یکهو حسی مرا گرفت که باید اینها را بنویسم، برای ثبت در تاریخ، به سبک آیدین آغداشلو.
امروز بعد از ظهر با سید رفتیم سر لوکیشن فیلم علیز. این علیز خیلی پشت کار دارد. هنوز فیلم قبلیش تمام نشده و پخش نشده بعدی را شروع کرده. انصافا خیلی به کارش اهمیت میدهد و میداند چه میخواهد. فیلمنامه را خودش با سید و سارا نوشتهاند. کلی سیاهیلشکر ریختهبودند آنجا و بلبشویی بود.(جدیدا به این سیاهی لشگرها میگویند هنرور. چرا؟ نمیدانم. از این اصطلاحات مندرآوردی جدید است. انگار سیاهی لشکر چیز توهینآمیزی بوده مثل آشغالی! الله اعلم) همه منتظر بودند فروتن بیاید و این جمعیت در سکانسی از فیلم برایش دست بزنند و تشویقش کنند. علیز خیلی آشفته و ژولیده بود. گمانم گروه تولیدش خیلی آدمهای تعطیلی هستند، به ما چه اصلا! نان مردم را نبریم. تا سلامعلیک کردیم گفت یک سورپریز دارم برایت و به پشت سر من نگاه کرد. برگشتم و دیدم شیخ نشسته وسط جمعیت و با همان لبخندش که معلوم نیست دارد تحسینت میکند یا مسخرهات به من نگاه میکند. خیلی حال کردم، باعجله دویدم طرفش و بغلش کردم. مدتها بود شیخ را ندیدهبودم(با شیخالشیوخ اشتباه نشود که ایشان را هرگز ندیدهام) سید هم باعجله آمد. اصفهانیبازیش گل کردهبود و هنوز سلام نکرده از شیخ سراغ تسبیح شاهمقصودش را گرفت. شیخ هم به جان من! قسم خورد که تسبیح دست او نیست. قرار بود شیخ یک سکانس ،افتخاری، در فیلم بازی کند. نشستیم پهلویش. تا نشست گفت:« خیالت راحت شد؟ دیدی آن طرف من نبودم؟» مقصودش شیخالشیوخ بود. درآمدم که شیخ ما از اول هم ذرهای شک نکردیم که... حرفم را قطع کرد که زیادی حرف نزن بچه پررو. بعد شروع کردیم گپ و گفت. کمی بابت قضیه مهرگان از من دلخور بود. حق هم داشت. من هم عذرخواهی کردم و توضیح دادم که خیال نمیکردم اینطور بشود. خندید. از حال شروین پرسید. گفتم خوب است و دو روزی است عنصرالمعالی صدایش میکنیم. گفت چرا؟ واقعا هیچ دلیلی ندارد ولی من بیخودی گفتم بلکه ادیب درست و حسابیای بشود و کتابی مثل قابوسنامه بنویسد. شیخ جواب داد که والدین تمام آرزوهای دستنیافتنیشان را در فرزندانشان جستجو میکنند. عجیب زبانی دارد که همزمان هم حرف نغز میزند و هم متلکی نثار تو میکند. بعد هم گفت تمام سعیت را بکن بچهات نه مثل خودت بشود نه مثل ندا. گفتم دیگر چرا ندا؟ گفت برای اینکه زن تو شده. همچین آدمی سالم است به نظرت؟ پرسیدم چیز جدیدی نخوانده؟ گفت از سیر تا پیاز باستانی پاریزی را دوباره خوانده. فصلی از کتاب را گفت که وزارت فرهنگ آن زمان وقتیمیبیند مرتضی محجوبی خانه ندارد، خانهای به او میدهد. یک نفر (اسمش را شیخ گفت ولی من یادم نمیآید. انصافا شیخ خیلی حافظه شفافی دارد) میرود دیدنش و محجوبی خدابیامرز طرف را میبرد زیرزمین و یک پیت هفدهکیلویی روغن را به او نشان میدهد؛ پر تریاک و میگوید نگاه کن! خدا رو شکر خانهدار که شدم. به اندازه باقی عمرم هم که تریاک خریدهام و دیگر هیچ مشکلی برای ادامه زندگی ندارم. بعد هم یک شعر بیناموسی خواند برایم در باب یحیی دولتآبادی که شاعر مخاطبش را یحیی دولتآبادی(نویسنده کتاب حیات یحیی و از مشروطهخواهان و بابیهای سرشناس) قرار دادهبود و حسابی نواختهبودش. مثلا بیت آخرش بود که اندکی ... ِ مرا نیز برمک/تا شوی یحیای برمکی. بعد هم برای حسن ختام یک تصنیف از کلنل علینقی وزیری برایم خواند در باب اهمیت تریاک و زیبایی وافور که صدایش کردند برود پلانش را بگیرد. حسابی سر کیف بود و از آن روزهای خوشمحضریش بود. علیز آمد سراغ من و سید و گفت سالن خالی است و برویم آن ته را پر کنیم که جمعیت زیاد بهنظر برسد. پلان که تمام شد، پیروزمندانه آمد و گفت دروغ گفته گه نما لانگشات است و بسته من و سید را گرفته که استفاده کند. جا خوردیم از این حقهاش ولی بعد که فکر کردیم دیدیم خیلی هم بد نیست و میشود یادگاری. سه نفری خندیدیم. فقط سید ناراحت بود که کاش عینکش را برداشتهبود تا شناسایی نشود و مادرش خیال نکند سیاهی لشکر است و خالی میبندد که فیلمنامهنویس شده. رفتیم خداحافظی کنیم که شیخ برای حسن ختام خاطرهای از سفرش به آمستردام گفت که شرمنده، با وجود اینکه جنسی نیست اصلا و کلش هم در یک نمایشگاه عکس بسیار جدی در موزه اصلی آمستردام می گذرد، نمیتوانیم تعریفش کنیم. پیش از رفتن هم یادم آمد خبری از حسین آقا بهدوج بگیرم(باور کنید لقبش بهدوج نیست، فامیلیش همین است) شیخ گفت برای امر خیر رفته شیراز. البته امر خیرش فعلا شاشیدن است، چون رفته آزمایش بدهد. حالی کردیم هم از حرف شیخ، هم از بابت حسین آقا. امروز روز خوبی برای ما بود که شیخ را دیدیم بعد از مدتها، آنهم وقت سرحالیش! بعدا که نوبت پخش فیلم شد خبرتان میکنم و آدرس هم میدهم که شما هم شیخ را ببینید. بعد هم با سید عزم خانه رفتن کردیم که در ترافیک جد آباد و نوامیسمان دو هزار بار جلوی چشممان آمدند و تمام حلاوت محضر شیخ را از بین بردند!
پینویس: این شیخالشیوخ هم گویا رفته چلهنشینی یا شاید وقت رد شدن از دیوار، وسط آجرها گیر کردهباشد. پیدا شود انشاءالله.
باز هم پینویس: طاقت نیاوردم و زنگ زدم به شیخ. آن اسمی که یادم نمیآمد صفا بود.
۱- اتوبانی به مزخرفی صدر ندیدهام. رادیو پیام هم حتی دیگر زحمت گزارش ترافیکش را به خودش نمیدهد. صدر تنها اتوبانی است که جمعه شش صبح هم ممکن است ترافیک سنگین داشتهباشد. بدترین رانندگان ایران نه مال مشهدند نه مال شوش، بیشک ساکن شمیرانند. از زرگنده تا فرمانیه همیشه تعداد ماشینهایی که ورود ممنوع میآیند بیشتر از آنهایی است که دارند راه درست را میروند و همهشان هم از تو طلبکارند. بارها وقتی به کسی که داشته ورود ممنوع میآمده راه ندادهام و طرف هم سرش را از ماشینش بیرون آورده و کمترین چیزی که به آن مزینم کرده "ان" بوده. همین آدمها برای رفتن سر کوچهشان هم ماشین سوار میشوند و حساب کن هر روز از هرکدام از واحدهای برجهای متعدد شمیران حداقل سه ماشین بیرون میزند. این است که صدر همیشه کیپ است. حسابش را بکن سرت را به شیشه ماشین تکیه دادهای و داری با غیض به اتوبان پر از ماشین نگاه میکنی و به قراری فکر میکنی که دیر شده و دارد دیرتر هم میشود. موسیقی متن دارد میخواند: با من برقص و خودت رو به من بچسبون/موهاتو بکن پریشون/ عاشقاتو بکن... (بقیهاش را یاد نگرفتم متاسفانه) راننده تاکسی هم دارد راجع به صفر ایرانپاک و فوتبالیستهای مسجدسلیمان با بغلدستیش حرف میزند. بغلدستی عصبی شده و نمیداند چطور طرف را قیچی کند. بعد یکهو یک داتسون سبزرنگ مدل هفتاد و شش، هفتاد و هشت(میلادی را عرض میکنم) توسط راننده در خط راست مشاهده میشود. راننده میگوید:« بیپدر خیلی تمیزه!...تمیز اینا رو گیر بیاری از پیکان صفر بهتره. اصلا هرچی زمان شاه بود بهتر بود، همین صفر ایرانپاک اینا.» به داتسون میرسد که هنوز دارد با عزمی راسخ بین دو خط و در کناریترین خط میراند و به روی خودش نمیآورد که همه قصد دارند بروند رویش. راننده دوباره نگاهی به داتسون میاندازد و میگوید: «چقدر تمیزه بیشرف.» اما به راننده داتسون اهمیتی نمیدهد. من اما انگار که یک نقاشی زیبا دیدهباشم. یکباره لبخندی روی لبم مینشیند. رانندهاش محمود دولتآبادی است. شدیدا درگیر این است که فاصلهاش را با ماشین جلویی حفظ کند.کراواتی زده و ریشش را از تهِ ته تراشیده. اگر به یک چیز این نسل حسودی کنم این است که حالش را دارند هر روز اصلاح کنند و آن هم از ته! راننده هنوز تو نخ داتسون است و برمیگردد و لبخند مرا میبیند. خیال میکند من هم دارم به داتسون لبخند میزنم. خوشحال شده که بالاخره یک پایه برای وراجی پیدا کرده. میگوید: «خوبه، نه؟» جواب میدهم :«آقای دولتآبادیه.» راننده انگار اسم اولین رییس قبیله توتسی رواندا را شنیده باشد میگوید: «کی؟!» پاسخ میدهم:«هیچی، همسایهمونه.» شعار نیست، دروغ و رویا پردازی هم نیست اما نیمساعت بعد در یکی از کوچههای جردنم. از مقابل یک خانه رد میشوم. مرد جوانی زنگ خانه را زده. صاحبخانه آیفون را جواب میدهد. مرد خود را اینطور معرفی میکند: «از شرکت بازیافت اومدم خانوم. شما زنگ زدید گفتید کتاب دارید؟»
۲- داخل آسانسور یکی از خانمهای همسایه را میبینم. با لبخند میگوید از آن یکی خانم همسایه شغل من را شنیده. میخواهد بداند درست شنیده یا نه. زیاد دوست ندارم سر از کارم در بیاورد برای همین با لحنی سرد که معنیش خاتمه بحث است، حرفش را تایید میکنم. بدون اهمیت دادن به لحن من، ذوقزده میپرسد: «از هدیه خبر دارین؟...چرا بازی نمیکنه؟... راسته [...]دوستپسرشه؟!»
