X
تبلیغات
نوشته‌های مثلا جدی

از همان قدیم هم وقت انتخاب فیلم با ندا مشکل داشتیم. ساعتها طول می‌کشید تا تصمیم بگیرد کدام فیلم را می‌خواهد ببیند و معمولا هم دعوایمان می‌شد تا یکی را ببینیم. این روزها اما دو گزینه بیشتر ندارد: عاشقانه باشد و جدید و من هم هربار می‌گوید آخر قربانت بروم فیلم عاشقانه خوب که دیگر جدید نمی‌شود. نه اینکه نباشد اما اینقدر کم است که گاهی اصلا وجودش را فراموش می‌کنی. عشق مال فیلمهای قدیمی بود. مال بدنام بود و کازابلانکا، حتی خارج از آفریقا، حتی پلهای مدیسون کانتی و این روزها دیگر از آن داستانهای عاشقانه نمی‌سازد کسی.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 10:31 | لینک  | 

گاهی فکر می‌کنم اگر یک دفترچه خاطرات برای خودم درست می‌کردم و می‌نوشتم دیگر نیازی به نوشتن نداشتم. نمی‌دانم چرا خیال می‌کنم باید این زمانه گه را نوشت و اصلا اینکه ما مردم تو سری خورده چطور با دغل‌بازی و سگ‌جانی به زندگی ادامه دادیم به چه درد کسی می‌خورد، اما بعضی کارها کردنش بهتر از نکردنش است.

1- دیروز سوار تاکسی شدم. پ‌ور یا عا لمی کنارم نشسته‌بود. هی با خودم کلنجار رفتم سر صحبت را باز کنم و هی قفل دهانم باز نشد. دوست داشتم بدانم عاقبت پرونده‌اش چه شد و در چه حال است و کار و بار روزنامه بهتر شده یا نه و چرا اینقدر در صفحه‌ فیس‌بوکش چیزهای بی‌مزه می‌نویسد اما نشد. راستش من یک جور حالت دوگانه در برخورد با آدم معروفها دارم. از طرفی ذوق‌زده می‌شوم و ضربان قلبم می‌رود بالا و حال می‌کنم یک آدم معروف دیده‌ام و از طرف دیگر فکر می‌کنم باید خودم را گه کنم و طرف را تحویل نگیرم. بیشترین نقطه ضعفم هم در مورد کارگردانهاست که ریشه‌یابیش هم دردی را از این لحظه‌مان دوا نمی‌کند. به‌هرحال ترافیک خیلی سنگینی بود. اصلا من رفتم تجریش که مترو سوار شم و نمی‌دانم کی پس کله‌ام زد که تاکسی بهتر است و زودتر به مقصد خواهد رسید که دروغ بود. ترافیک سنگینی بود و من هم کیف بزرگم را گرفته‌بودم روی پایم و مسیری که قاعدتا باید بیست دقیقه طول بکشد، چهل دقیقه ما را همسفر پوریا کرد و عذاب و دودلی من را دو برابر. تمام مدت این موضوع به من غلبه کرده‌بود که الان فهمیده من شناخته‌امش و بابت حس عمیق فرزانگیم به روی خودم نیاورده‌ام و مثلا خیلی بد می‌شود. راستش داشتم به چند تا دوست مشترکمان هم فکر می‌کردم و نگران بودم به آنها هم بگوید این دوستتان خیلی گه است و بعد هم با کیفم مشکل پیدا کردم. راستش کیف من زیادی بزرگ است و همین‌‌طوری در تاکسی وقتی کنار کسی می‌نشینم همه‌اش نگرانم جایش را تنگ کرده‌باشم و این بار با وجود اینکه نصف تنم را از شیشه بیرون کرده‌بودم این توهم تنگ کردن جای پوریا ولم نمی‌کرد. خیال می‌کردم الان می‌گوید هم گهی، هم کیفت زیادی بزرگ است و تو با این همه مشکلی که با آدمها داری و با این جایی که اشغال می‌کنی برو دربست بگیر مرتیکه! و اینطور شد که وقتی توی میدان هفت‌تیر پیاده شد من شده‌بودم قد یک توپ بسکتبال، بس که خودم را مچاله کرده‌بودم و آنقدر عرق کرده‌بودم که ازم می‌چکید! همانجا از آن لوازم‌التحریری که پوسترها و نوارهای ارزشی می‌فروشد یک دفترچه یادداشت و روان‌نویس خریدم و با خودم عهد کردم من‌بعد هر آدم معروفی دیدم درجا امضایش را بگیرم و خودم را از عذاب نجات بدهم.

2- می‌خواستم راجع به قاضی‌ای بنویسم که من را به اتهام رانندگی بدون گواهینامه برده‌بودند محکمه‌اش و یک قوطی از این ودکا آشغالیها گذاشته‌بود جلوی من و می‌گفت اعتراف کن مجازاتت سبک شه. لکن چون مطلب پوریا طولانی شد می‌گذارم برای یک روز دیگر.

3- دکتر شروع کرده‌است به خواندن نامه‌های هدایت و لطف می‌کند هر از گاهی جاییش که خوشش می‌آید را برای من کپی پیست می‌کند و این نامه وارده امروز است:

مکتب فاتالیسم [تقدیرگرایی] که اخیرا به آن سر سپرده‌اید از همه سیستمهای دیگر عاقلانه‌تر به نظر می‌آید. اقلا این تسلیت را به آدم می‌دهد که آنچه پیش بیاید از قدرت و دوندگی بشر خارج است.

در کف خرس خر کونپاره‌ای            غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای

اگر هر سیستم و فلسفه‌ای در یک‌جای دنیا succes [موفقیت] داشته‌باشد فلسفه ایران و ایرامی همان فاتالیسم است و راست‌راستی راه دیگری را هم نمی‌شود انتخاب کرد.

4- دفتر جدید بخشی از کارهای کمپین رو حانی رو انجام داده و چهار سال پیش هم همان کارها را در کمپین میر. یک آقا کرم هست که کارهای خدمات دفتر را انجام می‌دهد و ما دستش می‌انداختیم که رابط ما و حسن است و هی می‌گفتیم پارتی ما شو تو که با حسن آشنایی. امروز فهمیدیم شوخی شوخی پا شده رفته دفتر حسن آقا و راهش که نداده‌اند زنگ زده به موبایل طرف. شاکی بود که حسن موبایلش را پاسخ نداده و او مجبور شده زنگ بزند به تلفن محافظش تا جواب بگیرد. محافظ هم گفته‌بود یک قرار برایت جور می‌کنم. راست و دروغش را باید صبر کنیم ببینیم. کرم خیلی نگران بود که طرف برود نیویورک و سرش شلوغ شود و وقت برای کرم نداشته‌باشد. کنجکاو کار کرم شدیم و گفت هیچی! محض احوال‌پرسی و در راستای رفاقتی که دارند می‌خواهد برود.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 18:17 | لینک  | 

رفته‌بودیم جایی یک فیلم مستند ببینیم درباره نجف دریابندری. اسم فیلم هست نجف دریابندری یک دور تمام. فارغ از اینکه فیلم چطور بود برخورد مردم با فیلم و فیلمسازش که آنجا نشسته‌بود برایم جالب بود. مردم انگار مجبور بودند حتما نظری از خودشان صادر کنند. یک نفر گفت چقدر خوب شما نقش کارگردان را حذف کردید از فیلم... و فیلم پر از فاصله‌گذاری بود و فاصله‌گذاری یعنی حضور مولف اما بحث جالبی که داغ من را تازه کرد بحث مواضع سیاسی دریابندری بود. دریابندری جایی در فیلم گفت من آدم سیاسی‌ای نیستم و بعد فیلمساز در پاسخ به این بحث که چطور نجف ادعای غیر سیاسی بودن دارد، گفت دریابندری بیشتر درگیر فلسفه چپ است و یک چپ با نگرش عملگرایانه سیاسی محسوب نمی‌شود. خانمی در جمع بود و اصرار داشت که نجف خودش زر می‌زند که سیاسی نیست و اتفاقا هم سیاسی است و چرا؟! چون ده سال پیش چیزی را فهمید که مردم ایران امروز فهمیدند. ده سال پیش نجف گفته‌بود انتخابات را تحریم نکنید و بروید رای بدهید به اکبرآقا که ناوهای امریکایی نزدیک کشورمان نشوند و تهدیدمان نکنند و ما ده سال بعد فهمیدیم. شرح بیشتر خوشمزگی موضوع را کم خواهد کرد قاعدتا!

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 9:36 | لینک  | 

یک دوست فرهیخته که گم شدنش خیلیها را غمگین کرد، یک‌بار گفت وبلاگ برای از بین بردن ادبیات و فیس‌بوک برای از بین بردن وبلاگ اختراع شدند. به‌نظرم درست می‌گوید. این روزها کتاب خوب تقریبا دست آدم نمی‌رسد و هر کتاب را که باز می‌کنی احساس می‌کنی داری یک وبلاگ می‌خوانی، آن هم نه از نوع خوبش. تازه کتایهایی که این روزها باز می‌کنیم آنهایی هستند که جوایز فلان و بهمان می‌گیرند. خب فیس‌بوک هست و برای آدمی مثل من که حرف زیادی برای گفتن ندارد همان مستطیل بالای صفحه که می‌پرسد "چه در ذهن داری؟" کافی است. می‌خواهیم بنویسیم عشق این گونه است و آدمها آن‌ گونه‌اند... مارک تواین! حرف دیگری که نیست. لکن فیس‌بوک یک خطر دارد که بعضی وقتها هم می‌خوای حرف جدی بزنی چون هویتت واقعی است گیر می‌افتی. به‌خصوص که ستاره‌های عالم مجازی دریده‌تر و هوادارانشان خیلی "بدون هیچ دلیلی" تر از هواداران خیلیهای دیگرند. به‌ همین خاطر ترجیح می‌دهی لجن‌مال نشوی. شخصا چند سالی است که از هر نوع بحثی در هر موضوعی خودداری می‌کنم چون احساس می‌کنم ما معنی مباحثه و مجادله را با هم خلط می‌کنیم و خیال می‌کنیم یک بحث موفق بحثی است که الزاما نظرت را بکنی توی چشم طرف و مجبورش کنی اعتراف به حق بودن تو و باطل بودن خودش کند و کسی فکر نمی‌کند مناظره می‌تواند اینطور باشد که صرفا آدمها نظرات همدیگر را بشنوند اما بحث که شخصی بشود، من هم آدمم دیگر! به خارش می‌افتم که پاسخ طرف را بدهم و اینطوری می‌افتم توی دام صمد آقا شدن! راستش الان هم که مطلب به اینجا رسید دیدم حرف مهمی برای زدن نداشته‌ام و آن چیزی که خیال می‌کردم آنقدر جدی است که نگفتنش کم‌کاری است برای خودم مهم بوده. آدم باید یاد بگیرد تا حرف به‌دردبخوری ندارد بیخودی نپرد وسط و وقت دیگران را با آن نگیرد. این حرف مهم می‌تواند یک داستان مهم باشد. داستانی که نگفتنش برای دیگران یک کم‌کاری محسوب شود.

