ویلیام مورگان شوستر (1877-1960) بعد از کار بعنوان مستشار امریکایی در کوبا و فیلیپین، در سال 1290 (1911) یعنی پنج سال بعد از انقلاب مشروطه به ایران آمد و بعنوان رییس کل خزانهداری ایران به استخدام دولت درآمد. شوستر هشت ماه بعد با اولتیماتوم دولت روسیه که در آن تهدید کردهبود در صورت عدم اخراج وی به ایران حمله خواهد کرد مجبور به استعفا شد. شوستر از انگشتشمار خارجیهایی است که در ایران کار کرد و به فکر منافع خودش نبود و شرافت و آزادیخواهیش باعث شد جزو معدد افراد دوران خودش باشد که واقعا برای منافع ایران تلاش میکردند. مشخصهای که ایرانیان همعصرش فاقد آن بودند و شاید تعداد ایرانیهایی که به اندازه شوستر برای ارتقاء ایران دلشوره داشتند به بیست نفر هم نمیرسید. شوستر بعد از خروج[اخراج!] از ایران کتابی درباره اوضاع او احوال کشور ما نوشت بهنام اختناق ایران که در واقع سفرنامه هشتماهه اوست. مقدمه کتاب شرح مختصری است بر وقایع انقلاب مشروطه و دوازده فصل بعدی شرح آنچیزی است که در زمان او از سوی ایرانیان خائن، انگلیسیها و روسها بر ایران گذشت. خواندن این کتاب را از آن جهت به همهتان توصیه میکنم که نقل قول یک آدم بیطرف، منطقی، آرمانخواه و تا حدودی احساساتی از مردمانی است که مشروطه را آنقدر به انحراف کشیدند تا رضاخان از دل آن بیرون آمد.(شرح رضاخان بماند برای یک مجلس دیگر)
![]()
بخشی از مقدمه کتاب که شوستر در سال 1914 نوشتهاست: فقط قلم نویسندهای چون مکالی یا نقاشی همانند ویریشچاگین میتواند صحنههای سقوط سریع این مملکت باستانی را چنان که باید و شاید ترسیم کند. صحنههایی که در آنها دو دولت بهظاهر مسیحی[روسیه و انگلیس] مقتدر و ظاهرا مترقی بهنحوی غیرمسوولانه با حقیقت، شرف و وجاهت و قانون بازی کردند و لااقل یکی از آنها [روسیه] حتی از وحشیانهترین جنایتها برای رسیدن به اهداف سیاسی خود و کشتن هرگونه امید به احیای ایران فروگذار نکردند....
... اگر نابودی حاکمیت ملی ایران توانستهباشد آگاهی جهان متمدن را از روح غارتگرانه سیاستهای جهانی در سال 1911 تا حدودی بالا ببرد، زندگی و مبارزات مشروطهخواهان ایرانی که به مرگ بسیاری از آنها منجر شد، بینتیجه نبودهاست.
اینها را همینطوری نوشتم کمی نگاه اینن آدم را درک کنید. بلکه هم تحریک شدید بروید کتاب را بخوانید. خطبهخط کتاب سرشار از نکات آموزندهایست که خلقیات ما ایرانیها و نحوه دسیسهبازیهایمان را شرح میدهد. خلقیاتی که انگار در این صد سال چندان تغییر نکردهاست.
ترجمه کتاب از حسن افشار است و نشر ماهی آن را چاپ کردهاست.
شروین تقریبا هشتماهه است. زیاد تعجب میکند. خیلی وقتها صبح یک چیز را میبیند و تعجب میکند و شب با دیدن همانچیز دوباره متعجب میشود در حالیکه همان موضوع به نظر ما خیلی ساده و قابل فهم می رسد. شروین خیلی کوچک است و دارد پدیدههای بزرگ دنیای بزرگ اطرافش را کشف میکند. خیلی وقتها نمیفهمد دارد چه کار میکند و چه خطری متوجه خودش میکند اما دست از کنجکاوی برنمیدارد. آخر او همیشه متعجب است و میخواهد هرطور شده از این وضعیت بیرون بیاید و درباره دنیای بزرگ اطرافش بیشتر بداند.
دیشب تا صبح از این دنده به آن دنده می شدم. مدام غلت میزدم و بالش را زیر سرم مچاله میکردم بلکه بخوابم اما خواب از چشمانم رفتهبود. یک چیزی روی سینهام سنگینی میکرد. خیال میکردم باید بار و بندیل را بست و رفت. کجا؟ من که خیابانهای هیچ شهری را جز تهران بلد نیستم. من که آدمهایی جز همین مردم را ندیدهام. کجا بروم؟ کولهبار رنجهایم را حالا که دارد به بار مینشیند روی دوشم بیندازم و دوباره کجا از صفر شروع کنم؟ میشود صبح بیدار شوم و این انتخابات لعنتی تمام شدهباشد؟ میشود صبح بلند شوم و همه اینها یک کابوس باشد که تمام شده؟ آنقدر اینها را از خودم پرسیدم تا سپیده زد و بلند شدم رفتم سرِ کار. تمام روز حالم گرفتهبود و هنوز سینهام سنگین بود... اما مَرد! تو یکدفعه چنان حرفم را فریاد زدی که حالا احساس سبکی میکنم. آنقدر که شاید چند دقیقهای توانستم پرواز کنم. این کشور هنوز ارزش فداکاری دارد تا آدمهایی مثل تو هستند. تازه فهمیدم چرا خاتمی گفت باید پشت تو ایستاد. غلط کردم که بهت شک داشتم. غلط کردم اگر تا امشب هنوز کمی بهت بدبین بودم. گه خوردم تو پستهای قبلیم بهت گفتم دایناسور. مرد! من بهخاطر تو امروز دوباره احساس غرور کردم. برایم مهم نیست که از فردا این سیرک دروغ و نفاق دوباره راه میافتد. برایم مهم نیست که در این فرصت کوتاه باقیمانده زورمان نرسد و نتوانیم رایت را آنقدر کنیم که برنده باشی، که برنده شویم. مهم این است که این حرف مانده در گلوی ما را زدی. آن چیزی که آنقدر نگفتهبودیمش داشت خفهمان میکرد. که شبها خوابمان را خراب میکرد. امشب برای من مثل وقتی بود که تیمملیمان تیم استرالیا را برد. آن موقع هم من کاری نکردهبودم ولی من، یعنی همه مردم احساس میکردند خودشان برندهشدهاند. تو امشب بهجای همه ما گل زدی. به همه ما یادآوری کردی برنده بودن چه حس و حالی دارد. من از تو ممنوم مرد. واقعا میر بودن برازندهات است. تو میری، تو آقایی. تو بزرگی. جون خودم خیلی میخوامت!
