۱- به آقای هزارتو و پدرزنش:
مجلس طرب خلیفه هارونالرشید در کمال گرمی بود. رقاصههای پریپیکر مقابل خلیفه میرقصیدند. هارون که سر برهنه کردهبود روی مخدههای زربفت تکیه داده بهتماشا مشغول بود. نوازندگان سمت چپ سالن بزرگ جا داشتند. ساقی زیبایی شراب میریخت. عدهای از خواجههای حرمسرا پشت سر خلیفه ایستادهبودند. فقط آغاباشی ماشاءاللهخان نزدیک خلیفه دوزانو روی مخده نشستهبود. ناگهان خلیفه چندبار دست زد. نوازندگان دست از نواختن برداشتند. رقاصهها ایستادند. هارونالرشید جام شراب خود را سر کشید و رو به ماشاءاللهخان کرد و با چهره اخمآلود گفت: ماذا آغاباشی؟ انا لایحب الهذالرقص والصوت! ماشاءاللهخان همانطور نشسته تعظیمی کرد و پرسید: ماذا یحب انت؟
- انا یحب الرقص والصوت لیلالقبل!
و برای اینکه ساز و آواز شب قبل را به ماشاءاللهخان یادآوری کند خودش شروع به خواندن کرد: منالهند تعال، اینقدر تعال، اینقدر تعال، هذا کجه؟ ماشاءاللهخان با تبسم سری فرود آورد و گفت: آهان! سمعا و طاعتا. ماشاءاللهخان بلند شد بهطرف نوازندگان رفت و بهخواننده که یک زن نسبتا مسن بود گفت: التصنیف« روزی که انا تعال منالهند»
- نعم.
نوازندگان شروع به نواختن و خواننده شروع به خواندن کرد.
- منالهند تعال، اینقدر تعال، اینقدر تعال، هذا کجه؟
هارونالرشید و آغاباشی همصدا فریاد میزدند: «ماذا کجه؟»
این بخشی از داستان ماشاءاللهخان در بارگاه هارونالرشید نوشته ایرج پزشکزاد بود. داستان یک نگهبان معمولی بانک که در سال ۱۳۳۷ ساکن تهران است و پرت میشود به دوره هارونالرشید. آنجا میشود آغاباشی دربار هارون. در این راستا یک بازی راه میاندازیم که هرکس خواست درش شرکت کند هرکس هم نخواست شرکت نکند:
اگر میتوانستید در زمان سفر کنید دوست داشتید بروید کی و کجا؟
۲- در راستای اینکه امروز قرار است موجبات سرگرمی دوستان را فراهم کنم. یک مسابقه نیز طرح میکنم. به دو نفر از برندگان به قید قرعه جوایز نفیسی اعطا میشود. بیخود هم نپرسید جایزه چیست که نمیگویم:
این ماجرا دیروز اتفاق افتاد. تقاطع جردن و جهانکودک منتظر تاکسی بودم. ترافیک مهیبی بود و رانندهها هم زدهبودند بغل و میگفتند بالای جردن هزار!(کرایهاش دویست و پنجاه تومان است گمانم) بعد هم که تو میگفتی «برو بابا چه خبر است؟» نگاهی از موضع بالا میانداخت و میرفت به ماشینش تکیه میداد. بالاخره چهار نفر پیدا میشوند که آنقدر عجله داشتهباشند یا خسته که سوار این وسیله چهار هزار تومانی بشوند. در این لحظه یک پیکان دور میزند و بهسمت من میآید. یک پیرمرد است. از آنهایی که صندلیشان را میدند جلو، خودشان هم خم میشوند و میچسبند به فرمان و دستهایشان را هم نمیبینی چون از پایین فرمان را میگیرند. میشود قهرمان ما. چون میرود تا بالای جردن. سوار که میشوم رانندگیش هم چیز محشری است. معلوم است با آن بنزهای ۱۹۰ خانم فخرالدوله شروع کرده مسافرکشی را. مثلا فقط پشت چراغ قرمز ترمز میزند. موسیقی دلنوازی از سیستمش پخش میشود. اول تعجب کردم. خیال کردم موسیقی را رادیو دارد پخش میکند. بعد خیلی تعجب کردم. چون فهمیدم خودش نوارش را(دقت کنید. نوارش را نه سیدی آن را) گذاشته و دارد گوش میدهد.