      حالا که حرف به‌دردبخوری ندارم بزنم یک اعتراف می‌کنم که اقلا یک چیز جدید نوشته‌باشم. من خیلی کم اشتباه می‌کنم نه به این دلیل که آدم کاردرستی هستم، صرفا به این خاطر که منفعلم. آدمی که کم حرکت می‌کند خب کمتر هم اشتباه می‌کند اما وقتی خطایی ازم سر می‌زند نتیجه بسیار مهیبی به‌بار می‌آید. چون معمولا حال اصلاح اولی را ندارم و می‌روم در پیله بی‌عملی خودم می‌خوابم و اینطوری عملم رشد می‌کند و بعد منفجر می‌شود و گند همه‌جا را می‌گیرد. این برای من تبدیل به یک اصل شده. هروقت تصیمیم اشتباه می‌گیرم یا هروقت راه بیرون آمدن از مشکلی را ندارم یا بدتر از آن هروقت غریضه‌ام می‌گوید دارم به یک کمرکش سخت می‌رسم خود‌به‌خود میلم به پیله افزایش پیدا می‌کند. در سال روزهای متعددی هستند که من هروقت چشمانم را می‌بندم می‌بینم که زن و بچه‌ام را فرستاده‌ام سفر و خودم هم یک گوشه دنج پیدا کرده‌ام و دارم خودم را دار می‌زنم. این روزها وقتهایی هستند که فقط بوی مشکل به مشامم خورده یا در افق سرابی از یک دوراهی می‌‌بینم. این روزهایی است که برای من مردن را خیلی لذت‌بخش می‌کند، البته فکرش را چون من حال واقعا مردن را هم ندارم. این اواخر دار زدن هم زیادی به‌نظرم ترسناک و انرژی‌بر می‌رسد و گشته‌ام یکی دو راه خیلی بی‌درد و کم‌جابجایی پیدا کرده‌ام که گفتنش در ملاء‌عام زیاد درست به‌نظرم نمی‌رسد. بله، من همچین آدمی هستم. من بعد از چند ماه می‌آیم وبلاگ راه می‌اندازم تا به یک اکسیون دنیای مجازی اعتراض کنم اما وقتی می‌بینم حال عواقبش را ندارم چشمانم را می‌بندم و به طناب دار فکر می‌کنم.


نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 14:13 | لینک  | 

۱-       یاشار از سفر ینگه دنیا یک تقویم جیبی فارسی با خودش آورده‌بود که تهش لیستی از شماره تلفنهای ضروری داشت. عاقد و چلوکبابی و شیرینی‌فروشی و ختنه و شهره و محمد خردادیان و شهرام صولتی  و سیاوش و ... آن موقع ما سر در نمی‌آوردیم که چطوری شماره‌تلفن یک‌سری خواننده پاپ وسط شماره‌تلفنهای ضروری چاپ می‌شود. نمی‌دانستیم خواننده‌های پاپ ایرانی وسط شماره‌های ضروری چه کار می‌کنند و بعدها بود که فهمیدیم آن خواننده‌های پر زرق و برق ثروتمند که در ام‌تی‌وی می‌بینیم مال جهان دیگریند و قبل از رسیدن کشتیهای کاشفین به سواحل دوبی و آنتالیا خواننده پاپ ایرانی باید منتظر می‌ماند یک حسن‌آقایی برای ختنه سوران بچه‌اش زنگ بزند به دکتر و بعد سفارش چند دست کوبیده با گوجه بدهد و اگر تهش چیزی ماند زنگی هم بزند به مثلا شهره که بیاید چند ترانه در ارتباط با شادیهای پس از ختنه اجرا کند و اینطور است که چرخ زندگیشان می‌چرخد. یک حمید نامی هم بود در کلاسمان(البته این نام مستعارش است) که بچه بسیار آرتیستی بود و البته متخصص پاپ لوس‌انجلسی. حمید این شماره‌ها را برداشت و چند ماهی کارش زنگ زدن به اینها بود. آن‌وقتها این کارتهای دیجیتال هم نبود که شماره‌ها ارزان بیفتد و نمی‌دانم قبض تلفنشان چقدر می‌آمد اما هرچقدر که بود زیاد می‌آمد لابد. مثلا زنگ می‌زد به شهره و شهره می‌پرسید حمید تو بیشتر شاد دوست داری یا اسلو(Slow) و حمید هم می‌گفت هم شاد هم اسلو و شهره هم می‌گفت این آلبومم شصت‌درصد شاده و چهل درصد اسلو. یا نامه خردادیان را می‌آورد که در آن نوشته‌بود حمید‌جان حتما از اینکه اینقدر پاسخم طولانی شده کلی فحش نصارم کرده‌ای و ما کلی به نصار می‌خندیدیم. یک‌بار روز تاسوعایی بود یا بیست و هشت صفرگمانم که شروع کرده‌بود یکی‌یکی تلفن همه را گرفته‌بود و فهمیده‌بود همه رفته‌اند خانقاه. بعد از زن شهرام صولتی پرسیده‌بود خانم این خانقاه چی‌چی هست که همه می‌رن و چه‌جور قضیه‌ایست که همه رفته‌ن اونجا برنامه اجرا کنن و زن شهرام صولتی هم گفته‌بود وا یعنی شما اونجا عزاداری نمی‌کنین؟ اگه زبونم لال اینا برنامه اجرا کنن تو این روزای عزیز تف و لعنت می‌فرسته پیغمبر براشون‍ ! خود این حمید اگر یک جای دیگر زندگی می‌کرد شک ندارم یک طراح باله مدرن درجه یک می‌شد. همه مشخصه‌های لازم را داشت و دارد. البته اینها همه قبل از رسیدن کاشفان بزرگ به همان سواحلی بود که گفتم. بعدتر آن خواننده‌های پاپ که تفاوت ترانه‌هایشان را با شاد و اسلو می‌شد فهمید صاحب مدیر برنامه شدند و آن آقا که می‌نوشت نصار یکهو شد ژوژ (عمدا ننوشتم داور) مسابقات رقص و حمید اینجا یک فوق لیسانس چسکی طراحی صنعتی گرفت و الان یک آتلیه عکاسی دارد که مردم دخترهای پنج‌ساله‌شان را شنیون می‌کنند و می‌روند آنجا عکس می‌اندازد و حمید روی بوم چاپ می‌کند. این را هم تا یادم نرفته این وسط اضافه کنم که امروز یک اس‌ام‌اس تبلیغاتی برایم آمد که می‌گفت آزیتا ارباب و سپیده شنیون دو تا میک‌آپ آرتیست هستند که می‌شود به آنها زنگ زد. یک چیزی تو مایه‌های حسن آسکاریس و ممد بمبمی و رضا پنیر مثلا! اما حمید که واقعا آرتیست است به هیچ کاری نمی‌رسد. حمید بدشانس بود که مهندس و دکتر نشد و از آن طرفهای دنیا سر درنیاورد. اهل معاملات املاک نبود و به اندازه کافی هم دست و پا دار نبود که تورلیدر شود و از این سواحل تازه‌کشف شده سر در بیاورد. حمید کلا از بین رفت. نمی‌دانم به‌خاطر اینکه نوجوانیش را با تنین سایر مسائل حرام کرد یا اینکه ذاتا یک کوروگراف درجه یک بود یا اینکه رفت و خودش را علاف آن آتلیه و روزمرگی کرد یا هرچیزی اما حرام شد.

۲-       این فیس‌بوک چیز جالبی است. نامه اعمالت را می‌‌توانی در آن پیدا کنی. تعریف جدیدی در دوستی ارائه داده. می‌پرسند از اصغر خبر داری؟ بله هر از گاهی در فیس‌بوک می‌بینمش؟ این می‌بینم معنیش چت کردن نیست. معنیش این است که اصغر چیزی را لایک کرده یا یک عکس به اشتراک گذاشته که در آن دخترها در جاده چالوس دارند با مایو می‌رقصند و زیرش نوشته سال 1355! برای من رصد کردن آدمها بعد از سالها بی‌خبری و اینکه الان به کجا رسیده‌اند بخش جالبی است. چند سال پیش دختری را به من معرفی کردند برای اینکه دوست بشویم. یک‌جور بلایند دیت بود. دختر قشنگی بود و چند باری با هم رفتیم این طرف و آن‌طرف تا اینکه دیدم دو سه روزی دچار لکنت زبان شده و هی خودش را شکنجه می‌کند. عاقبت گفت احساس می‌کنم ما به‌هم نمی‌خوریم(راست می‌گفت) و بهتر است دوست نباشیم و من هم گفتم خب خره چرا اینقدر خودت را کش و تاب دادی تا بگویی و او باز هم دچار لکنت و هراس شد و من به‌شوخی پرسیدم ترسیدی من بیایم مثلا اسید بپاشم توی صورتت و یک‌دفعه نفسش کاملا بند آمد و بعد از یک دقیقه که حالش جا آمد گفت بله! دو سه دقیقه طول کشید تا باور کنم جدی است و خلاصه تمام شد. امروز عکس شوهرش را در فیس‌بوک دیدم! جلوی یک مغاز‌ه‌ای دی شهری از همان سواحل تازه کشف شده میله یک چراغ را بغل کرده و عکس انداخته. کلی خندیدم. احساس کردم انتقامم گرفته‌شده!