۱- این دخترک خوب ادبیات کلاسیک می شناسد. راه استفادهاش را هم بلد است.
۲- این انتخاب بین بد و بدتر نیست. انتخاب بهترین وضعیت موجود است. (دقت کنید نوشتم موجود نه ممکن!)
۳- چون من از همهتان بیشتر سیگار میکشم قطعا آن روز را نمیبینم ولی داداش! همشیره! من مرده شما زنده. پنجاه سال دیگه که یک مورخ بیطرف آمد و عصر خاتمی را نوشت شما تحریمیها، شما خوشتیپیها میفهمید کجای کارتون میلنگیده.
۴- بنده قویا یک چیز خوشتیپ را شدیدا نفی میکنم و مثل سگ ازش میترسم. همه آن چیزهایی که همه میگویند درست، ولی یک چیز در این آقا هست که خیلی خطرناکتر از همهشان است. خوشتیپ نفرت میپراکند. روی نفرت مردم از این و آن دست میگذارد. نفرت تودهها را تحریک میکند تا روی آن سوار شود. این بدترین چیزی است که من اخیرا دیدهام. خیلی بد!
۵- واقعا میخواهید روی شیخ حساب کنید؟! واقعا؟!
۶- تکمله: بند چهار نتیجهگیری مت از یکی از سخنرانیهای آقای هزارتو بود.
آنان که باد میکارند توفان درو میکنند.
امروز نشد، فردا. جون خودم.
برای قدیس و آرشش:

این روزها خیلی یاد این فیلم می افتم. هر روز صبح که از خانه میزنم بیرون حس میکنم باید یک نسخه از آن را به همه آنهایی که سر راهم میبینم بدهم. یادم نمیآید فیلمی به این خوبی درباره امید دیدهباشم. اکثر فیلمهای خوب یا درباره عشقند یا فداکاری و چندتایی هم درباره ترس. کم فیلم خوبی ساخته شده برای تقویت جسارت امید داشتن. یک فولکس استیشن زرد هست که گیربکسش تو دنده دو گیر کرده و هربار که میخواهی سوارش شوی باید هلش بدی و درحال حرکت بپری بالا. وقتی پنج نفر باشید سخت میشود. سرعت فولکس هی زیاد میشود و همیشه ممکن است آخرین نفر جا بماند. وقتی خانواده آلیو تصمیم میگیرند دستهجمعی سوار این استیشن مضحک بشوند و از آلباکرک بکوبند بروند کالیفرنیا تا آلیو در مسابقه خورشیدخانوم کوچولو شرکت کند که انگار قرار است مقدمهای باشد برای دختربچههایی که در بلوغ میخواهند Miss World شوند با خودت فکر میکنی این دختربچه چاق هفتساله که کمی هم خنگ میزند قرار است چه کار کند؟ اصلا چه کاری جز دست توی دماغ کردن بلد است که ارزش کوبیدن این همه راه را داشتهباشد. در طول مسیر دائم با خودت فکر میکنی از اعضای این خانواده بازندهتر هم مگر میشود پیدا کرد؟ حتی پدربزرگ هم که قطعه نمایشی محیرالعقول را به آلیو یاد داده( قطعهای که تا آخر فیلم نمیفهمیم) اور دوز میکند و میمیرد و آنها برای اینکه آلیو به موقع برسد مجبور میشوند جنازهاش را بیندازند عقب استیشن و با خودشان ببرند. حالا قصه این بازندهها را دنبال میکنی تا میرسی به سالن اجرای خورشیدخانوم کوچولو. رقبای آلیو واقعا ببر و پلنگهایی هستند که لنگه ندارند. یک نفر خود را در محیط داخلی یک حلقه جاساز میکند و میرقصد. آن یکی رقصش خوب است. این یکی در هشت سالگی میتواند ویولن بزند عینهو پیتر کندی. همه هم خوشبر و رو و با استیلند. حتی مادرهایشان هم لباسهایی درست و حسابی پوشیدهاند و موها را درست آراستهاند برعکس مادر آلیو که شلخته و کثیف از سفر چند روزه است. وقتی آلیو روی صحنه میرود همه خانوادهاش منتظرند کار آلیو تمام شود تا بروند بمیرند! اما وقتی آلیو روی صحنه شروع به یک رقص اگزاتیک میکند. وقتی تحت تاثیر آموزشهای پدربزرگ هرزهاش شروع به درآوردن یک اداهایی میکند که آدم باورش نمیشود همهشان چهارشاخ میمانند. همه سالن دارند فحش میدهند و میخواهند آلیو را خفه کنند اما خانوادهاش کمکم میفهمند چرا باید به این سفر میآمدهاند. آرامآرام لبخند میزنند و کمکم شروع میکنند با رقص آلیو دستزدن. لبخندهایشان به خنده تبدیل میشود و دستهایشان محکمتر. فهمیدهاند حتی اگر آلیو باشی، یک دختربچه هفت ساله چاق و خنگ باشی، هنوز میتوانی رویا داشتهباشی. میتوانی آرزو داشتهباشی روی صحنه خورشیدخانوم کوچولو با ببر و پلنگها رقابت کنی. میتوانی امید داشتهباشی همه تحسینت کنند و برایت دست بزنند. حتی برای یکبار هم که شده. میتوانی وقتی مثل برادر آلیو درست هفته قبل از امتحان خلبانی فهمیدهباشی کوررنگی داری، مثل داییش درست بعد از شکست عشقی بفهمی تو بهترین پروستشناس! دنیا نیستی و یکنفر دیگر این عنوان را تصاحب کرده، وقتی مثل پدر بفمی کارت را از دستدادهای، وقتی مثل مادر دائم با خودت فکر کنی چرا روی این شوهر حساب کردهای و وقتی مثل پدربزرگ جنازهات عقب استیشنی باشد که گیربکسش تو دنده دو گیر کردهباشد، میتوانی با دیدن آلیو بفهمی همه حق دارند آرزو داشتهباشند هرچند آرزویشان مضحک و احمقانه باشد. میفهمی هیچکس حق ندارد ناامید باشد. من هنوز ته دلم امید دارد و هر روز به آلیو فکر میکنم. هنوز امید دارم مردم این حوالی برای یکبار هم که شده یک تصمیم درست بگیرند. میدانم تا روز آن تصمیم حق ندارم امیدم را از دست بدهم.