سوال ما: موسیقی فوقالذکر چه بود؟
راهنمایی: بیتلز نبود.
۳- گزارش اجتماعی: از میدوان ونک که وارد خیابان ملاصدرا بشوید تعداد قابل توجهی از کارگرهای فصلی را میبینید که با سطل و قلمموی نقاشی ایستادهاند و منتظرند یکی بیاید برای کار ببردشان یکجا را نقاشی کنند. مامورین شهرداری میآیند و اینها را رد میکنند بروند. نگاههایشان مخلوطی از خشم و استیصال است. نمیدانم چرا هر روز که میبینمشان احساس میکنم من مقصر وضعیت آنها هستم.
۱- انگار منتظرم. خودم نمیدانم منتظرم ولی حالتم شبیه آدمهایی است که به انتظار نشستهاند.
هیچچیز خالیتر از یک استخر خالی نیست/ ریموند چندلر
۲- پیچیدهترین خیابان دنیا بهنظرم خواجه عبدالله باشد. هی یکطرفه میشود باز دو طرفه میشود، بعد دوباره یکطرفه میشود.
۳- ما فهمیدیم همهجای دنیا مشنگ پیدا میشود. در هند یک عدهای که اسمشان خیلی سخت است ملت را تهدید کردهاند که ولنتاین ممنوع. بعد هم گفتهاند هر دختر پسری را در خیابان ببینند که دست هم را گرفتهاند مجبورشان میکنند دستبند خواهر برادری دست کنند یا عقد کنند. بعد هم حمله کردهاند یک مشروبفروشی دخترکان جوانی که آنجا بودهاند را کتک زدهاند. تازه از حرکت بدیعشان فیلمبرداری هم کردهاند.
۴- چیزهای عجیبی میشنود آدم. یک بابایی را متهم کردهاند عمدا در منطقه ویکتوریای استرالیا آتش راه انداخته و بیست و یک نفر را کشته. طرف در جلسه دادگاهش حاضر نشده. وکیل مدافع گفته موکلش حال روحی مناسبی نداشته. جلالخالق.
۵- مجلس سومالی هفته پیش رییس جمهور کشورشان را انتخاب کردند. چون موگادیشو ناامن بود جلسه مجلس سومالی در کشور همسایه یعنی جیبوتی برگزار شد (تصور اینکه جیبوتی امنتر از سومالی باشد سخت است ولی انگار هست) علت ناامنی سومالی حضور عدد خیلی گندهای از سربازهای اتیوپیایی است که پارسال بهنفع شورشیان وارد سومالی شدهاند. همان هفته پیش رییسجمهور اتیوپی اعلام کرد اگر کمکهای بینالمللی نرسد، شش میلیون نفر در اتیوپی از گرسنگی خواهند مرد.
۶- رهبر قدیم شورشیان کنگو در دادگاه جنایات جنگی به اتهام استفاده از کودکسربازها محاکمه میشود. طرف گفته من از کودکسربازها استفاده نکردهام. این سربازها چون جثهشان کوچک است کودک بهنظر میرسند.
۷- من فهمیدم باید چه کاری بکنم که پولدار بشوم. باید بروم دَمپِر یخچال سامسونگ تولید. برای اینکه شیخالشیوخ گیر مهندسی ندهد باید عرض کنم این وسیله هیچ ربطی به دمپر سیستمهای مرتعش! ندارد. تعمیرکار گفت اسمش دمپر است ما هم قبول کردیم. این دمپر یک وسیله مکعبی پلاستیکی در ابعاد پنج در پنج در دوازده سانتیمتر است که یک وجهش لولا دارد و مثل در باز و بسته میشود. قیمتش با نصب شصت و هشت هزار تومان است!!! اگر خراب شود همهچیز در یخچال یخ میزند. هفته پیش عوضش کردیم. امروز دوباره همهچیز در یخچالمان یخ زده. یعنی احتمالا فردا باید یکی دیگر عوض کنیم. آن چیزی که من دیدم پنجهزار تومان هم خرج برنداشته. اگر طالبید شریک هم قبول میکنیم.