۳- شهر کتاب نیاورانم. برای خرید CD باید به یک طبقه بروی، برای کتاب جای دیگر، برای کوفت یک طرف دیگر، هر کدام هم یک فیش میدهند دستت که اول بروی صندوق حساب کنی.(لعنت به آن دزدی که از این کتابفروشی کتاب بلند کرد و این سیرک را باعث شد) بلبشویی است، وسط خریداران ممودبپور و سایرین، هی اینطرف و آنطرف میدوی. میرسی به صف عریض و طویل صندوق، مردم خوشحالند که میآیند شهر کتاب و برای بچهشان کیف مدرسه میخرند یا مداد تراش طرح اسب میگیرند که ببندد به میزش. احتمالا مثل خیلی چیزهای دیگر شمیران، خرید لوازمالتحریر از این شهر کتاب یک نوع تیریپ محسوب میشود. شاید برای همین است که این شهر کتاب همیشه نصف کتابهایی را که میخواهی ندارد. به صندوق میرسی که یادت میآید فیش CD را جا گذاشتهای. به صندوقدار میگویی چند لحظه صبر کند تا برگردی. میروی و با فیش CD میرسی به صندوق. فیش را میگذاری آنجا. خانم پیری که پشت تو در صف ایستادهبوده در این فاصله پول خریدش را داده. تو حواست نیست و میروی فیش را میگذاری جلوی صندوق. خانم با لحنی نه چندان دلچسب به تو توضیح میدهد که باید صبر کنی. لبخندی میزنی و صبر میکنی. صندوقدار به خانم میگوید هشتهزار و پانصدر تومان باید پرداخت کند ولی فقط یک پنجهزار تومانی داده. خانم درمیآید که من دو پنج هزار تومنی آنجا گذاشتهام. صندوقدار تنها پنجهزار تومانی موجود را بالا میگیرد و پاسخ میدهد که خانم همین یکی را داده. خانم برمیگردد و به من میگوید دو پنجهزار تومانی داده و با تحکم به من میگوید آن یکی را به صندوقدار بدهم. اول منظورش را نمیفهمم. خیال میکنم آدم بامزهایست و دارد شوخی میکند اما با حالتی ترسناک دوباره به من میگوید:«اینجا دو تا پنج تومنی بود.» حالا که میفهمم شوخی نمیکند، قاطیتر از اینم که نرمش نشان دهم:« دیشب پنج تومن اضافه دادم الان ورداشتم، راضی نیستین شب جمعه بعدی جبران میکنم.» خنگتر از آن است که بهسرعت منظورم را بفهمد. فریاد میزند: « به من چه که حسابای تو جور نیست. تو روز روشن دزدی میکنی؟» دختر خانم هم باعجله میرسد. نزدیک است بپرد و یقهام را بگیرد که صندوقدار از جا برمیخیزد و به زن میگوید: « خانوم پشت پاتون رو نیگاه کنید بیزحمت!» زن برمیگردد. پنجهزار تومانی پشت پاشنه پایش روی زمین افتادهاست. خم میشود که بردارد. عصبی پولم را حساب میکنم و میروم که به هفتخان تحویل گرفتن خریدهایم برسم. دختر خانم پیر باعجله دنبالم میدود:«آقا!» میمانم. ژست شدیدا فرزانهوار و بزرگمنشانهای گرفتهام که تا معذرتخواهی کرد با نهایت متانت، بپذیرم. یک پنجاه تومانی سمتم میگیرد و میگوید:« بقیه پولتونه. از صندوق نگرفتید.» نمیتوانم نگویم ببرید خرج دوا درمون مادرتون بکنید. بهجهنم که ناراحت میشود.
پینویس: یک عدد شیخالشیوخ ناپدید شده. خبرش را بیاورید( مقصود خبر سلامتیش است، نه مرگش) مژدگانی بگیرید.
باز هم پی نویس: همین الان برای اینکه روزم کامل شود، ترانه ای شنیدم از شهره، می گه: عشق شد نجات غریقم!
۱- میگویند سوخت. نمیدانم چقدرش سوخته یا اصلا چقدر واقعیت دارد ولی انگار سوخته. آن زمستان از قدیمیترین خاطرات زندگیم است. نمیدانم سه سال و نیمه بودم یا چهار سال و نیمه اما چکمه سوگلیم یادم هست که خیلی دوستش داشتم و خیال میکردم با پوشیدن آن فلشگوردون میشوم. بعدها که به صرافت کشف تاریخ آن روز افتادم از روی عکسها چکمه سوگلی فلش گوردونیم را پیدا کردم. مادر گفت این را حد فاصل زمستان ۶۲تا زمستان ۶۳ میپوشیدم. آن روز هم همان چکمه فلش گوردونی را پایم کردهبودم. جمعه بود، چون بابا نرفتهبود سر کار. صبح زود بلند شدیم و صبحانه خوردیم و بعد بابا بخشی از مدار اتوی خانه را لحیم کرد(همه را درست یادم است، چون خیلی روز مهمی بود) بعد لباس پوشیدیم و با هم راه افتادیم. یادم میآید برف خیلی زیادی باریدهبود – نمیدانم چون من کوچک بودم آن برف الان خیلی بهنظرم سهمگین میآید یا اینکه آنوقتها تهران بیشتر برف میبارید – از گیشا تا سر ستارخان را پیاده رفتیم. بابا دست مرا گرفت و من هم نشستم روی پاهایم(عین مدل توالت!) و بابا دستم را میکشید و روی برفها سر میخوردیم تا جایی که خسته شد و به نفسنفس افتاد و بازی تعطیل شد. سر ستارخان سوار ماشین شدیم و جایی که بعد فهمیدم نامش سینما جمهوری است آمدیم پایین. به نظرم جای پرهیبتی میآمد. اینکه یک نفر آن پشت باشد و بلیط بدهد خیلی هیجانانگیز بود. کنترلچی گفت عجله کنیم، فیلم دارد شروع میشود. بابا من را بلند کرد و دوید و رفت داخل سالن سینما. یک کارتن چینی بود درباره یک شهر که قرار بود پهلوانش را انتخاب کنند(گویا یعتر تلویزیون هم نشانش داده!) دو پهلوان داشتند که هر دو تنومند بودند. پهلوانْ مشنگ و پهلوانْ خوشتیپ مبارزات عجیبی بود. هر دو پهلوان بدفرم زورمند بودند و کارهای محیرالعقولی بلد بودند. تا مرحله آخر هر دو مساوی بودند و بعد پیر شهر یک پر آورد و گفت آخرین مرحله این است که پر را پرت کنند آنطرف دیوار. پهلوان مشنگ هرچه زور زد نتوانست و پهلوان خوشتیپ با یک فوت ساده پر را فرستاد آنطرف دیوار. خیلی سکانس حماسیای بود. حتی بیشتر از سکانس آخر اسپارتاکوس که هشت نه سال بعد دیدم رویم تاثیر گذاشت. تا هفتهها آن صحنه فوت کردن را در خانه دوباره اجرا میکردم. هر چه بود، جادوی سینما برای من از آن روز آغاز شد. شاید هفده هجده سال باشد که سینما جمهوری نرفتهام(برای فیلم دیدن) ولی هر بار که از مقابلش رد میشوم حس عجیبی بهم دست میدهد. آنجا بود که برای اولین بار عاشق شدم... عاشق سینما.
۲- مدرسه که میرفتیم برنامه کودک (گمانم شبکه دو) یک سریال شاهکار نشان میداد. یک سریال عروسکی ژاپنی که از روی یک افسانه چینی ساختهشدهبود و مثل خیلی از کارتونهای زمان کودکی ما بیست باری پخش شد بدون اینکه قسمت آخرش را نشان بدهند(آنموقع اینطور بود. سریال را نشان میدادند و پایانش را که لابد بدآموزی داشت، پخش نمیکردند. مثلا از ۲۴۰۰ باری که هاچ پخش شد، گویا فقط یک بار مادرش دیده شدهبود!) اسمش افسانه سه برادر بود و بهنظرم یکی از شاهکارهای صنعت برنامهسازی تلویزیون در تمام دوران است. تا جایی که یادم هست تکنیک خوبی داشت و در ضمن فیلمنامه درخشان و پرکششی داشت که آدم را بدجور میخ خودش میکرد. هرچند بعها یک مقاله از علی معظمی خواندم که داستان این سریال با اصول تربیت دموکراتیک کودک مغایرت دارد و فصل استاد و لیوبی نمونه آشکار قیمپروری است. ضمن احترام فوقالعادهای که برای علی معظمی قائلم باید بگویم حتی اگر آن سکانسها تبلیغ فاشیسم هم بودند، باز هم من میپرستمشان و نمیتوانم سازندگانش را تحسین نکنم. مدتها این در و آن در میزدم بلکه یک نسخه از آن سریال را پیدا کنم و دوباره ببینم. خیلی دوست داشتم پایان کاراکترها را ببینم. خیلی میخواستم از فینال آن برادر که بهخاطر حفظ جان آن دو نفر دیگر به سپاه سائوسائو ملحق شد، سر در بیاورم اما پیدا نشد که نشد. تا اینکه چنمد شب پیش تلویزیون فیلمی نشان داد از استاد سینمای اکشن، جان وو(John Woo) به نام صخره سرخ. با ذوق و شوق نشستم فیلم را ببینم که آنونسهایش نشان از یک فیلم فوقالعاده میداد. فیلم شروع شد و دیدم اقتباس سینمایی همان افسانه است. ده دقیقهای بیشتر ندیدمش و تلویزیون را خاموش کردم. چرا؟!... نمیدانم. شاید دلم نمیخواست نوستالژیم خراب شود. شاید باید آخرش را در همان مدیوم عروسکی ببینم یا شاید اصلا تمام جذابیت این بازی به این بود که من آخرش را نمیدانستم. بههرحال ندیدیمش و باز هم آخر این قصه را نمیفهمم اما خاطرهاش همیشه مزه دهنم را عوض میکند.
