در زمان او از سوی ایرانیان خائن، انگلیسیها و روسها بر ایران گذشت. خواندن این کتاب را از آن جهت به همهتان توصیه میکنم که نقل قول یک آدم بیطرف، منطقی، آرمانخواه و تا حدودی احساساتی از مردمانی است که مشروطه را آنقدر به انحراف کشیدند تا رضاخان از دل آن بیرون آمد.(شرح رضاخان بماند برای یک مجلس دیگر)
![]()
بخشی از مقدمه کتاب که شوستر در سال 1914 نوشتهاست: فقط قلم نویسندهای چون مکالی یا نقاشی همانند ویریشچاگین میتواند صحنههای سقوط سریع این مملکت باستانی را چنان که باید و شاید ترسیم کند. صحنههایی که در آنها دو دولت بهظاهر مسیحی[روسیه و انگلیس] مقتدر و ظاهرا مترقی بهنحوی غیرمسوولانه با حقیقت، شرف و وجاهت و قانون بازی کردند و لااقل یکی از آنها [روسیه] حتی از وحشیانهترین جنایتها برای رسیدن به اهداف سیاسی خود و کشتن هرگونه امید به احیای ایران فروگذار نکردند....
... اگر نابودی حاکمیت ملی ایران توانستهباشد آگاهی جهان متمدن را از روح غارتگرانه سیاستهای جهانی در سال 1911 تا حدودی بالا ببرد، زندگی و مبارزات مشروطهخواهان ایرانی که به مرگ بسیاری از آنها منجر شد، بینتیجه نبودهاست.
اینها را همینطوری نوشتم کمی نگاه اینن آدم را درک کنید. بلکه هم تحریک شدید بروید کتاب را بخوانید. خطبهخط کتاب سرشار از نکات آموزندهایست که خلقیات ما ایرانیها و نحوه دسیسهبازیهایمان را شرح میدهد. خلقیاتی که انگار در این صد سال چندان تغییر نکردهاست.
ترجمه کتاب از حسن افشار است و نشر ماهی آن را چاپ کردهاست.
شروین تقریبا هشتماهه است. زیاد تعجب میکند. خیلی وقتها صبح یک چیز را میبیند و تعجب میکند و شب با دیدن همانچیز دوباره متعجب میشود در حالیکه همان موضوع به نظر ما خیلی ساده و قابل فهم می رسد. شروین خیلی کوچک است و دارد پدیدههای بزرگ دنیای بزرگ اطرافش را کشف میکند. خیلی وقتها نمیفهمد دارد چه کار میکند و چه خطری متوجه خودش میکند اما دست از کنجکاوی برنمیدارد. آخر او همیشه متعجب است و میخواهد هرطور شده از این وضعیت بیرون بیاید و درباره دنیای بزرگ اطرافش بیشتر بداند.
