۱- دوستان در نظرات کامنت قبلی ابراز علاقه کرده بودند چند بیتی هم از عشقی چیز بنویسم. اجابت از ما. بههرحال من متعلق به همهتونم! اما حواستون باشه که خودتون خواستید.
بخشی از اپرای رستاخیز شهریاران ایران(اولین اپرای ایرانی) صحنه اپرا، خرابههای تیسفون است و عشقی بعنوان راوی اپرا در مقابل این خرابهها ابیات زیر را در دستگاه سهگاه قفقاز میخواند:
ز دلم دست بدارید که خون میریزد/ قطرهقطره، دلم از دیده برون میریزد
کنم ار دردل، از تربت اهخامنشی/ از لحد بر سر آن سلسله خون میریزد
آبروی و شرف و عزت ایران قدیم/نکبت و ذلت ایران کنون میریزد
مکن ایرانی امروز به فرهاد قیاس/ شرف لیدر احزاب جنون میریزد
عشقی به این مصیبتگویی ادامه میدهد تا دختری خسرودخت نام که شاید دختر خسروپرویز یا شاید دختر یکی از خسروان دیگر باشد، از خاک بیرون میآید. اینجا را خسرو دخت میخواند( البته عشقی دی اینجای اپرا شرح صحنه دقیق و مفصلی نوشته که طبیعتا جهت تلخیص نمینویسمش)
این خرابه قبرستان نه ایران ماست/ این خرابه ایران نیست، ایران کجاست؟
ای مردم چون مرده استاده ایران/ من دختر کسرایم و شهزاده ایران
ملک زاده دیرین/ جگرگوشه شیرین
غصه شما قوم رنجور/ مردهام برون کرده از گور
در عهد من این خطه چو فردوس برین بود/ای قوم بهیزدان قسم این ملک نه این بود
چه شد گردان ایران؟/ جوانمردان ایران
تاجدار خسرو کجایی/یک نفر بر ایران نمایی
این خرابه قبرستان نه ایران ماست/ اینخرابه ایران نیست، ایران کجاست؟
به هر حال این اپرا همینطور ادامه دارد تا همه کاراکترهایش از قبر بیرون بیایند و بعد رستاخیز ایران را رقم بزنند. نکته بامزهای در این اپرا دیدم. آخرهایش هم با زرتشت یک دیالوگی برقرار میکنند و زرتشت پیدایش میشود. در صحنهای با عنوان درود بهروان پاک زرتشت، داخل پرانتز نوشته: آهنگ این سرود را میرزا حسینخان، دیپلمه موزیک ساخته.
یا مطلع یک عاشقانه که معلوم نیست مخاطبش کیست؟ هرچند در شماره 6 سالِ نه مجله فردوسی یک داستان تخیلی فیلمفارسی در باب دختری که عشقی این شعر را در وصفش سروده نوشته و یک پایان قیصرطوری هم برای این عشق طراحی کرده که معناگرا هم هست! (طرف یادش نبوده عشقی در دوران قاجار زندگی میکرده نه در پهلوی دوم!)
ایزد اندر عالمت ای عشق تا بنیاد داد/عالمی بر باد ش، ای عشق بیبنیاد باش
من نه آن بودم که آسان رفتم اندر دام عشق/آفرین بر فرط استادی آن صیاد باش
بعد در جایی دیگر شعری گفته با عنوان چه معامله باید کرد؟
بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید/بچنین مجلس و بر کر و فرش باید رید
بهحقیقت در عدل، ار در این بام و در است/بچنین عدل و بدیوار و درش باید رید
آنکه بگرفته از او تا کمر ایران گه/به مکافات، الا تا کمرش باید رید
پدر ملت ایران*اگر این بیپدر است/ بچنین ملت و گور پدرش باید رید
به مدرس نتوان کرد جسارت اما/آنقدر هست که بر ریش خرش باید رید
این حرارت که بخود احمد**آذر داد/تا که خاموش شود بر شررش باید رید
شفق سرخ نوشت آصف کرمان مرد/ غفرالله کنون بر اثرش باید رید
گر رود موتمنالملک بمجلس گاهی/احتراما بسر رهگذرش باید رید
*مقصودش رضاخان است.
** احمد شاه
یک جای دیگر قاطی میکند و میگوید
مرا چکار که یک عمر آه و ناله کنم؟/ که فکر مملکت ششهزار ساله کنم
وطنپرستی، مقبول نیست در ایران/ قلم بیار، من این ملک قباله کنم
من التزام ندادم که گر در این ملت/ نبود حس وطندوستی اماله کنم
بگو به [...] خر آماده باش و حاضر کار/ بمادر این وطن زین سپس حواله کنم
سزای مادر این ملک انگلیس دهد/ چرا ز [...] خر آنقدر استماله کنم؟
۲- تصمیم گرفتهام بروم بشوم مدیر برنامه نانسی عجرم. گمانم از کارهای فعلیم باشرفتر باشد. تازه ده درصد بازار تهران را هم که برای اسپانسرشیپ جور کنم تا آخر عمرم میتوانم بخورم و بخوابم.
۳- یک فیلمی دیدم بهاسم گلوله را گاز بگیر . بد نبود، ببینید.
۴- انتخاب بین شرافت و کرامت خودت و رفاقت و محبت یک آدم فوقالعاده عزیز که شخص ثالثی مجبور به این انتخابت کرده چطور ممکن است؟ دیروز در حالتی عصبی دومی را انتخاب کردم ولی از صبح بار اولی دارد کمرم را خم میکند.
این، آن شاعری است که ملت ایران در آینده مجسمهها از او خواهد ساخت.
این، آن شاعری است که قریحه سرشار، افکار مهم، نظریات بدیع و بالاخره آثار برجستهاش تاریخی خواهد بود.(روزنامه سیاست – شماره ۲۹ رمضان ۱۳۴۲ ق)
شاید اگر میدانست هیچکدام از این اتفاقها نمیافتد اینقدر برای مردن عجله نمیکرد. اگر به امامزاده عبدالله و ابنبابویه سر بزنید نزدیک دیوار سابقی که صحن زیارتگاه و گورستان را از هم جدا میکرده به قبری میرسید که ارتفاعش بیشتر از سایرین است و مقبرهگونهای به ابعاد یک در دو و نیم در یک و نیم روی آن درست کردهاند که ترکیبی از شهر ممنوعه و پاسارگاد است! روی آن هم نوشته این مقبره را انجمن صنفی روزنامهنگاران در سال ۱۳۴۸(اگر اشتباه نکنم) درست کردهاند. روزی که ما آنجا رفتیم قبل ما یک شیر پاکخوردهای یک گلدان بنفشه روی مقبره گذاشتهبود که احتمالا بعد از رفتن ما هم یکی از کارگرهای گورستان آن را بلند کرده و برده سر خیابان فروخته. بحث کیفیت آثارش اینجا مطرح نیست که من نه منتقدم نه متخصص. به آرائش هم حتما نقد وارد است که به قول سروش یک عدم تعادل در آنها دیده میشود. حداقل در حوزه نظرش درباره آدمها. (مثلا مقالهای جدی در باب سید ضیا دارد که این آدم قرار است ایران را نجات دهد و کمی بعد شعری در هجو او گفته که رب و روبش را جلوی چشمش میآورد) البته این هم بهنظر من قابل اغماض است. دوران آشفتهای بوده دوران ایران بعد از مشروطه. صحبت میرزاده عشقی است که نزدیکیهای سحر، از کار که خسته شدم یک تورقی به کلیاتش زدم:
از مقاله اول کله مردم را عوض کنید بعد کلاهشان را که درباره جمهوری نوشتهشده چیزهایی مینویسم. گویا عشایر سقز حمایت خود را از جمهوری رضاخان اعلام کردهبودند و عشقی را به صرافت نوشتن این مقاله انداختهاند(دقت کنید که این ماجرا حوالی سال ۱۳۰۰ شمسی رخ داده. میتوانید تصور کنید عشایر ایران در آن زمان در چه حدی از دانش بودهاند) شما که میخواهید کلاهنمدی ساده آن گوسفندچران جاهل از دنیا بیخبر الفبا نخوانده سقزی را بردارید و یک کلاه براق سیلندر پر زرق و برق فرنگی به سر او بگذارید، چه خیال میکنید؟ آیا آن گوسفندچران [...] کپنکپوش گلاش (چارق) بپا را که کلاهش را برمیداری و کلاه سیلندر فرنگی بسر او میگذارید اولا هیکلش مضحک نخواهد بود؟ ... اگر بیاییم با او حرف بزنیم معلوم خواهد شد که این کلاه سیلندر بیپیر ابدا تغییری در کله این گوسفندچران ساده کوهستانی ندادهاست. نه فرانسه یاد گرفته نه انگلیسی! و یک کلمه هم از اوضاع دنیا اطلاعی ندارد. حتی نمیداند اسم مملکتی که در آن زندگی میکند چیست. نه جغرافی میداند، نه حساب و ادبیات میفهمد. نه روزنامه خوانده نه میتواند یکی از حروف زبان خودش را روی کاغذ ثبت کند... حالا اگر واقعا بخواهیم بسر یکی از گوسپندچرانهای سقز کلاه سیلندر بگذاریم و مورد تعجب هم نباشد، چه باید بکنیم؟ البته باید یکی از بچههای چهار پنج ساله سقز را بفرستید در یکی از مدارس مناسب اصول جاریه قرن بیستم. پس از اینکه فارغالتحصیل گردید... [آنوقت خودش میداند کجا باید کلاه سیلندر سرش بگذارد، کجا نباید] برای اینکه اول کلهاش عوض شده بعد کلاهش.
حالا بیاییم سراغ جمهوری ایران. آن جمهوری قلابی و همان همسایهای که سالها خیال خوردن ایران را کرده و آن را میخواهد بهشکل کلاه بهسر این ایرانی بدبخت بگذارد. این جمهوری چه بود و با ما چه مناسبت داشت؟ در این مملکتی که دارالفنونش کمتر از یک خانه قدیمی است، در این مملکتی که پستش با الاغ اداره میشود. در این مملکت جهل، در این مملکت خشت و گل، در این مملکت چاروادارها، جمهوری چه معنا داشت؟... ما قبل از جمهوری هزار درد بیدرمان دیگر داریم... ما دارالفنون میخواهیم، ما خط آهن میخواهیم، ما به استخراج معادن محتاجیم، ما هزار گونه اصلاح مادی و معنوی لازم داریم که آنوقت اگر اسمی از جمهوری ببریم مثل حالا مضحک و مسخرهآمیز بهنظر نرسد.
... هشت سال قبل در ایام مهاجرت، نوکری اکبرنام با من بودو خسته و خاکآلود وارد کرکوک شدیم. در خانه رییس کابینه حکومت کرکوک منزل کردیم. صاحبخانه برادری داشت بسیار شیک و فکلبند و فارغالتحصیل دارالفنون کامبریج. اکبر نوکر من از آن جوان خوشش آمد و در صدد برآمد که خودش را شکل آن جوان درآورد ولی پول به آن اندازهای که یک دست لباس عالی شیک مانند او بخرد نداشت. از آنجایی که بیشتر از هر چیزی از فکل آهار دار و کراوات ابریشمی قشنگ او خوشش آمدهبود، چهار تومان پساندازی که داشت به بازار کرکوک برد و چون قیمت فکل و کراوات را درست نمیدانست، تمام آن سه چهار تومان آن بیچاره را یکی از مغازهداران ناقلای کرکوک از او گرفت و در مقابل یک فکل آهاری سفید و یک کراوات قرمز ابریشمی به گردن اکبر بست. اکبر به خانه برگشت. با آن هیکل خاکآلود و کمرچین شندرپندری کثیف و کلاه سوراخسوراخ نمدی و گیوه پاشنه در رفته و سیمای نشسته و چشم کورمکوری و پیراهن یخهدریده با فکل سفید آهاردار و کراوات قرمز ابریشمی! بهقدری مضحک بود که من و صاحبخانه و برادر صاحبخانه قریب یک ساعت نمیتوانستیم از خنده خودداری نماییم.