نمیدانم چه هیزم تری به مردم ایران فروخته. نمیدانم مردم ایران دوست داشتند آخر قصه چه بشود. نمیدانم چرا چشمشان بسته است و گندهای خودشان را فراموش نکردهاند. نمیدانم چرا یک کم ظرافت در وجودمان نمانده، نمیدانم چرا حس نوستالژیمان از بین رفته. نمیدانم چرا یاد لحظات جوانیمان را نمیدانیم که به چه شور و حالی گذشت. نمیدانم کی میخواهیم بفهمیم طفلک معلول خواسته ما بود نه علت. نمیدانیم چرا همه مان داریم حسرت آن دوران را میخوریم و به او فحش میدهیم. هنوز نیامده شمشیر را از رو بستهایم. تو تاکسی که مینشینی همه دری وریهای مجاهدین و صدای امریکا را بلغور میکنند. در مهمانی هم همان است، در خانه هم همان و در سایتها هم همان. من اصلا تئوری توطئهای نیستم که این اتفاق سینما را به خاتمی وصلش کنم. من فقط هر روز دارم مردم را میبینم که نیامده فحشش میدهند. اینها را که میبینم میفهمم نباید بیاید. میشود عین همان فیلم که اگر آخرش را ببینم شاید این نوستالژی خراب شود. یعنی خرابش کنند و حالم گرفتهشود. حالا اگر آمد شما که دوستش ندارید بهش رای ندهید، اصلا بروید به رقیبش رای بدهید، اصلا تمام تحریمیهای فامیلتان را جمع کنید و ببرید رای آن یکی کاندیدا را بیشتر کنید. اما به نوستالژی ما کاری نداشتهباشید. دریوریهای اپوزیسیون بالای هفتاد سال توهم بازگشت سلطنت را برای تخریبش تکرار نکنید. ما را رها کنید با خاطرات بهترین دوران زندگیمان، لحظهای در این زمانه نفس بکشیم. آن هشت سال برای من مثل همان سر خوردن با چکمههای فلش گوردونی و افسانه سه برادر است. شاید چون آخرش را ندیدهام نسبت به سید اینطوریم. بیخیالش بشوید لطفا.
بعدالتحریر: بعد از مدتها یک فیلم تریلر دیدیم و جگرمان حال آمد. چه کنیم؟ خزیم دیگر و هنوز در دوران رمبو و آرنولد و بروسلی سیر میکنیم! وسط این فیلمهای فرانسوی و بده بستانهای ظریف عاشقانه یک کشت و کشتار که می بینیم دست و پایمان را گم می کنیم. Traitor را ببینید. فیلمی بود اکشن و در بعضی لحظاتش نفسگیر.
باز هم بعدالتحریر: انگار این خوابها قرار نیست دست از سرم بردارند. کاش هر کدام تعبیری داشت و از این پا در هوایی نجاتم میداد.
بنا نداشتم بنویسم اما خواب عجیبی دیدم که بدم نیامد تعریفش کنم. خواب دیدم در یک چادر سفری از خواب بلند میشوم و کنارم هم مانی حقیقی در چادر خوابیده. مانی که از خواب بیدار شد راجع به مهسا و پریسا حرف زد که الان در پاریسند و حتما هنوز خوابند. بعد مانی توضیح داد که آنها دخترانشند!!! تنها مهسا و پریسایی که میشناسم که خواهر هم باشند، سالها پیش همسایه ما بودند. حالا چه شد که این دو خواهر که همبازیهای بچگی من بودند و هر کدامشان هم سن و سال مانی، یکهو شدند دخترانش الله اعلم! بعد از چادر زدیم بیرون و در یک موقعیت فوق سوررئال سر از خیابان مقصود بیک در آوردیم. در خیابان مقصود بیک وارد یک مدرسه قدیمی شدیم. که دوباره در یک کات سوررئال فضا شد عین سال 62. حالا یک سال جلو یا عقب. روی در و دیوار پر پوستر و عکس دهه شصتی بود. دو سه تا خانم با ابروهای پرپشت و چادر و مقنعههای سفت و سخت که روی چانهشان و تقریبا تمام بالاتنهشان را پوشاندهبود. از فضاهایی بود که معلوم بود همهشان آمادهاند کمکهای نقدی و جنسی را بگیرند و بهسرعت ارسال کنند که هرجا لازم است. پشت میزهای فلزی نقرهای زمحت نشستهبودند و بابت چیزی که من نمیفهمیدم چه بود ثبت نام میکردند و مشخصات میگیرفتند. من خیال کردم فرم وضعیت اقتصادی است و میخواستم به مانی توضیح بدهم که من عمرا همچین فرمی را پر نمیکنم که ظاهر فضا بهم فهماند این فرم از اختراعات امسال است و من بیخودی دارم بحث میکنم. بههرحال مانی خودش را استاد دانشگاه(این قسمت را مطمئن نیستم که گفت استاد است یا فیلمساز؟!) معرفی کرد و من را فراش مدرسه. درآمدم بگویم من فراش نیستم که مانی با چشم و ابرو بهم فهماند بیخیال بشوم و چیزی نگویم. منم نزدیک خانم پشت میز شدم تا مشخصات کاملم را دلخور بگویم اما دوباره فضا سوررئال شد و خانم مقنعه چانهای، وقتی سرش را از روی کاغذ بلند کرد شد یک دختر جوان امروزی. پرسید من چه توانایی دارم؟ من هم گفتم شمشیربازی با اسلحه فلوره! مانی هیجانزده شد و کلی حال کرد که من شمشیربازی بلدم و دوباره در یک کات غیرمنطقی من و مانی در یک سالن شمشیربازی بودیم. سالن شمشیربازی که نه، یک چیزی شبیه سالنهای آموزش رقص هنرستانهای امریکایی. این قسمت خفنترین قسمت خواب بود: من که در خواب بودم با خودم میگفتم: «آخه خر! تو که فرق اپه و فلوره و اونیکی... اونیکی ... اه! اون یکی چی بود؟... وای الان جلوی مانی ضایع میشم... ای لعنت بهت مگه مجبوری خالی ببندی؟!...آهان سابر!» بعد مانی را دیدم که یک شمشیر برداشته و دارد میآید سمت من و یک شمشیر دیگر هم پرت کرد طرفم. منِ در خواب دوباره شروع کرد فکر کردن. (این هم مختصر توانایی است که از امشب، گمانم در اثر مجاورت با شیخ و شیخ الشیوخ، نصیبمان شده که میتوانیم در فکرمان فکر کنیم!) که خاک بر سرت الان معلوم میشه هیچ گهی بلد نیستی بخوری که. مانی صبر نکرد و آمد سمتم و ما هم عینهو شمشیربازیهای دوران کودکی شروع کردیم به بازی و همینطور کترهای شمشیرهایمان را میزدیم به هم و من دوباره با خودم فکر میکردم واقعا این شمشیرها اگر نوکش نیز باشد هیچ غلطی نمیکند و پس این فیلمها همه خالیبندی است که ندا بیدارم کرد و گفت بروم آب گرم درست کنم. الان شروین را عوض کردهایم و من این ماجرا را مینویسم!
شیخالشیوخ نواختنمان که مطلب کوتاه ننویسیم. ما هم از این بهبعد نه کوتاه مینویسیم نه آرزوهایمان را با کسی در میان میگذاریم. اصلا گور پدر مینیمالیسم و هرچه نه بدترش!
به مهدی شفیعیان: اولین چیزهایی که از رایان به یاد میآورم، خاطرهای محو از صورت گنگ پسربچهایست که می خواست به زور یک بسته پفک نمکی مینو را به خوردم بدهد. شاید به زور سه سالم بود و رایان هم احتمالا داشت نه ساله میشد. ما از جنگ فرار کردهبودیم و پناهنده آپارتمانی در خیابان نیلوفر شدهبودیم. پدرم کارمند شرکت نفت بود و احساس وظیفه تا آخرین لحظه در آبادان پاگیرش کردهبود و آخر هم با محاصره عراقیها همانجا گیر افتادهبود و بعدها فهمیدیم اسلحه بهدست گرفتهبوده و کمک بقیه میکرده. آن موقع هیچ خبری ازش نبود. آپارتمان را مادرم با پولی که در حساب بانکیشان داشتند خریدهبود. البته مقداری هم از پدربزرگم کمک گرفتهبود که بعدها همیشه محور اصلی دعواهای پدر و مادرم بود. چرا که مادرم معتقد بود پدرم تمام زندگیش را مدیون پدربزرگ است بابت آن پولی که برای خرید خانه به مادر دادهبوده. پدربزرگ پیش از برگشتن پدر مردهبود و او هم تا اولین دعوایشان با مادر نفهمیدهبود به پدرزنش بدهکار بوده. تنهایی من و مادرم و نگرانی همیشگیای که داشت باعث شدهبود همه همسایه ها زیادی به ما محبت کنند. همهشان از آنهایی بودند که سرشان هنوز گرم دوران قبل از انقلاب بود و خیال میکردند جنگ تا دو ماه دیگر با فتح بغداد تمام میشود و بعد هم لابد شاه برمیگردد! این است که آدمهایی مثل پدر برایشان مصداق یک مرد بیمسوولیت بود که خانوادهاش را تنها رها کرده و در جنگ بیهودهای که وظیفه دیگران است جان خودش را به خطر انداخته. برای آنها همه دیگران بودند و حسشان نسبت به ما مثل تمام جنگزدههای دیگری بود که آواره شدهبودند و به نان شب محتاج. دلسوزیشان هم از آن بزرگمنشیهای بورژواگونه بود که باعث میشد با کمک کردن به ما شبها با حسی فاتحانه با خودشان حال کنند که چه آدمهای نوعدوستی هستند و حتما به بچههایشان هم میسپردند که در بازیهایشان من را هم راه بدهند و اگر دوچرخهشان را خواستم از من دریغ نکنند. دوچرخهام، در واقع سهچرخهام، مثل تمام چیزهای دیگرمان در آبادان جا ماندهبود. در بین تمام آنها خانواده رایان با بقیه فرق داشتند. مادر رایان صاحب مهدکودک معروفی در همان حوالی بود که تقریبا تمام بچههای طبقه متوسط و مرفه ایرانی آنجا میرفتند. یکجور مسابقه بود که بگویند بچه ما مهدکودک خانم ساعد میرود. انگار اگر بچهای مهدکودک خانم ساعد نمیرفت عقبماندگی ذهنی میگرفت یا از سرطان میمرد. خانم ساعد شوهر نداشت. با دو پسرش دانیال و رایان زندگی میکرد. دانیال چهار سال از رایان بزرگتر بود. پدرشان امریکایی بود و بعدها فهمیدم خانم ساعد درست یکروز پس از اینکه مچش را موقع نوازش منشیش گرفتهبود همه وسایلشان را جمع کردهبود و دانیال و رایان را هم برداشتهبود و آوردهبود ایران و بعد هم طلاق گرفتهبود. اینها همه قبل از انقلاب اتفاق افتادهبود. اسمهایشان هم از آن اسمهای دو منظوره بود که هم به فرهنگ امریکایی میخورد و هم معنی فارسی داشت. رایان بچه شر و دردسری بود. طفلک در آن لحظه حال کردهبود سربهسر من بگذارد ولی موقعیت زمانی بدی را برای این کار انتخاب کردهبود. من را نشاندهبود و بهزور داشت یک بسته پفک نمکی را به خورد من