۱- قبل از هرچیزی تشریف ببرید این مطلب را بخوانید بیزحمت. پایه باشید دقیق و تا آخرش بخوانید ببینید چه میگوید؟
۲- یک وقتی در بحبوحه انتخابات مجلس ششم یاسر آمد من و محمد را که روی نیمکت جلوی مسجد نشستهبودیم و داشتیم پنجاه و هفتمان را دود میکردیم خفت کرد که بیایید برویم سراغ بابام اینها. ما هم یک کم مرکز ثقل را جابجا کردیم، یک کم با نگاه با هم حرف زدیم و آخر سر هر کداممان یک پنجاه و هفت دیگر آتش زدیم و به یاسر گفتیم صبر کند سیگارمان تمام شود میرویم. این محمد یک سال جلوتر از ما بود. روزی که پیمان، اعظم طالقانی و ابراهیم یز دی میخواستند در دانشگاه سخنرانی کنند و بعد همهچیز خر تو خر شد و کار به درگیری و شکستن شیشه مسجد کشید آشنا شدم. بعد که کاشف به عمل آمد هم مسیریم و خانهشان بغل ماست بیشتر دوست شدیم با هم. یاسر هممدرسهای ما بود و از شانس بد من یا خودش یک دانشگاه و یک رشته قبول شدهبودیم. اولهایش زیاد ازش خوشم نمیآمد. خیال میکردم مثل بقیه آقازادههاست. خب خیلی چیزهایش شبیه بقیه آقازادهها بود ولی بیشتر چیزهایش هم فرق میکرد و بهتر بود. من و محمد خیلی درس نمیخواندیم. یاسر میرفت سر کلاس جزوه برمیداشت، شب امتحان میآمد به ما درس میداد و البته آخرش هم من از روی ورقه شروین مینوشتم، محمد از روی دست کامبیز! یاسر یک هیلمن درب و داغون داشت که همیشه خراب بود. پنجاه و هفت را که کشیدیم رفتیم سوار هیلمن شدیم. یاسر هیلمن را از خیابان رشت راند به کوچه پشتی هنرستان و بعد هم خیابان ولیعصر و تا آمدیم بپیچیم توی طالقانی هیلی( آنموقع اسمش این بود) بنزین تمام کرد. پیاده شدیم و هیلی را هل دادیم از چراغ رد کنیم که یک بندهخدا بیخبر از همهجا آمد زد وسط هیلی. ماجرای تصادف و ادامهاش را بعدا در یک موقعیت کمدی مینویسم برایتان حتما. بههرحال بعد از یک فرآیند طاقتفرسا رسیدیم دفتر بابا اینا!ی یاسر. البته از نظر من هیچچیزش به یک دفتر، آن هم دفتر یک حزب نمیخورد (سه سال پیش هم که برای آخرین بار سری زدم آنجا هنوز همان شکلی بود) یک ساختمانی بود که شما خیال میکردی از سال پنجاه و هشت، پنجاه و نه یکدفعه وارد تونل زمان شده و رسیده زمان حال. جلوی در باید کفشهایت را درمیآوردی و داخل هم سالن بزرگی بود که دورش پتو با ملحفه سفید انداختهبودند و حدود ده تا پشتی قرمز هم تکیه دادهبودند به دیوارها. اتاقی که کتابخانهاش بود از این قفسهفلزیها که زمان بچگیمان در ادارات پر بود داشت و جاهایی از کف دفترشان را که موکت نداشت با این کفپوشها که من واقعا نمیدانم اسمش چیست ولی طرحش شبیه لنگ است و جنسش از پلاستیک است و قبلا در یک حمام عمومی در درود لرستان شبیهش را دیدهبودم، پوشاندهبودند. یاسر طق عادت مالوف تا رسید داخل رفت قضای حاجت و من و محمد ماندیم همانجا و داشتیم در و دیوار را سیاحت میکردیم. پیرمردی آمد که با که کار دارید و ما گفتیم دوستهای یاسریم و پیرمرد هم درآمد که آهان با حاجآقا کار دارید؟ و بعد از گرفتن تایید ما رفت. مدت کوتاهی نگذشتهبود که بابای یاسر آمد. بعد محسن آرمین و بعد هم رضا خاتمی و کمی بعدتر هم اگر اشتباه نکنم آقاجری و سلامتی. آنها همه به بابای یاسر میگفتند بهزاد یا مهندس و هیچکدام برعکس آن پیرمرد سرایدار حاجآقا صدایش نمیکردند. این شد که ما اسمش را گذاشتیم حاجمهندس و این اسم هم رویش ماند. فهمیدیم آنجا ستاد اصلی برنامهریزیشان شده و حاجمهندس هم مغز متفکرشان. حاجمهندس از من و محمد و یاسر تشکر کرد که آمدهایم و از ما پرسید دوست داریم کمک کنیم یا نه؟ من گفتم من رای نمیدهم ولی کمک میکنم. حاجمهندس فقط یک لبخند زد. ما را نشاندند آنجا و ملت شروع کردند حرف زدن. تحلیلها این بود که هاشمی رای اول تهران است و داشتند یک بررسیهایی میکردند که باید چه کرد. من و محمد هم که اعتماد بهنفس پیدا کردهبودیم گفتیم نه داداش. هاشمی اگر رای آورد ما خودمان را از بالای برج میلاد!!! پرت میکنیم پایین. بهزاد درآمد که برید طفلهای معصوم! ما نتایج آمارگیری را داریم. محمد هم گفت همین هفته پیش خودش در یک آمارگیری شرکت کرده و کلی خالی بسته و بعد هم دلایلمان را گفتیم که چرا طرف رای نمیآورد. حاجمهندس فقط کمی فکر کرد و آخرش هم حرفمان را قبول نکرد. یک هفتهای طول کشید تا حاجمهندس تحلیلهای دیگری از جاهای دیگر بشنود و حرف ما را قبول کند. البته تا آخرین لحظه هنوز خیال میکرد تحلیلها غلط است و اکبر بالاخره رای اول خواهد شد که نشد اما خیالش و خیال همفکرهایش کمی راحت شدهبود و امیدوار شدهبودند رییس از خودشان باشد. دو شب مانده به انتخابات من و یاسر رفتیم خانهشانو خانه دو طبقهای بود مال مادربزرگش که یک طبقه را دادهبود به آنها و خودش هم ساکن آن یکی بود. بالاخره حاجمهندس که کمی فارغ شدهبود، یاد من و تحریم من افتاد. گفت بیا با هم حرف بزنیم. من کلی از این حرفهای صد من یکغازی که الان تحریمیها میگویند را ردیف کردم. او هم یک لبخندی زد دوباره و بعدش هم اسم کار من را گذاشت بیعملی سیاسی. چند دقیقهای هم خلاصه برایم فرق بیعملی و مبارزه منفی را توضیح داد و رفت. فردایش من رای ندادم. خیلی طول نکشید تا فرق این دو تا را بفهمم و رویهام را عوض کنم و خیلی هم طول نکشید تا به امروز برسم که نتیجه بیعملی ملت را ببینم. یعنی وضعیتی که فعلا درآن هستیم و مصببش هم هیچکس جز آنهایی که با دهان باز داشتند مزخرفات اپوزیسیون بالای هفتاد سال را نگاه میکردند و در خانه نشستند. اینها را نوشتم تا بگویم آن موقع که آدمی که همه آن تشکیلات میآمدند جلویش دوزانو مینشستند نتوانست نظر من را عوض کند (هرجند بعدا فهمیدم درست میگوید) این حرفها همه نتیجه تجربیات شخصی خودم است. چیزهایی که دیدهام، سطرهایی که خواندهام. میدانم بهزودی بر و بچ! من را متهم میکنند که مرعوبم، تحت تاثیرم، کوتاهمدت نگاه میکنم همان یک بار که حماقت کردهام میفهمیدم چه کاری درست است و ... چیزهایی که دیدهام من را به این نتیجه رسانده که اینجا کشور ماست. با قهر کردن هم هیچکس نمیآید منتمان را بکشد.