من: اکبر با این هیکل ادباری و قیافه اکبیری و کلاه پیناس، این فکل و کراوات چیست؟
اکبر: آقا از فکل آن آقای افندی خوشم آمد من هم خواستم داشتهباشم.
من: عجب احمقی هستی، خب اینها را چند خریدی؟
اکبر: آقا چهار تومان!
من: اکبر این فکل و کراوات چهار پنج قران بیشتر نمیارزد.
اکبر: آقا چه کار کنم؟ از این فکل و کراوات خیلی خوشم آمد.
بله... البته در جریانید حتما که عشقی بیشتر شعر میگفته. اولین اپرای فارسی را عشقی نوشته بهنام رستاخیز شهریاران ایران. هجویات فوقالعادهای هم دارد. مطلب طولانی شد وگرنه بدم نمیآمد چند بیتی از اشعارش را هم بنویسم. فعلا بیشتر از این وقتتان را نگیریم.
تکمله: کابلها برگردانده شد، مرکز هم دیجیتالی شد.ما یک هفته بعد رفتیم اینترنت بگیریم اما پُرتها همه پر شد. آفرین به این ملت تکنولوژیک که یک هفتهای مدرنیته را میبلعد. بیخود نیست ما اینقدر وضعمان خوب است.
۱- عبارت براساس یک ماجرای واقعی که اول یک قصه میآید یک برگ برنده محسوب میشود. شما با این عبارت مخاطب را مجبور میکنید داستان را باور کند و به زور به او میچپانید که این ماجرا واقعا رخ داده و گیر منطقی دادن به آن غلط است. برادران کوئن در فارگو از همین نقطهضعف بیننده استفاده کردهاند و اول فیلم مینویسند این ماجرا واقعی است و به خاطر بازماندگان اسامی تغییر کرده. این جمله هجویه ایست بر داستانهای این چنینی و در راستای بقیه هجو فیلم که اساسا تو باور کنی یک پلیس که نه ماهه باردار است تنها راه میافتد و به یک جنگل میرود تا دو جنایتکار وحشی را دستگیر کند. شاید شنیده باشید که یک کرهای بعد از دیدن فیلم راه افتاده داکوتا و داشته حاشیه آن فنسها را میکنده تا پولی که کاراکتر قصه آنجا مخفی کرد را پیدا کند! در همین راستا چیزهایی به ذهنم رسیده که در ادامه مینویسم: آیا هر ماجرای واقعی تبدیل به یک داستان خوب میشود؟ مثلا فرض کنید من یک روز صبح از خانه بیرون میزنم. سوار تاکسی یک راننده میشوم که آدم بامزهایست. میگوید چون ضبطم خراب است خودم تا آخر مسیر برایتان آواز میخوانم، و میخواند! بین راه این راننده میگوید زندگیش داستان جذابی دارد که اگر یک کارگردان سینما پیدا میشد و آن را برایش تعریف میکرد پرفروشترین فیلم سال از آن درمیآمد. کنجکاو میشوم و ازش حرف میکشم. میگوید در یک کافه میخوانده و دختری نیز در آن کافه میرقصیده. او قرار بوده با آن دختر ازدواج کند اما صاحب کافه هم از دخترک خوشش میآمده و انگار که مدتی هم معشوقهاش بوده. بعد میگوید یک روز صاحب کافه برای اینکه او را از سر راه بردارد، داخل ماشین راننده که آن موقع خواننده! بوده مقداری مواد جاسازی میکند و او را به زندان میاندازد. وقتی از زندان بیرون میآید، دخترک در شهر نو کار میکرده و با دیدن خواننده سابق آنقدر خجالت میکشد که وانمود میکند همدیگر را نمیشناسند و بعد هم دخترک همان شب خودکشی میکند(نقل به مضمون) قطعا مطمئنم راننده بخشهایی را هم با تخیل خودش به داستان اضافه کرده و مثلا شاید آن مواد کار کافهدار نبوده و مال خود رانندهي خواننده بوده. از نظر خودش این جذابترین داستان تاریخ قصهگویی است ولی از نظر من به درد پاورقیهای مجلات زرد هم نمیخورد اما خودش اینطور فکر نمیکند چون در این داستان نقش اول بوده و برای همزادپنداری با کاراکتر داستان نیاز به چیزی ندارد. کاراکتر داستان بهخودی خود برایش سمپات است و نیاز به مقدمهچینیهای فنی ندارد. در همین راستا استادی میگفت کارگرها برای این عاشق فردین بودند که در هر فیلم حداقل یک سرمایهدار را زیر مشت و لگد میگرفت و خردش میکرد. در عالم واقع هیچکدام از آن کارگرها نمیتوانستند صاحب یک کادیلاک را خرد و خمیر کنند و قصر در بروند اما فردین میتوانست.(مثال را از فردین آوردم که بحث جذابیت ارگانیک داستان را از ارزش محتوایی آن جدا کنم).
آن راننده خواننده پیش از این، از سر دلسوختگی و فکری که سی سال جگرش را میسوزانده به این نتیجه رسیده که داستانش برای همه جذاب است اما خیلیهای ما تصور مشعشعی از خودمان داریم که خیال میکنیم هر آنچه که ما تجربه کردیم، منحصربهفردترین اتفاق دنیاست و حیف است آن را با دیگران در میان نگذاریم و وقتی که در میانش گذاشتیم و عکسالعملی ندیدیم، شاکی میشویم. تجربههای اینچنینی را در میان آشنایان و دوستانم زیاد داشتهام. همهشان حداقل یکبار داستان جذابی برای من داشتهاند که به نظر خودشان میتوانسته زندگی حرفهای من را زیر و رو کند ولی وقتی تعریفش کردهاند خاطرهای کسالتبار از آب درآمده که حتی نقاط عطف داستان آن راننده را نداشته. قطعا کار من نیست که از چنین تجربیاتی تحلیلهای قطعی ارائه بدهم ولی هرکس برای خودش نگاهی به پدیدههای اطرافش دارد و من هم یکی از آنها. ماها آدمهای معمولیای هستیم. همهمان باید این را بدانیم. چیزهایی در ما هست که با دیگران متمایزمان میکند. چه اهمیتی دارد؟ در وجود دیگران هم چیزهای متفاوتی با دیگران وجود دارد. مثلا خواب تلخ را اگر دیدهباشید، با یک مردهشور بیسواد هشتاد ساله روبرو میشوید که با ادبیات حرفهایش طوری راجع به مرگ و زندگی حرف میزند که خیلی رهروان طریقت بعد از چهل سال مکاشفه جدی به آن میرسند. همین تصور متمایز بودن در ما باعث سوفسطایی شدنمان شده. خیال میکنیم راجع به هر چیزی که رسیدیم باید اظهار نظر کنیم. دوست داریم دائرهالمعارف باشیم. خیلی حال میکنیم که قضاوت کنیم و تحلیلهایمان را به همه ارائه بدهیم(نمونهاش همین مطلب که دارم مینویسم)
الان شروین در دورانی است که به تعداد قابل توجهی از خودش باد صادر میکند. من و مادرش خب مثل همه حال میکنیم و میخندیم و هر بار یک ناز نفست هم به او میگوییم. دیروز داشتم فکر میکردم از کی میشود به او گفت این موضوع کار خندهداری نیست و نباید هر جا انجامش بدهد یا اصولا اینکه ما به این قضیه جلوی او بخندیم خوب است یا نه؟ دردسری که من با محیط اطرافم پیدا کردهام همین است. همه خیال میکنند چون جلوی باباشان هر کاری میکردهاند و بابا میخندیده پس همه باید به آنها بخندند. خب من که خندهام نمیآید باید چه کار کنم؟ روزی ده بار این موضوع را یادآوری کنم که برای این کارها توالت ساختهاند؟ یا به همه بگویم هر چیزی که به ذهنت رسید را عین بز از دهنت پرت نکن بیرون؟ خب معلوم است یک روز خسته میشوم و مثل خیلیهای دیگر دق میکنم. این است که با خنده بقیه همراه میشوم. دستهجمعی داریم همهچیز را به کثافت میکشیم و هر هر میخندیم. تراوشات ذهن مشعشعمان را تحویل ملت میدهیم و شبها با این فکر میخوابیم که ما چقدر باحالیم. آیا ما آنقدری که فکر میکنیم باحالیم؟ گمانم باید کمکم یاد بگیریم هرجا هر صدایی را تولید نکنیم. همه مثل من خسته نیستند، یک آدمی پیدا میشود که با تمام قوا سر تا پایمان را قهوهای میکند و آن وقت همهچیز خیلی بد میشود.
۲- فرض کنید دارید در خیابان جهان کودک بهسمت ونک میروید و درست نرسیده به گاندی یک نفر از شما بپرسد راسته پارچهفروشها کجاست؟ بعد شما حیران بمانید که طرف میخواهد برود بازار یا منظورش پارچهفروشیهای گاندی است؟ جای من بودید دنبال دوربین مخفی نمیگشتید؟
۳- استثنائا خیلی خوشحالم. دلیلش را هم نمیدانم. خوب است که همهچیز خوب است. من عاشق امروزم هستم.
پینویس: رفتیم مترو میرداماد یک ماشین سوار شدم که برساندمان خانه. به این نتیجه رسیدم بعضیها واقعا باید همان پیکان را سوار شوند که راه نمیرود. آخر مرد ناحسابی تو نمیگویی ممکن است راننده یکی از آن دو ماشینی که آنطور داری بینشان میرانی یک خری مثل خودت باشد؟(که احتمالاش از نظر من بسیار هم بالاست) هی هم غر میزد که اه حالم بههم خورد از این ترافیک. الان مردم تو خیابون چی کار میکنن. هوام که سرده، تجریشم که دیگه آبْلواشک نمیفروشن.
پینویس۲: رسیدم خانه خبری را در تلویزیون دیدم که فهمیدم نصف مشکلات بشر حل شد. خانمه یک چیزی مثل این دماغگیرهایی که ما تو بچگی میبستیم میرفتیم استخر بستهبود به دماغش، بعد کپشن آمد که یه مدتی بعد. دماغگیر را برداشت و دماغش عمل شدهبود. خدا رو شکر! البته نمیدانم این اماراتیها تا کی میخواهند به اسکل کردن ما ادامه بدهند و سر ما کلاه بگذارند ولی خدا را شکر!
برای دوستی که حوالی زنجان گیر کرده: همیشه دوست داشت یک بلندی باریک پیدا کند و روی آن راه برود. حالا خیلی فرق نمیکرد این بلندی چقدر بالا باشد اما در ناخودآگاهش آنقدر محافظهکاری داشت که حواسش به پهنای آن جمع باشد. یکبار از تجریش تا میدان ولیعصر را راجع به دختری که عاشقش شدهبود حرف زدیم و او تمام مسیر را روی لبه جدول پابهپای من آمد. انصافا مهارت زیادی در این کار پیدا کردهبود. میگفت بچه که بوده میخواسته بندباز شود و به خیال خودش روی لبه آبروهای خیابان تمرین میکرده، بعدا قید بندبازی را زدهبود اما یک میل عجیبی به معلق بودن درش باقی ماندهبود. همیشه یک پایش را عین لکلک جمع میکرد، صندلی را روی دوتا پایه عقبش لنگر میکرد و تاب میخورد. همیشه در چهار سالی که باهمکلاسی بودیم همیشه منتظر بودم صندلیش وسط کلاس بخورد زمین و کلاس پخی بزند زیر خنده ولی هیچوقت این اتفاق نیفتاد. در عوض اگر وقتی به دلیلی مجبور میشد هر چهار پایه صندلیش را روی زمین بگذارد، حتما یک حادثهای درست میشد، سادهترینش این بود که خودکارش دائم میافتاد روی زمین. حتی توی رفاقت هم با تو معلق بود. نمیفهمیدی دوستت دارد یا از تو بدش میآید. بعضی وقتها کارهایی میکرد که آدم برای برادرش هم نمیکند و بعضی وقتها حتی حاضر نبود موبایلش را بدهد تو باهاش یک تماس کوتاه بگیری. همیشه خیال میکرد روزی که تصمیم بگیرد ثابت جایی بایستد خواهد مرد. این اتفاق در سربازی برایش افتاد. وقتی مجبور شد دو ساعت با اسلحه یک جا بایستد و نگهبانی بدهد، گلوله از اسلحه در رفت، به دیواره اتاقک نگهبانی خورد، کمانه کرد و صاف از وسط دو تا ابرویش رد شد. نگهبان همشیفتی میگفت دوست من درست بعد از صدای گلوله از پنجره بیون افتاده. همخدمتی از اتاقک بیرون را نگاه کرده. خیال میکرده دوست من الان پخش زمین شده ولی جنازهاش پا در هوا به اتاقک آویزان مانده بوده و عین پاندول تکان میخورده. معلق!