میداد و با لب و لوچه نارنجی من حال میکرد و می خندید. مادر من رسید و حسابی ناراحت شد. مادر هیچوقت نگذاشت من و خواهرم که بعدها دنیا آمد قاقالیلی بخوریم. باورتان بشود یا نه من تابهحال پفک نخوردهام، طعم چیپس هم هر ازگاهی به زور تعارف دیگران چشیدهام و تا زمان دانشگاه به سوسیس لب نزدهام. تعجب میکنم مادرم که در بیشتر موارد مثل قضیه پول خانه آدم بیمنطقی بود، با چه تکنیک تربیتی من و خواهرم را مجاب کردهبود که این چیزها برایمان بد است و نباید آنها را بخوریم و در عین حال حسرتشان هم به دلمان نماند. مادر دست مرا گرفت و یکراست رفت در خانه خانم ساعد. میخواست من را بردارد و ببرد خانه مادربزرگ و بعد هم برود مدرسه. آن موقع محل خدمتش یک مدرسه درب و داغون جنوب شهری بود و مادر هروقت میخواست سر کار برود ماتم داشت. دیدن این صحنه حسابی عصبیش کرد و نمیدانم چرا رفتار رایان را هم گذاشت بهحساب همان محبتهای زورکی و دست من را گرفت و رفت در خانه خانم ساعد از همهجا بیخبر و تمام دق و دلی یک ماه همجواریش با آن همسایههای عجیب و غریب را سر آن بیچاره در آورد که شماها به پسر من چه کار دارید و ما در آبادان مرسدس سوار میشدیم و پدرمان کی هست و مادرمان چه کاره است و غیره. بعد هم بلند وسط راهرو داد زد که نمی خواهد هیچ کس حتی برای گرفتن شارژ ماهیانه ساختمان در خانه بیاید و خودش شارژ را میاندازد در صندوق پست مدیر ساختمان. گویا بار آخری که مدیر ساختمان آمدهبوده در خانه تعارف زدهبوده که شما میتوانید مدتی پرداخت شارژ را به تعویق بیندازید و به مادر هم بر خوردهبود. بعدها رایان به من گفت همه آن ساختمان در اولین شبنشینیشان به این نتیجه رسیدهبودند مادر یک پتیاره است که دوری از شوهر روانش را بههم ریخته. به هرحال شب که مادر من را از خانه پدرش برداشت و به خانه برد دیدیم یک گل رز روی در خانه چسباندهاند با یک نامه. خانم ساعد بود که برای مادر نوشتهبود میداند چه رنجی را تحمل می کند و قسم خوردهبود هیچوقت قصد ترحم به ما را نداشته و رایان صرفا شیطنتی کرده و خانم ساعد هم حسابی گوشش را پیچانده. مادر حسابی خجالت کشید. مرا برداشت و رفت یک دستهگل بزرگ خرید و برد در خانه خانم ساعد. خانم ساعد برای مدتی شد دوست صمیمی مادر. رفت و آمد خوبی داشتیم و رایان هم شدهبود اسطوره زندگی من. هر رذالتی که برای اولین بار در کودکی انجام دادم با رایان بود. زنگ خانه مردم را زدن و فرار کردن، با سنگ شیشه شکستن، پنچر کردن ماشینهای توی کوچه، روغن ریختن روی زمین و خلاصه هر کثافتکاریای که تصور بکنید. رایان بود که برای اولین بار به من یاد داد بگویم قسطنطنیه! اگر رایان نبود هیچوقت نمیتوانستم یاد بگیرم چطور توپ دو لایه درست کنم. مدتی بود که پدر آمدهبود. همسایه ها که تصور میکردند پدر باید آدم ظاهرالصلاحی باشند با دیدن قیافه و منش او خیالشان راحت شد که کسی مزاحم شبنشینیهای پنجشنبهشان در حیاط نمیشود و کمکم هم همه آن روز کذایی را فراموش کردند و به تدریج ما را بین خودشان راه دادند. تا اینکه چند سالی گذشت و مادر و پدر خانه را فروختند و ما به محله دیگری رفتیم. هر ازگاهی میرفتیم دیدن خانم ساعد یا او به ما سر میزد. مارکو را اول ماهی یک بار، بعد دو ماه یکبار و بعدتر سالی یک بار و سرآخر هم دیگر ندیدمش.
شب خوبی را نگذراندهبودم. خواهرم ویرش گرفتهبود از ایران برود. یک ترم که ماندهبود به تمام شدن درسش شروع کرد به مکاتبه با همه دانشگاههای امریکا و آخرسر یکیشان حاضر شد بورسش کند. مادر یک هفته بود آه و ناله میکرد و آخرش هم وقتی خواهرم از گیت رد شد غش کرد. با پدر کشانکشان بردیمش سمت ماشین و سوارش کردیم. من و پدر هم خیلی دمغ بودیم. خواهرم یک جور منبع انرژی غیرقابل کنترل بود. هرجا که میرفت دو دقیقه بعد منفجر میشد و حالا دیگر منبع انرژیمان رفتهبود. همهمان یکطوری داشتیم خاموش میشدیم. ساعت چهار رسیدیم خانه ولی هیچکداممان نخوابیدیم. بهزور خودم را جمع و جور کردم و از خانه بیرون رفتم. راستش اگر سرباز نبودم و ترس از عاقبتش نبود، شش ماه خودم را حبس میکردم خانه تا به وضعیت جدید عادت کنم. اخمآلود و ناراحت رفتم سمت محل خدمتم. اداره امور اتباع خارجی. از کنار صف دراز افغانیهایی منتظر بودند ساعت اداری شروع شود کارت اقامتشان را تمدید کنند، گذشتم و رفتم تو. یکییکی میآمدند و هدایتشان میکردیم جایی که باید بروند. به خواهرم فکر میکردم. آیا او هم در آنجا چنین حال و روزی خواهد داشت؟ همیشه به این فکر میکردم که ما ایرانیها خیلی آدمهای بیخودی هستیم. کافی است یکی در جایی از دنیا به یک ایرانی پناهجو کمی حرف بیربط بزند و فریاد وامصیبتای ما بلند شود ولی ما اینجا هرکار که دلمان میخواهد با افغانیها میکنیم. افغانی شده یک ناسزا! نمیدانم چرا؟! سرم پایین بود و داشتم کارم را میکردم. همیشه سعی میکردم با این افغانیها چشمتوچشم نشوم. انگار تقصیر من بود که کارت اکثرشان را تمدید نمیکردند. با خودم فکر میکرم اینها برگردند افغانستان چه کار میکنند؟ میشوند جنگجوی طالبان یا مزدور حکمتیار یا شاید هم زمین پدرشان را میگیرند و تریاک میکارند. هرچه هست اینجا باشند ضررشان برای ما کمتر است شاید! به همین چیزها فکر میکردم و سرم پایین بود که یکی گفت: چطوری سرباز وطن؟! لهجه نداشت. برای همین سرم را بالا کردم تا ببینمش. مرد سی و یکی دو سالهای بود با موهای فرفری جوگندمی. قد بلند بود و لبخند بامزه و شیطنتآمیزی داشت. نشناختمش. جدی درآمدم که « کارتون؟!» خندید و گفت: «خیال نمیکردم وقتی دوباره ببینمت اینقدر آدم جدیای شدهباشی. آخرین باری که دیدمت دماغت تا بالای لبت آویزون بود.» بهش دقت کردم. چیز آشنایی داشت ولی من نمیشناختمش. گفت: «خیلی خری. هنوزم پفک نمیخوری بچهننه؟» جا خوردم. سرباز بغلدستی پخی خندید. تازه شناختمش. رایان بود. بلند شدم و بغلش کردم. تعجب کردم.«اینجا چی کار میکنی؟ تا اونجا که یادمه تو از اتباع داخلی بودی.» خندید و گفت: «نه داداش! اون مال قدیم بود. الان ما از اتباع خارجی محسوب میشیم!» یک ساعتی از مافوقم مرخصی گرفتم و با رایان زدیم بیرون. راه افتادیم سمت کافه هفتاد و هشت و شروع کردیم به گپ زدن. باورم نمیشد. ازدواج پدر و مادر رایان در هیچ دفتر ایرانی ثبت نشدهبود و بهخاطر همین رایان تبعه ایران حساب نمیشد. مدتی از ایران رفتهبود و بعد برگشتهبود که پیش مادرش باشد. بهسختی ویزای کار گرفتهبود. بعنوان مترجم در یک شرکت نفتی خارجی و حالا ایران به او اخطار دادهبود که مهلت ویزایش تمام شده و باید از ایران برود. موقعیت عجیبی بود که تا آن روز ندیدهبودم. پرسیدم خب چه مرضی دارد؟ میخواهد بماند که چه کند؟ لبخندی زد و گفت: « دوست دارم اینجا بمونم. به تو چه؟» حال مادرش را پرسیدم. گفت هنوز همان مهدکودک را دارد و هنوز هم بورژوازی تهرانی باعث رونق مهدکودک مادرش است. دو روز در هفته هم میرود مهدکودک و به بچهها انگلیسی یاد میدهد. خندید و گفت: « اینا هنوز جملههای فارسی رو نمیتونن درست بگن. همهچی رو پس و پیش میگن. اونوقت ماماناشون اصرار دارن که انگلیسی یادشون بدن!» گفت که آمده تقاضای پناهندگی کند. باورم نمیشد. رایان که در ایران مدرسه رفتهبود. به من یکی از منحصربهفردترین مهارتهای پسرهای ایرانی یعنی درستکردن توپ دو لایه را یاد دادهبود، داشت این در و آن در میزد که پناهنده ایران شود. تازه امیدی هم نداشت که تقاضایش پذیرفته شود. خیلی اصرار کردم تا ببینم چرا میخواهد بماند ولی فقط لبخند میزد و میگفت: «به تو چه!» بعد به ساعتش نگاه کرد و بلند شد. گفت باید برود مهدکودک. من اصرار کردم که پول میز را حساب کنم ولی رایان نگذاشت. گفت نباید جلوی بزرگتر دست در جیبم کنم. خداحافظی کردیم و قبل از جدا شدن به هم قول دادیم که بهسرعت قرار دیگری بگذاریم و همدیگر را ببینیم. حتی شماره تلفنهایمان را رد و بدل کردیم اما دیگر رایان را ندیدم. آخرین باری که به فکرش افتادم وقتی بود که یک آگهی ترحیم در روزنامه دیدم که بعضی از بچههای موفق مهدکودک مادرش در روزنامه دادهبودند. درگیر کارهای رفتنم بودم و وقت نکردم برای مجلس ترحیم خانم ساعد به مهدکودک بروم. به رایان هم زنگ نزدم. اصولا از تسلیت گفتن متنفرم. بهخصوص به کسانی که مدتهاست ندیدمشان. بهنظرم تسلیت یکی از بارزترین اشکال دروغ میآید. به مادرم هم که گفتم لبخند مخنثی زد که نفهمیدم از ناراحتی است یا خوشحالی یادآوری جوانی با حسرت و بعد هم گفت: «آخی... خانوم ساعد!» فردا صبحش بود که با مادر و پدر رفتیم فرودگاه. مادر این بار غش نکرد. چون لاتاری بردهبود و می دانست سه ماه دیگر با پدر میآیند امریکا و بچهها را میبینند. هرچند مطمئنم وقتی برسد آنجا و بفهمد خواهرم با دوست پسر پورتوریکوییش در یک خانه زندگی میکنند غش میکند. همه خانواده ما از ایران میرفتیم و نمیدانم رایان موفق شد پناهندگی بگیرد یا نه؟!