پنج ماه کار سخت و طاقتفرسا از امروز شروع شد. یعنی از امروز تا انتخابات که قرار است خرداد ماه برگزار شود من باید برای آینده پسرم و آینده این کشور(آینده خودم کم و بیش در آستانه سی سالگی چندان اهمیتی در مقابل این دو تا ندارد) سعی کنم ، تلاش کنم، حرف بزنم، تحقیرها را بهجان بخرم، تحلیلهای از موضع بالا را که معلوم نیست اساسشان در واشنگتن و لسآنجلس است یا برلین و ژنو با خونسردی گوش بدهم و سعی کنم به مخاطبینم بفهمانم چرا فکر میکنم این انتخاب بهترین است. جوانی خودم را مثال بزنم، واژههایی که الان مردم استفاده میکنند و قبل از آمدن این آدم اصلا از وجوشان بیاطلاع بودند را برایشان یادآوری کنم. کارهایی را مثال بزنم که انجام شد. کتابهایی را نام ببرم که چاپ شد. روزنامهها و حرفهایی که زده میشد و خیلی چیزهای دیگر را تا ثابت کنم این آدم بهترین دوران زندگی من را درست کرد. شاید بهترین دوران زندگی ما را. این "ما" را میتوانم ثابت کنم اگر آدمها تحمل داشتهباشند و تعمل. اگر فضایی حرف نزنند و هنوز در فضاهای براندازانه و نخنماشده چهل سال پیش نباشند. برای هوادارن خوشتیپ حرفی ندارم که اگر فکر میکنند وضعیت فعلی بهترین وضعیت است لابد چیزی در آن پیدا کردهاند که عقل من به آن قد نمیدهد. برای سایرین باید حرف بزنم که انتظار داشتند بیاید و آن آرزوی دستنیافتنی برانداختن را برایشان عملی کند. آن آرزویی که هیچوقت وعدهاش را نداد و سایرین خیال کردند جزو وعدههایش است. برای آنهایی که فکر میکنند عزتمان از دست رفت و یادشان رفته تمام پلمپها را خودش باز کرد. برای آنهایی که خیال میکنند این مصادره کردن تلاشهایش بهنفع دیگران واقعا حاصل کار دیگران است. برای آنهایی که خیلی چیزها را فراموش کردهاند. من پنج ماه به خودم فرصت دادهام تمام تلاشم را بکنم تا این کشور چیزی بشود که آرزو دارم محل زندگی رویایی پسرم بشود و بعدش هم نمیدانم باید چه غلطی بکنم ولی میدانم این پنج ماه، یک پنج ماه سرنوشتساز برای کشوری است که مدتهاست دستهجمعی داریم یک چاقو بهش فرو میکنیم بلکه از پا در بیاید. فکر کردن و واقعبین بودن شاید چیزی باشد که همه ما لازم داریم.
خبر بسیار فوری و مهم: شیخ الشیوخ به حول و قوه الهی رجعت کردند. این رجعت را که همزمان شده با ورود آن یکی شیخ الشیوخ ما حسابی به فال نیک می گیریم.