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 15:43 | لینک  | 

کم‌کم دارم حس آدمهایی که می‌روند را می‌فهمم. یک چیز بامزه به ذهنت می‌آید و وقتی می‌خواهی بنویسیش می‌بینی خیلی هم خنک و بی‌مزه بوده و اصلا به‌درد مطرح کردن نمی‌خورد. یک‌بار و دو بارش زیاد مهم نیست، بالاخره هرآدمی اشتباه می‌کند ولی وقتی هر روز تکرار می‌شود حس می‌کنی باید بترسی. از اینکه چیزی برای نوشتن باقی نمانده، چیزی برای درمیان گذاشتن. بعد با خودت فکر می‌کنی قاعدتا زندگی ما از زمان بچگی اینطور بوده که هر روزش با یک بامبولی غیرعادی شود و آدرنالین خونت برود بالا و وقتی همه‌چیز عادی شده یعنی همه‌چیز خیلی هم غیرعادی است. یا تو دیگر آدرنالین‌خورت آمده پایین یا این شهر. قادعتا باید زخمی باشد. قاعدتا هر روز این شهر باید زخمی درست کند که کارش این باشد بعدا در انزوا روحت را بخورد اما این روزها دیگر هدایت هم حال آدم را توصیف نمی‌کند. هرچند من هرگز نمی‌فهمیدم بوف کور دارد چی می‌گوید اما حسی به  من می‌گفت دارد حال ما را تشریح می‌کند اما دیگر چه حالی؟! از صبح تا شب خیره به صفحه تلویزیون بلکه فرقی با روز قبل کرده‌باشد، کرده‌باشی. می‌خواهی دلداری بدهی به خودت و یک چیزی پیدا کنی اما هرچه زور می‌زنی سر از گذشته در می‌آوری. انگار چیزی برای امروز باقی نمانده. امروزی که روز پدر است و من بیخود و بیجهت یاد یک‌عده پدر هستم که اینجا نیستند و بعد اینها همه من را باز بردند یاد روزی از گذشته. یک‌بار برای کاری رفته‌بودم زن‌دان ق‌زل حص‌ار. برعکس انتظارم رییس زندان آدم خوش‌تیپ خیلی باحالی بود که آدم هوس می‌کرد زندانیش باشد. یک‌چیزی تو مایه‌های برو‌بیکر بود در وهله اول. البته در وهله دوم هم چیز زیادی از ارزشهاش کاسته نشد! بعد من و همراهم و رییس زندان و یکی از کارمندهایش و یکی دیگر رفتیم یکی از بندها را از نزدیک ببینیم. سوله‌های بزرگی بود که به آنها سالن می‌گفتند و هر سالن تعدادی در داشت با فاصله شاد ده متر از هم. هر در باز می‌شد به یک راهرو . در هر راهرو شاید بیست سلول بود. ده تا سمت راست و ده تا سمت چپ و یک حیاط هم اول راهرو بود که درش بیست و چهارساعته باز بود. ته راهرو سرویس بهداشتی بود و حمام. به این می‌گفتند یک بند. در که باز شد اول خیال کردند یکی از نگهبانهای معمولی آمده اما به‌محض اینکه فهمیدند رییس زن‌دان است پشت سر هم بیشین بیشین بود که می‌شنیدی. همه به‌سرعت این را می‌گفتند و بعد دوزانو رو به راهرو می‌نشستند. هرکدام از آن آدمها ببر و پلنگی بودند برای خودشان و من اگر در خیابان یکیشان را می‌دیدم که دارد می‌آید طرفم- باوجود اینکه قاعدتا همچین قضاوتی از من یک آدم گه به‌دردنخور خواهد ساخت- هرچه پول و اشیاء قیمتی!‌ همراهم بود را می‌گذاشتم زمین و به‌سرعت از محل دور می‌شدم. اما همه این آدمها از مظلومانه‌تریم شکل ممکن نشسته‌بودند روی زمین، دستها روی دو زانو و نگاهها رو به زمین بود. بروبیکر بعدا گفت بخشی از این رفتار بابت این است که عموما هرکدام یک سوتی در اتاقشان دارند و همه نگرانند وقتی خود رییس می‌آید دنبال چیست و نگاهشان را بیشتر برای این می‌دزدند که مثل بچه‌هایی که درس حاضر نکرده‌اند می‌ترسند با چشم‌تو‌چشم شدن با رییس لو بروند اما قبول داشت بخشیش هم به‌خاطر حس خود محل بود. یک چیزی در محل بود که ناخودآگاه سرکوبت می‌کرد. می‌ترساندت. بروبیکر آنجا کارگاه داشت و بیشتر اینها کار می‌کردند. می‌گفت دنبال این است که سینما راه بیندازد و نظرش این بود هرکدام از اینها روزی دو فیلم که ببینند اقلا یک پاکت سیگار کمتر می‌کشند و عمرشان بیشتر می‌شود و از این حرفها و خلاصه برنامه زیاد داشت برای آنجا. مثلا یک کتابخانه داشت که دو جوان خوش‌تیپ اداره‌اش می‌کردند و بروبیکر گفت اینها زن‌دانی همانجا هستند و هردو معتادهایی هستند که اینجا ترک کرده‌اند و دارند درس می‌خوانند دیپلم بگیرند تا بروند دانشگاه اما هیچ‌کدام از اینها ماهیت محل را تغییر نمی‌داد. به‌تدریج اینها وقتی دیدند بروبیکر دارد برای ما راجع به محل توضیح می‌دهد فهمیدند کسی با آنها کار ندارد. چندتاییشان بلند شدند و تحت نظر وکیل‌بند مسائلشان را با بروبیکر مطرح کردند و یکی دو نفر هم که خیال کردند لابد ما آدمهای مهمی هستیم که خود رییس شخصا دارد مکان را برایمان تشریح می‌کند آمدند پیش من و همراهم و از مشکلاتشان گفتند. من غرق بررسی مکان بودم که یک‌دفعه دیدم بروبیکر و همراهم و همراهانشان از درِ بند رفتند بیرون و در روی من قفل شد. احتمالا به‌نظرتان آدم سوسولی می‌رسم ولی واقعا نفسم بند آمد. آن در که بسته می‌شود حس خفقانی تو را می‌گیرد که تجربه نکرده‌ای. می‌فهمید تمام ارتباط تو با دنیایی که تا آن لحظه به آن تعلق داشته‌ای با بسته‌شدن آن در قطع می‌شود و جهان تو می‌شود همان راهرو و حمام و حیاط. احمقانه بود که فکر کنم آنجا جا می‌مانم ولی در آن راهرو اتمسفری بود که افسردگی و ترس را با خودش به تو تزریق می‌کرد. تا دم در دویدم. تا رسیدم در را از بیرون باز کردند و کلی بابت این اشتباه خندیدند و من مطمئنم اگر خودشان زودتر متوجه نشده‌بودند من شروع می‌کردم با مشت به در کوبیدن و عر زدن و همه اینها قبل از آن خرداد کذایی بود و امروز من به پدرهایی فکر می‌کنم که نمی‌دانم چندهزار برابر آن یک دقیقه من پشت آن درِ‌قفل شده مانده‌اند و جهانشان شده یک راهرو اما یک چیز را می‌دانم که آن یک دقیقه به من گفت بیخود نیست که همه‌جا در دعاها یک یادی هم از زندانیها می‌شود. آقای کیمیایی هم که می‌خواهد بگوید سلامتی سه کس می‌گوید زندانی و سرباز و بی‌کس...

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 10:34 | لینک  | 

گمانم آخرین‌باری که به دانشگاهمان سر زدم سال 82 بود، نه سال پیش. امروز دوباره رفتم مدرکم را بگیرم. منهای اینکه هنوز هم یک‌مدل دخترهای خاص پلی‌تکنیک را بعنوان مقصد مدرسه مهندسیشان انتخاب می‌کنند و اینکه تا وقت ناهار تقریبا هیچ‌کس را نمی‌بینی و یکهو دوتا عقربه ساعت که روی هم قرار می‌گیرند دانشگاه پر آدم می‌شود، همه‌چیز تغییر کرده‌بود. در دانشکده ما هنوز دفتر نشریه دانشگاه وجود داشت. سایت کامپیوتر هنوز سر جایش بود اما شده‌بود مثل آکواریوم و بخشی از دیوارهایش را مثل آکواریون باغ‌وحشها شیشه گذاشته‌بودند. یک اتاق به اسم انجمن علمی اضافه شده‌بود و البته یک اتاق هم به اسم بسیج دانشجویی دانشکده. قدیمها بسیج دانشجویی یک کانتینر داشت پشت دانشکده فیزیک و همین. یکی از بچه‌های دانشکده هم عضوش بود که شبهای امتحان به ما درس می‌داد و روزهای تجمع و تحصن همراه رفقایش کتکمان می‌زد. یک‌جور رابطه ظریف توام با درک متقابل بینمان وجود داشت. یک‌بار که کبریت نداشتیم(گمانم دانشگاه ما تنها دانشگاه ایران بود که توی خودش سیگارفروشی داشت) از اون دوست درک متقابلمان خواستیم با بخاری برقی همان کانتینر سیگارمان را روشن کنیم منتها گفت ما حق نداریم برویم آنجا و خودش سیگار من را گرفت و برد و با بخاری برقی روشن کرد آورد داد دستمان و این اولین و آخرین شیطنت زندگیش بود شاید. اینها یک رییس هم داشتند که اسمش حاج‌احمد بود. از ما بزرگتر بود و در بوسنی هم جنگیده‌بود. یک تسبیح هم داشت که شخص خاص مهمی به او هبه کرده‌بود و من یک هفته دودره‌اش کردم و وقتی با خنده و شوخی‌شوخی تهدید کرد بچه‌ها را می‌فرستد سراغم ببرندم شهربازی تسبیح را برگرداندم. دو تا دختر هم در همکلاسیهایمان داشتیم که احتمالا تنها دختران خوشگلی بودند که بعد از ده سال در کل پلی‌تکنیک ظهور کرده‌بودند و یکی از کارهای من این بود که آمارشان و اینکه چطور می‌شود دلشان را برد را به بچه‌های سایر دانشکده‌ها اطلاع بدهم. یکیشان البته از نظر من اصلا هم خوشگل نبود و خیلی هم خز می‌زد و آن یکی هم یک دوست‌پسر داشت که خیلی شبیه چهاردست نیک و نیکو بود و قاعدتا دلبری ازش کار ساده‌ای نبود. به‌هرحال اینطور دخترها حسابی در یک دانشگاه صنعتی پادشاهی می‌کنند. مثلا یکی از ساده‌ترین کارهایی که انجام می‌دهند این است که هیچ‌وقت گزارش کار آزمایشگاه و کارگاه را حاضر نمی‌کنند. چون همیشه یک پسر خر ندید‌بدیدی پیدا می‌شود که باهاشان هم‌گروه شود و این کارها را برایشان انجام دهد. همه اینها را گفتم تا برسم به آن یک‌باری که تیرشان به سنگ خورد. آزمایشگاه مکانیک سیالات بود و از شانس بد اینها هیچ پسر خری آن ترم آزمایشگاه برنداشته‌بود و همه مطلع بودند نباید با آنها هم‌گروه شوند. من هم با همان دوست درک متقابل هم‌گروه شدم که هم درسش خوب بود و هم درک متقابل داشتیم از هم. طفلک دخترها سرخورده شده‌بودند. نه اینکه خدای نکرده قصد داشته‌باشم اینطور جلوه بدهم که از پس ماجرا برنمی‌آمدند، نه! کلا فضای دانشگاه ما اینطوری بود که فراخ بارت می‌آورد. هیچ‌کس حال کردن نداشت و بی‌مسوولیتی که خاص دوره دانشجویی است از نظر من، در حد اعلی در آب این دانشگاه وجود دارد، یا حداقل داشت و اینها هم سلاح خوبی داشتند برای ارضای این نیازشان. به‌هرحال نیم ساعتی از شروع کلاس گذشته‌بود که حاج‌احمد هم آمد. همانی که من یک‌هفته تسبیح معنویش را پیچانده‌بودم. گروهها سه نفره بودند و طبیعی بود که فقط یک گروه جای خالی داشت. نیم‌ساعت بعد حاج‌‌احمد از نردبانی که آن دو دختر نگهش داشته‌بودند بالا رفته‌بود و داشت با فشارسنج ور می‌رفت که همان هم‌دانشکده‌ای دارای درک متقابل خندید و گفت حاجی دوی خردادی شده! ما هم خندیدیم، خیلی هم خوب بود و خوش گذشت. امروز در بورد بسیج یک پوستر بی‌سلیقه بود برای شرکت در انتخابات و در بورد انجمن مطلبی بود که سر و تهش می‌خواست این پرسش را طرح کند که چرا آدمی با تجربه هاشمی موضوعی به این بدیهی که ناآرامیهای سوریه انحرافی است را نمی‌فهمد؟ اینجا بود که احساس کردم میل زیادی به چای دارم اما هیچ‌کدام از بوفه‌های دانشگاه دیگر وجود نداشت. کنار یکی از چند دستگاه خودپرداز دانشگاه که برای من مثل وجود یک سفینه فضایی بود، چند تا جوان نشسته‌بودن روی یک نیمکت. درست و همان‌طوری که همه آدمها روی نیمکت می‌نشینند. یعنی همه نیمکتها را تغییر داده‌اند به شکل فعلی که دیگر نمی‌شود آن‌طور که شایسته یک نیمکت است و رسم همیشگی دانشگاه بود روی آن نشست. قدیمها جای نشستن نیمکت چوبی بود و پشتی آن یک بلوک سیمانی پهن. این بود که همه روی پشتی می‌نشستند و پایشان را می‌گذاشتند روی قسمت چوبی صندلی. این‌طور می‌شد که ما هر غریبه‌ای را از خودمان تمیز می‌دادیم. آدمی که به‌جای پشتی روی بخش چوبی می‌نشست حتما یک غریبه بود. غریبه‌ای که وقتی بلند می‌شد، پشت شلوارش خاکی شده‌بود، خاکی که کف کفشهای ما روی صندلی باقی می‌گذاشت. اما صندلیها حالا اینطور نیست. شاید به این دلیل که دیگر کسی احساس نیاز به این نمی‌کند که طوری بنشیند تا قدش از شمشادهای دانشکده بالاتر برود و بتواند از پشت آنها دخترها را که رد می‌شدند، دید بزند. به‌هرحال این پسرها هم در جهان جدید نشستن خیلی مرتب و غریبه‌وار روی نیمکت تمام‌فلزی جا خوش کرده‌بودند و من پرسیدم آقا بوفه کجاس؟ و یکیشان گفت ناهار می‌خوای بخوری و من گفتم نه چایی می‌خوام و اون یک دکه رو نشانم داد که باید چای را از آن می‌خریدم. پرسیدم یعنی دیگه این دانشگاه بوفه نداره؟ پرسید شما اینجا درس می‌خوندی؟ گفتم آره. گفت کی دانشجوی اینجا بودی که بوفه داشته. خواستم جلوی این جوانها خیلی سرزنده به‌نظر برسم و بامزه باشم. این بود که گفتم زمانِ Netscape. اول خندیدند و بعد سه نفری به هم نگاه کردند و بعد دوباره رو کردند به‌من. کمی اخم آمیخته به تعجب توی صورتشان دیده می‌شد و وسطی پرسید: نت‌اسکیپ چی هست؟!