بعد التحریر: پیشنهادی که از میان تمام مردم دنیا فقط به درد عاقلانه می خورد:

بعد از دیدن این فیلم به مدت سه هفته از من برای معرفیش تشکر خواهی کرد!
پ.ن: گندشان بزنند که مجبورت میکنند بیایی و بعدالتحریر بنویسی. تا پست را فرستادم یک کامنت آمده که بیا اینجا آهنگ چیچیَک شهره را از اینجا دانلود کن با کیفیت خدا! خیلی ممنون. مرسی. مشکل دو هفته اخیر من را حل کردی دوست عزیز. اصلا خماریم بابت همین آهنگ بود نه ترک سیگار!
سوال: چطور میتوان از این کامنتها نداشت؟!!
بهبه...به به خیلی خوب شد، خیلی دلم خنک شد که تعطیلت کردند. واقعا با اظهارنظرهای این اواخرت داشتی اعصابم را بههم میریختی. راستش بهترین شمارههای هفتهنامهات آنهایی بود که خودت درش مطلب نداشتی. حالا خوبت شد؟!... درس گرفتی برای نشریه بعدی؟ فهمیدی رو دیوار کی باید یادگاری بنویسی؟
تشکر ویژه از آنها!!: نظر به اینکه ضیق وقت اجازه مطالعه کامل نشریه فوقالذکر را نمیداد. حالا که تعطیلش کردید ما با خیال راحت مینشینیم آنجاهاییش که از قبل ماندهبود را میخوانیم. امید است نشریه جدید را بعد از اتمام مطالعات ما چاپ کنند.
یواشکی.. خیلی یواشکی... یه سر به اینجا بزنید. مواظب حرف زدنتون هم باشید. یادتون نره قبلش هم مسواک بزنید حتما!
پ.ن: Flashbacks of a Fool
بهنظر شما کدامیک با کراوات قرمز مضحکترند؟
۱- امیر قلعهنوعی
۲- مجتبی محرمی
۳- محسن سازگارا
۴- عباس کیارستمی
خانم مجری در یک شبکه ماهوارهای فعال است. از آنهایی که مثلا شئون اسلامی را رعایت میکنند. خانم مجری یک کلاه سرش گذاشته و دارد میرقصد. یاد آنهایی میافتم که محرم و صفر عرقخوری را ترک میکنند. گمانم خانه عفاف همینشکلی باشد. یک مسابقه مسخره را اجرا میکند. روی صفحه تلویزیون نوشتهشده کلمه مورد نظر با پی... شروع میشود. مردم زنگ میزنند و هرچی به ذهنشان میرسد میگویند. پیپی، پیروز، پیرخر، پیر، پیر. طفلکیها! تو این بلبشو یکی زنگ میزند و میگوید پیامد. خانم مجری بعد از اینکه با خوشحالی میگوید جوابشان پیامد هم نیست، میگوید آدم چه لغتایی میشنوه. پیامد. یعنی پیام آمد؟...(قاهقاه میخندد)... یعنی اگه پیام بره میگن پیامرفت؟!...دوباره میخندد و بعد کلاهش را درست میکند و به رقص ادامه میدهد.
مجری محترم در یک شبکه بهنظر بیطرف کار میکند. خیال می کند دارد تفسیر سیاسی میکند اما مثل همه از سر خالهزنکی مجری شده نه بهخاطر اینکه این کار را دوست دارد. با هیجان میگوید ما الان با دو نفر از هموطنانمان که عضو کمپینهای سناتور اوباما و سناتور مککین هستند گفتگو میکنیم: خب آقای چاپلقی! وقتی شما می خواستید برید عضو کمپین آقای اوباما بشید دست رد به سینهتون نزدن؟ نگفتن شما از همون کشوری میاید که سفارت ما رو گرفت؟
پیشدرآمد: دو هفته است که هیچ کار نمیکنم. تا امروز صبح عذاب وجدان داشتم ولی از صبح به این ور عذاب وجدان هم نداشتم چون همهاش را خوابیدم! حالا ولی خوبم. یحتمل از فردا شروع به کار میکنم.
استاد اعظممان بیلیوایلدر در کتاب ارزشمند گفتگو با بیلیوایلدر به اندازه یک دوره لیسانس در حوزه فیلمنامه و کارگردانی و کلیه امور سینما(حتی بعضی امور خالهزنکی) حرف زدهاند. خدا بیامرزدشان و در آن دنیا با لوبیچ* محشورشان دارد که مطمئنم جز این آرزویی نداشته. در جایی از این کتاب استاد میفرمایند من اصولا از فیلم موزیکال خوشم نمیآید. نمیفهمم چرا وقتی دو نفر داخل یک کافه نشستهاند یک دفعه یکیشان باید بزند زیر آواز تا به آن یکی بگوید دوستت دارم! بنده همیشه و تابهحال شدیدا با نظر استاد موافق بودهام. (بخشیش به این خاطر که ما چشمبسته در اختیار ایشانیم و بخشی دیگر هم اینکه منطق ارائه شده منطق کارسازیست) حتی فیلمی مثل شیکاگو -که برای موزیکال شدنش دلائل شیزوفرنیک تراشیدهبودند- هم زیاد جذبم نکرد اما امشب یک فیلمی دیدیم که هوش از سرمان برد. اصلا و ابدا خیالش را هم نمیکردم یک روز در زندگیم با یک فیلم موزیکال تینایجری اینقدر حال کنم.

فیلم یک ایده مرکزی خوب دارد که تقریبا تا آخرهای فیلم خوب پرداختش کرده(طبق سنت همیشگی این وبلاگ، چیزی از قصه فیلم را نمیگویم) بیست دقیقه آخر فیلم کمی میافتد که آخرها دوباره جبرانش میکند. تمام ترانههای فیلم را از میان ترانههای گروه متلاشی شده آبا انتخاب کردهاند. یکطورهایی انگار ترانهها را چیدهاند و بر اساس آنها یک قصه نوشتهاند. تنظیم و سازبندی آوازها با اجراهای آبا تفاوتی ندارد، نمیدانم از بین بازیگرها کدامشان خودشان خواندهاند ولی بهنظرم همه ترانهها را دوباره اجرا کردهاند حالا یا با صدای خود بازیگر یا با صدای خواننده کمکی. راستش مدت طولانيای بود که آبا گوش ندادهبودم. دوره زمانهای شده که آدم روش نمیشود راجع به نوستالژیهای نوجوانیش با کسی حرف بزند. نوجوانی ما هم چیز شلمشوربایی بود انصافا. متالیکا و آبا و پینک فلوید و ابی و بعضا بلک کتز گوش میدادیم، همه جور کتابی از باشرفها و ژوزف بالسامو تا بوف کور را میخواندیم. با احسان و علیرضا میرفتیم یک مسجدی در اقدسیه که دکتر سروش در آن سخنرانی میکرد! خلاصه آدمهای تشنه چِتی بودیم که بعد از مدتها تشنگی به هرچه دستمان رسید چنگ میزدیم (جوانترها شاید یادشان نیاید. ما فیلمها را در هفت تا سوراخ میچپاندیم تا دو تا کوچه جابجایش کنیم و خیر سرمان یک فیلم ببینیم. آن هم با چه کیفیتهایی. این است که از خر فرصتی برای دیدن و شنیدن استفاده میکردیم. فرقی هم نمیکرد چه باشد) بعدها که بزرگتر شدیم و تشنگیمان رفع شد شروع کردیم به غربال کردن این سرگرمیها و نمیدانم از کی آبا هم غربال شد و رفت تو خاطرات؟ حالا امشب یک فیلم را در اوج ناامیدی و از سر بیفیلمی میگذاری تو دستگاه. اولین ترانه شروع میشود و وقتی دوزاریت میافتد که فیلم موزیکال است، نزدیک است قاطی کنی ولی وقتی ترانه را میشنوی وسوسه میشوی تا آخرش گوش بدهی که تجدید خاطرهای کردهباشی و بعد که ترانه تمام شد، یک دفعه ایده فیلم رو میشود و کلی میخندی و کنجکاو میشوی تا تهش ببینی و بعد با انبوهی از ترانههای آبا روبرو میشود و هی هم کر و کر میخندی. انصافا فیلم بامزهای ساختهاند.
اما نکته مهم، علیرضا پوریوسف در زندگیش یگ حرف فاضلانه زده. شاید فاضلانهترین حرف زندگیش. درست یادم هست. تو صف سینما صحرا داشتیم له میشدیم که برویم اولین اکران دوئل در جشنواره را ببینیم. خاطرم هست که آقای کیمیایی هم با پالتوی شتری رنگش آنسوی خیابان ایستادهبود و ما هم داشتیم از دیدن یکی از اساطیر زندگیمان حال و حول میکردیم و تیریپ انتلکتوالمان هم اجازه نمیداد برویم سمتش. خلاصه پوریوسف برگشت گفت آنها( غربیها) همه بازیگرهاشان خوبن، بعضیاشون فوقالعادهن! این جمله را هیچوقت فراموش نمیکنم. با خودم فکر میکنم ما بازیگری داریم که در شصت سالگی بتواند همزمان برقصد، آواز بخواند و در عین حال بازی هم بکند؟ قطعا نداریم. یکی هیچی... پنج تا بازیگر با این امکانات! تو این فیلم بازی میکنند. ببینید و حال کنید.

توضیح واضحات بسیار مهم: مدتی است دیگر انتظار دیدن شاهکار ندارم. شوالیه تاریکی و جایی برای مردان قدیمی نیست استثنائند. از فیلمهایی خوشم می آید که اقلا چند لحظه بامزه یا چند نکته جالب داشته باشند و همین برایم غنیمت است.
پ.ن: لابد میگویید مرتیکه بازیگر مثل آنها نداریم، فیلمنامهنویس و کارگردان و غیرهمان مگر مثل آنها هست؟ ما هم میگوییم بله تک و توک هست! بعد از آن هم هروقت دستمزد نویسندهها و کارگردانها مثل بازیگرها در ایران بهینه شد، بهتر هم میشود!