دیشب تا صبح از این دنده به آن دنده می شدم. مدام غلت میزدم و بالش را زیر سرم مچاله میکردم بلکه بخوابم اما خواب از چشمانم رفتهبود. یک چیزی روی سینهام سنگینی میکرد. خیال میکردم باید بار و بندیل را بست و رفت. کجا؟ من که خیابانهای هیچ شهری را جز تهران بلد نیستم. من که آدمهایی جز همین مردم را ندیدهام. کجا بروم؟ کولهبار رنجهایم را حالا که دارد به بار مینشیند روی دوشم بیندازم و دوباره کجا از صفر شروع کنم؟ میشود صبح بیدار شوم و این انتخابات لعنتی تمام شدهباشد؟ میشود صبح بلند شوم و همه اینها یک کابوس باشد که تمام شده؟ آنقدر اینها را از خودم پرسیدم تا سپیده زد و بلند شدم رفتم سرِ کار. تمام روز حالم گرفتهبود و هنوز سینهام سنگین بود... اما مَرد! تو یکدفعه چنان حرفم را فریاد زدی که حالا احساس سبکی میکنم. آنقدر که شاید چند دقیقهای توانستم پرواز کنم. این کشور هنوز ارزش فداکاری دارد تا آدمهایی مثل تو هستند. تازه فهمیدم چرا خاتمی گفت باید پشت تو ایستاد. غلط کردم که بهت شک داشتم. غلط کردم اگر تا امشب هنوز کمی بهت بدبین بودم. گه خوردم تو پستهای قبلیم بهت گفتم دایناسور. مرد! من بهخاطر تو امروز دوباره احساس غرور کردم. برایم مهم نیست که از فردا این سیرک دروغ و نفاق دوباره راه میافتد. برایم مهم نیست که در این فرصت کوتاه باقیمانده زورمان نرسد و نتوانیم رایت را آنقدر کنیم که برنده باشی، که برنده شویم. مهم این است که این حرف مانده در گلوی ما را زدی. آن چیزی که آنقدر نگفتهبودیمش داشت خفهمان میکرد. که شبها خوابمان را خراب میکرد. امشب برای من مثل وقتی بود که تیمملیمان تیم استرالیا را برد. آن موقع هم من کاری نکردهبودم ولی من، یعنی همه مردم احساس میکردند خودشان برندهشدهاند. تو امشب بهجای همه ما گل زدی. به همه ما یادآوری کردی برنده بودن چه حس و حالی دارد. من از تو ممنوم مرد. واقعا میر بودن برازندهات است. تو میری، تو آقایی. تو بزرگی. جون خودم خیلی میخوامت!
۱- این دخترک خوب ادبیات کلاسیک می شناسد. راه استفادهاش را هم بلد است.
۲- این انتخاب بین بد و بدتر نیست. انتخاب بهترین وضعیت موجود است. (دقت کنید نوشتم موجود نه ممکن!)
۳- چون من از همهتان بیشتر سیگار میکشم قطعا آن روز را نمیبینم ولی داداش! همشیره! من مرده شما زنده. پنجاه سال دیگه که یک مورخ بیطرف آمد و عصر خاتمی را نوشت شما تحریمیها، شما خوشتیپیها میفهمید کجای کارتون میلنگیده.
۴- بنده قویا یک چیز خوشتیپ را شدیدا نفی میکنم و مثل سگ ازش میترسم. همه آن چیزهایی که همه میگویند درست، ولی یک چیز در این آقا هست که خیلی خطرناکتر از همهشان است. خوشتیپ نفرت میپراکند. روی نفرت مردم از این و آن دست میگذارد. نفرت تودهها را تحریک میکند تا روی آن سوار شود. این بدترین چیزی است که من اخیرا دیدهام. خیلی بد!
۵- واقعا میخواهید روی شیخ حساب کنید؟! واقعا؟!
۶- تکمله: بند چهار نتیجهگیری مت از یکی از سخنرانیهای آقای هزارتو بود.
آنان که باد میکارند توفان درو میکنند.
امروز نشد، فردا. جون خودم.