پ.ن: جوون دارم یک ایمیل مفصل برات می نویسم. منتظرم باش.
۱- ممد جون پرسیده من دوم خرداد کجا بودم؟ نمیدانم واسه چی این سوال را پرسیده؟ خب خیلی معلوم است من کجا بودم. من همراه فراز رفتهبودم رای بدهم. اگر منظورش آدرس دقیق حوزه رایگیری باشد باید عرض کنم محل مورد نظر دبیرستان دخترانه هدی بود؛ اول خیابان هرمزان، فاز دوم شهرک غرب. یادم هست پیرمردی کنارمان بود با یک دست کت و شلوار سرمهای و یک پیراهن آبی آسمانی و یک کراوات خیلی شیک. یک عصای آبنوس دستش بود و کلاه ماهوتیش را گذاشت روی میز و از جیبش یک خودنویس درآورد و رایش را با آن نوشت. خیلی پیر بود. من و فراز کلی شیفتهاش شدیم. نمیدانم فراز که الان مدیرکل یک جای خیلی عظیم شده و آدم مهمی محسوب میشود این صحنهها را بهخاطر میآورد یا نه؟
۲- سخنرانی اول میر دایناسور خیلی فراتر از حد انتظار من بود. حتی آقای هزارتو را هم -که مرجع جامعهشناسی ما محسوب میشود و توان پیشبینی همه مسائل مهم بشری را دارد - غافلگیر کرد اساسی[1]. راستیتش من نگران بودم بیاید یک چیزهایی بگوید حالمان را بگیرد اما برای هدفی که تعیین کردهبود استراتژی خوبی را پیاده کرد. البته هدفش زیاد مقبول من نیست. این آقا آمده هواداران خوشتیپ را هدف گرفته. مدتی است یک هوادار خوشتیپ را که اتفاقا خیلی بچه باحال و بامطالعه ایست، زیر نظر گرفتهام تا دلیل اینکه چرا این همه آدم طرفدارش هستند را پیدا کنم. بهاین نتیجه رسیدهام حالا که در واقعیت نمیشود حتی یک چیز مثبت در عملکرد خوشتیپ پیدا کرد، حالا که عین ریگ تو روز روشن خالی میبندد و میخندد و مشتش هم که وا میشود اصلا بهروی خودش نمیآورد، لابد این رفقای ما یکسری چیزهای متافیزیکی در وجود رفیقشان پیدا کردهاند که اینقدر سنگش را به سینه میزنند. فلذا من هر نوع هدفگیری برای جلب نظر این دسته از آدمها را مردود میدانم چرا که ما مو میبینیم و اینها پیچش مو. یعنی اینکه وقتی اینها چشم دل دارند و سر نهان میبینند ما که این چیزها را نمیبینیم با دو دو تا چهارتا هرچی زور بزنیم نمیتوانیم قانعشان کنیم. پس به دایناسور پیشنهاد میکنم بیخیال این متافیزیستها! شود و بیاید گیر بدهد به اینهایی که خیال میکنند جمعه صبح خواب بمانند و نروند رای بدهند شنبه رضا پهلوی و گوگوش تو فرودگاه امام پیاده میشوند. اگر فهمید حالا!؟ عمرا! فعلا که آقایمان سرنوشت ما را با ایشان گره زده است. ما به خاطر آقایمان همه جوره هستیم ولی جلوی دهانمان را که نمی توانیم بگیریم هان؟
۳- مهمترین مساله جامعه امروز ۱۶ خرداد است که شیخ و خوشتیپ قرار است مناظره کنند. آی بخندیم، آی بخندیم.
۴- وقتی میانگین سنی جوانترین اعضای یک حزب نود و هشت سال باشد نتیجه بهتر از این نمیشود. نهضت آز.ا.د.ی توامان از دایناسور و شیخ حمایت کردهاست. بشمار!
۵- جون مادرتون برید این مطلب خانم لیلی گلستان را بخوانید. شاید فهمتان از شرایط که قطعا خیلی بهتر و دقیقتر و روشنفکرانهتر از من است تغییر کند.
۶- اون دفعه نشستید تو خونه این شد. حالا میخواید بشینید که چی بشه؟ حتما باید از گرسنگی همدیگه رو کباب کنید و بخورید تا آمار دستتان بیاید؟
[1] یک حکایتی یادم میآید از روز کذایی انتخابات قبلی. با آقای هزارتو رفتهبودیم یک جمع تحریمی را قانع کنیم بیایند یک حرکتی بکنند. ما هی از معین حرف زدیم. هی از ضرورت مشارکت حرف زدیم هی آنها هرچی توهین لیاقت خودشان و خانوادهشان بود را نثار ما کردند. سرخورده آمدهبودیم بیرون و دم یک کتابفروشی سر گیشا وایستادهبودیم و داشتیم کتابهای ممودبپور پشت ویترین را نگاه میکردیم. آقای هزارتو گفت اینها با محافظهکاری پارسیشان مطمئنن یا هاشمی رییس میشود یا معین. من امیدوارم خوشتیپ از صندوق دربیاید تا دهن همهشان سرویس شود. تف به ذات پیشگوت!
۱- آدم نمیتواند سرش را بگذارد روی بالش و تصمیم بگیرد آرام بمیرد. اگر روزی بخواهد کلک خودش را بکند یا باید خیلی وارد باشد و یکجور آدمکش حرفهای یا باید درد بکشد و جونش بهجای اینکه عین آدمیزاد گرفتهشود از هزار نقطهبدنش با فشار بزند بیرون. حالا که دستهجمعی تصمیم به خودکشی گرفتهایم باید هم جانمان اینطوری گرفتهشود تا موقع مردن هم دهنمان سرویش شود مبسوط. یاد آن سکانس نجات سرباز رایان میافتم آن اواخرش. آنجا که سرباز آلمانی میخواست چاقو را فرو کند توی قلب سرباز امریکایی که برای نجات سرباز رایان آمدهبود و سرباز امریکایی مچ دست آلمانی را گرفتهبود و برای همین چاقو آرامآرام میرفت توی قلبش. زور میزد که نرود و آن یکی هم فشارش میدارد تا بالاخره این فرو رفتن آرامآرام کار خودش را کرد و سربازی که آمده رایان را نجات دهد از تک و تا افتاد. نه اینکه ما آن مچ را گرفتهباشیم. ما احتمالا برعکسیم. یعنی مچ طرف دارد زور میزند چاقو را دور کند ولی ما گرفتهایمش و بهزور میبریمش سمت قلب خودمان. این است که تدریجی و با درد میمیریم. تحریمیهای جهان. ای هواداران خوشتیپ! کاش با گلولهای چیزی کلکمان را میکندید که اقلا اینطور زجرکش نمیشدیم.