برای یک دوست دیگر: حال بچه و مادرش خوب است!
پاسخ سوال طرح شده در عنوان را متن فوق به روشنی داده.
۱- یک خیابان باریک است. باید طول آن را طی کنم تا به اتوبان صدر برسم. اتوبان یک واژهای غربی و البته مدرن است. صد سال پیش کسی خبر نداشته که روزی چیزی به نام اتوبان طول و عرض شهرها را طی خواهد کرد. همیشه از کنار ساختمانهایش که میگذرم میگویم اینها روزگاری باغی، شبهه جنگلی چیزی بودهاند اما الان یک سری خانهاند که مردم صبحها در آن از خواب بلند میشوند، چکهای روزشان را موقع صبحانه خوردن مرور میکنند، کوچه را دور میزنند و میروند خود را به دل ترافیک صدر میسپارند، تا شب چکها را پاس میکنند و شب برمیگردند خانه و بعد از قضای حاجات میخوابند و آنقدر گرفتارند که اصلا به ذهنشان هم نمیرسد روزگاری همینجا که خوابیدهاند دارکوبی لانه داشته. از کنار آخرین خانه که رد میشوم یک نفر با اسپری قرمز نوشته Dance for Life معلوم است نوشته ماهها و شاید سالها اینجا بوده و من تازه امروز دیدهامش. دیدنمان هم ضعیف شده بس که عجله داریم خودمان را به یک اتوبان برسانیم. اتوبانی که ما را به بانک برساند.
۲- روزها کاملا قابل پیشبینی شدهاند. کارهایی که به سرانجام نمیرسند، پروژههایی که بودجهاش به هر دلیلی تصویب نمیشوند. تو امید داری. هنوز امید داری. روزی 2 SMS در باب یوزارسیف برایت میرسد و دو تا در مورد محمود و دو تا هم حول مسائل روز. این یعنی همه یک امیدی دارند. این خیلی خوب است. الان ظهر شده و من سه سهمیه از جیره ششتایی روزانهام را دریافت کردهام. منتظر بقیهاش هستم. کمک کنید. تفریحاتمان هم مثل امیدمان و روزهایمان یک جور دیگر شده.
۳- یک دوستی به همین راحتی خاتمه یافت. چون دیگر حال لبخند زدن نداشتم. راستش اگر پای پول وسط نبود، خیلی زودتر لبخند زدن را کنار میگذاشتم و کار دیروز را انجام میدادم. در روزگاری که پیدا کردن رفیق خیلی سخت شده، از دست دادن یکی، حتی اگر تو را تا مرز جنون آزردهباشد و تا حد دیوانگی اذیتش کردهباشی، خیلی گران تمام میشود اما من اصلا نگران رفاقت نیستم، نگران پولیم که از کف رفت. رفاقتهایمان هم یکجور دیگر شده.
۴- یک فیلمی بود از آنجلوپولوس. تمام صحنههایش را یادم میآید اما اسمش را فراموش کردهام. فیلم خوبی بود. این که اسمش یادم نمیآید. حادثه عجیبی است که برای اولین بار در من پدید آمده!!!!حافظهمان هم یک جور دیگر شده.
۵- مگر نه اینکه آدم باید هر روز یک جور جدیدی باشد؟ خب گمانم داریم راه را درست میرویم. دختر خاله که نظرش این است. من خیلی وقتها با دختر خاله اختلاف نظر دارم ولی اینجور موقعها که راه فرار ندارم، میگردم به سبک او یک چیزی برای امیدوار بودن پیدا میکنم. مثل الان.
۶- همینطور بیخود این شعر یادمان آمد: غم دل با تو گویم غار!/بگو:«آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»/ صدا نالنده پاسخ داد: «... ﺂری نیست.»
پی نویس: حضرت شیخ مرحمت کرده در پاسخ به نیاز مریدان مطلبی قلمی کرده اند. تشریف برده خود را غرق در فیض نمایید.
علیرضا معتقد است من در لایههای رویین (نه زیرین) کاملا بورژوا هستم. بهروز میگوید من میل مبهمی در وجودم دارم که بورژوازی میتواند من را مقهور خودش کرده به من مسلط بشود. خودم اخیرا حس میکنم هرجا میروم این موضوع حسابی من را به خودش جذب می کند. عینهو آهنربا. مثلا همین پریروز بود که با بهروز یک جا مهمان بودیم. قرار شد از عمارت اصلی برویم پایین تا آرمان را صدا کنیم برای کاری بیاید بالا. آرمان پایین خانه خالهاش یا شاید هم عمهاش یک آتلیه دارد. این آتلیه را شوهر خالهش یا شاید هم شوهر عمهاش وقتی این خانه را میساخته به نیت یک پلاتو برای کار یا تمرین یا شاید هم هردو پیشبینی کرده اما این شوهر خاله یا شاید هم شوهر عمه هیچ وقت از این پلاتو استفاده نکرد و حالا شده اتلیه آرمان. جای خیلی باحالی است. تنها مشکلش چراغهایش هستند که با قد خحود آرمان تنظیم شدهاند و مدام کلهات میخورد به آنها. ما رفتهبودیم تا چیزی از آرمان بگیریم و در کمتر از دو دقیقه برگردیم بالا. آنجایی که با شوهر خاله یا شاید هم شوهر عمه آرمان کار داشتیم اما وارد که شدیم، از فضا خوشمان آمد و تصمیم گرفتیم پنج دقیقه بمانیم. درست همانجا بود که بورژوازی من را گرفت. بورژوازی آنجا کنار آرمان بود و داشتند با هم کار میکردند. پشت سرشان یک تابلوی محشر به دیوار بود. آرمان زحمت قاب کردنش را به خودش ندادهبود و همینطوری بوم شش متری را جسباندهبود به دیوار. گوشههای بوم بیچاره مچاله شدهبود. من تا تابلو را دیدم یک چیزی بهم گفت که نباید راجع بهش حرف بزنم. میفهمیدم که این تابلو من را بیچاره میکند اما بورژوازی مهلت نداد و گفت دیدید این تابلو چقد شیکه؟ من هم که همیشه بورژوازیها مقهورم میکنند، عین احمقها گفتم آره شبیه کارای جکسون پولاکه. آرمان زیاد خوشش نیامد ولی تقریبا تایید کرد و اضافه کرد که من این کار را زیاد دوست ندارم و بعنوان پرده استفاده میکنم. درآمدم که برایت یک پرده میخرم و بهجایش این را بده به من. بورژوازی به حرف آمد که نمیخواهی بفروشیش؟ من احمقم. از همان اول که اسم جکسون پولاک از دهانم بیرون آمدهبود باید میفهمیدم بوژوازی من را هیپنوتیزم کرده ولی نفهمیدم و عین الاغ به بحث ادامه دادم که بله... باید بفروشیش و جه نقاشی هستی تو اصلا؟ مشتری واسه کارت که به نظر خودت اصلا خوب نیست پیدا شده و تو کونت رو واسه ما کج میکنی؟ خلاصه بورژوازی پیشنهاد مزایده داد. شاید هم من تقاضای مزایده کردم. یادم نمیآید. چون آن موقع بورژوازی کاملا من را گرفتهبود و فرق بین خودم و خودش را نمیفهمیدم. فقط یادم میآید که خوشگل بود. قرار شد قیمت پایه بگذاریم که بورژوازی قیمت پایه دویست و پنجاه هزار تومان را پیشنهاد داد. بلافاصله داد زدم دو پُت. بورژوازی با لبخند فریبندهای به من خیره شد؟ پرسید میخواهم آن را برای خانمم کادو بخرم؟ من که طعم شیرین خریدن همچین کادوی منحصربهفردی زیر دهانم مزه کردهبود دهانم را باز کردم که با تمام وجودم فریاد بزنم یک میلیون که بهروز عین قهرمانهای فیلمهای رزمی شیرجه زد روی من و خواباندم زمین. گمانم دو سه تا سیلی به گوش من زد و یادم آورد که با شوهر خاله یا شاید هم شوهر عمه آرمان قرار داریم. بهروز کشانکشان من را از دفتر بیرون برد و من حسرت میخوردم که چرا دارم بورژوازی را رها می کنم و به راهپله میرم. راهپلهای که تا وسطهایش بوی عطر بورژوازی که احتمالا شانل یا کنزو یا یک چیزهای دیگر که من نمیفهمم باشد را میتوانستی استشمام کنی. شب که به خانه رفتم، بوی عطر بورژوازی دیگر نمیآمد. به دیوارهای خانه نگاه کردم و همسرم که خستهبود. آن تابلو روی هیچ کدام از دیوارهای ما جا نمیگرفت. با خودم فکر میکردم که اگر این کادوی یک میلیونتومانی را که روی هیچ دیواری جا نمیگرفت میبردم خانه همسرم چه کار میکرد؟
تکمله: اخیرا خیلی دوست دارم مهمانی عصر بروم و در طول مهمانی مدام لبخند بزنم. خیلی دوست دارم بحثهای سیاسي بیخودی بکنم و از نوری زاده کد بیاورم. خیلی پایه هستم که موضعم را در مورد انتخابات بگویم. عاشق رستورانهای سلف سرویسم و پایه مسافرت به دوبی. گمانم بورژوازی کاملا دارد تسخیرم میکند!