*ارنست لوبیچ فیلمنامهنویس و فیلمساز. استاد بیلیوایلدر و خالق شاهکارهایی مثل نینوچکا و بودن یا نبودن. بیلیوایلدر در تمام دوران کاریش تابلویی روی دیوار دفترش نصب کردهبوده با این نوشته :"اگر لوبیچ الان اینجا بود چی کار میکرد؟"
قدیمها یک نفر بود که حاضر بودم بابت کشتنش اعدام هم بشوم. مدتی بود هر فیلمی میدیدیم اولش مینوشت "پدرخوانده تقدیم میکند." و زیرش هم ایمیل طرف را مینوشت و بعد مینشستی پای فیلم. نمیدانم بر اساس چه منطقی زیرنویس میکرد؟ ترجمه یک فیلم دیگر را میانداخت زیر فیلم یا شاید هم مثل دادائیستها میرفت تمام لغتهای چاپ شده در روزنامه را جدا میکرد و میریخت توی یک کیسه و بعد هم رَندُم کنار هم میچید و میشد زیرنویس فیلم. مامانم هم دائم قاطی میکرد که این چه زیرنویسی است طرف تحویل میدهد و خودم بهتر میفهمم. خلاصه ما تحت فشار مامان فیلمی محترم را نواختیم که منبعد اگر میخواهد فیلم با زیرنویس این آقا(یا شاید هم خانم) بیاورد، ما دیگر از او فیلم نمیگیریم. تاکتیکمان گرفت و فیلمی هم که گویا تحت چنین فشاری از سوی سایر مشتریانش بود، طرف را دک کرد اما اخیرا پدیدهای جدید ظهور کرده بهنام MrsFilms که وبسایت و تشکیلات هم دارد و درست مثل پدرخوانده اسمش را اول فیلم بهت زورچپان هم میکند. این هم پدیدهایست برای خودش. Burn after Reading را ترجمه کرده سوزاندن بعد از خواندن! اما یک حرکتی کرده که باعث میشود بیشتر از پدرخوانده روی مخم برود. زیرنویس انگلیسی فیلم را از منوی دیویدی حذف کرده! آخر عزیز من! تو که نمیفهمی مردم وقتی لیوان را میگیرند بالا و میگویند Cheers معنیش میشود بهسلامتی یا نوش یا همچین چیزی و نمیشود "شادی کردن"!!! برای چه با اعتماد بهنفس محض، زیرنویس انگلیسی را حذف میکنی؟ جرج کلونی در یک سکانس میگوید I have to run و درست در سکانس بعد دارد با لباس ورزشی در پارک میدود، آنوقت تو با چه منطقی ترجمه کردی من باید فرار کنم و تازه در نهایت پررویی اسمت را هم اول فیلم میآوری؟ حالا برای چه زیرنویس انگلیسی را حذف میکنی؟ ما اگر یک جای فیلم را نفهمیدیم باید چه خاکی تو سرمان کنیم؟ زیرنویس فیلم امریکن پای 2 را بخوانیم که تو جای این فیلم گذاشتهای؟! نکن عزیز من! نکن! حالا که اینقدر به ترجمه و زیرنویس علاقه داری اقلا زیرنویس انگلیسی را بگذار بماند برای ماها که فارسیمان مثل تو قوی نیست.
اما بعد؛ اصلا انتظار جایی برای مردان قدیمی نیست یا تقاطع میلر را نداشتهباشید اما بدانید آدمهایی هستند که فیلمهای بدشان هم متوسط از آب در میآید. Burn after Readingیک فیلم متوسط از کوئنهاست که پس فیلم خوبی محسوب میشود. کمی هم خوشآب و رنگتر از فیلمهای قبلیشان است، مثلا میشود گذاشتش در سطح بیرحمی تحملناپذیرشان که اتفاقا در آن هم جرج کلونی بازی میکرد. ما که خیلی خندیدیم. به نظرمان هم همهچیز خیلی باحال آمد ولی حالا نه اندازه فیلمهای قبلیشان. اشکال عمده فیلم تعداد زیاد کاراکترهایش است اما ایده مرکزیش خیلی فوقالعاده است که آن را جبران میکند.
نکته مهم: اگر با این توضیحات من گول خوردید و فیلم را دیدید، حتما به بازی برد پیت توجه کنید. نگاه کنید طرف در آن سطح چه نقشی را بازی کرده. نقش کوتاه یک آدم مشنگ خفن اسکل. یکی از کلهپوکترین و مضحکترین کاراکترهای تاریخ سینما و البته کوتاهترین نقش در میان نقش سایر سوپراستارهای فیلم. حالا در ایران هیچکدام از این شبهه سوپراستارهایش عمرا حاضر نشوند چنین نقشی را بازی کنند. خدا حفظش کند!
در این لحظه این آقا شیرش را خورده, آروغش را زده(دو بار!) و چیزی در حد 10 میلی سیسی شیر هم روی گردن بابایش بالا آورده و با خیال راحت رفته توی تختش تا دو ساعت بخوابد و حین خواب هم اضافات شیرش را دفع کند تا ما دوباره تمیزش کنیم و قصه از نو.
راستی، میدانستید گریه بچهها اشک ندارد؟
پ.ن: لحظه مورد نظر ساعت ۲ بامداد است!
پ.ن ۲: بالاخره تلفنمان را وصل کردند. من شدیدا احساس سویس دارم!!
بعید میدانم کسی در حد فاصل سالهای هفتاد و چهار تا هشتاد در پلیتکینیک درس خواندهباشد و ماجرای فریدون دیزبُن و آن شب کذایی فروردین ماه که برق همه کشور رفت را نشنیده باشد و حتی مطمئنم عدهای مثل خود من، حداقل چهل بار این داستان آموزنده را شنیدهاند که تهش هم میرسد به ماجرای آن پیرمردی که کوبیده را در یک عروسی ،دریک زمان و مکان دیگر، خورد و درجا فهمید کوبیده، کوبیده گلسرخ است. آنهایی که در جامعه آماری بالا جا میگیرند و این متن را میخوانند، حتما با شیخ آشنا هستند ولی محض اطلاع سایرین عرض میکنم اگر این خاطره را من تعریف کنم حال همهتان از خنکی و مزخرف بودن و البته بیربطیش به آن پیرمرد کوبیدهشناس بههم میخورد اما شیخ هر روز این خاطره را با تمام جزییات و بدون کم و کاست برای ما تعریف میکرد. یعنی روزی بیست و پنج دقیقه از وقت ما به شنیدن یک خاطره تکراری میگذشت که نه چیزی به آن اضافه میشد نه کم. بعدترها یک روز با علیز در خانه مسعود اینها نشستهبودیم که از همراهان و همدلان قدیمی شیخ است و حتی عبای شتری رنگ هم دارد. شیخ و مسعود در آشپزخانه مشغول پخت و پز بودند. البته مسعود میپخت و شیخ داشت فصل آداب طبخ گوشت در اخلاق ناصری را تعریف میکرد یا شاید هم در باب وظایف لعابباشی دربار در دوره صفوی (این لعابباشی هم حکایتی است که بعدا با اجازهشان مینویسیمش!) شیخ یکباره و بیمهابا! از آشپزخانه بیرون آمد و از بسته کاغذی که روی زمینْ کنار ما بود یک برگ کاغذ کاهی برداشت و از گوشه آن قسمتی به اندازه یک انگشت سبابه را برید. کمی گوشه کنار اتاق را با حالتی مشکوک نگاه کرد و بعد برگشت نگاهی به من و علیز انداخت و گفت:
وحشی دشت معاصی را دو روزی [سر]دهید
تا کجا خواهد رمید؟ آخر شکار رحمت است.
بعد هم کاغذ را گذاشت در جیبش و برگشت آشپزخانه. [من صیحه کشیدم و بگریستم و اگر نگرانی برای مادرم نبود در دم جان میسپردم!] علیز هم گفت: شیخه دیگه. مدام در حال تولید خاطرهس. الان این کاغذه تو جیبشه تا فردا که بره یه جای دیگه و وقتی این کاغذ رو درآورد یه خاطره برای بقیه بگه.
اما شیخ همه اش این نبود. یعنی فقط این نبود که مسائل ساده و پیش پا افتاده را تبدیل به خاطرات حماسی کند. مثلا بعدها فهمیدیم میرود انجمن فارغالتحصیلان مدرسه فلان - که اسم دهنپرکنی هم دارد- و به آدمهایی که جوانترینشان 50 سال دارد تاریخ ادیان و تحلیل تئوری آخرالزمان درس میدهد. هرچه کردیم ما را یکبار سر آن کلاس ببرد، نبرد که نبرد. نمیدانم میترسید ما کثافتکاری در بیاوریم و سر کلاسش آبروریزی راه بیندازیم یا مساله چیز دیگری بود؟ کلا شیخ برای من موجودی دوستداشتنی بود و هست و متاسفانه تمام خاطراتمان مشکل پخش دارند وگرنه میشد یک سال این وبلاگ را به خاطرههای مشترک با شیخ گذراند. شیخ از آنهایی است که غیبتش در زندگیم شدید احساس میشود. نه اینکه قهر باشیم و یا دیگر با هم ملاقات نکنیم، نه! ولی روزگار سختی شده. حالا داشتهباش که یکهو یک روز یک نفر وارد وبلاگت میشود که خودش را شیخالشیوخ معرفی میکند. اگر مهندس مکانیک نباشد، مهندس هست(اشاره به کارکرد بویلر و تفاوت آن با کندانسور که در یکی از کامنتها مارا در مورد اشتباهمان ارشاد فرمودند) بیاطلاع از مسائل دین نیست، لحنش و حرف زدنش، از آنجایی که به ارتش میتوپید تا همین الان، با شیخ مو نمیزند، حتی سر همانچیزهایی قاطی میکند که شیخ و از همه عجیبتر با توجه به چیزی که در کامنت مطلب قبلی در باب شکلات داغ گفت گویا چربی خون هم دارد * و هزار شباهت دیگر که فقط خود ما میفهمیم که زمانی از مریدان خاصه بودهایم. حالا خود شیخ هم شدیدا انکار کردند که این شیخالشیوخ خودشان باشند. وقتی گفتیم خیلی شبیه شماست، از موضع شیخیشان گفتند شاید ادای ما را در میآورد! هر چه هست، این همزاد آن است که اگر هم یکی باشند باز هم یکطورهایی همزادند. حالا همین را داستانش کنی یا فیلمنامه بنویسی، همه صدایشان در میآید که مگر ممکن است؟
* برای حلاجی بیشتر این بخش ر.ک. به در جدایی بی خداحافظی
تلفن خانه مان دو سه روزی است که قطع شده. پنجاه بار زنگ زده ایم به 17 و البته کسی وقعی به ما نمی نهند. به منطقه ما ADSL نمی دهند. وزیر مربوطه می گوید وضعیت دسترسی ملت به اینترنت بسیار استاندارد است. شمیران کافی نت ندارد! یک کافی نت دارد کنار کافه ای که مال محمد پروین است. کسی میل مهمی برایم زده بود و دو ساعت منتظر ماندم تا یک میز این کافی نت خالی شود. بر و بچ می آیند و از کافه محمد پروین شکلات داغ می گیرند و می زنند به بدن و بعدا هم لابد می روند فرشته و یکی دو نشمه پیدا می کنند و برای صرف ناهار می روند بوکا تا دفتر کار باباجان خالی شود. خانم دکتر دارد در رادیو می گوید در یک حرکت شاید پست مدرنیسم! حنابندان مجدد مد شده است. آقای دکتر در ادامه می گوید مخرج مشترک تمام ازدواجهای ایرانی فلان چیز است. دو فیلمنامه دستم دارم و حسابی گیج شده ام. روی هرکدام که ده دقیقه کار می کنم عذاب وجدان آن یکی را می گیرم. دوست دارم هیچ کدامشان را ننویسم و بروم داستان کوفتیم را تمام کنم. ...که همه اش تلنبار شده نوک انگشتم تا بیاید روی کاغذ اما می دانم سر ماه نشده باید اینجا برایتان شماره حساب بنویسم تا به نان شب محتاج نشوم. م ح م د ق و چ ا ن ی سرمقاله نوشته. هنوز کامل نخوانده امش ولی گفته اگر نماینده بود به طرف رای اعتماد می داد. خدا رو شکر که نیست و سردبیر شده - هرچند با راست روی وقیحانه اش دارد مخم را می جود. گفته اینکه ا ک ب ر گ ن ج ی رفته آن طرف دارد دری وری می گوید تقصیر خ ا ت م ی است- این روزها قیمت آدمها در بالاترین سطح ممکن شده پنج با شش تا صفر. باورش کمی سخت است. این عدد را به من اگر بدهند مسلما خیلی خوشحال می شوم اما به دردم نمی خورد! در همین شمیران که کافی نت ندارد و به جایش صاحب یک کتلبفروشی ده هکتاریست که هیچ وقت هیچ کدام از کتابهایی را که می خواهی ندارد قیمت خانه حداقل متری شش میلیون تومان است, چطور می شود با پنج تایش آینده یک کشور را خرید؟ خیال می کردم بیشتر از اینها می ارزد. تمام ما کاراکترها یک تراژدی کمدی شده ایم. ژانری که فقط مخصوص این اقلیم است.