۲- طرف خانمش را با خودش میبرد همهجا. با آن روسری گلگلی و کیف خالمخالی و چادر جینیگیل مستان. لباس پوشیدنش من را یاد برادرزاده چهار ساله یکی از دوستان میاندازد هرچند آقای هزارتو گفت آن برادرزاده معقولتر است در پوشش. آخر دایناسور! تو باید نظر هواداران خوشتیپ را جلب کنی. زنت را که میبری آنها میپرند. کی میخواهی این چیزها را بفهمی؟ اینخاتمی هم مرض داش بهنفع این کنارهگیری کرد ما را انداخت تو هچل؟! خب واسهچی آخه؟
۱- مهمترین اتفاق زندگی ما در سال جدید چند روز پیش اتفاق افتاد که بالاخره آقای هزارتو در یک لحظه موقع برگشت از آن شهری که هنوز اسمش را یاد نگرفتم انقدر سخت است دچار عارضه وحی شد و یک استراتژی درست و درمان انتخباتی بهش الهام شد. ما خیلی از این دستاورد خوشحالیم و بهزودی جزییات این استراتژی از طریق خودمان یا آقای هزارتو به اطلاع عموم خواهد رسید.
۲- یک آقای نیکآیین اوریجینال جدیدا ظهور کردهاند و در زمان غیبت من یکسری پیغامهای خصوصی گذاشتهاند که من نفهمیدم ولی جهت روشن شدن ذهن این خواهر یا برادر عزیز که نیکآیین اوریجینالند و دستی هم بر آتش هنر دارند اووففف باید عرض کنم که دوست عزیز من پیغامهای شما را پاک نکردم. خصوصی گذاشتهبودید و چون تازه به بلاگم سر زدم تازه دیدم. جان خودم هرچقدر هم زور زدم عمومیش کنم این بلاگفای خر نکرد. باوجود اینکه عمرا نفهمیدم منظورت از این چیزها که نوشتی چیست و اصلا چه ربطی به نوشتههای من دارد میگذارم اینجا که ملت مطالعه کنند یکوقت از من دلگیر نشی نیکآیین اوریجینال/ کامنت اول: من نیک آیین اصل اصل هستم یعنی فامیل اولی در ثبت احوال
دستی هم از دور بر اتش هنر (اوف دستم) دارم
گاهی هم قلمکی میزنم
اما سفسطه از نوع جلال ال احمد و علی شریعتی را که شباهتهای زیادی با اثار معظم له (انارالله برهانهم) دارد را نه تنها نمی پسندم بلکه مسموم و دلسرد کننده میدانم
امید انکه امروز که انسانها بخصوص نوجوانان اسیر بحرانهای شدید روحی میباشند از سفسطه های گیج کننده پرهیخته و مشوق انشعابات جدید و مدرن از هر نوع که باشد باشید.
بامید آن ....
۳- یک نفر من را به یک بازی دعوت کرده که چون نبودم دیر این دعوت را دیدم. شرمنده. قول میدهم دفعه بعد بهموقع بیایم شرکت کنم.
۴- این روزها هوا با من سر ناسازگاری پیدا کرده. دیروز صبح که نگاه به آسمان انداختم هوا آفتابی بود. سختی اتو کردن پیراهن تازه باعث شد کمبود وقت را برای خودم بهانه کنم و همان تیشرتی که انداختهبودم قاطی رختچرکها را بردارم و دوباره بپوشم و به این خیال که هوا گرم است بزنم بیرون. هفت ساعت بعد عین بدبختها از پنجره دفتر به بیرون نگاه میکردم و بارانی که شلاقی ميبارید و فکر میکردم به قراری که چند کیلومتر آنطرفتر شهر بود و اجابتش با آن یکتاتیشرت! نازک من عملی نمیشد. تلفنچی آژانس گفت باید ده دقیقهای صبر کنم ماشین پلاک فرد بیاید. همکارمان خواست به آژانس دیگری زنگ بزند که همینطوری بیخودی تصمیم گرفتم صبر کنم. ده دقیقه صبر کردم تا ماشین آمد. اصلا فکرش را هم نمیکردم مجموعه این عوامل، از آن آفتاب اول صبح تا این ده دقیقه انتظار بیخودی باعث شود من یکی از بدیعترین تجربههای زندگیم را داشتهباشم. راننده یک مرد شصت و هشت ساله بود. این را خودش گفت و باز هم خودش گفت که اهل خرمآباد است و قبلا کامیون داشته. از مدرس که پایین میرفتیم، نرسیده به ظفر، چند چنار را نشانم داد و گفت اینها را از نمیدانم کجا با ریشه از خاک درآوردهاند و او با کامیونش اینها را آورده اینجا و شهرداری هم آنها اینجا کاشته و چقدر خوب که این درختها اینقدر سبز و تناورند. این ماجرا که تعریفش را میکرد مال بیستسال پیش بود. بعد راجع به کپسولهای آتش نشانی حرف زد که همیشه در ماشین نگه میدارد و من هم خاطرهای تعریف کردم از پنج سالگیم که ماشینمان آتش گرفت و پدرم یک کپسول از صندوق عقب درآورد و آن را خاموش کرد و من آن موقع چقدر فکر کردم پدرم آدم کاردرستی است که این کپسول را برای روز مبادا داخل ماشین گذاشته و این ماجرا یاد من ماند و اولین ماشینی که خریدم قبل از هرچیز صاحب یک کپسول آتشنشانی شد. مرد راننده هم در اثر یک اتفاق بهاین نتیجه رسیدهبود که کپسول مساله لازمی است. گفت یکبار آنزمان که تقاطع جردن و مدرس چهارراه بود و باید پشت چراغ قرمز توقف میکردی داشته بهسمت چهارراه پارکوی میرانده که دیده مردی کنار اتوبان نگه داشته و سعی میکرده موتور ماشینش را که آتش گرفته خاموش کند. حتی کتش را درآورده و با آن روی موتور میکوبیده اما کتش هم آتش گرفته. بعد راننده پیاده شده. راننده تعجب کرد وقتی من گفتم زمستان و بعد تو رفتی یک بغل برف از کنار اتوبان جدا کردی و آمدی انداختی روی موتور طرف. راننده تعجب کرد. خودم هم کم و بیش. آن روزس من اول راهنمایی بودم و داشتم از مدرسه برمیگشتم خانه.