پ.ن: شاید وسطی اسمش ممده بود، شاید!

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 17:15 | لینک  | 

این از آن عکسها بود که زیاد در فیسبوک به اشتراک گذاشته‌می‌شد و معمولا همراه آن نوشته می‌شدافتخار همه ما ایرانیان اصغر فرهادی گفت ما ملتی هستیم که به تمام فرهنگها و ملتها احترام می‌گذاریم.

این عکس هم از آنهاست که این روزها زیاد در فیس‌بوک می‌بینیم. زیر آن نوشته‌شده هرکس از عربها بدش می‌آید لایک کنه. شاخ شدن برای ما جزیره می‌خوان.

اما بعد... فردای آن مراسم جوایز آکادمی معروف، دکتر در صفحه فیسبوکش نوشت اگر یک‌نفر جایی بگوید نزنید ما رو، نزنید ما رو، ما دوتا گیلاسیم ما باید خوشحال باشیم؟ و بعد اضافه کرد آیا واقعا ما ملتی هستیم که به تمام فرهنگها و ملتها احترام می‌گذاریم؟ در آن زمان هرچه در نظرات مربوط به آن مطلب خواندم، حمله و بد و بیراه بود به دکتر. موضوع این بود که کسی به اصل حرف دکتر اهمیت نداد و همه اعتراضش به ذوق‌زدگی ملی ما نسبت به این جملات را به‌حساب حمله‌اش به فرهادی گذاشتند و حسابی او را مالاندند و دکتر هم کلا بی‌خیال تبیین موضعش شد اما یادم می‌آید که همان روز تلفنی با تاکید و با بغض و دلشکستگی از من پرسید آیا واقعا ما به تمام فرهنگها و ملتها احترام می‌گذاریم؟ و بعد... زمان زیادی نگذشته از فراخوان مجله تایم برای انتخاب شخصیت تاثیرگذار سال و موج کارزارهایی که راه افتاد برای رای دادن دوباره و دوباره که عکس اصغر فرهادی را روی جلد مجله تایم نصب! کنیم. اینکه آدم از موفقیت یک ایرانی حال کند و ذوق‌زده شود یک بحث است و این که ما دسته‌جمعی و به‌صورت کاملا ملی و هماهنگ دنبال مصادره شخصی موفقیتهای فردی هم‌وطنانمانیم یک بحث دیگر است. هر هفته کلی از این ایمیلها برای من می‌آید. افتخاری دیگر برای ما ایرانیان. آیا می‌دانستید طراح سری فلان و بهمان بی‌.‌ام‌.و یک ایرانی است؟ با گلاره گل‌محمدی که برای ما غرور آفرینی کرد و پانزده پی‌اچ‌دی گرفت و استاد دانشگاه استنفورد است آشنا شوید. مدام این عبارات غرور و افتخار برای ایران و ایرانیها ( و جدیدا واژه دل‌به‌هم‌زن ایرونی) را برای هم تکرار می‌کنیم و من مدام از خودم سوال می‌کنم مثلا ژاپنیها اگر جای ما بودند الان باید چه کار می‌کردند؟ یا شاید هم می‌کنند و من خبر ندارم اما بهشان نمی‌آید اهل اینطور کارها باشند، چون احتمالا اندازه ما تحقیر نشده‌اند. شده‌اند البته ولی بزرگوارتر از آن بوده‌اند که مثل ما خودشان را دچار مالیخولیا بکنند و به‌جای کار کردن ذره‌بین بگذارند ببینند کجای دنیا یک‌نفر یک کاری می‌کند، در بوق و کرنا بکنندش. اصلا به‌فرض ما می‌توانستیم آقای فرهادی را بفرستیم روی جلد مجله تایم. آیا واقعا آقای فرهادی تاثیرگذارترین شخصیت سال بود؟ یعنی مثلا از آن سان سوچی مهمتر؟! کلا همه‌چیزمان را پشت یک هاله مالیخولیایی مخفی کرده‌ایم و به قلابی‌ترین شکل ممکن واژه‌های مجرد را به داشته‌های حقیرمان هدیه می‌کنیم و با این نشئه حال می‌کنیم و بیشتر و بیشتر توی فراموشی غرق می‌شویم. اگر ما همان آدمهایی هستیم که به تمام فرهنگها احترام می‌گذاریم پس این عکس کوفتی دوم چیست؟ منازعه سر سه جزیره واقعا باید به اینجا ختم بشود؟! باید به این ختم شود که رجز سردار شکست‌خورده را تکرار کنیم که ز شیر شتر خوردن و سوسمار...؟ همان اعراب که شیر شتر و سوسمار می‌خوردند تومار یکی از بزرگترین و قدیمی‌تریم امپراتوریهای تاریخ را به هم پیچیدند و  شاهنشاهش را تا دورترین نقاط سرزمین خودش راندند تا نهایتا آن‌طور که می‌گویند، یکی از همین ایرانیها در آسیابش کلکش را بکند و بعد همین ایرانیها در مقابل این اعراب کاری با فرهنگ آبا و اجدادیشان (ایرانیشان) کردند که امروز فردوسی بشود قهرمان ملی ما، آن هم نه به دلیل داستانگویی حیرت‌انگیزش یا شعر استوارش، بلکه به‌خاطر اینکه عجم نشئه از مالیخولیا را بدان پارسی زنده کرده‌است و حالا بعد از هزار و چهارصد سال هیچ‌کس فکر نمی‌کند دوباره چرا همین عرب خیال کرده در این منازعه پیروز خواهد شد که پا پیش گذاشته و باز ما در رویای برتری آریایی خودمان داریم سوسمارهای اینها را می‌شماریم و می‌کوبیم توی سرشان. راستی اگر این تئوری که گویا زیادی هم قدرتمند است درست از آب دربیاید و ما آریایی نباشیم و نژادمان یک‌طوری هم با سامیها و عربها یکسان باشد باید چه خاکی تو سرمان بکنیم؟ باید علف را بگذاریم کنار و برویم سراغ شیشه و اسید و این چیزها که دیگر مخدر معمولی نشئه‌مان نمی‌کند. کلا خیال نمی‌کنم چیزی مزخرفتر از شونیسم و غرور ایرانی وجود داشته‌باشد و بلایی بدتر از آن باشد که گریبان ما را بگیرد. همه مهاجرت می‌کنند چون اینجا درک نمی‌شوند و این کشور!‌این آدما! این عنا! این فلانا! این بهمانا! لیاقت اینها را ندارند!‌چون ما حالش را نداریم خودمان را جمع و جور کنیم و وضع را به‌نفع خودمان تغییر بدهیم. همین عربها برای شاخ شدنشان و جزیره خواستنشان هزار تا دلیل دارند. همینها هستند که یکی‌یکی عین دومینو دارند این دیکتاتورهای چند ده ساله‌شان را با سر می‌اندازند زمین و همینها هستند که روزی صد تا کشته دادند تا در کشورشان تغییر ایجاد کنند. بعد ما، مایی که بزرگترین فعالیتمان برای تغییر، رفت و آمد میان منزلمان و سفارت استرالیا و حداکثر دفتر وکیل کلاهبردار مهاجرت است به اینها می‌گوییم شاخ، عکس سوسمارشان را می‌گذاریم، شعر بلغور می‌کنیم و چیزهای بیخودی را می‌شمریم که فقط خودمان فکر می‌کنیم خیلی مهمند. واقعا از ما به‌دردنخورتر و از غرور مزخرف ایرانی ما چیزی مضحک‌تر وجود دارد؟ دیگر کسی در این دنیا نمانده که تحقیرمان کند و افتاده‌ایم به جان افغانها. چرا؟ چون هرکسی رسیده لگدی به پیکر اینها زده و حالا نحیف‌تر از اینند که بتوانند پاسخمان را بدهند وگرنه عمرا جرات حرف زدن به همینها را هم نداشتیم. یادمان رفته همینها با یک فوج کوچک وقتی نصف جهان ما را که چند میلیون نفر جمعیت داشت، که بزرگترین میدان جهان را داشت، که چه و چه بود و فلان و بهمان بود، محاصره کردند ما صوفی اعظممان، شاه سلطان حسینمان را سوار خر کردیم و فرستادیم بیرون شهر! اینها را یادمان رفته که حالا گنده‌گنده فحش اینها را می‌دهیم که از همه‌جا رانده‌شده‌اند و به ما پناه آورده‌اند و بعد می‌رویم در بی‌بی‌سی فارسی رای می‌دهیم به کورش که بشود تاثیرگذارترین شخصیت تاریخ ایران و منشور حقوقش را بلغور می‌کنیم. من الان اینقدر عصبانیم که به‌راحتی می‌توانم بگویم با تمام عشق و علاقه‌ای که به این سرزمین مادری دارم و جانم برایش در می‌ورد، واقعا متاسفم از اینکه جزیی از این ملت به‌دردنخورم. حالم خوش نیست... خوش نیست و خیلی هم بد است.