ماجرا از دوم دبیرستان شروع شد. من و مهدی شفیعیان پهلو دست هم مینشستیم. داک و وِج هم پشت سرمان. این وج یک برادر بزرگتر داشت که یک فیلمی خوبی داشت آن موقع و هی فیلم تهیه میکرد برای ما، VHS. مثلا یادم هست که همان موقعها وج رستگاری شاوشنگ را آورد برایمان و چه حالی کردیم. اگر درست یادم باشد پالپ فیکشن هم کار وج بود، اگر اشتباه نکنم. آن موقع مثل حالا نبود که هر فیلمی دست آدم برسد. بیشتر فیلمها اکشن بود. تازه اگر شانس میآوردی وسط بروسلی و چاک نوریس، یک فیلمی هم از ولفگنگ پترسونی، جان مکتیرنانی کسی دستت را میگرفت. درست که اسطورهمان پدرخوانده و ترمیناتور۲ بودند ولی بههرحال نمیشد نسبت به جانسخت بیتفاوت بود یا مثلا Day Light و خیلیهای دیگر که انقدر تاریخ مصرفشان گذشته دیگر اسمشان یادم نمیآید. بههرحال تاثیرات این اکشنها بود که من و شفیعیان را وادار کرد با هم یک فیلمنامه حادثهای بنویسیم. فیلمنامه یک ملغمه خطخطی از حوادث غیرمنتظره بود که یک دفتر شصت برگ را پر کردهبود و قرار بود ما مسیر سینمای جهان را با آن عوض کنیم! الان شفیعیان یک جایی وسطهای امریکا دارد دکتری بیو مکانیک میگیرد و من هم همینجا دارم دست و پا میزنم و مسیر هیچ چیز را هم عوض نکردهام. آن دفتر الان دست شفیعیان است و او برای تعطیلات کوتاهی آمده ایران و قرار است فردا شب بنشینیم با هم بخوانیمش. حالا باید دید چقدر خندهدار است یا اصلا فکر بکر بهدردبخوری تویش بوده یا نه؟ من که یادم نمیآید اما از زمانی که شروع کردم به نوشتن جدی همیشه آرزوی نوشتن یک اکشن درست و حسابی تو مغزم وول میزد. یکبار هم تا نزدیکیهایش رفتیم ولی فشار فیلمبرداری همزمان با نوشتن باعث شد نتیجه بیشتر یک ملودرام جاسوسی جنایی بشود. این بار خوردهام به پست تهیهکنندهای که مثل خودم رویاپرداز است و مثل خودم فیلم زیاد دیده (اشتباه نکنید، از صد و ده ایرادی که یک تهیهکننده میتواند داشتهباشد، نودتایش را دارد ولی همین دو حسن هم هست که تقریبا در هیچکدام از همکارانش پیدا نمیشود) ما اسب رویا را تازاندیم و آرزوی بچگی را عملی کردیم. استاد رابرتمککی میفرمایند برعکس تصور همه اکشن نویسی کار سختی است. چون همیشه باید یک پایان خیلی جدید پیدا کنی. یک فصل طولانی که در آن نماینده خیر داستان، نماینده شر را نابود کند و البته روش نابودیش یک چیز جدید باشد. من در تاخت و تاز رویایم این مشکل را به وضوح لمس کردم اما موفق شدم. نتیجه فیلمنامهای شده که بهخودم بدهند عمرا نمیسازمش. سکانسبهسکانسش بهنظرم غیرعملی است و نمیشود اجرایش کرد اما من نوشتم و تهیهکننده هم ذوقزده شد. حالا اگر کارگردانی پیدا شود و این را بسازد همهچیز عالی میشود اما میدانم این رویاپردازی سرکوب خواهد شد و باید دوباره بنویسم و بخشهای زیادی را تعدیل کنم اما مهم نیست. من یکی از آرزوهای نیمهکاره نوجوانی را عملی کردم. به دوران فیلمنامهنویسی روی نیمکت دبیرستان فجر دانش ادای دین کردم؛ از برعکس رفتن توی اتوبان، تا پریدن از بالای یک ساختمان بلند تا آویزان شدن از کامیونی که دارد با سرعتی دیوانهوار میراند و هر چه در نوجوانی به هیجانم میآورد را در آن گنجاندهام و حس خوبی دارم. مهم نیست که ساخته شود یا نه. مهم این است که من و شفیعیان، فردا بعد از خواندن آن فیلمنامه شصت برگ مینشینیم و این یکی را که حاصل پختهشدن همان رویاهاست میخوانیم و شاید حال کنیم.