۵- بعد از پشت سر گذاشتن دوره سه روزه بیماری شروین فهمیدم بچه به این راحتیها بزرگ نمیشود. اگر بچه ندارید یعنی نمیفهمید من چه میگویم. اگر بچه ندارید و والدینتان در قید حیاتند در اولین فرصت بروید سراغشان یکحالی بهشان بدهید.
۶- بابا خفن. بابا سوپراستار فیلمنامهنویسای دنیا. بابا تو که تازه پا گذاشتی به عرصه فیلمسازی. کی میگه امریکا روشنفکر نداره داداش؟ کی میگه هنر سینما مال اروپاییاست؟ نوکرتم تو خیلی خفنی. هرچند ما هیچی از فیلمت نفهمیدیم ولی فهمیدیم که خیلی فیلم بترکونی ساختهبودی. داداش شما فیلم به فیلم، فیلمنامههات داشتن قابل فهمتر میشدن. آخریش اینقدر قابل فهم بود که حتی آکادمی اسکارم فهمیدش و بهت جایزه داد بالاخره. این چه کاری بود با ما کردی؟

۱- در باب پستمدرنیسم همیشه این سوال مطرح میشود که آیا میشود یک سطل رنگ فیروزهای را پاشید روی بوم و بعد نقطههای طلایی روی آن گذاشت و آخرش ادعا کرد این پستمدرن است؟ یا اینکه چرا همه ما در شناسایی پدیدههای پستمدرن دچار اشکال میشویم؟ بهنظر من این ایراد بیشتر از اینکه به ما مربوط باشد به خود مساله پستمدرنیسم وابسته است. اساسا پستمدرنیسم یک سبک است یا یک وضعیت؟ یعنی وقتی میگوییم دوران کلاسیک، یا رمانتیک یا باروک یا هرچیز دیگری، اصولا دورانی به نام پستمدرنیست داریم یا نه؟ یعنی تمام مکاتب هنری گذشته یک دوران هم با خودشان داشتهاند. مثلا شما نمی توانید بروید فلورانس تابلوهای داوینچی را از مجسمههای میکلآنژ و هردوی آنها را از معماری دوران خودشان منفک کنید. حتی سبکهای موسیقی هم در دورههای مختلف یک وحدت با پنج (یا شش) هنر دیگر دوران خودشان دارند. همین وضعیت در مورد دوران مدرن هم وجود دارد. جکسون پولاک تابلویی میکشد برای لابی یک برج بلند رادیویی. یعنی نمیرود تابلویش را برای سقف یک کلیسا بکشد. برای یک برج مرتفع رادیویی میکشد. معمار برج هم برای لابی برجش نمیرود سراغ یک امپرسیونیست. میرود سراغ جکسون پولاک. چون لابی یک برج رادیویی به یک نقاشی مدرن احتیاج دارد. چون شما وقتی وارد یک کلیسا میشوید کشیش دارد برایتان حرف میزند و صدای ناقوس را میشنوید اما در برج رادیویی امواج جلوی در نایستادهاند که به شما خوشآمد بگویند اما در ذهن من چنین رویهای برای پستمدرنیستهای مشهور وجود ندارد. چون گمانم پستمدرنیسم تنها سبک چند پهلوی هنری است. مثلا در سینما خیلیها معتقدند پستمدرنیسم با عصر جدید چاپلین و متروپلیس فرتیز لانگ شروع میشود اما خیلیهای دیگر که تعدادشان هم بیشتر است میگویند اولین فیلم پستمدرن سینما Blade Runner ریدلی اسکات است. بین تولید عصر جدید و متروپلیس تا تیغرو تقریبا پنجاه سال فاصله است اما هیچ کس نمیآید فیلم دیگری را این وسط انتخاب کند و بگوید پستمدرن است. معلوم نیست چرا عصرجدید و متروپلیس پستمدرن محسوب نمیشوند اما تیغرو که از نظر من یک فیلم صددرصدر نوآر[1] است در این دستهبندی جا میگیرد. همان منتقدین Pulp Fiction را هم پستمدرن میدانند. آثار رابرت رودریگوئز را هم همینطور، در نمونههای وطنیش هم نفس عمیق را در همین دسته قرار میدهند. حالا بین این فیلمها چه نقاط مشترکی وجود دارد من نمیفهمم. مثلا نفس عمیق و Pulp Fiction هر دو ساختار روایت غیرخطی دارند اما اگر این دلیل بشود پس باید سانست بلوار را هم پست مدرن حساب کرد اما در مضمون هم این دو تا فیلم تقریبا هیچ ربطی به هم ندارند. با در نظر گرفتن سکانس پایانی نفس عمیق و فصل آخر Pulp Fiction شاید یک شباهت رقیق مذهبی تقدیری، شاید!، پیدا شود اما در کل خیلی ربطی بههم ندارند. تنها شباهتشان این است که در Pulp فقط شخصیت وینسنت و آن دخترک که اوما تورمن نقشش را بازی میکند پیشینه دارند تازه آنها هم نه خیلی. بقیه کاراکترهای فیلم اصلا معلوم نیست کی هستند و دارند چه کار میکنند. حتی نمیفهمیم داخل آن کیف که بهخاطرش این همه کشت و کشتار راه میافتد چیست. در نفس عمیق هم کم و بیش همین است، شخصیتها خیلی پیشینه درستی ندارند. اگر این یک مولفه را مشخصه پستمدرنیسم در نظر بگیریم پس تمام فیلمنامههای درجه چند سینما پستمدرن محسوب میشوند چون اصلا شخصیتپردازی ندارند اما همه دنیا را که بچرخی هیچکس در وسترن بودن خوب، بد، زشت شک ندارد. اینها را گفتم که سایرین را متوجه کنم چرا از نظر من عدم درک پدیدههای پستمدرن ذاتی خود پستمدرنیسم است نه ذهن ما. بر همیناساس میخواهم ادعا کنم شاید پستمدرنیسم مثل سایر سبکهای هنری یک وضعیت فراگیر جامع نیست. شاید اصلا سبک نیست و فقط یک چیزی ست که هست!