پینویس طولانی: گفتم جذابیت پنهان بورژوازی حیفم آمد راجع به یک خاطره حرف نزنم. لوییس بونوئل که این فیلم را میساخته( به نظرم یکی از بهترین افتتاحیههای تاریخ سینما را دارد) مرلین مونرو هم برای سفر آن اطراف بوده. مدام پیغام میداده که من پایهام بیایم سر لوکیشنتان و بونوئل هم میپیچانده تا جایی که می گوید سگخور بگید بیاد! خلاصه مونرو سر صحنهای میرود که یک خرس قرار بوده یک نعرههایی بکشد و بونوئل هم هی نعره خرس را فیلمبرداری میکرده و مرلین مونرو هم دقیق خیره شدهبوده به خرس. بونوئل برای تحقیر مونرو میپرسد به نظر شما مضمون این سکانس چیست؟ مونرو هم کمی فکر میکند و عین بنز مضمون سکانس را که عمرا جز خودش کسی فهمیدهباشد میکوید تو سر بونوئل. بونوئل حسابی از میزان سواد و قدرت تحلیل مونرو کف میکند. این را گفتم یاد چیز دیگری افتادم. استاد اعظممان بیلی وایلدر در کتاب گرانسنگ گفتگو با بیلیوایلدر میفرمایند فیلمبرداری با مونرو فاجعه بود. باید پنجاه برداشت میگرفتی. تو یکی تپق میزد، تو یکی جایش را فراموش میکرد، تو بعدی دیالوگش را بهخاطر نمیآورد و از یک جایی هم تحت تاثیر اشتباهاتش شروع میکرد به گریه کردن. اما پنجاهمین برداشت آنقدر شاهکار بود که هیچ کس جز مونرو نمیتوانست آن را اجرا کند. در همین راستا ارجاعتان میدهم به سکانسی از خارش هفتمین سال استاد اعظم که مونور وارد خانه طرف میشود و یارو دارد پیانو میزند و مونرو با سک حالتی شیفتگی اروتیکی فریاد میزند: راخمانینف! خداییش خیلی خوب بازی میکرده. در همین راستا یاد چیز دیگری افتادم آن هم یک کتاب جیبی بود که انتشارات توفیق منتشر کردهبود و در آن یک سری خاطرات بامزه که اکثرشان هم صکصی بودند از خودش دراوردهبود و نسبتش داده بود به بازیگرها. بالای هر خاطرهام یک تصویر سازی خفن اروتیک از بازگیر مورد نظر کردهبود که میخواستی با سر بروی توی کتاب. (این کتاب را حتما فَفر که قهرمان پیدا کردن کتابهای سک سی دوران نوجوانی ما بود یادش میآید یا شاید هنوز در انباری خانه مامانش داشتهباشدش!) در آن نوشتهبود یک روز مرلین مونرو مشغول کاری بوده که آرتور میلر(شوهرش) زودتر از موعد به خانه میآید. میلر برای غافلگیر کردن زنش یواش میرود و ضربهای به ماتحت خانم میزند. مونرو بدون اینکه برگردد میگوید: بیزحمت نامهها رو بذار رو میز آقای پستچی.../ بیشرفها. گفتم بیشرفها، آخرین خاطره را بگویم و شرم را کم کنم. یک کتابی بود به اسم باشرفها که قطعا ففر باز هم در جریانش هست. کتاب قطور پهنپیکری بود با ورقهای کاهی. در دوران مدرسه راهنمایی ما برای حمل آسان کتاب و لو نرفتنش پیش ناظم و اینکه همزمان همه کلاس بتوانند از درسهای اخلاقی گهربار کتاب استفاده کنند، کتاب را به پنج قسمت تقسیم کردهبودیم و این یک پنجمها هر کدام دست یکی بود و همینطور در کلاس میچرخید. یک پنجم چهارمش، یعنی قسمت چهارم کتاب توسط مامان من کشف و در نتیجه ضبط شد. این بود که من هیچوقت عاقبت کاراکترهای مظلوم ان کتاب را نفهمیدم. از دوستان تقاضا دارم من را از پریشانی نجات دهند و یکی از عقدههای دوران نوجوانی من را مرتفع سازند.
۱- یک دوستی برایم از یک روشنفکر سرشناس ایرانی نقل کرد که وقتی با هم سیصد را میدیدند، گفته هیچ چیزی بیشتر از توهینی که ما خودمان در این سالها به خودمان کردیم، نیست. من البته با شناختی که از دور از آن آقای روشنفکر دارم میدانم که موضعش زیادی بالاست و خیلی از جامعه ایرانی حس طلبکاری و درک نشدگی دارد. همیشه جمله این آقا یادم بود. راستش سیصد و شاهزاده پارسی و خانهای از شن و مه(با اغماض البته) و یک شب با پادشاه و بدون دخترم هرگز و بقیه لیست بلندبالای این آثار بهاصطلاح ضدایرانی هیچوقت آنقدرها بهم فشار نیاوردهبود. در فیلمهای ما هم امریکاییها موجوداتی هستند که فقط بلدند سیگار برگ بکشند، عرق بخورند و به دخترهای ایرانی هیزی کنند و خندههای شیطانی ول بدهند. جنگ که شوخیبردار نیست. حالا آنها زورشان بیشتر است و حسابی تو را میچلانند بحث دیگری است اما در میان تمام این حرفها و تحلیلها یک جمله است که واقعا نشیمنگاهم را بدفرم دچار سوختگی میکند. یک بابایی به اسم تئودور روتشتین که که در سال ۱۹۲۱ وزیرمختار شوروی در ایران بوده این تحلیل را راجع به میهن عزیز و هموطنان میهندوست و باهوش و زرنگ و خفن ایرانی ارائه کرده:
«ایران اساسا کشوری استوار است. اشخاص از هرکس که بگویی پول میگیرند. از انگلیسیها امروز و از روسها یا فرانسویها یا آلمانیها یا هرکس دیگر فردا ولی هیچوقت کاری در قبال این پول انجام نمیدهند. میتوانی شش مرتبه کشورشان را بخری ولی چیزی تحویل نمیگیری. بهنظر من ایران هیچگاه از بین نمیرود. ایران اساسا کشوری استوار است.» [نقل از کتاب ایران برآمدن رضا خان نوشته سیروس غنی/ صفحه ۶۲]
واقعا هیچ چیزی بیشتر از این به من توهین نکرد و حرصم را درنیاورده. دلیل خیلی احمقانه و سادهای هم دارد. سیصد و سایرین دروغی واضح و آشکار بودند که به تو فرصت میدادند بابت این دروغ به سازندگانش فحش خواهر مادر بدهی اما این لعنتی اینقدر واقعی است که فقط میتوانی حرص بخوری و با خودت بگویی عجب حرفی زده مرتیکه! در ادامه همین کتاب مطالبی در باب همین صفات ایرانیها و قرارداد ۱۹۱۹ میخوانی که دود از کلهات بلند میکند. از شاه تا آن پایین مایینها هیچکس مشکل چندانی با قرار داد نداشته فقط بحث این بوده که سفارت دولت فخیمه چه کسی را بیشتر التفات نماید و در نهایت هم هرکس جیبش را پر میکرده مجلس را بهانه میآورده که پول بیشتری بگیرد و انگلیسیها را مچل خودش کند. بعدها وثوقالدوله که بانی اصلی قرارداد بود در توجیه کارش گفت من مجبور بودم برای نجات ایران از اشغال یا تجزیه زیر بار این قرار داد بروم. یاد جوکی افتادم که یک بابایی داشت برای پسرش خالی میبست. گفت وسط اقیانوس اطلس داشتم شنا میکردم که یکهو یک کوسه جلویم سبز شد. هرچی شنا کردم باز دنبالم آمد و نمیتوانستم قالش بگذارم. سرآخر رفتم بالای یک درخت. پسرک که کف کردهبود پرسید بابا وسط اقیانوس اطلس نبودی مگه؟ بابا پاسخ میدهد: «چرا نمیفهمی؟...مجبور بودم.» احتمالا الان هم این پرشنوفیلها میگویند که این جمله وزیرمختار اثباتی است در زرنگی و هوش بالای ایرانیها که هی زرت زرت پول میگرفتهاند ولی خارجیها را اسکل کردهاند و کار نمیکنند اما عزیزان من! ایرانیها از خودی هم که پول میگیرند، کاری در ازایش انجام نمیدهند.
۲- از م.ع متشکرم که من را با ه.ا آشنا کرد و از ه.ا کمال تشکر را دارم که باعث آشنایی من و م.ع.ن شد تا به واسطه او بهروز را کشف کنم. چرا؟ چون امروز به لطف بهروز رفتم سر تمرین محمدرضا لطفی و گروهش برای اجرای جدیدشان. آقا چه حالی کردیم. چقدر خفن بود. چه جذبهای داشت. تار تو دستش عینهو جویاستیکِ پلیاستیشن بود. آقا تو دفترش که اسمش هست مکتب میرزا عبدالله خان باید کفشهایت را دربیاوری. خودش و گروهش هم روی زمین تمرین میکردند. از آن مهمتر حرف که زد من کف کردم. آقا خیلی باحال حرف میزند. اصلا فکرش را هم نمیکردم همچین آدم خفنی باشد. یک صدای عجیبی داشت و یک لحن مرعوبکنندهای هم کنار این صدا بود که میخت میکرد. فکر میکنید اول تمرین راجع به چی برای گروهش حرف زد؟ راجع به جریانات اجتماعی معاصر و تاثیر آن بر هنر و علیالخصوص موسیقی. موسیقی هم که معرکه بود. واقعا حال عظمی بردیم. ما که مدتها بود کلا با موسیقی ایرانی قهر کرده حال نمینمودیم الان در یک موقعیت پادر هوای دوگانه بهسر میبریم من به شما پیشنهاد میدهم بروید بلیطش را همین الان بگیرید. میشود آنلاین تهیهاش کرد.
این متن توضیح اضافی نخواهد داشت و امیدواریم آن که باید بفهمد، بفهمد و رفتارش را درست کند و کسان دیگر که مخاطب این مطالب نیستند بیخود قاطی نکنند که ما امروز در آن وضعیتهای شهر کتابیمان به سر میبریم و عنقریب است یکی دو نفر را له و لورده کنیم.
۱- نقل است کاروانسرایی در دو منزلی رشت بود که از بازرگان و ابنالسبیل و گاه حتی عیار و راهبند در آن سکنی میگزیدند. جوانکی بود ترداندام و خوشسیما که کرک و مویی بالای دهانش درآوردهبود و کاروانسرا را اداره می نمود و جد و جهدش در تمام بلاد قیلان شهره کاروانیان بود. روزی کاروانی از حجاج به کاروانسرا اندر شدند و جهت انجام فرایض و قضای حاجات در آنجا رحل اقامت همیگزیدند* جوانک چون همیشه در پذیرایی آنها همی کوشید و چون به جهازی برای رساندن آب اندر شد، لحظهای پرده کنار رفت و چشمش در چشم نورسیدهای آهووش، کمند ابرو و گاوچشم** افتاد. همان یک نگاه بس بود که دل و دین از دست بداد و واله گشت.*** پس همی به گرد خود میچرخید و نعره سر میداد که هیالحق! پس در این اندیشه افتاد که چطور عشق نزد معشوق عیان کند که بلاد حجاز صدها منزل دور است و تا آهووش به کعبه برود و برگردد، او جان نیز مانند دل و دین از کف خواهد داد. پس به جهاز آهووش همی اندر شد و سر دل بر او عیان کرد. آهووش پرسید چه دانی و چه داری؟ پاسخ گفت نیجه همیخوانم و بر سارتر نیز اشرافی پیدا کردهام، غنا جز بینک فلوید نشنوم و جمجمهای منور دارم. فقط کمی نحیفم که آن نیز با ملازمت با شیخ اردوانْ پلنگ در کلوبالبادیبیلدینگِ سندانْ تنان مرتفع خواهد شد. آهووش همی به فکر اندر شد که ناگهان نعرهای از بیرون جان از از تن هردو خارج کرد. جوانک از جهاز بیرون اندر شد و پهنپیکری از الواط قزوین را بدید که میانه کاروانسرا ایستاده و دشنه بر وسط زمین کاروانسرا فرو همی کرده و بانگ برمیآورد که نمیبینم و مقصودش از این نعره آن است که مردی برای هماوردی در آن کاروانسرا نمیبیند. پس چند بار نعره تکرار نمود و چون هماوردی زهره مقابله با او را نداشت، همیان وسط کاروانسرا همی انداخت و بانگ زد هرکه از زر و سیم و لعل و گوهر هرچه دارد در همیان همی نهد که اگر این کار را نکند خونش پای خودش. پس همه هرچه داشتند به وی همی دادند و لوطی پس از نعرهای دیگر که تا خود رشت تن هر تنابندهای را به رعشه می انداخت، کاروانسرا را به قصد قزوین همی ترک نمود. آهووش که وضع چنین بدید گفت مرا با چنین جمالات و کمالات شوهر ریغو چون تو را نشاید. پس بدو تا رسیدن کاروانشان به منزلگه قزوین فرصت اعطا نمود تا برود و آن لوطی را یافته و پس از اثبات مردیش به آن لوطی، مال و منالی را که وی از آنها به سیاق طراران گرفته بازپس بیاورد و دشنهای سیمنشان نیز از میان سینهاش برون آورد و بوسهای بر آن نهاد و دست جوانک داد. جوانک که عشق، عقل از او ربودهبود بر مرکبی سوار همیشد و بهتاخت تا قزوین مرکب را راند. در قزوین پیر زالی دید که پشتهای خار همی جمع کرده و به شهر اندر میشود. پس او را بانگ زد که: « آن لوطی پهنپیکر کجا همیتوانم یافت؟» پیرمرد نیشخندی زد و پاسخ گفت: «اینجا همه پهنپیکرند ببم جان! ولی یه قهوهخانه دو زرع جلوتر هست.» جوان همی پرسید که: « قهوهخانه چیست پدر جان؟» پیر پاسخ داد:« قهوهخانه جای قهوه خوردنس جگر!» گفت: «قهوه چیست؟» پیر پاسخی داد که نگاشتنش مر راقم سطور را همی شرم آید ولی جوان را به قهوهخانه همی رهنمون ساخت و پس از رفتنِ جوان همی حسرت خورد که گذر ایام قوه باع را از او گرفته وگرنه جوان را به قهوهخانهی خودش همی رهنمون میساخت. پس جوان به قهوهخانه همی اندر شد که الواط قزوین گوشتاگوش و سبیل تا سبیل در آن نشسته به تدخین و تناول مشغول. جوان دشنه بوساندود شده را وسط قهوهخانه بر زمین کوبید و بانگ برآورد که نمیبینم. هنوز بانگش خاتکه نیافتهبود که دوازده جین دشنه و قمه و شمشیر در اطراف دشنه بوسآجین شده روی زمین فرو همیآمد و جوان چون نیک بنگریست دوازده جین لوطی و طرار بدید که یکطوری! خیره بدو همی بودند که جوان از فهمش غافل بود. پس یکباره صدا پایین آورد و دست به در و دیوار مالیدن همی گرفت و کورمال کورمال قصد خروج کرد و دائم همیگفت: «کورم، نمیبینیم... عاجزم... نمیبینم...کمک کنید.» پس قزاونه**** به جمع به یاریش شتافتند و نقل است که چهل روز او را همی یاری کردند و نقل هست که هنوز در قزمین این ماجرا جهت عبرت مسافرین میگویند ولی هیچکس نام جوانک را نمیداند. جایی دیگر همی شنیدم که عیاری پیلپیکر از اهالی عودلاجان، دختری چرکس از اهالی قلعه را به باغ شمیرانش همی بردهبود و چون صبح بشد، ده عباسی به او همیداد که از قبل وعدهکردهبودند. دختر چرکس که پول همیبگرفت و روبنده روی صورت انداخت با خندهای گفت: « دیدی چطور ترتیبتو دادم جیگر؟!»