آنا... آنای عزیز!‌هنوز هم می‌خواهی از این زمانه بنویسیم؟

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 12:14 | لینک  | 

سالها از آن روز گذشته و بخشهایی از این نوشته آمیخته به تخیل من شده. بخشهایی از آن را درست به‌خاطر نمی‌آورم و مجبورم برای چسباندن تکه‌های روشنش، قسمتهای مبهم ماجرا را با ذهن خودم بسازم. من تا سال دوم دبستان را در مدرسه‌ای در خیابان پاتریس لومومبا درس خواندم به‌نام تقوی. مدرسه بدی نبود. هر دو معلم اول و دوم دبستانم دو تا خانم سن و سال‌دار تپلی بودند که هردو سالهای آخر خدمتشان را می‌گذراندند. برادرم می‌رفت مهدکودکی نزدیک محل کار پدرم که بچه همه همکارانش آنجا بودند. عین کارمندها صبح با سرویس پدرم می‌رفت و با همان سرویس هم برمی‌گشت و مشکل اصلی پدر و مادرم آن چند ساعتی بود که من مدرسه نداشتم و باید می‌رفتم خانه خاله مادرم که همان نزدیکی بود. مادرم مشکل را با پیدا کردن یک دبستان که تا ساعت سه بعد ازظهر کلاس داشت حل کرد. یکی از مدارس شاهد که آن زمان بخشی از مدرسه نظام مافی در اتوبان جلال آل احمد را به خودش اختصاص داده‌بود. ارمغان آن مدرسه برای من یکی دو دوست شد و معلمی که به من گفت نمایشنامه‌نویس مستعدی هستم و بخش مهمی از ناجورترین خاطره‌های زندگیم. اولین‌باری که دیدم مغز یک نفر متلاشی شد همان‌جا بود. درست روبروی مدرسه. اولین‌باری که فهمیدم بچه‌بازی یعنی چی در کنار معلم قرآن یکی از سالهای آن مدرسه بود که اسمش را هم به‌خاطر نمی‌آورم. ناهار مزخرف مدرسه‌مان را هم فراموش نمی‌کنم اما سخت‌ترین قسمت مدرسه هم‌کلاسی بودن با بچه‌هایی بود که پدر نداشتند. بخش زیادی از مدرسه شامل این همکلاسیها بود. خیلیهایشان مادرهای درست و حسابی‌ای داشتند و از پس این مساله برآمده‌بودند و بعضیها هم شانس بقیه را نداشتند اما از هر کدام از دو دسته که بودند مشکل معاشرت با آنها برای من باقی بود. جنگ هنوز تمام نشده‌بود و این بچه‌ها برای من وضعیتی دوگانه ایجاد می‌کردند. در جهان کودکی من اینها اسطوره‌های دست‌نیافتنی بودند که پدرانشان در مقابل پدر من که فقط یک کارمند بود، مهمترین آدمهای این سرزمین بودند و در جهان واقعی‌ای که مادر و پدر من ترسیم می‌کردند، اینها بچه‌های بی‌پدری بودند که من باید در مقابلشان از حرف‌زدنم، از رفتارم مراقبت می‌کردم. احتیاط می‌کردم زیاد از پدرم حرف نزنم، در ماجراهایی که تعریف می‌کنم نقش‌های پدرم را به مادرم اختصاص بدهم و اینطور چیزها. حتی در جلسات مدرسه هم پدرم کمتر می‌آمد و مادر حضور بیشتری داشت. در جامعه‌ای که در ذاتش همیشه مقداری از ریا وجود داشت، شور کردن این آش ظاهرسازی احتمالا بدترین کاری بود که مادر و پدر من می‌توانستند بکنند اما خب! کردند دیگر و حالا هم که گذشته و دو سه تا از آن بچه‌ها هنوز دوستان من هستند اما روشن‌ترین تصویری که از آن مدرسه در ذهنم مانده، همان که باید بخشهایی از آن را خودم بسازم، نزدیک‌ترین دوست آن زمان من بود که سه سال بغل‌دستی هم بودیم و ترجیح می‌دهم اینجا اسم احمد را برایش انتخاب کنم. دوست من از خانواده شهدا محسوب می‌شد اما برادرزاده شهید بود. عمویش یک افسر تانک بود که در اوایل جنگ شهید شده‌بود. احمد یک خواهر کوچکتر هم داشت که الان نه اسمش یادم می‌آید نه تصویر درستی از چهره‌اش در ذهنم مانده که بخواهم برایش نام مستعار انتخاب کنم. احمد بچه ریزه‌میزه و چست و چالاکی بود که نیشگونهای مهیبی هم می‌گرفت. بچه باحال و مهربانی بود که هروقت می‌خواستیم تقلب کنیم حتی موهایش هم سرخ می‌شد. گمانم پنجم دبستان بودیم که مدرسه منتقل شد به ساختمان نوسازی در شهرک ژاندارمری. دهه فجری بود و ما ریسه‌هایمان را چسبانده، روزنامه‌دیواریمان را درست کرده سرودهایمان را حفظ و آماده مسابقات طناب‌کشی بودیم که دیدیم در میانه راهروی بزرگ مدرسه تابلوهای عکسی را گذاشته‌اند از پدران شهید همکلاسیهایمان. هر تابلو روی یک میز کوچک بود و کنارش گلی و وسیله‌ای شخصی از آن آدمها. زیر هر تابلو نوشته‌شده‌بود شهید محمد محدی پدر مسعود محمدی یا برادر مسعود محمدی یا هر نسبتی که داشت. تا رسیدیم به عکس مرد جوانی که در لباس رسمی افسری نیروی زمینی واقعا برازنده و خوش‌تیپ بود. این را اغراق نمی‌کنم، عکس هنوز با تمام جزییاتش در ذهنم است و آن افسر واقعا مرد خوش‌تیپی بود. به‌خصوص تنها شهیدی بود که عکسش کراوات داشت و این نکته جدا متمایزش می‌کرد. احمد از دور گفت این عموی من است و وقتی به عکس رسیدیم نوشته زیر عکس برق از سرمان پراند. البته از احمد بیشتر. نوشته‌شده‌بود شهید مصطفی رحمانی، پدر احمد رحمانی دانش‌آموز کلاس پنجم [نبوت] احمد مدتی را با دهان باز نگاه کرد و بعد گفت اشتباه شده و این عمویش است، نه پدرش و بعد آقای ظرافتی نامی که معلم پرورشیمان بود(آن بچه‌بازه نه) نزدیک شد و در پاسخ احمد که اشتباهی رخ داده، دستی کشید به سر احمد و گفت نه! این پدرت است. احمد قاطی کرد و به من نگاه کرد. گفت تو که پدر من را دیده‌ای، پدر من در خانه است و تو که می‌دانی آن که شهید شده عموی من است. من هم به آن آقای ظرافتی که معلم پرورشیمان بود اما نه آن معلم بچه‌باز نگاه کردم و با حالتی که غرق استفهام بود سرم را به نشانه تایید حرفهای احمد تکان دادم. آقای ظرافتی دست احمد را گرفت و برد که قدم بزنند، احمد دستش را کشید و از دست ظرافتی فرار کرد و زنگ بعد و زنگ بعدش را و کلا آن روز را سر کلاس نیامد. در کلاسمان دو سه نفر دیگر هم بودند که مادرانشان و عموهایشان ازدواج کرده‌بودند و تقریبا همه‌مان فهمیده‌بودیم ماجرا از چه قرار است. به خانه که رفتم مادرم گفت قضیه را می‌دانسته و می‌دانسته مادر احمد دچار بحران شده که این قضیه را چطور با او درمیان بگذارد. مادر و عموی احمد آدمهای باشعور تحصیل‌کرده‌ای بودند و اصلا سردرنمی‌آورد این روش خشن ایده کدام نابغه‌ای بود اما هرچه‌بود احمد آن روز فهمید آن افسر خوش‌تیپ تانک که قرار بود عمویش باشد، پدرش بود و آن مردی که پدر خواهر کوچکترش بود، عمویش. صبح فردا احمد آمد مدرسه و همین چیزها را برایم گفت. در کنارش داستانی طولانی تعریف کرد از نحوه شهادت پدرش. اینکه پدرش که افسر زرهی و فرمانده چند تانک بوده چطور در عملی قهرمانانه شهید شده. داستانی که تعریف کرد زیادی حماسی بود و تخیل بالایی داشت. از آن داستانها بود که همه قهرمانهایش مرده‌بودند و معلوم نبود چه کسی آن را تعریف کرده اما در آن روز پر از شوک و ناراحتی برای احمد این داستان مرهمی بود. احمد با ذوق و شوق برای همه آن داستان را تعریف می‌کرد و یادم هست وقتی در مقابل گروه سوم مخاطبانش بود، من هم یک‌چیزهایی از مغز خودم به آن اضافه کردم. تا سالها این داستان برای من واقعیت مطلق بود و نیمه سیاهش را درک نکرده‌بودم. یکی از دوستانم که اصلا این وبلاگ را نمی‌خواند اصرار زیادی داشت که از زمانه‌مان در وبلاگهایمان بنویسیم، برای اینکه فراموش نشوند. من هرچه می‌خواهم به زمانه خودم فکر کنم، یاد احمد می‌افتم. یاد آن روز. یاد داستان اغراق‌شده‌ای که به‌خوردش رفته‌بود و به خورد من و بقیه رفت. یاد پر و بالی که خودم به آن داستان دادم و چیزهایی که به آن افزودم. همین.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 12:42 | لینک  | 