۲- بحث ناتمام یک محور دیگر هم داشت که اصلا سبک چیز بهدردبخوری هست یا نه؟... اینکه آیا سبک فقط بهدرد منتقدها میخورد یا کلا چیز بهدردبخوری است. از نظر من سبک آنقدرها هم چیز بیاهمیتی نیست. دست و پا گیر هست ولی بهدردنخور نیست. مثلا فرض کنید یک روز از چهارراه استانبول سوار تاکسی میشوید که بروید هفتتیر. بعد ماشین که از دور به میدان فردوسی نزدیک میشود شما یک مجسمه مفرغی از یک آدم ببینید که با ژستی متفکر در خودش پیچیده و مثلا جای پاهایش هم فنر کار گذاشتهاند. یعنی بهجای آن مجسمه سنگی که فردوسی بودنش تابلوست یک چیزی گذاشتهباشند که آدم همهاش کف کند این مجسمه فردوسی است، رستم است یا فریدون یا هیچکدام. خب احمقانه میشود دیگر یا فرض کنید ویکتور هوگو بینوایان را کمدی مینوشت یا مثلا من بروم یک اقتباس موزیکال از رویش بنویسم. بهنظر شما میشود فصلی که فانتین میرود دندانهایش را میفروشد کمدی نوشت یا با آواز اجرا کرد؟ این که طراح یا هنرمند خودش نمیداند دارد در چه سبکی کار میکند یا دارد چه کار میکند بهنظر من حرف غلطی است. از نظر من هر فرآیند طراحی یک مرحله تاویلی دارد آن هم ایده است که حداکثر تا طراحی پیرنگ طول میکشد. بعد از آن طراح میداند دارد چه کار میکند و چه فرم، سبک یا جزییاتی برای درآمدن ایدهاش بهکار میآید. مثلا داستان یک درگیری بین دو گروه گنگستر برای بهدست آوردن قدرت را فرض کنید. جنگ میشود میراث بازماندهها که میخواهند انتقام بگیرند. نتیجهاش میشود هم دار و دسته نیویورکی هم پدرخوانده یا یک قاتل حرفهای خونسرد که تحت هر شرایطی ماموریتش را تمام میکند. هم روز شغال در این ایده میگنجد هم جایی برای مردان قدیم نیست اما فیلمها کاملا با هم متفاوتند. علتش نگاه طراح به این پدیده است. احتمالا این متن خیلی طولانی شده.
۳- امروز صبح بلند شدیم برویم سر کار. از پنجره که بیرون را نگاه کردیم دستهجمعی کف به دهان آوردیم. چه برفی نشستهبود در خیابان.
[1] نوآر ژانری در سینما است که غرامت مضاعف، شاهین مالت و با کمی اغماض محله چینیها از فیلمهای شاخص آن حساب میشوند. سبک نوآر معمولا با نورپردازی سایهروشن، شخصیت محوری بهشدت مردانه (با کلاههای فرویدی) و یک زن اغواگر که کاراکتر مرد را به نابودی میرساند شناخته میشود.

یک فیلم خیلی ساده ولی با تعلیقهای خرکی درباره بخشش! همه بهتر از ما فیلم میسازند این روزها!
۱- انگار قرار نیست تعطیلات برای من تمام بشود. انگار همانطور که خستگی را از تنم بیرون میکردم یک تنآسانی عجیب و غریب جایش را گرفته. میفهمم باید چه کار کنم و میدانم چطور باید انجامش دهم اما حالش را ندارم. روزها به بطالت خواهند گذشت و خیلی طول نمیکشد تا من اینجا شروع به چسناله کنم که آی کارم زیاد است، پروژه مانده و کارفرما هم متوقع است اما حال بلند شدن از جایم را ندارم. شده مثل صبحهای زمستانی که از ترس سرمای اتاق نمیخواهی پتو را از روی تنت برداری و هی زور میزنی که به خوابت ادامه بدهی اما میدانی اتاق گرم نمیشود و بیشتر از این هم نمیتوانی بخوابی ولی بیخودی چشمانت را میبندی و سعی میکنی به کارهای روزانهات فکر نکنی. حتی برای قضای حاجت هم از تخت بیرون نمیآیی. اینجور وقتها در فیلمها یک آدم پیدا میشود. مثلا یک دورهگرد کع تصادفا حرفهای فاضلانه عجیبی در جملات کوتاه میگوید یا مثلا پدرت که بیست سال با او قهر بودهای سرطان میگیرد و تو برای دیدنش قهر را کنار میگذاری و سوار هواپیما میشوی و میروی شهر پدری یا مثلا مست میکنی و یک پلیس دستگیرت میکند و شب در بازداشتگاه در کنار سه چهار نفر دیگر معنی زندگی را درک میکنی یا زنت ترکت میکند و وقتی کپک زدی یک روز دختربچه همسایه درِ خانه را میزند و آش نذری برایت میآورد و لبخندش باعث میشود بروی خانه پدرزنت و آشتیکنان راه بیندازی. اگر اینجا وبلاگ نبود همینطور میشد حالتهای مختلف برای این تحول و نقطه عطف اول پرده پنجم پیدا کرد و چهل پنجاه صفحه نوشت. یعنی راه حل زیاد است اما مساله دردناک این است که همه این نقطهعطفها فقط در فیلمها اتفاق میافتند. اصولا زندگی مثل فیلم پنج پردهای نیست. مثل یک تئاتر تک صحنهای میماند که ابزورد هم هست و انگار نقطهعطف هم ندارد. همهچیز آنقدر از پیشتعیینکننده بهنظر میرسد که ترجیح میدهی مثانهات بترکد و زیر همان پتوی گرم بمانی تا مبادا سرمای دمِ صبح یک روز زمستانی تنت را مورمور کند. Bed Time Stories را باور نکنید. هرچند تولید والت دیزنی است اما سعی کنید بچههایتان هم آن را نبینند. داستانهای واقعی هپی اند هم دارند اما فرقشان با فیلم این است که در فیلم بعد از هپی اند یک The End روی پرده میبینی اما بعد از هپی اند هر داستان زندگی باید یک To be continued… ضایع حک بشود. خستگی تعطیلات! هنوز از تنمان بیرون نرفته انگار.
۲- این قابل پیشبینی بودن زندگی بعضی وقتها هم خوب است. مثلا وقتی میشنوی که حاجی دوباره زمام تیم ملی را در دست گرفته جا نمیخوری و حالت گرفته نمیشود، چون از اول مثل روز برایت روشن بوده فقط دلت برای آن کمیتهای میسوزد که خیال کردهبودند باید زور بزنند، فکر کنند و مربی پیدا کنند.