قرار است در جشنی که امشب در یکی از تالارهای بزرگ شهر برگزار میشود نوازندگان سرودهای انقلابی را دوباره بخوانند... رادیو گفت.
.
.
.
.
.
.
.
بهمولا
۱- این BBC فارسی هیچ فایدهای که نداشتهباشد این برنامه نوبت شمایش خیلی بهدرد میخورد. انصافا کشور ما با این همه دانشمند صاحبنظر در تمامی امور خیلی دارد حیف میشود که در سازمان ملل حق وتو ندارد. اولا من نمیفهمم مردم چه مرضی دارند در هر موردی یک نظری پرتاب کنند؟ بهخدا بعضی وقتها آدم از جملات سوالی استفاده کند نمیمیرد. ثانیا وقتی هم نظر میدهند چرا این حرفها را میزنند آخر؟ یعنی واقعا باید از هر پانزده نفری که به این برنامه زنگ میزنند فقط یک نفرشان بلد باشد حرف حساب بزند؟ بهطور مثال داشتهباشید مجری برنامه اعلام میکند ما امشب میخواهیم از آنهایی که موقع انقلاب خیلی کوچک بودهاند یا اصلا دنیا نیامدهبودند بپرسیم در مورد آن دوران چه نظری دارند؟ بهنظرشان زندگی در آن دوران چطور بوده یا یک همچین چیزهایی. در مورد خود سوال که زیادی سوررئال است و اصلا معلوم نیست چرا طرح شده هم حرف زیاد است البته. مثلا چرا نپرسیدند تصورتان راجع به دوران انقلاب مشروطه چه بوده؟ یا تصورتان از زمان امیر کبیر یا بالاخره هر دوره دیگری که قطعا در تاریخ ایران مهمتر است؟ حالا از موضوع سوال که بگذریم جوابها شاهکاری بودند:
پسر بیست و چهار ساله از تهران: تصور من این است که آن زمان مردم شادتر بودند. از کجا این تصور به ذهنم رسیده؟ عکسهای بابام اینها را که نگاه میکنم میبینم همهاش میخندند/ مرد حسابی خب من هم دارم در تمام عکسهایم میخندم.
آقای سی و هشت ساله از امارات: من یادم میآید از مدرسه رسیدم خانه، مادرم گفت بدو بریم سر کوچه. شاه فقید در ماشین روبازش داشت رد میشد. مجری گفت الان میگویند اینها را جمع میکردند و میبردند سر کوچه که برای شاه دست تکان بدهند. طرف گفت نه داداش! این خبرا نبود! من خودم هر روز ساعت چهار و نیم برنامههای تلویزیون که شروع میشد میدویدم صفحه تلویزیون که صورت اعلیحضرت رویش بود را میبوسیدم./ داداش من هم بچگیهایم خیلی کارها میکردم. شاید دو سه باری هم رفتهباشم باغ ولی الان که فکر نمیکنم هر کاری میکردم درست بوده. بعدشم اینکه شما میپریدی اعلیحضرت را ماچ میکردی شد جواب سوال مجری؟
تعداد زیادی از ملت هم گفتند که وضع اقتصادیمان خیلی بهتر بود.... بشمار!
خیال نکنید تمام شدها! نه، من دیگر حال ندارم راجع بهش بنویسم.