راستی امروز روز دختر است.
۱- خانم سی و یک ساله هر روز به اینترنت وصل میشود. همیشه هم یاهو مسنجرش را راه میاندازد اما همیشه کنارآن صروت یاهو مسنجر مینویسد(Busy) یعنی اینکه مشغول است. هر ده دقیقه یک بار هم عکس کنار شناسه یاهویش را عوض میکند. در یکی میخندد، در آن یکی میرقصد، در یکی دیگر دارد از استخر بیرون میآید، در بعضیها کنار همکارانش در شرکتشان است. خانم سی و یک ساله دقیقا به چه چیزی مشغول است؟ اصلا اگر مشغول است برای چه مسنجرش را راه میاندازد؟
۲- آقای بیست و چهار ساله جوان نخبه و باهوشی است. کمی هم مهربان میزند و بهنظر میرسد با بقیه فرق میکند. در حالیکه از امریکاییها و رفتار استثماریشان خوشش نمیآید دارد برنامهریزی میکند که بعد از گرفتن مدرک فوق لیسانسش از ایران برود یک جایی در امریکا دکتری بگیرد. احتمالا آنجا با یک دختر ویتنامیتبار امریکایی که در همان آزمایشگاه محل کار او دارد تز فوقلیسانسش را انجام میدهد آشنا میشود. همزمان از تزهایشان دفاع میکنند و آقای بیست و چهار ساله بعد از اینکه میفهمد دختر ویتنامیتبار امریکایی حامله است، از او خواستگاری میکند و با هم ازدواج میکنند. اینطور آقای بیست و چهار ساله که حالا بیست و هشت سالی دارد، سریعتر تبعه امریکا میشود. آقای بیست و هشت ساله روزی 14 ساعت مثل اسب در آنسوی دنیا کار میکند و باعث پیشرفت بیشتر کشوری میشود که رییس جمهورش هنوز نمیتواند اسم ایران را درست تلفظ کند اما نمیخواست در بیست و چهارسالگی این کار را همینجا انجام دهد. آقای بیست و چهار ساله سابق هنوز مهربان است.
۳- آقای بیست و نه ساله مهندس مکانیک است. مهندس خوبی است اما قریحه نوشتنش هم همان اندازه خوب است اما آقای بیست و نه ساله گیر افتاده. دلیلش دوست بیست و نه ساله این آقای بیست و نه ساله است، که شغلش نویسندگی است. دوست نویسنده این آقای بیست و نه ساله هشتش گرو نهش است و برای اینکه منبع درآمدش قطع نشود مجبور است روزی دو بار بهمدت نیمساعت جلوی یک تهیهکننده بیشعور دروغگو بنشیند و لبخند بزند. آقای بیست و نه ساله میداند حوصله این کارها را ندارد و اگر جای دوستش بود، احتمالا بعد از نیم ساعت با دو مشت دماغ تهیهکننده را خرد میکرد. پس ترجیح میدهد کمی غصه بخورد و به کارش ادامه بدهد، بهجای اینکه هر روز حرص بخورد.
۴- خانم بیست و چهارساله، لیسانسه از دانشگاه ابرقو، صاحب یک ب ام و سری 7 است. او تازه با آقای بیست و هشت سالهای ازدواج کرده که دانشجوی دکترای مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف است و یک پژو پرشیای سفید دارد که هنوز هشت قسط آخرش مانده. مدتی است یک جوش ناجور روی باسن خانم بیست و چهار ساله درآمده. برای همین شبها مراقب است شوهرش این جوش را نبیند. چند دکتر متخصص معروف سر میزند و پیشنهادهایشان را گوش میکند. سرآخر کاری که مادرش میگوید را میکند.آقای بیست و هشت ساله همه اینها را میفهمد ولی چون زنش را دوست دارد، به روی خودش نمیآورد. آقای بیست و هشت ساله پیشنهاد کاری از دوبی دارد اما خودش نمیخواهد برود چون حالش از اماراتیها بههم میخورد اما خانم بیست و چهارساله با قهر و روشهای خاص خودش آقای بیست و هشت ساله را مجبور میکند کار را قبول کند، چون مادرش اینطور میخواسته. خانم بیست و چهار ساله و آقای بیست و هشت ساله به دوبی میروند. آقای بیست و هشت ساله مسوول بخشی از یک پروژه بزرگ برقرسانی است. آقای بیست و هشت ساله نقشهها را روی میز خانه گذاشته و دارد روی آن کار میکند. مادر خانم بیست و چهار ساله هم برای کمک به آنها به دوبی رفته. با دیدن سردرگمی دامادش میخواهد کمکش کند. به او یاد میدهد چطور باید نقشه را طراحی کند و چه کار کند؟ مادر خانم بیست و چهار ساله دیپلم خانهداری است. آقای بیست و هشت ساله همان فردا بلیطی به مقصد مالزی میگیرد و خود را گم و گور میکند.
۵- خانم پنجاه و هشت ساله بازنشسته آموزش و پرورش است. دارد از مطب یک دکتر فوق متخصص سی و هشت ساله برمیگردد که شاگردش بوده. دکتر فوق متخصص به احترام مرتبه استادی خانم معلم از او ویزیت نمیگیرد اما آزمایشی برایش نوشته که پنجاه هزار تومان آب میخورد. خانم پنجاه و هشت ساله امشب میزبان دو نوهاش است و عروسش که آدم بیخود و چسی است. صاحب سی و هشت ساله سوپرمارکت سر کوچهشان در دوران مدرسه کنار همان دکتر ذکر شده مینشسته و الان هر دو پرادو سوار میشوند. صاحب سوپر مارکت با دیدن خانم معلم تمامقد میایستد و خریدهایش را خودش برایش تا در خانه میبرد. پول هم نمیگیرد و همه را در یک دفتر مینویسد. بدهی خانم پنجاه و هشت ساله تا آخر ماه نزدیک صدهزار تومان میشود. نوههای چهار و هفت ساله خانم پنجاه و هشت ساله میآیند. پدرشان فوق لیسانس مهندسی شیمی نفت است و برای یک ماموریت کاری به ونزوئلا رفته. عروس چس دماغ بعد از کلی ناز و مسخرهبازی نوهها را برای تولد خانم پنجاه و هشت ساله به خانهاش آورده. نوه چهار ساله درست وسط فرش تبریز چهیزیه مادربزرگش میشاشد. مادربزرگ بغض کرده ولی در مقابل نگاه باتبختر عروسش فقط لبخند میزند. نوه هشت ساله یک ایکس باکس میخواهد ولی مادرش برای او نمیخرد چون میداند بهمحض اینکه نوه به مادربزرگش بگوید او برایش تهیه میکند. خانم پنجاه و هشت ساله این را میداند ولی فردایش یک تکه از جواهراتش را به شوهر یکی دیگر از شاگردانش میفروشد و از شاگرد دیگری یک ایکسباکس میخرد. موقع رفتن به خانه حالش بد میشود و به بیمارستان میبرندش. همان دکتر سی و هشت ساله نگران بالای سرش میآید. شاکی است که چرا خانم معلم زودتر آزمایشش را انجام نداده.
۶- آقای سی و یک ساله مدیر بخش R&D یک شرکت معظم است. او در بیست و یک سالگی با یکی از دوستانش میلههای بویلر یخچال خوابگاه را میکنده و بعنوان سیخ برای کشیدن تریاک استفاده میکرده. تحلیلشان هم این بوده که آنها مهندسند و با عقل مهندسیشان رساناترین سیخ موجود را پیدا کردهاند و اصلا هم برایشان اهمیتی نداشته که یخچال را از کار میاندازند. آقای سی و یک ساله سک مشکل بزرگ دارد. او که ازدواج کردهبوده برای تریاک کشیدن به خانه همین دوستش میرفته که حالا مدیرکل نوسازی شلقمستان است. حالا دوستش هم دارد ازدواج میکند و ازآن بدتر آنقدر عاشق شده که میخواهد ترک کند.
پ.ن: شیخ دفتری جدید باز کرده اند که حال نمودیم.
۱- مطلب قبلیم کمی دوستی نادیده و تازهیافته را از من دلگیر کرده انگار که شرمندهام. ما متوسطها طاقت ناراحتی بقیه را نداریم.
۲- الان که بچهدار شدم چیزهای جدیدی را دارم درک میکنم. همهچور حسی هست؛ جذاب، ناراحتکننده، حیرتانگیز و خیلی چیزهای دیگر. مثلا الان که میبینم ندا چطور دارد چیزهایی که دوست ندارد را میخورد تا به توصیه دکتر عمل کردهباشد و غذای بچه چیزی جز شیر مادر نباشد، خیلی زیاد دلم برای مادرم تنگ میشود. یادم میآید پدرم شبی چند بار به اتاقهای من و برادرم سر میزد و بعضی شبها که من بیدار بودم شیطنت میکردم و عمدا پتویم را کنار میزدم و پدرم چند قدمی جلو میآمد و این روانداز رو مرتب میکرد و من در دلم با خودم حال میکردم. به جان مادرم خیلی شرمندهام. الان که ده دقیقه یکبار از خواب میپرم تا ببینم پتو روی دماغ شروین نیفتادهباشد و یک وقت راه تنفسش بستهنشدهباشد، حس پدرم را میفهمم.