۳- یک فیلم دیدیم بدونن ژانر. داستان ملودرام بود، مضمون ضدجنگ، صحنههای اوج اکشن، بعضی لحظات کمدی، شخصیتپردازی وسترن. البته بیشتر از هرچیزی وسترن بود به گمانم، شاید هم نبود. آقای هزارتو پیشنهادش دادهبود.

یک سالی میشود. بعضی صبحها که بلند میشوم دلشوره میگیرم. همینطوری بیخودی قبل اینکه علتش را بدانم دلم شور میزند و بعد مینشینم علتش را پیدا میکنم. علتش معمولا چیز بیخودی است که اصلا ارزش این همه حرص خوردن را ندارد ولی من همان را میگیرم و آنقدر باهاش ور میروم، آنقدر میکنمش علت دلشوره مرموزم و برای حل نشدنش مانع سر راه خودم میتراشم که بالاخره تبدیل میشود به یک مشکل بزرگ، یک غول بیشاخ و دم که شادی من را قورت میدهد و افسردهام میکند. اینجور وقتها به برادرم میگویم یک نسخه بنویسد. برادرم سری تکان میدهد و ده تا زاناکس، فقط ده تا مینویسد و میگوید اینها اکستازی نیستند که برای حال یک شبت مصرف کنی. اینها را باید یک متخصص برای یک دوره درمانی درازمدت بنویسد. من هم همیشه میگویم یک دوره درمانی درازمدت برای آدم عیالواری مثل من خیلی هزینهبر است. مجبورم با این دلشورهها بسازم. او هم همیشه میگوید انقدر پشت گوش بینداز تا مانیک شوی. فیالحال درست وسط یکی از همین دورهها هستم. دو روزی دلشوره داشتم و انقدر زور زدم تا بالاخره علتش را پیدا کردم. درست شب عید، وقتی که پول لازم داشتم با آقای م که از اتفاق یک تهیهکننده آدمحسابی محسوب میشود قرارداد بستم. آن روز فقط به پر کردن سوراخ مالی شب عیدمان فکر میکردم و بعدش را کلهم ندیده گرفتم. حالا آن بعد رسیده و من میترسم بروم تهران. میدانم میشود رفت و از آقای م وقت بیشتری خواست. میدانم آقای م میفهمد کار ما قاشقسازی نیست و بالاخره روزهایی هست که هیچی نمیتوانی تولید کنی ولی این میل عجیبم به افسردگی باعث میشود دائم چهره آقای م را تصویر کنم که عصبانی است و دارد سر من داد میزند و میگوید تا بیست و چهار ساعت پیشپرداختش را پس بدهم! این طوری است که چهار ساعت است نشستهام وسط سالن و به چمدان خیره شدهام و میترسم جمعش کنم. شروین و ندا میمانند و من فقط بهخاطر قرارم با آقای م باید برگردم تهران اما میترسم و هی وقتم را تلف میکنم و بیشتر خودم را در دام ترافیک جاده میاندازم و میدانم یک ساعت دیگر جاده آنقدر شلوغ است که اصلا نمیشود رفت و آنوقت من یک بهانه دست اول خوب برای فرار از جلسه با آقای م پیدا کردهام. بروم تهران بلکه برادرم ده تا دیگر برایم بنویسد.
جدا از همه اینها اینجا به ما خوش گذشت. هوا خوب و تمیز است و ما بعد از شش ماه که شروین را در پتو میپیچیدیم و همهاش نگران بودیم هوای گند تهران را تنفس کند لباس تنش میکنیم، سوار کالسکه میکنیم و میبریمش گردش. دریا را نشانش میدهیم و برایش گوشماهی جمع میکنیم. نمیدانم او که ۸ روز دیگر تازه شش ماهه میشود اینها را میفهمد؟ یادش میماند یا اینکه نه... اصلا نمیفهمد داریم جهان جدیدی را نشانش میدهیم اما گمانم اینها مهم نیست. مهم شاید تصویرهایی است که ما خودمان از این لحظات برای خودمان ثبت کردیم.
امیدوارم همه سال خوبی داشتهباشیم. در خرداد ماهش درست فکر کنیم. مشکلات مالی نداشتهباشیم. هرچند خوب نیست ولی یک دانشگاهی در ینگه دنیا پیدا شود بورسیهمان کند. برادرمان یک روز در خانهمان را بزند و بگوید آمده همه کدورتها را رفع کند. دیگر بچههایی با مریضی حاد را نیاورند بیمارستانمان. از دست رییس کوچک حرص نخوریم. چیزهای دیگر هم که حرصمان میدهد از بین بروند و به آن چیزهایی که آرزویمان است برسیم.
یک دوست نادیده در کامنت دان مطلب قبلی از من انتقاد کرده که بیشتر وقتها مطالبی مینویسم درباره کسانی که فقط خودم و چند نفر از دوستانم میشناسیمشان و این باعث میشود جز خودمان کسی نفهمد. برای اینکه نشان دهم انتقادپذیرم مطلب زیر را مینویسم:
نیلز هنریك دیوید بور در هفتم اكتبر ۱۸۸۵ در شهر كپنهاگ چشم به جهان گشود. پدرش كریستین بور استاد فیزیولوژی دانشگاه كپنهاگ بود و مادرش «الن آدلر» نام داشت. نیلز در كنار برادر كوچكترش هارالد - كه بعدها در ریاضیات به درجه استادی رسید _ دوران كودكی و نوجوانی خود را به لطف داشتن پدری دانشمند و مادری فرهیخته در فضایی علمی و در بستری مهیا برای ظهور نبوغشان گذراندند. پدرشان یكی از فیزیولوژیست های برجسته دوران خود و مادرشان از خانواده ای بود كه به علم و دانش مجهز و مشهور بودند. او در ۹ ژوئن ۱۹۵۰ در «نامه ای سرگشاده به سازمان ملل متحد» نظریات خود را در این زمینه به صراحت اعلام كرد. او كه در سال ۱۹۱۲ با «مارگارت نورلاند» ازدواج كرده بود از او صاحب چهار فرزند پسر شد كه همگی آنها تحصیلات عالیه داشتند، هانس (پزشك)، اریك (مهندس شیمی)، آیگ (دكترای فیزیك نظری) و ارنست (وكیل). «نیلز بور» در ۱۸ نوامبر ۱۹۶۲ در زادگاهش چشم از جهان فروبست.