۲- انشاءالله که دیشب نود دیدهباشید. سردار و سرهنگ چطور اشک میریختند و برای ضایع کردن هم خالیبندی میکردند و نقشه میکشیدند. در ضمن سرهنگ دندان نداشت!
۳- ما دوست داریم همین الان بفهمیم عشقی!
*در نسخه یوهانسون همی نیامده ولی در تصحیح عمیدالملک جاپلقی اینطور نوشتهشده.
** گاوچشم اصطلاحی در زبان عربی است که به شخصی با جشمان زیبا اطلاق میشود. متاسفانه متون قدیمی زبان پارسی بسیار تحت تاثیر زبان تازی هستند و در اینجا نویسنده چون از واژه آهووش جهت توضیح زیبایی آن دختر استفاده کرده، ترجیح داده برای توصیف چشمش از واژه گاوچشم استفاده نماید.
*** در این قسمت متن نویسنده آیهای از کتاب مبین جهت تضمین آورده در باب کنترل نگاه حرام و اینکه این گونه نگاههای آلوده انسان را دچار چه عاقبتی میکنند که بنده با توجه به اینکه معنای آیه در کل متن مستتر بود، جهت بیشتر کردن ایجاز و پیچیده شدن معنا، آیه را از متن حذف کردم.
**** جمع مکسر قزوینی است که از سده ۱۰ ه.ق. دیگر استفاده نمیشود.
پ.ن: عزیزان من. هرچی می خواید اینجا بگید. من اهل سانسور کردن حرف مردم نیستم ولی جون مادراتون یه کم جانب اعتدال رو نگه دارید و در لفافه با عناصر شریف هم شوخی کنید.
قضاوت نمیکنم. هرکس به یک دلیلی مینویسد؛ بعضیها به قصد هجو پدیدههای اطرافشان مینویسند و اینطور هدفشان را به تو می فهمانند، بعضیها سعی دارند با ارتباط با سایرین وارد یک واکاوی درونی بشوند و دوباره خودشان را کشف کنند، بعضیها بر اساس حس شریف ارتقاء معنوی بشر و میل به پراکندن نیکی مینویسند، بعضیها مهربانند و دوست دارند چیزهای جالبی را که میبینند با بقیه تقسیم کنند، بعضیها را هنوز نفهمیدهام برای چه مینویسند... خیلیها هم برای خودنمایی مینویسند، خیلیهای دیگر خیال میکنند چون خیلی مهمند حیف است تراوشات ذهن مشعشعشان چراغ راه آیندگان نشود، خیلیها که مثل من چاقند ولی بدشانستر از من هم دارد موهایشان میریزد و هم صورتشان پر جوش است، خودشان را پشت وبلاگشان مخفی میکنند و با تشویقهای بانوان احساس باحالی پیدا میکنند. خلاصه هر کس برای خودش یک دلیلی دارد.
خود من روزی که شروع کردم به نوشتن نمیدانستم چرا این کار را میکنم. اوضاع کار شدیدا گند و دورنمایی تیره و تار داشت، اوضاع اقتصادی (مثل همین حالا) بدتر از همیشه بود، هر روز که روزنامه میخواندم یا تلویزیون را روشن میکردم، طرف یک جمله بی سر و ته جدید پرتاب کردهبود که روانم را آزردهتر میکرد، هوا زیادی گرم بود و آدمها یکییکی داشتند میمردند و خلاصه هر بار که داشتم از خیابان رد میشدم از صمیم قلب آرزو میکردم یک ماشین پیدا شود و همچین درست و حسابی کلکم را بکند. بدتر از همه زنم باردار بود و با هر پخی یا میزد زیر گریه یا داد و هوار راه میانداخت و اصلا نمیشد باهاش در هیچ مورد غیرلطیفی حرف زد. یکهو یک چیزی به من گفت باید این عقدهها و دردها را بنویسم. نوشتم و وقتی دو سه تا کامنت برایم گذاشتند مزهاش زیر دندانم ماند و با خودم حال عظما کردم که چقدر من ویتگنشتاینم این روزها. بعدتر که تا الان ادامه دارد شروع کردم به منظم نوشتن و الان دقیقا میدانم چرا وبلاگ مینویسم. وسط این همه کار ریز و درشت نیمهتمام، هر پست یک وبلاگ که تمام میشود، برای من به فتح قسطنطنیه میماند. از بچگی ابرمرد کارهای نیمهتمام بوده و هستم اما در وبلاگ قهرمان کارهای به نتیجه رسیده. اگر وقت میکردم یا چیزی برای گفتن داشتم حتما روزی پنج بار مطلب در وبلاگ میگذاشتم. نمیدانید برای من که کلی مطلبم دارد در گنجه خاک میخورد و کلی مطلب دیگرم به هر دلیلی رد شده و امکان تولید ندارد، این که یک چیز را تمام کنم و در معرض دید مخاطب قرار بدهم چه حالی میدهد. اینجا دیگر تهیه کننده هم ندارم که با توانایی بیمثال من در دعوا و زد و خورد با این قشر محترم و زحمتکش و فرهنگی و فرهیخته، مجبور شوم متنم را واگذار کنم تا یکی دیگر تمامش کند. اینجا رسانه شخصی من است که اسپانسر و تهیهکننده و نویسنده و کارگردان و ناظر کیفی و شورای نظارت و شورای کوفت و حسابداری و همهچیزش خودم هستم و این آزادی خیلی حال میدهد اما هنوز نمیفهمم چرا من هر چیزی مینویسم همه یک جور دیگر برداشتش میکنند. در فضای حرفهای و واقعی خودم دوست دارم مثل کیمیایی بنویسم اما جلوی همه تیریپ مهرجویی برمیدارم و آخر سر نوشتههام عینهو قدرت الله صلح میرزایی و مطلبی میشود. اولها که شروع کردم به حرفهای نوشتن علیز میگفت مبهم مینویسم. بعدترها که حرفهای شدهبودم افخمی میگفت زیادی توضیح میدهم. سید معتقد است تلخ و بدبین مینویسم، سجاد میگوید مسخرهاش را درآوردهام و همهچیز را کمدی مینویسم. اینجا هم همینطور است. مطلب جدی که مینویسم یک عده قاطی میکنند، هجو که مینویسم یک عده دیگر، از جوانی از دست رفته حرف میزنم یکطور میشود، یک بار هم که آمدیم از ته دل غر بزنیم و اصلا در پیشانی مطلب هم نوشتیم که این غر است، به آن ابتذال ضایع کشیدهشد که بعضیها یادتان است. خلاصه ما نفهمیدیم مشکل از ماست یا از بقیه؟ یکبار گفتم هنرمند( حالا نویسنده یا هر کوفتی، تیریپ برنداشتهام که من هنرمندم!) در قدم اول باید درست اطرافش را ببیند. خب من هر چه اطرافم را نگاه میکنم، همینچیزهایی که مینویسم را میبینم. نمیتوانم دروغ بگویم که، یا حداقل وبلاگ جای خالیبندی نیست. واقعا فقط چیزهایی را که میبینم مینویسم. سعی میکنم بامزه و خواندنی بنویسمشان. آخرش هم هیچ نتیجهگیریای نمیکنم. از نتیجهگیری آخر نوشته خیلی بدم میآید. عین این داستان آموزندهها که تمام لذت کشف و شهود آخر داستان را نابود میکنند و نمیگذارند خودت حال کنی. خیلی وقتها زیادی در نوشتن مطلب ظرافت بهخرج میدهم. مثلا وقتی درباره جوانی از دست رفته نوشتم، در اصل رفتهبودم خانه هنرمندان و یکهو چنان احساس غربتی بهم دست داد و همهچیز غریبه بهنظرم رسید که خیال کردم پیر شدم. خب اولین چیزی که به ذهنم رسید زندگی خالی از آرمان جوانی بود. حالا اگر میآمدم مینوشتم رفتم خانه هنرمندان و همه بهنظرم یکجوری بودند، نمیگفتید ازگل به تو چه که همه یکجوری بودند؟ نمیتوانی خب نرو؟!!! خب این بود که آنطور نوشتم. حالا نمیدانم من چتم و نمیتوانم منظورم را بگویم یا همه عادت کردهاند اصل حرف را در دوجمله بشنوند و حال کنند؟ چه میدانم؟ بالاخره یک نفر این وسط یک طوریش هست دیگر. احتمالا آن یک نفر هم منم!
پینویس۱: یک بار یک جایی مصاحبه کردم. خبرنگار که تازه کار بود پرسید تو از کی تصمیم گرفتی بنویسی؟ من هم که تازهکار بودم گفتم اولین نمایشنامه زندگیم رو وقتی سوم دبستان بودم نوشتم.
پینویس۲: در مورد لیست کارهای قبل از مرگ که قبلا حرفش را زدهبودم، تنهایی دم مرگ نوربرت الیاس را خواندم. دلیل اصلی که نمیخواندمش این بود که مترجمانش امید مهرگان و صالح نج فی بودند. امید را از سال ۷۶ میشناسم. تا سال ۷۸ حرفهایش را میفهمیدم ولی از وقتی رفت فرانکفورت و برگشت، کمکم شروع کردم به نفهمیدنش و از یکجایی به بعد هم سر در نمیآوردم حرف حسابش چیست؟ چون اصولا یک کلمهاش را نمیفهمیدم. برای همین این کتاب رفت جزو لیست رو مخها. اخیرا با صالح آشنا شدم که آدم بسیار معقولی است و فهمیدم با این معقول بودنش باید کاملا آنارشی و مبهمگویی امید را درمان کردهباشد که کردهاست. بخوانید کتاب را که خواندنی است.
در کامنتدان مطلب قبلی ایشان فرمودند ما زیاد غر میزنیم فلذا تصمیم گرفتیم یک مطلب مثبت بنویسیم.