اواخر دوران خدمت مادر بود که همکار جوان دبیر آمار مدرسه وضع حمل کرد و رفت مرخصی مادرانه. از آنجایی که مادر همیشه منتظر به‌دوش کشیدن بدون مزد و منت رنجهای بشری است، بلافاصله داوطلب شد جای خالی همکار تازه‌مادرش را پر کند. مادر چنین آدمی بوده و هست. عاشق فداکاریهایی است که تهش کسی قدرش را نداند. اینطوری احساس می‌کند فداکاریش بزرگتر است اما آن‌بار حرکت انسانی سادیستیش گریبان من را گرفت. چیزی که مادر ازش خبر نداشت، اضافه شدن بخشی به کتاب آمار دبیرستان بود که یک نرم‌افزار آماری را به بچه‌ها آموزش می‌داد و شاگردان برای اثبات تسلطشان بر این نرم‌افزار به وزارت آموزش و پرورش در پایان سال باید یک پروژه با این نرم‌افزار انجام می‌داند. مادر فقط بلد بود کامپیوتر را قفل کند تا ما زیاد با آن بازی نکنیم. آن‌زمان کامپیوترها روی کیسشان یک قفل داشتند که با کلید باز و بسته می‌شد. چیزی که مادر نمی‌دانست این بود که ما همیشه با یک کلیپس کاغذ آن قفل را باز می‌کردیم و البته بعد از کنکور من و برادرم دیگر آن قفل هم کارکردش را از دست داده‌بود و همین تنها مهارت مادر به‌هیچ دردی نمی‌خورد. این بود که مادر شروع کرد کامپیوتر یاد گرفتن. مقدمات را از من یاد گرفت و بلافاصله رفت سر کلاس. همزمان یک کلاس ویندوز ثبت‌نام کرد و یک کلاس همان نرم‌افزار آماری که اگر اشتباه نکنم مینی‌تب بود نامش. اوائل هر چیزی که در کلاس یاد می‌گرفت را روی کامپیوتر امتحان می‌کرد. تصورش را بکنید یک روز از دانشگاه برمی‌گردید خانه، وی‌سی‌دی این گروه خشن را از شامپوفروشی چهارراه ولیعصر(که شامپوهای مغازه‌اش پوششی بر حرفه عظیم و شریف فیلم‌فروشیش بود) خریده‌‌اید و در طول راه کلی رویاپردازی کرده‌اید که دیدن این فیلم قرار است چه حالی بدهد اما وقتی دکمه کامپیوتر را می‌زنید، بعد از روشن نشدن آن با یک پیغام بی‌سابقه روبرو می‌شوید که تابه‌حال آن را ندیده‌اید(بعد از آن هم دیگر با آن پیغام مواجه نشده‌ام) و بعد از چند بار ری‌استارت کردن کامپیوتر با سرسختی همان پیغام قبلی را به شما ارائه می‌دهد و شما می‌فهمید دیگر یک‌جای کار می‌لنگد. خیره و مایوس از آرزوهای فروخورده و در حسرت ارگ‌اسمی که قرار بوده از نزدیکی با سام‌پکین‌پا به‌شما دست بدهد، مادر از راه می‌رسد و می‌گوید می‌خواسته دستور Format را که آن روز در کلاس یاد گرفته امتحان کند و بعد نفهمیده چرا دیگر کامپیوتر روشن نمی‌شود. بعدش من خیلی داد زدم و مادر را توبیخ کردم که حالا کامپیوتر یاد گرفتنش دیگر چیست و می‌خواهد کامپیوتر یاد بگیرد که چه و اصلا حالم از این فداکاریهای بی‌ربطش به‌هم می‌خورد و بیست و پنج مثال زدم از گذشته که به آدمهایی که بعد به او توهین کرده‌اند چه لطفهایی کرده و چه و چه. مادر رفت داخل اتاقشان. من هم بعد از کمی فحش دادن زیرلبی مشغول کامپیوتر. کلی ور رفتم تا کامپیوتر را آماده نمایش فیلم کردم. شاید به‌نظرتان برسد دارم اغراق می‌کنم ولی آن‌وقتها هم دو هزارتومان خیلی پول بود، هم سه نفر آدم کلی بودند و هم ویندوز نصب کردن به‌سادگی حالا نبود. برای اثبات حرفم کافی است یادآوری کنم قیمت یک عدد همبرگر در شعبه اول ساندویچ‌فروشی بوف چهارصد و پنجاه تومان بود و این ساندویچ با اضافه شدن یک لایه پنیر به آن، فقط شاهد پنجاه تومان افزایش قیمت می‌شد. به‌هرحال با ذوق خاصی وی‌سی‌دی را داخل کردیم و وی‌سی‌‌دی در دقیقه سه فیلم گیر کرد و من تا ده سال بعد این گروه خشن را ندیدم! چند بار از روش ایجکت و دوباره داخل کردن استفاده کردم و وی‌سی‌دی را با انواع شوینده شستم و نتیجه نگرفتم. در حالی که خودم کم و بیش احساس می‌کردن آه مادرم من را گرفته، سرخورده رفتم داخل اتاق و یک کتاب خواندم بلکه خوابم ببرد. مادر از خواب بلند شده‌بود آب بخورد که چراغ روشن اتاق را دیده‌بود و آمد سراغم و یک حکایت برایم خواند. همان که آخرش مادر به پسرش می‌گوید مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی. دلم گرفت و این شد که من یک پروژه مهم برای خودم تعریف کردم که آن هم کمک به مادرم بود برای یادگیری کامپیوتر. زمان تنگ بود و خیلی فشرده کار می‌کردیم تا جایی که مادر برای پروژه پایان‌دوره نرم‌افزارش مصمم شد خودش هم یک پروژه مثل شاگردانش انجام بدهد و این شد که من و مادر یک‌سری فرم نظرخواهی گرفتیم دستمان و راه افتادیم در چهارگوشه شهر برای بررسی آماری مشکلاتی که بر سر راه مردم!‌ در باز کردن درِ قوطی روغن‌نباتی موجود است. پروژه‌ای که بعدا یک سری مزایا برای مادرم در پی داشت که جای طرحش اینجا نیست و آخرش هم باعث شد من تایپ کردن یاد بگیرم و بشوم یک نویسنده تکنوکرات اما دستاوردی که این دوره فشرده برای مادر داشت این اعتماد به‌نفس بود که برای یادگیری هیچ‌وقت دیر نیست. دچار جنون یادگیری شد و طبیعی است در بیشتر اینها یک دستیار پیدا کرده‌بود که هنوز تحت تاثیر حکایت عبرت‌آموز مگر خردی فراموش کردی بود. از شنا و رانندگی شروع کرد و بعد رفت که تمام مرزهای آی‌تی را در نوردد. اول ورد، بعد فوتوشاپ، بعد فلش و کمتاسیا و ادوب پریمایر و هرجور نرم‌‌افزاری که آگهیش را روی در و دیوار ساختمانهای مشرف به میدان انقلاب می‌دید را می‌رفت یاد می‌گرفت. کم‌کم دوباره کلاهمان رفت توی هم و خودش روی پای خودش ایستاد. جنون کامپیوترش که فروکش کرد رفت آرزوی دوران جوانیش که قالیبافی بود را عملی کرد و حالا هنوز هم هر شب دو ساعتی قالی می‌بافد و بعد رو کرد به شیرینی‌پزی و آخر سر زبان انگلیسی. در کلاس زبان با خانمی هم‌سن و سال خودش آشنا شد و آن خانم خانم دیگری را به او معرفی کرد که با نمایش سریال دوستان یا همان فرندز خودمان آموزش می‌داد و این شد عظیم‌ترین نقطه عطف زندگی مادرم. اوائل ازم سوال می‌کرد اینا چرا اینطورین؟ چرا این با اونه، بعد به‌هم می‌زنه، بعد می‌ره با دوست اون، بعد با اون به‌هم می‌زنه، بعد با یکی دیگه دوست می‌شه و چهارتایی با هم خوشحال می‌رن سینما؟! یه‌کم گیر می‌داد به دختره سبک و مردکه الدنگ و اینها اما کم‌کم شروع کرد ارتباط برقرار کردن. چندباری موقع غذا گفت Joey doesn't share food یا از این جور چیزها و حالا وقتی شنید نوه "چیز خانم" که خودش خانم جلسه‌ایست رفته با دوست‌پسرش در خود‌ِ خودِ تهران هم‌خانه شده و دنگش از اجاره خانه را هم پدرش می‌دهد که پسر همان چیز خانم است با جمله حیرت‌انگیز و تاریخی خب هرکی یه‌جوره احساسش در مورد این خبر تکان‌دهنده را بروز داد. خیلی سطحی‌نگری و خام‌دستانه است که آدم خیال کند مادر بعد از این همه سال با دیدن فرندز شده مثل اهالی روستای صمد اینا و تغییر کرده. چیزی فراتر از اینهاست که او را تغییر داده. چیزهای زیادی که من اینجا ننوشتم و هم طولانی است و هم بی‌مزه. در حقیقت جنون یادگیریش در دورانی که ابزار فراگیری فراوان است و عرصه‌اش فراخ به آدمها کمک می‌کند که تغییر کنند. گمانم این است همه‌مان کم‌کم باید شروع کنیم چیز یاد گرفتن. همان کاری که حیدرخان در اولین کنگره اشتراک‌گراها!!!ی ایران پیشنهاد داد و رمانتیکها ردش کردند و افتادند پشت سلیمان میرزا تا بعد از صد سال همه برگردیم سر جای اولمان و هنوز هم مشکلمان بی‌سوادیمان باشد.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 19:10 | لینک  | 

هنوز از شوک ترک سیگار بیرون نیامده‌ام. راستش قبلا هم ترک کرده‌بودم ولی جدی نبودم. قدیمها، ندا که باردار بود و خودش را تبدیل به یک آدم مثبت کرده‌بود من هم برای اینکه نشان دهم یک همسر نمونه‌‌ام- که اگر آشپزی بلد نیستم حداقل کمی معنی واژه فداکاری سرم می‌شود- سیگار را ترک کرده‌بودم؛ مثلا البته. درکل مصرف را رسانده‌بودم به روزی یکی دو نخ و بعضی روزها هم نمی‌کشیدم و همین‌طوری ادامه دادم تا ندا وضع حمل کرد و دوباره به میادین برگشت و من هم چپق را مجددا با تمام قوا چاق کردم اما این‌بار جدی‌جدی دو هفته شده که سیگار نمی‌کشم. یک‌دفعه‌ای. جدا یک‌دفعه‌ای. چون یک تحول مدل کتابهای آنتونی رابینز بر من حادث شد. داشتم کنار باربیکیو همزمان سیگار می‌کشیدم و زغال را باد می‌زدم. سیگار افتاد زمین. خم شدم برش دارم اما زورم نمی‌رسید، چون چاق هم هستم و بعد روی زمین نشستم که سیگار را بردارم. برداشتم اما بلند شدن سخت بود برایم چون چاقم و مجبور شدم دستم را بگذارم لبه باربیکیو تا بتوانم بلند شوم. دستم کمکی سوخت، نه اینقدر که بخواهد باعث تحولم بشود. در همان لحظات برخاستن این تحول داشت در من شکل می‌گرفت. با خودم فکر کردم باید امسال دو کار مهم انجام بدهم( آخر دو هفته‌پیش وسطهای تعطیلات عید بود و نزدیک روز تولدم) سیگار را ترک کنم و ورزش را شر وع کنم و همین کار را هم کردم. ورزش کردنم هم حکایتی است البته. می‌روی باشگاه وسط این همه ببر و پلنگ که نعره می‌زنند و وزنه‌های دویست کیلویی را بالا می‌برند جلوی آینه با وزنه‌های ایروبیکی که صبح توسط تعدادی از خانمهای محله‌مان استفاده شده‌اند بالا و پایین می‌پری. برای من که مهم نیست ولی شده‌ام مایه تفریح این ببر و پلنگ ها! اما من به این حرکت در ذهن خودم قهرمانانه ادامه می‌دهم. راستش من یادم نمی‌آید هیچ کاری را تا آخرش انجام داده‌باشم. تمام داستانهایی که تمام کرده‌ام را به ضرب و زور و با تف‌مالی به سرانجام رسانده‌ام. اصولا آدم فینال نیستم. یک‌بار هم در دوران مدرسه با تیم مدرسه‌مان تا فینال آموزشگاههای تهران رفتیم ولی آنجا هم باختیم و دوم شدیم و من هنوز آن مدال نقره را دارم. نقره که نیست البته، نقره‌ای رنگ است و دروغ هم نگویم ندارمش، در سالن خانه والدینم است؛ در ویترین افتخاراتی که مادرم از موفقیتهای من و اخوی درست کرده. مال من را البته یک‌طوری گذاشته که وقتی مهمان می‌آید بشود مخفیش کرد. چون موفقیتهای برادرم همه علمی و ورزشیند و مال من از یک‌جایی به‌بعد در عرصه هنر است و خب هم مایه سرافکندگی محسوب می‌شود و هم تعدادشان اندک. اندک بودنشان از این بابت است که من تا کنار یک آدم جدی نیفتم نمی‌توانم کارم را تمام کنم. یعنی تنهایی هیچ کاری را تمام نمی‌کنم. نمی‌دانم چرا؟ مال تنبلی نیست چون من آدم تنبلی نیستم؛ حتی آشپزی هم که بلد نبودم را دارم یاد می‌گیرم، بابت تداوم هم نیست چون من بیست سال است که در خیلی چیزها تداوم دارم، بلکه هم به‌خاطر بی‌حوصله بودنم باشد. من زود حوصله‌ام سر می‌رود و آدم آرمانگرای مزخرفی هم هستم. برعکس بقیه نویسنده‌ها وقتی چرت و پرت می‌نویسم خودم می‌فهمم اما باز برعکس بیشترشان وقتی چرت و پرت می‌نویسم مایوس می‌شوم و امیدم را برای ادامه از دست می‌دهم، خیال می‌کنم بی‌استعدادترین آدم دنیام و این قصه ایراد بنیادی و ارگانیک دارد و درست‌شدنی نیست. این است که اگر پولش را گرفته‌باشم، هرطور شده با نکبت و ادبار به سرانجام می‌رسانمش و اگر هم همین‌طوری نوشته‌باشمش می‌گذارمش در فولدر آرشیوِ. تنها دلیلی که رفتم دانشگاه این بود که می‌ترسیدم با مدرک دیپلم بروم پادگان و به‌محض اینکه قانون فروش سربازی را گذاشتند می‌خواستم درس خواندن را ول کنم. سابقه طولانی‌ای هم در رها کردن و مایوس شدن از مبارزات دوران دانشجویی دارم و خلاصه مجموعه قابل اعتنا و ناامیدکننده‌ای از کارهای نیمه‌تمامم. تابلویی از یاسها و آرزوهایی که برآورده نشده‌اند و آدمهایی که از دست رفته‌اند یا به‌دست نیامده‌اند. این است که من تصمیم جدی دارم این دو تا کار را تا آخرش بروم. من می‌خواهم تغییر کنم. می‌دانم احتمالا به سرانجام رساندن این دو تا کار من را تبدیل به یک آدم موفق نمی‌کند تا بعنوان مرجع نامم در کتابهای آنتونی رابینز یا هر کتاب مبتذل احمقانه دیگری درباره موفقیت ثبت بشود اما حداقل در میانه راه زندگی کمی به خودم امیدوارم می‌کند. اینها را هم می‌نویسم چون هنوز در شوک مصرف نکردن سیگارم. راندمان کارم بسیار پایین آمده و عین بنز می‌خورم و می‌دانم کم‌کم اینها شروع می‌کنند برایم شکلک درآوردن تا کم‌کم بشوند بهانه برای بازگشت مجدد به میادین. اینها را همین‌طوری می‌نویسم تا خودم را کمی تخلیه کرده‌باشم و برای مدتی این بهانه‌ها را بفرستم پشت گنجه. به‌هرحال آدم به امید زنده‌است. همه این کارها را می‌کنم تا فراموش کنم هربار که می‌روم فروشگاه متوجه می‌شوم قدرت خریدم نصف شده، فراموش کنم یک بچه کوچک دارم و لگنهای امریکایی آمده‌اند خلیج فارس لنگر انداخته‌اند! که بتوانم بیخودی به خودم بگویم لابد امریکاییها خواص درمانی در آب خلیج فارس پیدا کرده‌اند و این لگنها را فرستاده‌اند اینجا پر کنند و آب را ببرند آنجا بفروشند لیتری 3 دلار. اینطوری امید دارم که وقتی از پس سیگار و شکمم بربیایم لابد حریف نصفه بودنم هم می‌شوم و اینطوری احتمالا بعدا کارهای بزرگتری هم خواهم کرد. با هرچیزی که شده باید چراغ امید را روشن نگه داشت به‌نظرم. بدترین چیز برای مردم یک سرزمین از بین بردن امیدشان است. حتی اگر امید به تحولی در آخرالزمان. به‌خاطر همین فکر می‌کنم باید شروع کنم کارهای کوچکی که از پسشان برمی‌آییم را با جدیت انجام بدهیم. از همان حرفهای شعاری که مشاوران تحصیلی می‌گفتند دیگر: قدمهای کوچک طراحی کنیم تا به کارهای بزرگ برسیم.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 14:2 | لینک  | 