![]()
نیلز پس از ثبت نام در مدرسه «گاملهولم» و به پایان رساندن تحصیلات مقدماتی خود در سال ۱۹۰۳ به دانشگاه كپنهاگ رفت و از ابتدا تحت تعالیم پروفسور كریستیانسن كه از فیزیكدانان برجسته و از خاندانی اصیل بود قرار گرفت و موفق شد در سال ۱۹۰۹ مدرك فوق لیسانس و در سال ۱۹۱۱ به اخذ درجه دكترا نائل آید.
در خلال دوران دانشجویی «نیلز» مسابقه ای در دانشگاه كپنهاگ بر سر حل یك مسئله علمی برپا شد و دانشكده علوم وظیفه تهیه و توزیع جوایز را بر عهده گرفت. «نیلز» در این راستا به انجام تحقیقات نظری و آزمایشگاهی وسیعی در مورد «تنش سطحی» پرداخت و در نهایت جایزه مسابقه را كه یك مدال طلا بود از آن خود كرد و نتایج تحقیقاتش در سال ۱۹۰۸ در مجله علمی جامعه سلطنتی به چاپ رسید. مطالعات بعدی «بور» به مرور زمان بیشتر حال و هوای «نظری» به خود گرفت تا آنجا كه رساله دكترای او كه به شرح خواص فلزات برای اثبات تئوری الكترونی می پردازد ماهیتی كاملاً نظری دارد و هنوز به عنوان اثری كلاسیك در باب نظریه الكترون به شمار می رود. «بور» طی مطالعاتی كه برای آماده سازی و تكمیل رساله دكترایش انجام داد برای اولین بار با مفهوم نظریه كوآنتومی تشعشع یا پرتوافشانی كه توسط ماكس پلانك مطرح شده بود، مواجه شد. در پاییز سال،۱۹۱۱ «نیلز بور» برای مدتی در دانشگاه كمبریج اقامت گزید و از طرفی بابت نظارت بر روند آزمایش هایی كه در آزمایشگاه «كاوندیش» زیر نظر «سر تامسون» در حال انجام بود حقوق دریافت می كرد و از طرف دیگر فرصتی یافته بود تا به مطالعات نظری خود بپردازد. در بهار سال ۱۹۱۲ بود كه «بور» در كنار پروفسور «رادرفورد» در آزمایشگاه دانشگاه منچستر مشغول مطالعه و تحقیق بودند و چون دیگر دانشمندان آن روز، به صورت فشرده و طاقت فرسایی در باب پدیده رادیواكتیویته در حال تحقیق و آزمایش بودند. پس از مدت كوتاهی آنها به واقعیتی در باب جذب اشعه آلفا رسیدند كه یك سال بعد در مجله ای علمی به چاپ رسید. پس از این مرحله بود كه «بور» با پذیرفتن اصول اولیه ای كه از كشف هسته اتم توسط «رادرفورد» به دست آمده بود، مطالعات خود درباره ساختار اتم را آغاز كرد. با استفاده از مفاهیم تئوری كوآنتومی كه توسط «پلانك» به اثبات رسیده و از جایگاه محكمی در دنیای علمی آن روز برخوردار بود، او موفق به كشف و ارائه تصویری از ساختار اتم شد كه بعدها به دست دانشمندان دیگری و بیش از همه توسط «هایزنبرگ» اصلاح شد. در خلال سال های ۱۹۱۳ ، ۱۹۱۴ «بور» به عنوان سخنران فیزیك در دانشگاه كپنهاگ مشغول به كار بود و از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۶ نیز صاحب سمتی مشابه در دانشگاه ویكتوریای منچستر شد. در سال ۱۹۱۶ صاحب كرسی استادی فیزیك نظری در دانشگاه كپنهاگ شد و از سال ۱۹۲۰ تا پایان عمرش نیز به سمت ریاست موسسه فیزیك نظری درآمد كه این موسسه به خاطر شخص «بور » در دانشگاه تاسیس و راه اندازی شد. عاقبت در سال ،۱۹۲۲ «نیلز بور» به واسطه خدمات بزرگش به عالم فیزیك به خصوص با ارائه ساختار اتمی به دریافت جایزه نوبل نائل آمد. فعالیت های علمی «بور» در موسسه فیزیك نظری بیش از هر چیز بر ساختار و قوانین حاكم بر هسته اتم و همچنین تبدیل هسته ای و فروپاشی آن معطوف بود. در سال ۱۹۳۶ «بور» نظریه خود در باب تجزیه و آزاد كردن قدرت نهفته در اتم را اعلام كرد و برای آسان شدن فهم این پدیده تئوری ریز قطره را چنین مطرح كرد كه تصویری كه از چكیدن یك قطره مایع درون یك ظرف مایع دیده می شود همان مفهوم «فیزیون» است. این تئوری هم دوره با «شكافتن اورانیوم» به دست «هان» و «استراسمن» بود. با آغاز جنگ جهانی دوم، «بور» دانمارك را ترك و به سوئد رفت و دو سال پایانی جنگ را نیز در انگلستان و آمریكا گذراند و در پروژه انرژی اتمی آمریكا مشاركت كرد. در سال های بعد او بیشتر انرژی خود را صرف كشف استفاده های صلح آمیز انرژی اتمی كرد و در مخالفت با سیاست های دول قدرتمند كه با تكیه بر سلاح های اتمی شان به یكه تازی روی آورده بودند متحمل زحمات فراوان شد.
![]()
توضیح: مطالب و عکسها عینا از ویکیپدیای فارسی آمدهاند. عکس دوم مقبره بور در کپنهاک است.
پینویس: نمیدانم چرا هنوز حال دارم شوخی کنم؟ با این حرکتی که این آقای آرشیتکت خوشتیپ تحت ویندوز کرد و عکسالعملی که آقامون امروز نشان داد روحیهام آنقدر قهوهای شده که بویش کل منطقه را برداشته. بهقول آقای هزارتو« حالا مجبوریم برای نجات از دست خوشتیپ برویم مخ ملت را بزنیم به همین خوشتیپ تحت ویندوز یا آقمهندس RD راضی شوند ولی آیا ما اینقدر مزوریم؟» آقای هزارتو! به درجهای از یاس رسیدهام که تزویر دیگر خیلی برایم جزو رذایل حساب نمیشود ولی حرفت همهاش دارد توی سرم صدا میکند. واقعا مستاصل شدهام. میتوانم بگویم امیدم به آینده، به زندگی حداقل نصف شده. پس فیالحال فعلا در سکوت انتخاباتی بهسر خواهم برد تا تکلیفم را بفهمم.