برای قدیس و آرشش:

این روزها خیلی یاد این فیلم می افتم. هر روز صبح که از خانه میزنم بیرون حس میکنم باید یک نسخه از آن را به همه آنهایی که سر راهم میبینم بدهم. یادم نمیآید فیلمی به این خوبی درباره امید دیدهباشم. اکثر فیلمهای خوب یا درباره عشقند یا فداکاری و چندتایی هم درباره ترس. کم فیلم خوبی ساخته شده برای تقویت جسارت امید داشتن. یک فولکس استیشن زرد هست که گیربکسش تو دنده دو گیر کرده و هربار که میخواهی سوارش شوی باید هلش بدی و درحال حرکت بپری بالا. وقتی پنج نفر باشید سخت میشود. سرعت فولکس هی زیاد میشود و همیشه ممکن است آخرین نفر جا بماند. وقتی خانواده آلیو تصمیم میگیرند دستهجمعی سوار این استیشن مضحک بشوند و از آلباکرک بکوبند بروند کالیفرنیا تا آلیو در مسابقه خورشیدخانوم کوچولو شرکت کند که انگار قرار است مقدمهای باشد برای دختربچههایی که در بلوغ میخواهند Miss World شوند با خودت فکر میکنی این دختربچه چاق هفتساله که کمی هم خنگ میزند قرار است چه کار کند؟ اصلا چه کاری جز دست توی دماغ کردن بلد است که ارزش کوبیدن این همه راه را داشتهباشد. در طول مسیر دائم با خودت فکر میکنی از اعضای این خانواده بازندهتر هم مگر میشود پیدا کرد؟ حتی پدربزرگ هم که قطعه نمایشی محیرالعقول را به آلیو یاد داده( قطعهای که تا آخر فیلم نمیفهمیم) اور دوز میکند و میمیرد و آنها برای اینکه آلیو به موقع برسد مجبور میشوند جنازهاش را بیندازند عقب استیشن و با خودشان ببرند. حالا قصه این بازندهها را دنبال میکنی تا میرسی به سالن اجرای خورشیدخانوم کوچولو. رقبای آلیو واقعا ببر و پلنگهایی هستند که لنگه ندارند. یک نفر خود را در محیط داخلی یک حلقه جاساز میکند و میرقصد. آن یکی رقصش خوب است. این یکی در هشت سالگی میتواند ویولن بزند عینهو پیتر کندی. همه هم خوشبر و رو و با استیلند. حتی مادرهایشان هم لباسهایی درست و حسابی پوشیدهاند و موها را درست آراستهاند برعکس مادر آلیو که شلخته و کثیف از سفر چند روزه است. وقتی آلیو روی صحنه میرود همه خانوادهاش منتظرند کار آلیو تمام شود تا بروند بمیرند! اما وقتی آلیو روی صحنه شروع به یک رقص اگزاتیک میکند. وقتی تحت تاثیر آموزشهای پدربزرگ هرزهاش شروع به درآوردن یک اداهایی میکند که آدم باورش نمیشود همهشان چهارشاخ میمانند. همه سالن دارند فحش میدهند و میخواهند آلیو را خفه کنند اما خانوادهاش کمکم میفهمند چرا باید به این سفر میآمدهاند. آرامآرام لبخند میزنند و کمکم شروع میکنند با رقص آلیو دستزدن. لبخندهایشان به خنده تبدیل میشود و دستهایشان محکمتر. فهمیدهاند حتی اگر آلیو باشی، یک دختربچه هفت ساله چاق و خنگ باشی، هنوز میتوانی رویا داشتهباشی. میتوانی آرزو داشتهباشی روی صحنه خورشیدخانوم کوچولو با ببر و پلنگها رقابت کنی. میتوانی امید داشتهباشی همه تحسینت کنند و برایت دست بزنند. حتی برای یکبار هم که شده. میتوانی وقتی مثل برادر آلیو درست هفته قبل از امتحان خلبانی فهمیدهباشی کوررنگی داری، مثل داییش درست بعد از شکست عشقی بفهمی تو بهترین پروستشناس! دنیا نیستی و یکنفر دیگر این عنوان را تصاحب کرده، وقتی مثل پدر بفمی کارت را از دستدادهای، وقتی مثل مادر دائم با خودت فکر کنی چرا روی این شوهر حساب کردهای و وقتی مثل پدربزرگ جنازهات عقب استیشنی باشد که گیربکسش تو دنده دو گیر کردهباشد، میتوانی با دیدن آلیو بفهمی همه حق دارند آرزو داشتهباشند هرچند آرزویشان مضحک و احمقانه باشد. میفهمی هیچکس حق ندارد ناامید باشد. من هنوز ته دلم امید دارد و هر روز به آلیو فکر میکنم. هنوز امید دارم مردم این حوالی برای یکبار هم که شده یک تصمیم درست بگیرند. میدانم تا روز آن تصمیم حق ندارم امیدم را از دست بدهم.
پ.ن: جوون دارم یک ایمیل مفصل برات می نویسم. منتظرم باش.