شنبه: امروز شروین را بردیم دکتر برای ختنه. دکتر بهمان برای ساعت هفت بعد از ظهر وقت دادهبود. من دفتر بودم و کار داشتم. باید از دفتر میرفتم مطب دکتر. دفترمان میدان ونک است و مطب دکتر خیابان الوند. ساعت پنج دقیقه به هفت از مطب زدم بیرون. خیابانها خلوت بود و وفور تاکسی حسابی نمود داشت. شنیدهام جاهایی در دنیا هست که مردم برای طی همچین مسافتی یک ساعت در راه می مانند. برادرم که دارد طرحش را در یکی از روستاهای طبس میگذراند میگوید برای طی مسیر خانهاش تا درمانگاه حداقل چهار ساعتی در ترافیک میماند. چه خوب که ما اینجا اصلا ترافیک نداریم. به مطب دکتر میرسیم. دکتر به موقع آمده. یکی از استادهای برادرم است و حسابی تحویلمان میگیرد. برای هر مریض حداقل ده دقیقه وقت میگذارد و با جزییات مریضیش و نحوه درمان را توضیح میدهد. انصافا خیلی این اخلاقش خوب است. البته همه دکترها اینطوریند. هزینه جراحی در میآید چهارصدهزار تومان. چه خوب که بیمه گفته تا سقف پانصدهزار تومان را تقبل میکند. شنیدهام در ینگه دنیا مردم برای داشتن تامین اجتماعی لهله میزنند. زنگ میزنم بیمه و میگویند ما ختنه کنیم خودشان پولش را به حساب دکتر واریز میکنند. تازه گفتهاند یک پرستار حرفهای هم میفرستند خانه تا سه روز بعد از ختنه را کمک حالمان باشد.
یکشنبه: صبح زود رفتم سر کار. این آبدارچی دفترمان حسابی آدم ردیفی است. انقدر دوستش دارم که هر بار خودم میروم برای خودم چای بریزم یک استکان هم برای او میبرم. دارم چای میخورم که برادرم از طبس زنگ میزند. میگوید قبضهای موبایل را آوردهاند و از من میخواهد قبضش را پرداخت کنم و او وقتی برای مرخصی آمد تهران حساب میکند باهام. از طبس میپرسم. میگوید همهچیز خوب است. مشکلی با بیماران ندارد. همه خیلی مودب میآیند مینشینند در مطب و او هم معاینه میکند و میفرستد بروند دنبال کارشان. یکی از دوستانش که برای خدمات انساندوستانه به مغولستان خارجی رفته حسابی شاکی است. برای برادرم گفته که یک شب یک دختر جوان را در حال مرگ بردهاند درمانگاهشان و وقتی دوست برادرم خواسته معاینهاش کند، یکی که خیلی شبیه تموچین بوده نزدیک بوده به قتل برساندش. میپرسم برنامه کانادا رفتنش چه شد؟ میگوید از همهچیز راضی است. با این کار آسانی که در طبس دارد، ماهی یک میلیون و هشتصدهزار تومان میگیرد و یک هفته در ماه هم مرخصی دارد. مگر مشنگ است که فکر رفتن باشد. شنیده جاهایی هست که دکترها در مدت طرح، ماهی شصت دلار حقوق میگیرند.
دوشنبه: پدر صبح بهم زنگ زد. فردا باید برویم مشهد. پدر یک زمین بیخود حوالی چناران دارد که برایش مشتری پیدا شده. میخواهد برود و بفروشدش. میگوید با هم برویم. من هم که حسابی وقت برای مسافرت دارم قبول میکنم. شب به ندا گفتم. ندا خیلی خوشحال شد. قرار شد نایبالزیارهاش باشم و یک زیارت سیر بکنم. گفتم ما که چیزی لازم نداریم. گفت همین طلب سلامتی کن از امام رضا خودش همهچیز است. دیدم حرف معقولی میزند.
سهشنبه: رفتم دنبال پدر تا برویم فرودگاه. پدرم از آن استرسیهاست که باید چهار ساعت قبل از پرواز راه بیفتد. توضیح میدهم که بابا خیابانها که ترافیک ندارد، نیمساعته میرسیم فرودگاه. میگوید نه باید حساب این را بکنیم که ممکن است ماشین پنچر شود. حرف معقولی میزند. راه میافتیم. اتفاقا ماشین پنچر شد اما چون خیلی خلوت بود با وجود پنچری رسیدیم. البته در آخرین لحظاتی که گیت را میبستند رسیدیم آنجا. این پروازهای لعنتی هم که اصلا تاخیر ندارند و کلی استرس بهمان وارد شد. فهمیدم آدم باید همیشه حرف پدرش را گوش کند. از این به بعد یک ربع زودتر برای پرواز راه میافتم که به موقع برسم. رسیدیم مشهد. راننده تاکسی با نهایت احترام ما را رساند به هتل. خیال میکردم چون لهجه نداریم میبردمان دور شهر میچرخاندمان و دولا پهنا حساب میکند. مثل آن راننده تاکسی که در ماداگاسکار این بلا را سرمان آورد ولی اشتباه میکردم. پدرم هم به من توضیح داد که این رذالتها مخصوص اقوامی است که تمدنی به قدمت ما ندارند. این هتلها هم خیلی خوبند انصافا. آدم یک بار که هتل میرود دیگر دلش نمی خواهد خانه خودشان زندگی کند. شنیدهام در استانبول روزی چهار بار از یک ادارهای که چون اسمش ترکی است یادم نمیآید، میآیند در اتاقت و چک میکنند کسی را نیاوردهباشی داخل اتاق. دوستم میگفت حتی یکبار ساعت سه صبح از خواب بیدارش کردهبودند و کل اتاق را گشتهبودند. به هرحال همهچیز خیلی خوب است.
چهارشنبه: دوست پدر آمد دنبالمان و با هم رفتیم چناران. واقعا نمیدانستیم کدام بدبختی حاضر است این زمینها را بخرد. دوست پدر گفت اماراتیها راه افتادهاند و این زمینهای بهدردنخور چناران را میخرند، بسکه در کشورشان اوضاع خراب است، حاضر شدهاند روی همین زمینها سرمایهگذاری کنند. پدر قاطی کرد. به دوستش گفت از همانجا برگردد. گفت حاضر نیست با کسانی که با پررویی اسم خلیج فارس را جعل میکنند و دست روی جزایر ما گذاشتهاند، معامله کند. گفتم بابا این ارز آوری دارد برای ما. گفت دارد که دارد. گور باباشان. رفتیم یک زیارتی کردیم و از بازار کنار حرم هم خرید مفصلی کردیم. چقدر این کاسبهای اطراف حرم آدمهای باانصافیند. همهچیز را صادقانه به تو میگویند و دولا پهنا باهات حساب نمیکنند. مثلا یک دست کت و شلوار را به من نشان داد. گفت پارچهاش را از چین وارد کرده و خیاطش هم افغانی است. بهخاطر همین هر دست کت و شلوار برایش تمام میشود پنجاههزار تومان و بسکه با انصاف است آن را میدهد پنجاه و پنج هزار تومان. گفت همین کت و شلوار را صادر میکند ترکیه و در بازارهای استانبول میفروشندش هشتصد دلار. وسوسه شدهبودم بخرم که پدرم جلویم را گرفت. راست میگفت. من ماه پیش چهار دست کت و شلوار گرفتهبودم. رفتیم فرودگاه. چون برنامه جلو افتادهبود، بلیط فردایمان را کنسل کردیم. باید در لیست انتظار مینشستیم. به پدر گفتم بپرسد ببیند آشنا در هواپیمایی ندارد؟ سفارشمان را بکنند که یک وقت جا نمانیم. نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت. پنج دقیقه نشدهبود که صدایمان کردند و در یک پرواز جایمان دادند. هواپیما یک ۷۷۷عروسک بود. چقدر لذتبخش است پرواز با این هواپیماها. بیچاره هندیها و قطریها میآیند ۷۰۷ های دست دوم ما را میخرند و دائم هواپیماهایشان موقع فرود نصف میشود. چقدر همهچیز باحال است.
پنجشنبه: باید بروم بانک برای وام خرید خانه صحبت کنم. مقداری پسانداز داریم و با یک وام میتوانیم یک آپارتمان در یک محله مناسب بگیریم. سقف وامشان خیلی بیشتر از میزان پولی است که ما برای خرید خانه لازم داریم و به ندا گفتم خب برویم یک خانه بزرگتر بگیریم. ما که وام به اندازه کافی داریم. گفت نه همین دویست و پنجاه متر برای ما سه نفر کافی است. دیدم حرفش معقول است. آدم مگر مرض دارد برود زیر بار قسط اضافی؟ راه میافتم بروم بانک. یادم میآید پدر که برای یک دوره آموزشی رفتهبود نیویورک، میگفت آنجا جمعهها چون آخرین روز کار است، از صبح تمام بانکها تق و لق است. چه خوب که اینجا همه پنجشنبهها را تا ساعت ۱ عینهو بنز کار میکنند. رسیدم بانک. روی سردر آن نوشتهبود اگر بابت هرکاری بیشتر از پنج دقیقه در این بانک ماندید، بانک بابت هر ثانیهاش به شما خسارت پرداخت میکند. رفتم سراغ کارمند مربوطه. مدارکم را گرفت و گفت شنبه میتوانم بروم چک بانک را بگیرم و ببرم محضر خانه را بخرم. پرسیدم نمیخواهند خانه را چک کنند که گفت اصل در کار با مشتری اعتماد است. مدارک را گرفتم و رفتم که از بانک خارج شوم. نگهبان بانک بدو بدو دوید دنیالم و دستم را گرفت. ترسیدم. نکند حواسم نبوده و بانک را زدهام؟!! نگهبان بهزور من را برد پیش رییس بانک. رییس گفت کار من هفت دقیقه طول کشیده و بابت دو دقیقه اتلاف وقتم بانک یک حساب سپرده صدهزار تومان بعنوان خسارت به من میدهد. هرچه زور زدم که لازم نیست زیر بار نرفت و یک حساب صدهزار تومانی برایم باز کرد و دفترچه را داد بهم. چقد خوب، چقدر عالی، مثال نقش قالی، چقدر باحال!
جمعه: روز عشق و حال، روز خوشگذرانی، بهخصوص برای ما که هیچ کار عقبافتادهای در طول هفته نداریم و بهخاطر خلوتی خیابانها به همه کارهایمان میرسیم، جمعه خیلی خوش میگذرد. وای خدا اینقدر خوش گذشت بهم که نمیتوانم بنویسم. خدا این جمعهها را زیاد کند. کاش هفته دو تا جمعه داشت.
۱- صبح بلند میشوم. بارانی که از دیشب شروع شده دارد آخرین نفسهایش را میزند. جلسه با شکست روبرو شده و من باید برای یک هفته از جایی پول جور کنم. دارم با پدرم حرف میزنم که تلفن قطع میشود. میخواهم دوباره شماره بگیرم که میفهمم تلفن کلا قطع است. حسبالفرموده شیخالشیوخ سوخ ابن خوانیین خیال میکنم تلفنمان نم کشیده ولی وقتی تماس میگیرم با این هفده کوفتی میفهمم بعلت کابلبرگردان قرار است هفتاد و دو ساعت تلفنمان قطع باشد. موبایل در خانه ما خوب آنتن نمیدهد. قبلا که یک بار تلفن قطع شدهبود و رفتهبودم مخابرات و پرسیدهبودم اگر ما شب بخواهیم زنگ بزنیم آتشنشانی تکلیفمان با این قطعی طولانی مدت تلفن و آنتن ندادن موبایل چه میشود، مدیر مرکز پیشنهاد داد یک دستگاه هشتصدهزار تومانی تقویت موبایل بخرم و روی پشتبام نصب کنم. ۱۰۰ ساعت بعد، همینطور داشتم از پنجره به کارمندهای مخابرات که بعد از هر پنج دقیقه برگرداندن کابل، هفت دقیقه سیگار میکشند، نگاه میکردم بلکه سر در بیاورم این کابل برگردان که میگویند چیست؟ یکهو به این نتیجه رسیدم که با این کابلبرگردان لابد به ما ADSL خواهند داد. ذوقزده رفتم مرکز مخابرات. فهمیدم یک قدم بیشتر با ADSL فاصله ندارم! باید صبر کنم مرکز مخابرات منطقه هم دیجیتالی شود. کِی؟... کسی نمیدانست.