جدا از تمام اینها یک مسالهای هست. سری زدم به انباری خانه پدری تا بعضی چیزهای دوران کودکی را پیدا کنم. کتابهای خوبی بود که برایم میخواندند و الان نیست. نوارهای خوبی بود که گوش میدادم و الان نیست. هنوز یادم میآید: داشت عباس قلی خان پسری، پسر بیادب و بیهنری، اسم او بود علیمردانخان، اهل منزل زدستش به امان ... کی از گرگ بد گنده میترسه؟ گرگ بد گنده!گرگ بد گنده!... عمو اتو کجا میرود؟ ننه پتسی و فرزندانش... پیرهن زری و این لیست همینطور ادامه دارد. خاطراتی نوستالژیک که الان یادآوریش خیلی خیلی قند تو دلم آب میکند وقتی میبینم اینها دیگر پیدا نمیشوند و بچههای امروزی آن پرت وپلاهایی که من اخیرا در کتابفروشیها میبینم را میخوانند. بهخاطر همین بود که با ذو و شوق رفتم انباری خانه پدری و چشمتان روز بد نبیند، تنها چیزی که از دوره کودکیم پیدا کردم یک دوچرخه بود و یک جفت دمپایی! تازه یادم آمد که همه این بستههای فرهنگی را یک روزی دادهاند به دوستی که تازهبچهدار شدهبوده. این دوست در امریکا زندگی میکند و دوست داشته بچهاش فارسی خوب یاد بگیرد و فرهنگ ایرانی را هم در ضمن بشناسد(این هم از آن تناقضات عجیب و غریبی است که تو کت من نمیرود که اصلا اگر اینطور است همینجا بمانید و بچهتان را بزرگ کنید دیگر!) مادر و پدر من احتمالا آن موقع از این موضوع که این کتابها و نوارها دیگر تولید نمیشوند مطلع نبودهاند یا خیال نمیکردهاند نوهدار شوند( خودشان هم که اهل کنترل جمعیت بودهاند و خیالشان راحت!) اینها را دادهاند تا یک وقت دوستمان حسرتبهدل فارسی حرف زدن فرزندش نماند. در تماسی که با این دوست گرفتم برایم روشن شد که او نیز تصوری شبیه والدینم داشته و الان تمام این خاطرات کودکی من تبدیل به زباله شده اما یک چیز بیشتر از همه دلم را میسوزاند. آن هم یک نوار کاست است با صدای مینو جوان. اسب سفیدم قشنگی و نازی... علت اصلیش هم این است که از بین تمام خاطرات به یغما رفتهام، فقط قاب این نوار باقی مانده. باورتان نمیشود قلبم چه دردی میگیرد وقتی قاب خالیش را میبینم و چقدر حالم گرفتهمیشود. میدانم ناصر نظر تمام آنها را دوباره اجرا کرده ولی من ترانه خودم را میخواهم. من آن لحظهای را میخواهم که این را گوش میدادیم و با خالهام انقدر میرقصیدیم تا صدای همسایه پایینی در میآمد و بعد که خاله کلی عذرخواهی میکرد و همسایه را رد میکرد غشغش میخندیدیم. من یک تکه از کودکیم را میخواهم تا با پسرم قسمت کنم. میدانم بالاخره یک نفر پیدا میشود که این یک تکه را داشتهباشد.
چه بحثی در گرفت در جریان گفتن یک غر ساده. بعد از طرد ما از جانب شیخ خودمان، ظهور یک شیخالشیوخ را در این حوالی، حسابی به فال نیک میگیریم. هر چند در یک پیغام خصوصی فرمودند ارشاد مریدان طرد شده چون ما را برای شیوخ دیگر نشاید!
۱- در باب اظهار لطف محمد: یک روز یک دوست نویسنده معروف را همراه یک کارگردان معروف دیگر احضار میکنند کلانتری ونک. نویسنده معروف در یکی از متون اجرایی توسط کارگردان فوقالذکر، یک اسم فامیلی از خودش اختراع کرده و آنها هم تا توانستهاند با اسم مذکور شوخی کردهاند و اصلا فکرش را هم نمیکردهاند در دنیا خانوادهای با این اسم وجود داشتهباشند (خداییش من هم باورم نمیشد) بههرحال بعد از اینکه فرمانده کلانتری بین آنها و یکی از اعضای خانواده که بعنوان وکیل بستگانش حضور داشته صلح ایجاد کرده، وکیل فوقالذکر به نویسنده و کارگردان میگوید من یک عرض مختصر هم با شما دارم. اگر اجازه بدهید دوربینم را آوردهام تا یک عکسی با شما دو نفر برای یادگاری بگیرم. کارگردان مشهور و رفیق نویسندهاش کف کردهاند. یکیشان گفته " آقا شما بالاخره با ما حال میکنی یا میخوای ما رو ... ؟ "
۲- چند سال پیش که جوانتر بودم و اعتمادبهنفس و ایضا واقعبینیم مثل الان در یک وضعیت متعادل نبود، اجرای برنامه نمایش و نقد و بررسی یکی از فیلمهای تهمینه میلانی افتاد گردنم. فیلم را قبلترش در سینما دیدهبودم و خوشم نیامدهبود. کلا از هیچکدام از فیلمهایش خوشم نیامده بهجز نیمه پنهانش که اتفاقا جزء فیلمهای محبوبم هست و خفن باهاش حال میکنم (چه کنیم دیگه؟!... متوسطیم!) آن فیلم خاص هم از همین قاعده مستثنی نبود. اتفاقا با کارگردانیش و اجراش حال کردهبودم ولی از مضمونش و فیلمنامهاش اصلا خوشم نیامدهبود و از خیلی چیزهای دیگرش. از لحن شعاری و زورکی فمنیستیش، از درامش که شخصیتها کنتراست زیادی بالایی با هم دارند تا خوبی کاراکتر قهرمان قصه و بدی کاراکتر منفی عینهو پتک مدام بخورند تو سر تماشاچی که مبادا فراموش کند کی به کی است و کارگردان فیلم از علیامخدرات مترقیه هستند. اگر بخواهم بشمرم از اصل موضوع منحرف میشوم. بههرحال قبول کردم مجری این برنامه بشوم. بیشتر بهخاطر اینکه دوست داشتم یکبار تهمینه میلانی را از نزدیک ببینم. (نمیدانم چرا؟ ولی الان هم هروقت یک کارگردان را از نزدیک میبینم خفن حال میکنم و دست و پایم را گم میکنم. این هم از عوارض متوسط بودنمان است دیگر) بعد از نمایش فیلم جلسه شروع شد و آمفیتئاتر نسبتا بزرگ محل برنامه بلافاصله دوقطبی شد. زنها و مردها. خانم کارگردان هم با هوشمندی(واقعا آدم باهوشی است) به این وضعیت دامن میزد. راستش یک جاهایی دلم حسابی برایش سوخت. فیلم اشکال زیاد داشت ولی خیلی از ایراداتی که قطب مردانه سالن به فیلمش وارد میکردند پرت و پلا بود. یک جایی یکی از اعضای سمت مردانه حرفی زد که حسابی کفرم را در آورد. طرف حسابی پرت و بود و یک چیز بیربطی در نقد فیلم گفت. بیربط که چه عرض کنم، دری وری بود که از خودش صادر میکرد. بهنظرم وجود همچین آدمهایی است که باعث میشود تمام مردهای فیلمهای این خانم یا بیق باشند یا کج و کله*...بههرحال آمدم از خانم حمایت کنم و سر طرف را بکوبم به طاق. مقدمه حرفم را نزدهبودم که خانم میلانی حرفم را اشتباه فهمید و اصلا نگذاشت باقیش منعقد شود و ده دقیقه از وقت جلسه را به سرکوب و ارشاد من گذراند. من هم قاطی کردم و تا آخر جلسه حرف نزدم. گذاشتم خودش جلسه را اداره کند. بعد جلسه خانم فیلمساز میانهسالی از دوستانم که اتفاقا فوقالعاده فمنیست است (میتوانم بهجرات بگویم یک فمنیست هار است و دست رزا لوگزامبورک و دوری لسینگ را هم از پشت بسته**) حال مرا دید و خندید. قاطی کردم و گفتم واقعا این چه نهضتی است شما دارید که بلندگویش همچین آدمی است و خلاصه شروع کردم به سخنرانی در باب سطحی بودن خانم میلانی و همان دلایلی که کمی بالاتر نوشتم را برای این دوستم آوردم. دوستم لبخندی زد و گفت خیلی فاشیستی! آدمهایی مثل خانم میلانی بهاندازه بابک احمدی برای این جامعه لازمند. چون مفاهیمی مثل تبعیض حقوق جنسی، آزادی، زندانی سیاسی و ... را در یک فیلمفارسی خوشآب و رنگ و با دو سه تا هنرپیشه خوشقیافه میآورد و باعث میشود آدمهایی که عمرا وقت نگذارند دو خط کتاب بخوانند و این چیزها را بشنوند به قصد دیدن گلزار و نیکی کریمی و بقیه میآیند و و ذهنشان با این چیزها آشنا میشود و این خودش یعنی افزایش سطح دانش جامعه، هرچند خیلی کوچک! حالا خیلی به حرف آن دوست میانهسال که الان به همهچیز پشت پا زده و دست بچههایش را گرفته و رفته آن سوی دنیا تا دخترش آنجوری که دوست داشت و برایش تلاش میکرد بزرگ شود، فکر میکنم. به ذبیحالله منصوری، به پرینوش صنیعی و خیلیهای دیگر و بالاخره پائولو کوئیلو.
*از نظر خانم میلانی مردها کلا سه دستهاند: ا- کثیف و غیرقابل تحمل ۲-بیق و بیعرضه ۳- همسرش.
**از نظر من دو نوع فمنیست داریم، یکی فمنیستها که خودم جزئشان هستم و دیگری فمنیستهای هار که خیلیهای دیگر جزوشانند.
دو توضیح مهم:
۱- اسم کارگردان را هجی شده نوشتم چون هنوز بعضی شبها کابوس برخوردی که در آن جلسه با من کرد را میبینم. تازه آنجا من مجری بودم و کمی رعایتم را کرد. میترسم گذارش به اینجا بیفتد و بدبختم کند.
۲- از آنجایی که آدم متوسط با ذهنی متوسط هستم بهتر از این مثال به ذهنم نرسید. امیدوارم توضیحات طولانی و کسلکنندهام در جهت تنویر افکار خوانندگان رهگشا باشد تا من دوباره متهم نشوم که ذهن کودن و سطحیم طرفدار فیلمهای این کارگردان است یا آن دو نویسنده است.