1-  تقریبا دو هفته شده که از خانه بیرون نیامده‌ام. اصلا نمی‌دانم قیافه شهر چطوری است و عجیب است که هیچ علاقه‌ای هم ندارم. سابق، این‌وقتهای سال که می‌شد همیشه حواسم بود ساعت شلوغی به خانه بیایم، از وسط بازار تجریش رد بشوم و همان موضوع کلیشه‌ای بوی عید را تجربه کنم اما در دو هفته پیش دو سه باری که برای کاری هم مجبور شده‌ام بیرون بروم، به‌محض اینکه به ترافیک مهیب حوالی کاخ نیاوران رسیده‌ام، گرد کرده‌ام و برگشته‌‌ام خانه و زیر لب هم گفته‌ام گور بابای کار. بماند برای بعد از عید. خیال می‌کنم خیلی سرم شلوغ است و کار دارم و این ترافیک باعث می‌شود روزم نابود شود و به کارم نرسم.  سرم شلوغ است ولی کار به‌خصوصی نمی‌کنم. حداکثر دستاوردم در روز می‌شود دو صفحه که معمولا یک صفحه‌اش را فردا خط می‌زنم، در حالی که روزی ده یازده ساعت پای کامپیوترم. گاهی وقتها از بیرون به خودم نگاه می‌کنم و تصور می‌کنم کم‌کم تبدیل می‌شوم به یکی از اجزای خانه. یک آدم که همین‌طور پشت این کامپیوتر است و تبدیل می‌شود به یک "چیز" که روی صندلی است و بعد بقیه فراموش می‌کنند که من اینجا هستم. یعنی می‌دانند هستم اما فقط هستم؛ مثل ملکیادس صد سال تنهایی. هرچند ملکیادس مشغول نوشتن یک‌سری نوشته‌های رمزگونه بود و احتمالا خودش این حس من را نداشت اما بقیه او را بعنوان یک چیز، دقیقا یک چیز که در اتاق لگنها و کنار آنها قرار دارد نگاه می‌کردند. این با آن شرح حال مرسوم افسردگی که معمولا همه ازش حرف می‌زنند فرق می‌کنند. احساس می‌کنم به یک مرحله اشراق رسیده‌ام که کمکم کرده بی‌خیال بشوم. موفق شده‌ام به مغزم یاد بدهم دیگر فکر نکند و احساس می‌کنم همین‌طوری ادامه بدهم به رستگاری می‌رسم. به‌نظرم این روزها بهترین فکری که یک همشهری ما می‌تواند داشته‌باشد این است که اصلا فکر نکند. با این بی‌عملی تمام‌عیاری که ما دچارشیم فکر کردن واقعا مرض خطرناکی است که همه‌مان را می‌اندازد در سراشیبی افسردگی و این بدتر از هرچیزی است گمانم.

2-  دیشب مستندی از شبکه من و تو دیدم  که شرح عبور نیروهای متفقین از راین بود. تعریف مصیبتی عظمی با جزییات دردآورش از طرف کهنه‌سربازها. این وسط یکی از این کهنه‌سربازها که در عملیات با چتر پشت نیروهای آلمانی فرود آمده تعریف می‌کرد درست چند ساعت مانده به عملیات نامه‌ای از مادرش از امریکا به‌دستش رسیده که نوشته حالا که به جنگ اعزام شدی یادت باشد آن سرباز جوانی که مقابلت است نیز مادری دارد که مثل من نگران و منتظر پسرش است. پس رحمت داشته‌باش(نقل به مضمون) صرف نظر از اینکه این نامه زیادی عجیب به‌نظر می‌رسد و مطمئن نیستم مادر این کهنه‌سرباز واقعا این نامه را نوشته‌باشد و یا این پیرمرد حالا بعد از این همه سال ترجیح می‌داده مادرش همچین چیزی به او گفته‌باشد، واقعیت عجیب و درستی در این متن هست. مساله کهنه‌سرباز این بود که او ماهها آموزش دیده اگر نکشی کشته می‌شوی و حالا دچار این تعارض شده‌بود که اگر بخواهد رحمت نشان بدهد مادر خودش عزادار می‌شود[1]. موضوع این است که وقتی تفنگی در دست داری و یک هدف برتر(نمی‌دانم واقعا نابودی نظام نازیها یک هدف برتر محسوب می‌شود نسبت به هدف سرباز آلمانی که دارد مانع ورود متفقین به خاک کشورش می‌شود یا نه؟ ولی فعلا شواهدی نمی‌بینیم مبنی بر اینکه بقای نازیها نسبت به حذفشان مزیت بیشتری برای بشریت داشته‌است) حق داری آدم مقابلت را بکشی یا نه؟ کشتن با چیزی که در فیلم می‌بینیم متفاوت است. کشتن واقعا از بین بردن حق ادامه حیات یک انسان است. هانا آرنت در کتاب آیشمن در اورشلیم و حول مساله ابتذال امر شر مساله‌ای را درباره آیشمن مطرح می‌کند که به‌نظرم خیلی جای تامل دارد. می‌گوید او فقط از دستورات پیروی نمی‌کرد، بلکه از قوانین نیز پیروی می‌کرد. موضوعی که به آیشمن اجازه می‌داد برای شش میلیون یهودی دنبال راه حل نهایی بگردد و همه را به‌صف بفرستد اتاق گاز همان قانونی است که به آن سرباز جوان آمریکایی گفته بکش تا کشته‌شود. ونه‌گات در سلاخ‌خانه شماره پنج سعی می‌کند تصویری از آنچه بمباران متفقین بر سر شهر درسدن آلمان و ساکنینش آورده به ما بدهد. طبق ادعای ونه‌گات، تعداد تلفات آلمانیها(که گویا بیشترشان غیرنظامی بوده‌اند) در بمباران درسدن، بیشتر از کشته‌شدگان هیروشیما بوده‌است. یعنی تعداد زیادی خلبان، با تمرکز و دقت کافی آنقدر بمب روی درسدن ریخته‌اند تا شماره آدمهایی که زیر آوار شهر از دست رفته‌اند، بیشتر از کشتگان هیروشیما باشند. یعنی تعداد زیادی آدم در نیروی هوایی متفقین مدت زمانی طولانی(نه مثل هیروشیما در یک لحظه) را متمرکز بوده‌اند روی ویرانی یک شهر و نابودی شهروندانش. آنقدر در شهر آدم کشته‌اند که آلمانیها مجبور شده‌اند اسرای متفقین (که ونه‌‌گات هم جزو آنها بوده‌است) را آزاد کنند تا در پیدا کردن زنده‌ها و جستجوی آوارها کمکشان کنند و این حق را با قانونی برای خودشان قائل شده‌اند که دولت آلمان یک دولت ظالم تجاوزگر است. همین تعریف ساده از دولت آلمان این مجوز را به خلبانهایی داده تا مردم آلمان را تکه‌تکه‌ کنند. جایی دیگر در سریال بسیار درخشان ارتش سری وقتی کرتیس(افسر اطلاعاتی نیروی هوایی بریتانیا) همراه یکی از دخترهای سریال می‌روند کلک خبرچینی که شبکه آنها را به اس‌اس لو داده بکنند و برنامه درست پیش نمی‌رود و کرتیس مجبور می‌شود در وضعیتی که زن طرف در اتاق بغلی است و در حالی که به چشمانش خیره است بکشدش. در راه بازگشت در کوپه قطار گرفته‌است و به دختر فیلم می‌گوید تابه‌حال آدم نکشته‌بودم و دخترک می‌پرسد پس آن بچه‌ها و شهروندان عادی که قبلا در بمباران هوایی می‌کشتی حساب نمی‌شوند و او یک جواب ساده می‌دهد: آنها در چشمانم نگاه نمی‌کردند! این روزها شروین ما دچار عارضه‌ای به‌نام بن‌تن است. یک از خدا بی‌خبر یک سال پیش یک سی‌دی بن‌تن برایش هدیه آورد و مادر و پدر بی‌فکرش که ما باشیم هم آن را در دستگاه گذاشتیم و یک سال است با هیچ ترفندی نتوانسته‌ایم شروین را از دیدن بن‌تن منع کنیم. صبح بن‌تن می‌بیند به زبان انگلیسی، ظهر دوبله ایتالیایی، عصر فرانسوی و شب هم دوبله فارسیش را می‌گذارد و می‌بیند. شروین اغلب با من پازل درست می‌کند یا کتاب می‌خوانیم و گاهی هم با هم تئاتر بازی می‌کنیم. بعضی وقتها هم که کشتی می‌گیریم شروین دائما یک واژه کوتاه و ساده را استفاده می‌کند: الان می‌کشمت! احتمالا شروین هیچ درکی از مرگ ندارد اما قبل از کشف مفهوم مرگ واژه کشتن را یاد گرفته. اصلا نمی‌دانم منظورم در این نوشته طولانی درست ادا شد یا نه! ولی مطابق رستگاری‌ای که دارم دچارش می‌شوم بیشتر از این توان فکر کردن و پرداختن به موضوع را ندارم.