۲- با همیت پدر، کسری پول جور شد. همه رسانهها مدام از بانکداری الکترونیک حرف میزنند اما هیچ بانکی به حساب بانک دیگر پول حواله نمیکند، چرا؟ نمیدانم. برای همین مجبورم بروم بانک ملی. اساسا بانک ملی سعی دارد مفهوم پستمدرنیسم را به شکل عوامانهاش به ما بفهماند. اگر فرض کنیم بعضی پستمدرنیستها سعی دارند بگویند چه خوب بود آن دوران گذشته، بانک ملی دقیقا دارد همانطوری که هفتاد سال پیش عمل میکرد بانکداری میکند. بعد از یک معطلی یک ساعت و ربعی در صف طویل بانک که حداقل سه بار شاهد دعوا و یقهگیری مردم با هم بودم رسیدم به مسوول محترم باجه و از آنجایی که کارمندهای بانک در ایران خیال میکنند از قیافه هرکس خوششان نیاید میتوانند سرش داد بزنند و کارش را انجام ندهند، لبخندی به پهنای صورتم تحویل طرف میدهم و در حالیکه از ته دل دوست دارم کل شعب بانک ملی با هم منفجر شوند، میگویم خستهنباشی. طرف خوب برخورد میکند. خیالم راحت میشود که از قیافهام بدش نیامده اما هنوز یکی دو کلید را فشار نداده که شبکه قطع میشود. به همینسادگی. شبکه کی وصل میشود؟ کسی نمیداند.
۳- در تاکسی نشستهام. همه دارند غر میزنند و فحش میدهند. یکیشان به طرح زوج و فرد معترض است. میگوید شصت میلیون پول ماشین دادهام ولی نمیتوانم سوارش شوم، بسکه ... کشا ماشین میدن بیرون! میگویم فقط ماشین بیرون دادن برای شما که شصت میلیون دارید خوب است؟ پاسخ درستی نمیدهد. بحث ادامه پیدا میکند. همه شروع میکنند بحثهای خالهزنکی سیاسی میکنند. فحش میدهند به آنهایی که به خوشتیپ رای دادهاند. میپرسم شما به کی رای دادید؟ طرف ابرو نازک میکند و میگوید مگه من خرم تو همچین نمایشی شرکت کنم؟ میگویم ولی من شرکت کردم، بهنظر شما من خرم؟ طرف میگوید من گول تبلیغات رژیم را خوردهام. من هم درمیآیم که آره، گول خوردهام ولی بعدش گه زیادی نمیخورم. همان گول برایم کافی است! از ماشین پیاده میشوم.
۴- به یک جلسه میروم. کارگردان یک خانم را که تازه از کانادا آمده و دارد پروژهای راجع به کیارستمی مینویسد دعوت کرده تا راجع به فیلمنامه نظر بدهد. خانم مهربانی است و بعد از جلسه من را تا نزدیکیهای خانه میرساند. مدام توضیح میدهد که این فیلمنامه جنبههای آرتیستیک کم دارد و برای جذب بیننده عام حسابی بترکان است ولی بیننده خاص عمرا خوشش نیاید. در میآیم که با این ... تومان من خوصله ندارم به مضامین مهم بشری فکر کنم و ترجیح میدهم نان شبم را درآورم و برای خاله قزیهای عوام چیز بنویسم. میگوید پس ART !!!! چه میشود. با خودم فکر میکنم گور بابای آرت!!! این خانم احتمالا تاکسی سوار نمیشود و آدمهای اینجا را درست نمیشناسد.
۵- در جنگ جهانی سوم تمام کشورها علیه هم از سلاحهای نامتعارف استفاده کردهاند. در اثر انفجارهای اتمی کل دنیا نابود شده. خشکیها به هم نزدیک شده و اکنون کره زمین محدود شده به دو قاره زمین شرقی و زمین غربی. من از یک خواب طولانی بلند میشوم. نمیدانم در کدام قارهام ولی همهچیز عجیب است. آدمها شاخ درآوردهاند و دماغهایشان دراز شده. تقریبا هم لختند و هوا زیادی گرم است. هر کس دارد یک طرفی دنبال غذا میگردد یا کسی را تعقیب میکند تا ببرد گوشهای ترتیبش را بدهد. زبان هیچ کس را نمیفهمم. یک نفر با خیال راحت در آفتاب لم داده. عینک مارکدار خوش دک و پزی زده به چشمش و دارد هاینکن میخورد و بادام زمینی کرهای! نزدیکش میشوم. با اشاره چیزی به بغل دستیش میگوید. در جا میفهمم ایرانیند. چون طرف داشت با اشاره میگفت اینا دو روز دیگه میرن. احتمالا بعدش هم در دلش گفته آن وقت همهچیز درست میشود!
پی نویس: یک نفر قول یک نواری را به ما داده بود؟ ما هنوز منتظریم!
پینویس مهم: بعد از نوشتن این مطالب فیلمی دیدیم که حیفمان آمد راجع بهش ننویسیم در همین راستا یک سوال و یک نکته را مطرح میکنیم.
۱- چطور میتوان یک ایده غیرممکن از لحاظ منطقی و در نگاه اول بهدردنخور را تبدیل به یک فیلم مفرح قابل قبول کرد که در بغضی لحظاتش آدم حسابی بخندد؟

پاسخ را این فیلم داده. ایتان کوئن را بیاورید ایدهتان را فیلمنامه کند و چهار پنج بازیگر درجه یک را هم جمع کنید در فیلم. از بن استیلر حسابی بدم میآمد تا بهحال. حتی ملاقات با والدین هم نتوانستهبود بینمان صلح برقرار کند اما بالاخره موفق شد با کارگردانی این فیلم(بازیش در این فیلم هم مثل همیشه مزخرفترین بازی کل فیلم است) خودش را در دلم جا کند. یک فیلم در فیلم است که داستان بانمکی دارد. مثلا یکی از نکات بامزه فیلم رابرت داونی جونیور است که نقش یک هنرپیشه معروف را بازی میکند که چهار بار اسکار برده. در فیلم برای اینکه میخواهد نقشی متفاوت بازی کند، با عمل جراحی پوستش را بهطور موقت سیاه کرده و در نقش یک سیاهپوست بازی میکند! نوشتههای زیر کپشن ابتدایی فیلم است:
In the Winter of 1969 an elite force of the U.S Army was sent on a top secret assignment in South East Vietnam. The objective: rescue Sgt. Four Leaf Tayback from a heavily guarded NVA Prison Camp.
The mission was considered to be near suicide.
Of the 10 men sent, 4 returned.
Of those 4, 3 wrote books about what happened.
Of those 3, 2 were published.
Of those 2, just 1 got a movie deal.
This is the story of the men who attempted to make that movie.
۲- با دادن این پیشفرض کلی کمکتان میکنم. خود من که نمیدانستم وسط این همه بازیگر معروف فیلم تام کروز هم هست، وقتی فهمیدم کدام کاراکتر را دارد بازی میکندکف کردم. ده بار تیتراژ را نگاه کردم تا مطمئن شوم(واضح است دارم اغراق میکنم، نه؟) تمام سعیتان را بکنید. اگر تا دقیقه شصت فیلم توانستید تام کروز را پیدا کنید و بفهمید کدام نقش را بازی میکند، حسابی تامکروز شناسید!
۱- بعضی بازیگرها خوشقیافه نیستند. خوشتیپ هم نیستند اما حضورشان تاثیر خوبی در یک اثر نمایشی میگذارد. آنها چیزی دارند که بهش میگویند "آن". این همانچیزی است که یک بازیگر را دلنشین میکند. حتی وقتی خیلی هم با استعداد نباشد، میگویند یک آنی دارد که آدم را جذب میکند. حتی ایستش وسط یک پلان درست در میآید. آنهایی که هم آن دارند و هم استعداد که دیگر معرکهاند. احمد آقالو از همانها بود. قیافه معمولیای داشت. بینی بزرگش هرچند شخصیت عجیبی به چهرهاش دادهبود ولی بههرحال بزرگ بود( شاید هم آنش بهخاطر همین بینی بود) اما از همه جذابتر صدا و بیانش بود. خیلی صدای خاصی داشت. از آن صداهایی که همیشه یادت میماند. لحن جالبی داشت. با یک ریتم خاصی حرف میزد که من دوستش داشتم. خدا بیامرزدش.
۲- نوشتن بهصورت حرفهای پروسه دردآوری است. خیلی وقتها نمیتوانی ذهنت را رها کنی، باید یکسری تکنیکها را در نظر بگیری، ملاحظات و سلیقههایی را وارد کارت میکنی که خوشت نمیآید ولی مجبوری و حاصل هم معمولا نظر خودت را جلب نمیکند. بیلی وایلدر گفته ورژن آخر وجود ندارد. برای همین است که هر فیلمی میبینیم یا هر داستانی میخوانیم خیال میکنیم ما میتوانستیم بهتر روایتش کنیم اما واقعا اینطور نیست. هیچکدام ما از رنجی که نویسنده موقع نوشتن اثر متحمل شده مطلع نیستیم. از بههمریختن خوابش، از تبخال زدنش بهخاطر نگرانی از سرنوشت کاراکترهای داستانش و از استرس تمام نشدن بهموقع اثر و فشار تهیهکننده. تازه وقتی کار را تمام میکنی، هر کس یک غری میزند، بازیگر نگران کم بودن نقشش است. تهیه کننده برای فروش کارش میرود بازیگر معروف میآورد و تو را تحت فشار میگذارد نقش طرف را بیخودی زیاد کنی، صدابردار به تعدد سکانسهای خارجی گیر میدهد، طراح صحنه به فصولی که نیاز به طراحی دکور دارد معترض میشود، فیلمبردار از پلانهای شب یا گرگ و میش خوشش نمیآید و تهیه کننده اصرار دارد تعداد لوکیشنها کم باشد. همه اینها یعنی بازنویسیهای دوباره و دوباره در حالی که نویسنده دارد به قسط آخر دستمزدش فکر میکند. قضاوت در مورد یک اثر نمایشی یا داستانی بدون در نظر گرفتن تمام این رنجها اصلا درست نیست. کمی سادهتر به فیلمها نگاه کنید. حرفهای مهم زدن کار فلاسفه است. تصویر سازان کارشان سرگرم کردن مردم است نه بیشتر.
۳- Taken : برای آنهایی که خیال میکنند سینما تمام شده و قدرت داستانگوییش را از دست داده دیدن این فیلم را توصیه میکنم (البته آنهایی هم که اینطور فکر نمیکنند هم طبعا خودشان فیلم را میبینند) فیلم را با لحاظ کردن بند ۲ ببینید حتما و گیر به تحلیل فرامتنی دست راستیش که به طرز ضایعی هم رو نوشتهشده ندهید، به جایش به شخصیتپردازی و همینطور دیالوگنویسی موجز و باحال کار دقت کنید. فیلمنامه را لوک بسن نوشته که نیاز به معرفی حقیر ندارد گمانم.
۴- نمیدانستم خانم سی و یک ساله وبلاگ مرا میخواند. از وقتی این مطلب را نوشتم دیگر با آن صحنهها روبرو نمیشوم.
۵- اگر حالش را دارید بروید یکبار در Yahoo Movies فیلمشناسی کلینت ایستوود را نگاه کنید. اینقدر زیاد است با سیستم دایل آپ دو ساعت طول میکشد تا صفحه بالا بیاید.
۶- بروید این مطلب را بخوانید. به جان مادرم هم کوتاه است، هم جالب.
۷- به غزل. بابا ما اول و وسط و آخر هیچی نیستیم، چون کلا هیچی نیستیم.
۸- ما شدیدا و به طرزی مریض! دنبال سه فیلم میگردیم که دوباره ببینیم. هر کس اینها را دارد جان مادرش یکطوری به ما برساندشان...(هوی نغمه! با تو هم هستما!)
- Japanese Story
- Get Shorty
- Charley Varrick (در ایران به اسم چارلی وریک را بگیرید میشناسندش)
۱- اینجا مطلبی خواندم که مرا برد به سال هفتاد و شش. آنجایش که نوشتهبود اجرایی از بیضایی روی صحنه ندیده. یاد کارنامه بندار بیدخش افتادم، با اجرای بینظیر مهدی هاشمی و پرویز پورحسینی. عجب تئاتری بود. تازه آن وقت بود که فهمیدم چرا به بیضایی میگویند استاد و چرا میگویند او مرد تئاتر است. بیشتر تئاترهایی که بعد از آن دیدم بهنظرم خیمهشببازی میرسند، حتی کار متاخر خودش! یادم میآید اولین باری که این تئاتر را دیدم(کلا چهار بار کارنامه را دیدهام) آنجا که پرویز پورحسینی سرش را بلند کرد و دستش را بالا گرفت و گفت من که جمم... باقی جمله را نشنیدم. سالن کوچک بود و من بیتجربه. این است که کوسنی بهم دادهبودند و روی زمین درست مقابل پورحسینی نشستهبودم و گردنم را بالا گرفتهبودم تا ببینمش. وقتی از پایین میدیدیش، با آن لحن و آن میزانسن، لحظهای وهم برت میداشت که جمشید پیشدادی واقعا مقابلت ایستادهاست. آن سالها همه آرمانگرا بودیم و امیدوار. جمشید پیشدادی روی صحنه برای ما استعاره از شرایط واقعی جامعه بود. چه میدانم؟... یاد نیما افتادم. دومین بار با او به دیدن آن نمایش رفتیم. ساعتِ پنجِ شنبه و چهارشنبههایی که سر خیابان دانشگاه میایستادیم تا آن دو دخترک هم که کلاسشان تمام شدهبود برسند و با هم مسیر خانه را برویم. عشقمان البته نافرجام بود. بیثباتی ما یا بیعرضگیمان پراندشان. در واقع وقتی آن دو را موقع سخنرانی دکترسروش (که البته برگزار نشد) قاطی جمعیت دیدیم، عشقمان بهشان گل کردهبود. آن موقع این دختر فیشانها بیشتر میرفتند پیتزا الوند، نه اینطور مسائل سیاسی و وقتی یکی هر دو مشخصه را داشت، موجود پرطرفداری میشد. نیما الان انگلیس است. با یک خانم دندانپزشک ازدواج کرده. یکی از آن دو دختر را نمیدانم چه شده ولی یکی دیگر را تصادفا شبی در صدای امریکا دیدم. دارد در کالیفرنیا دکترا میخواند و شده یک فعال حقوق زنان، از آن سطحیهایشان. بسیار چاق شدهبود! حالا دیگر پیتزا الوند هم پاتوق کسی نیست. ترم بعد دیگر با نیما دوست صمیمی نبودم. وسط یک درگیری دانشجویی بود که با محمد آشنا شدم. هنوز آرمانخواه بودیم و داشتیم عملگرا هم میشدیم. کلههامان بو گرفتهبود و میخواستیم همهچیز را منهدم کنیم تا درست شود. مثل پدرانمان! بعد محمد بود که دوست صمیمیم شد و بعدتر آرش که سال بعد گرفتند و مدتی بردندش برای صرف آبخنک. هنوز هم آرمانگرا بودیم و بوی کلهمان هم بیشتر میشد. محمد الان در خانه میخوابد و کتاب میخواند. آرش هم مثل نیما با یک خانم دندانپزشک ازدواج کرده و الان در فیلادلفیا زندگی میکند. تازه گرینکارت گرفته و آخرینبار که دیدمش موهایش ریخته. بعد دوران حوزه هنری بود. شکارچی گوزن، کریمر علیه کریمر، دلیجان، مرد سوم و خیلی چیزهای دیگر که در نمایشهای حوزه به قیمت دودر کردن کلاسها و افتادن واحدها دیدم. کمی بعد دوران تیر ماه هفتاد و هشت رسید. آنجا دیگر همه بودند. همه بودند و مدتی با همه دوست بودیم. تمام دستنیافتنیها، تمام بوگندوها، تمام ازگلها، تمام نابغهها، تمام خوشتیپها، تمام سکسیها، همه بودند و همه با هم دوست بودند. تقریبا از همان وقتها بود که آرمانگراییمان داشت میافتاد تو سراشیبی. بعدتر دوران تئاتر بود، پلاتوی دانشگاه و تمرین و تمرین؛ ایدههای برای زمان خودش درخشان و کتاب و کافهنشینی، دوران شیخ و علی و آهو ، کافه محسن و سروناز، کافه بابک و دریا، اولین زوجهای دار و دسته ما که خانهشان شد محل تجمعات مسالمتآمیز و کافه مادر که خانه مادربزرگ همیشه در سفر آهو بود. آرمانگراییها داشت رنگ میباخت و حقایق زندگی بیشتر برایمان روشن میشد. کمکم میفهمیدیم باید فکری برای مدرکهایمان بکنیم و یکطوری فارغالتحصیل بشویم. دوران تئاتر هم داشت تمام میشد که شیخ زودتر از همه مدرکش را زد زیر بغلش و رفت، آهو میگویند ازدواج کرده و دیر زمانی است از بابک و محسن خبر ندارم. علی را هم هر از گاهی میبینم و قرار میگذاریم که باز هم یکدیگر را ببینیم اما نمیشود. یعنی شاید خیلی جدی نیستیم. هر بار که آنلاین میشوم چراغ مسنجر فرشید روشن است اما من که اینویزیبل وصل میشوم نمیدانم چرا هیچوقت یک سلام بهش نمیکنم؟ تمام دوستیهایم در دوران خودش شورانگیز و پر از خاطره بودند و کوتاه. استثنائاتیمثل فراز و مهدی هم که دوام پیدا کردند بهخاطر معرفت خودشان بود. نمیدانم. با شور و شوق میرفتم جلو و وقتی شیره طرف کشیده میشد، میرفتم سراغ بعدی. به همین سادگی بیست سی رفیق خیلی نزدیک را تجربه کردهام که با همه بخشی از یک دوران یازده ساله را گذراندهام. دوران زوال آرمانگراییم. یادآوری خاطره کارنامه بیشتر از هرچیز یک حس را در من تقویت کرد. حسرت. نه حسرت تصمیمهایی که گرفتم. حسرت تصمیمهایی که نگرفتم و کارهایی که نیمهتمام رهایشان کردم. دوستانی که میتوانستم با یک تکان کوچک به خودم از دست ندهمشان. دوستانی که میشد با یک نیم قدم به جلو بهدستشان آورد. کارهایی که اگر نبود بعضی معذوریتهای خودساخته میشد انجامشان داد و الان فرصت انجامشان از دست رفته و از همه مهمتر، حسرت آرمانگراییای که دیگر در وجودم نیست. اکنون شاید زندگی در این عکس خلاصه شده.
عکسی که ندا بیخبر از من و شروین گرفته و فصلالخطابی بود به تئوری روزمرگی و حسرت گذشته من. در عکس صورت من آنچنان دیده نمیشود. بیشتر شروین است و چیز ناواضحی از من. کم کم دارم محو می شوم و جایم را به یک آدم جدید می دهم. عکسهای یک ماه و نیم اخیر را چک کردم. تمام عکسهایی که هرکداممان اخیرا میگیریم همینطور است و تقریبا خودمان داریم فراموش میشویم.
این واقعیت را که دارم میشوم یک آدم معمولی بدون آرمان که باید بچهاش را بزرگ کند، پذیرفتم اما فقط برای ارضای دل خودم تصمیم گرفتم بعضی کارهای نیمهتمام که هنوز میشود انجام داد، را به سرانجام برسانم. از کتابهای نیمهتمام شروع کردم و همین الان موفق شدم موسی و یکتاپرستی را تمام کنم. کتاب عجیبی است. خیلی عجیب. حتما بخوانید، هرچند می توانم قسم بخورم ترجمهاش مزخرفترین برگردان تاریخ کتابخوانی از زمان ابونصر فارابی به این طرف است ولی بخوانیدش. گمانم این آمنحوتپ چهارم که فروید راجع بهش حرف میزند همان یوزارسیف خودمان باشد. کتابی که یک یهودی تقریبا در آن اثبات می کند موسی نه از بنیاسراییل، بلکه مصری بوده حتما چیز منحصربهفردی برایتان خواهد بود. از فیلمهای ندیده هم بالاخره روزتای برادران داردن را دیدم. هرگز تصورش را هم نمیکردم یک روز فیلمی ببینم کندتر از گام معلق لکلک ولی دیدم. برعکس چیزی که می گفتند خیلی شاهکار نیست ولی بد هم نیست اما این مهم است که من دو بار بزرگ را از روی دوشم برداشتم. امشب دارم بارهای اضافی دیگر را لیست می کنم که یکییکی از روی دوشم بردارم. اینطور پیش بروم میتوانم امیدوار باشم افسرده نشوم.
۲- گفتم موسا و یکتاپرستی یاد یک برنامه صدای امريکا افتادم. یک آقای یهودی ایرانیتبار ساکن اسراییل داشت میگفت چرا خوب است که ایران را کنترل کرد و میگفت آنجا(ایران) یک حکومت دینی سر کار است که مبنای تشکیلش دین است ولی اسراییل اینطوری نیست و دمکرات است. نمیدانم قانون اساسی آنجا چقدر دمکراتیک است ولی تا جایی که یادم هست ایده تشکیل این سرزمین از تورات آمده. خیال نمی کنم تورات را پوپر نوشتهباشد و احتمالا (اگر آن آقا نمیداند) تورات یک کتاب مذهبی است. یا شاید هم آن آقا آگهیهای تبلیغاتی شارون را ندیده که رویش نوشته ما آخرین پادشاهان یهودیم و بعد از ما مسیح ظهور میکند. یا نمی داند بعضی تندروهایشان رفتهاند زیر معبد تونل کندهاند که برای بار سوم در تاریخ خراب شود و ظهور مسیح بر اساس وعده تورات اتفاق بیفتد. از آن طرف هم مسیحیهای دو آتشه طرفدار اینند که اسراییل دوام پیدا کند. چرا که عیسی نمیدانم به کدام حواریش گفته من یک روز برمیگردم که در این سرزمین حکومتی یهودی در راس امور است و همهشان را بیچاره میکنم. ما هم که تکلیفمان روشن است. در منطقهای با این فوران انتظارات آخرالزمانی صلح خیلی دور از ذهن مینماید. نمیدانم چرا همه بهجای عبادت و پرداختن به انتظار و آمادهشدن برای ظهور، میخواهند همدیگر را بکشند؟ بگذارید بیاید، خودش می گوید همه باید یهودی شوند یا مسیحی یا مسلمان یا هرچیز دیگر. بعد اگر حال نکردید، همدیگر را بکشید اما گویا همه میخواهند تکلیف را همین الان یکسره کنند تا منجی وقتی آمد زیاد اذیت نشود و کارش زودتر تمام شود.
۳- خندهدارترین چیزی که در چند سال اخیر شنیدهام دستگیری حسین درخشان است. بامزهترش آن است که به جاسوسی برای اسراییل اعتراف کرده. آدم چه چیزهایی که نمیشنود. این آقا همان بود که میگفت دستهای زبر خوشتیپ با شرافتتر از عبای شکلاتی سید است.
۴- فردا جلسه داریم تکلیف بازنویسی یک فیلمنامه را مشخص کنیم. قسط خانه عقب افتاده و باید بهسرعت با تهیهکننده تسویه کنیم. با شمشیر آخته میرویم بلکه همین فردا تمام شود.