[1] البته من ادامه فیلم را ندیدم تا ببینم واقعا این سرباز در اثر خواندن نامه مادرش چه کرده.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 10:26 | لینک  | 

اول اینکه فارغ از همه مسائل، به‌نظرم این جایزه به‌صورت کلی اهمیت زیادی دارد. وقتی آکادمی به فیلمی توجه می‌کند، یعنی این فیلم استانداردهای لازم را دارد و وقتی بالاخره به یک فیلم از سینمای غیراگزاتیک ایران توجه می‌شود، یعنی بعد از این همه سال بالاخره این بخش از سینمای ایران هم دیده می‌شود. حالا فراستی می‌خواهد اسمش را بگذارد اگزاتیسم مدرن یا هرچیزی برای من مهم نیست[1]. این یک فیلم داستان‌گوست با روش معمول حاکم بر جریان اصلی سینما و این جایزه دو نوید می‌تواند برای سینمای ایران داشته‌باشد. اول اینکه این جایزه می‌تواند الگویی باشد برای سینماگران ایرانی که دست از فیلمهای کارت‌پستالی که داستانشان بیخودی در عرض گسترش پیدا می‌کند بردارند و دوم اینکه شاید، شاید... اثر تبلیغاتی این جایزه باعث شود بازار وسیع‌تری برای سینمای ایران پیدا شود. این یعنی اینکه هر آدمی-  چه مثل فراستی از این فیلم خوشش نیاید چه مثل خیلیهای دیگر به‌نظرش این فیلم بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران باشد- اگر عقل سالم داشته‌باشد باید بابت این جایزه خوشحال باشد اما چیزی که توجه من را زیاد جلب کرده واکنشهاست به موضوع. برداشتهاست از اتفاق و مصادره‌هایی که دارد سر این ماجرا انجام می‌شود. ما شده‌ایم یک ملت تحقیرشده که دلمان را خوش کرده‌ایم به تک‌ستاره‌هایی که راهشان را به تنهایی به‌سوی موفقیت باز می‌کنند. آنقدر حقارت کشیده‌ایم و آنقدر پیروزی برایمان غیرقابل دسترس است که هر اتفاقی را می‌خواهیم تبدیل کنیم به جشن ملی. یکهو همه‌چیز فراموش می‌شود. همه آن بدبختیها، همه آن نکبتی که در خود فیلم به ما نشان می‌دهد از دروغ‌گویی خودمان را می‌گذاریم داخل گنجه و شروع می‌کنیم دست زدن و شادی کردن و خاصیت اصلی جامعه‌مان را فراموش می‌کنیم. یادمان می‌رود که همه ما بالقوه آدمهایی هستیم که دائم از پشت، فرهادی(یا هر آدمی که دارد برای موفقیتش تلاش می‌کند) را نگه می‌داریم تا یک‌وقت جلو نروند. حالا همه عقده‌های فروخورده خودمان را در آن مجسمه طلایی می‌بینیم که دست فرهادی است و می‌رود داخل ویترین پر و پیمانش و معلوم نیست کی دوباره دست یک فیلمساز ایرانی به آن برسد. از آدمی که استثنائا در این آشفته‌بازار پشت‌هم‌اندازی و انفعال و تنبلی، دارد کارش را درست و اصولی انجام می‌دهد، قهرمان ملی می‌سازیم. به این نکته توجه نمی‌کنیم که تنها کار خارق‌العاده فرهادی این است که میان ما هفتاد میلیون نفر که عادت کرده‌ایم به اشتباهی بودن، به کم‌کاری، به پشت هم اندازی، کارش را درست انجام داده. درست انجام دادن کار را تبدیل می‌کنیم به یک کار عجیب و دست‌نیافتنی که پشت آن حقارت خودمان را مخفی کنیم. پشت آن، شکستهای پی‌درپی سرزمینمان را لحظه‌ای فراموش کنیم. حقارتی که بخشیش را خودمان برای خودمان دست و پا کرده‌ایم و بخشیش را هم بهمان تحمیل کرده‌اند. خلاصه همین.



[1] در مورد این حرفها هم که جایزه اسکار سیاسی است و این جور چیزها من کمتر یادم آمده فیلم دست‌راستی‌ای در اسکار جایزه بگیرد و فیلم خوبی نباشد. از میدان بلای کاترین بیگلو که دست راستی تر فیلم نداریم، جایزه هم برد ولی فیلم خوبی بود.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 15:30 | لینک  | 

آقای انتظامی جایی از فیلم روسری‌آبی می‌گوید خوشبختی اون چیزی نیست که آدمها از بیرون می‌بینن. خوشبختی تو دل آدمه. هرکس هم فیلم را ندیده‌باشد احتمالا به‌خاطر پخش آنونسش و این‌جمله که گمانم آخرین عبارت آنونس بود، این را خوب یادش مانده‌است. اصلا می‌خواستم یک چیز دیگر بنویسم ولی نمی‌دانم چرا این صحنه یکهو یادم افتاد؟ داشتم فکر می‌کردم از صبح که بلند می‌شود در یک کشمکش ذهنی دائمی با جهان اطرافم هستم. با اینکه چرا همه‌چیز اینطور است و چرا همه‌چیز دارد بدتر می‌شود و بعد من برای تغییرش چه کار می‌توانم بکنم و همین‌طور تا آخر شب این مسائل را با خودم بررسی می‌کنم و می‌خوابم تا روز بعد. حالا فکر نگران‌کننده‌ای ذهنم را درگیر کرده که انگار خود این وضعیت برای من جذاب‌تر از وضعیت آرمانی‌ شده. بلایی که سر خودم آورده‌ام این است که تمام هدف‌گذاری و شخصیتم دارد با این کشمکش دائمی ذهنی با کژیهای اطرافم معنی پیدا می‌کند و ترسم این است که اگر یک روز صبح بلند شوم و ببینم همه مشکلات برطرف شده‌اند، معنی اصلی زندگی را از دست بدهم. احتمالا حرفهای روسری آبی برای همین یادم آمده. تصور می‌کنم ما طوری بار آمده‌ایم که در جستجوی خوشبختی بودن برایمان جذابتر از خود خوشبختی باشد. نمی‌دانم چقدر بقیه آدمها احساسی شبیه من دارند اما کم و بیش خیال می‌کنم دارم حرف درستی می‌زنم. احساس می‌کنم نوستالژی‌بازیمان هم از همین‌جا ناشی می‌شود. بیشتر از این هم چیزی در مورد این حس بیچارگی که دچارشم یا دچارشیم به ذهنم نمی‌رسد جز اینکه بپرسم واقعا همه‌مان یک‌طوری به بیچارگی عادت کرده‌ایم تا با غر زدن سر بیچارگی از پوچی دربیاییم یا فقط من این احساس را دارم؟

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 1:29 | لینک  | 

1-     کسانی که هر از گاهی گذارشان به این وبلاگ افتاده‌باشد حتما بارها این عبارت را دیده‌اند که من اینجا نوشتن برایم سخت است و به همین دلیل این وبلاگ آپدیت نمی‌شود وگرنه دوست دارم بنویسم. این است که دیگر این مطلب را تکرار نمی‌کنم!... دوست نسبتا تازه‌یافته‌ای گفته باید این زمانه را نوشت و به‌همین دلیل از من خواست به‌خودم زحمت بدهم و چیزهایی بنویسم. نه اینکه خیال کنم نوشتنم به‌جز این یک نفر برای کسی مهم باشد اما به‌هرحال یک نفر هم یک‌نفر است. هرچند یکی از مرشدهای ما معتقد است وبلاگ برای نابودی ادبیات اختراع شده و گودر برای نابودی وبلاگ و فیس‌بوک برای نابودی همه‌شان ولی ما به درخواست این دوست دوست‌داشتنی احترام گذاشتیم.

2-     در مدرسه‌ بیشتر بچه‌هایی که به‌علل غیرطبیعی پدر نداشتند اسمهایشان روح‌اله و ابوذر بود و آرش و کاوه. اکثرا به ضرب گلوله کشته‌شده‌بودند. بعضیهایشان به‌ضرب گلوله خودی و بعضیها هم با شلیک دشمن. خیلی که وضعمان خوب بود کفش کیکرز می‌پوشیدیم و موقع فوتبال اسپورتکس پایمان بود. عشق کفش میخ‌دار بودیم(آن‌موقع هنوز نمی‌دانستم استوک یعنی چی) و یک‌بار هم که به‌زور برایم خریدند و شدم فخر مدرسه فهمیدم بابایم راست می‌گفت که این کفش فقط به‌درد چمن می‌خورد و روی آسفالت نابود می‌کند آدم را. شبش گریه و زاری بود، چون تهدید کرده‌بود وقتی به حرفش رسیدم کفش دیگری برایم نخواهد خرید و باید همین را بپوشم تا از کار بیفتد. خرید البته، ولی جانم را بالا آورد. یک‌چیزهایی رویایی بود. موز سوغات اصلی حج بود و چشممان به ماموریتهای خارجی پدر که طعم شکلات سویسی را بچشیم. هنوز برنامه آشپزی ریموند بلان را ندیده‌بودیم که بفهمیم این شکلاتها که طعمشان را دوست داریم، اصلا به‌درد نمی‌خورند و شکلات خوب آن شکلات تیره (دارک) است که از هایلند و امثالهم قابل ابتیاع است. یادم است مادرم را درد زایمان گرفت و آن روز اولین‌باری بود که من از خیابان تنها رد شدم. مدرسه نمی‌رفتم ولی بلد بودم شماره تلفن محل کار مادر و پدرم را از روی تصویر با تلفن عمومی بگیرم. خانه‌مان تلفن نداشت و تلفن هم نمی‌دادند. از خیابان رد شدم و از کیوسک تلفن که همیشه پنجره‌هایش شکسته‌بود گرفتن رفتم بالا. توی راه خداخدا می‌کردم برای کیوسک شیشه نینداخته‌باشند که دستم به گوشی برسد، مادرم خیلی درد داشت آخر. نینداخته‌بودند. مدتها بود که نینداخته‌بودند و بعدا هم سالها همین‌طور بود تا یک آدم غارتگر آمد شد شهردار و یک اتفاقات دیگر برای ظاهر این شهر افتاد. بله. رفتم بالا منتها دو ریالی اولم را خورد. دوریالی دوم را خود حماقت کردم و اشتباهی شماره محل کار مادرم را گرفتم و سر دوریالی سوم بالاخره با پدرم حرف زدم. دوباره دویدم و به‌سمت خانه برگشتم. همه اینها یادم می‌آید. داشتن یک توپ چرمی و جعبه مداد رنگی دوازده و بیست و چهار رنگ رویا بود. نه اینکه نخواهند برایمان بخرند، نبود! خیلی چیزها نبود که الان هست. وقتی می‌آمد برای ما جالب بود و حالا عادی شده. اینها را برای آن بچه‌هایی می‌نویسم که بعد از ما دنیا آمدند. خیلی بعد از ما. در زمان همه این چیزهایی که هست و انگار کم‌کم  دارند می‌روند اینطور که قیمت فلزات براق و کاغذ‌های پاره در کشور ما دارند ساعتی بالا می‌روند. گفتم که یک چیزی شنیده‌باشند از وضع پیش رویشان.

3-     سوال جدی؟ اگر یک هنرپیشه که مهاجرت کرده کارش را انجام دهد با همان ضوابطی که در کشور مقصدش حاکم است اسمش چیست؟ قهرمان ملی؟ پتیاره یا چی؟! یعنی یک‌نفر برای انجام کارش باید به دیگران توضیح بدهد یا ما باید هر چیز را از فیلتر ذهنی خودمان رد کنیم. این قضاوت را راجع به چندصدهزار نخبه متخصص که مهاجرت کرده‌اند می‌کنیم؟ مثلا هیچ‌وقت پرسیده‌ایم چرا فلا خانم یا آقا که روش بهمان را در درمان سرطان در پژوهشگاه دهان‌پرکن یک شهر امریکایی انجام داده چرا این کار را در ایران نکرده؟ یا مثلا می‌پرسیم چرا این خانم یا آقا شب بعد از انجام تحقیقاتش می‌رود عرق می‌خورد؟ یا می‌رود با دوست‌دختر یا دوست‌پسرش بدون جاری شدن صیغه عقد زندگی می‌کند. حالا همه اینها شهروند معمولیند و می‌توانند کارشان را انجام دهند و یک بازیگر طفلک که مشغول بازیش است مجبور به تحمل بار به این بزرگی روی دوشش است که یا یک مصلح اجتماعی باشد یا یک پتیاره بی‌توجه به پشت سرش. این‌طور باشد تمام این آدمهای درپیتی که می‌آیند در بفرمایید شام شامپاین می‌زنند یا اول برنامه ودکا بالا می‌اندازند ته قهرمان ملی هستند. چون ما معمولا از این کارها در تلویزیون نمی‌کرده‌ایم تا حالا. به‌هرحال من یکی دو قهرمان سراغ دارم که کسی توجهشان نمی‌کند. یکیشان همین مادموازل است با آن کلیپی که کار کرده.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 12:52 | لینک  |