۲- دهه فجر که میشود یاد ریسههای رنگی کاغذی میافتم و بوی چسب اهو و روزنامه دیواری. یاد شکلات میافتم و زنگ انقلاب که یعنی دو ساعت از کلاسها دو در میشد برای جشن و شادی و یاد تئاتر. یاد محمد سادات اخوی که معلممان بود و برای اولین بار من را برد روی صحنه. اولین تمرین بدن و بیان را به من داد. یاد احسان قیصر میافتم که یک پانتومیم مسخره را با هم طراحی و اجرا کردیم و همه هرهر میخندیدند. پانتومیم دقیقا یک تئاتر لالهزاری بیکلام بود و پانتومیم نبود. خیال میکردیم اگر کلام را از نمایش بگیری میشود پانتومیم. یاد احسان آ میافتم که یک دفعه وارد راهرو شد( آن موقع هنوز زمان جنگ بود و بزرگداشت شهدا را دهه فجر میگرفتند) و دید عکس بزرگی از یک افسر خوشقیافه را گذاشتهاند وسط سالن و زیرش نوشتهاند شهید سرگرد آ، پدر احسان آ و بعد احسان که تا آنموقع خیال میکرد عمویش که خانهشان است همان پدرش است یکدفعه دیوانه شد و کل مدرسه را ریخت بههم. یاد آن پانزده بهمنی میافتم که دوست مکاتبهای نادیدهایم، یک رزمنده، یکهو آمد مدرسه ما دیدن من و چقدر احساس قهرمان بودن میکردم آن روز. همه را نشاندند توی نمازخانه و رزمنده برایمان خاطره گفت. الان یکیش را قشنگ یادم هست و میدانم همه را از خودش درآوردهبود که ما را بخنداند و ما هم کرکر میخندیدیم به بلاهت عراقیها. تصویری که من در نامهها از او ساختهبودم از این جوانکهای نورانی بود که هنوز درست و حسابی ریششان در نیامده اما او آدم گندهای بود و ریش بلندی هم داشت اندازه فیدل. نمیدانم الان کجاست. شاید شهید شدهباشد، شاید هم نه. دهه فجر بعدها شد صف طولانی جشنواره. شیرکاکائوی داغ با پیراشکی فروشی چهارراه ولیعصر و نقد فیلم، دوستهای جشنوارهای که تو صف پیدایشان میکردی، داد کشیدن برای آقای کیمیایی از وسط صف، سانس فوقالعاده دو صبح سینما فرهنگ روی زمین نشستن و حال کردن با فیلمهایی که بیشترشان را میشد بعدا با خیال راحت در طول سال هم دید. بعدها که بلیط گرفتن برایم آسان شد، جشنواره هم برایم از جذابیت افتاد. دهه فجرهای من کم و بیش همینها بود که گفتم. مال شما را نمیدانم.
۳- دوستی از من پرسید چرا برای لینک شیخالشیوخ نوشتهام The Man who wasn't there ؟ اول اینکه نود درصد کارهای من هیچ دلیل خاصی ندارد. دوم اینکه ربطی به فیلم کوئنها ندارد. سوم اینکه یکبار نوشتهبود شیخالشیوخ سایه ندارد، عکسش هم در آینه نمیافتد. ما که چشم متافیزیکی نداریم فقط این بهعقلمان رسید که لابد آنجا نیست که سایه ندارد دیگر. آخر هم اینکه اگر دقت کنید مدتی است واقعا آنجا نیست.
۱- دو قسمت اول فصل جدید Lost را نشستیم دیدیم. نفهمیدم خوب است یا نه. نیست عادت کردهایم عین روانیها ده قسمت را یک شبه ببینیم الان درست از کیفیت حسم نسبت به فصل جدید مطلع نیستم. اگر ایده مرکزی این فصل اینی باشد که من حدس زدم باید چیز باحالی از آب در بیاید. اینکه لاک و سایرین هی در جزیره مسافرت زمانی بکنند و داستان این جزیره را بفهمند احتمالا خیلی بهتر از این است که یک بار جیکوب بنشیند در یک مونولوگ همهچیز را برایشان تعریف کند. امید بهخدا.
۲- لعنت به فراز و لعنت به سید. دومی بهخاطر تبلیغاتی که بابت Heros کرد و اولی هم بهخاطر اینکه فصل اول این سریال کذایی را داد بهم. در این بلبشوی کاری و کمبود وقت دارم عین خر تو گل این سریال دست و پا میزنم. انصافا خیلی سریال باحالی شده. یک چیزهاییش حتی از Lost و Prison Break بهتر است. البته چیزهاییش هم بهتر نیست و بدتر است. چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که ما دوباره عین روانیها چسبیدهایم به صفحه تلویزیون و بیخیال کار کردن شدهایم! شخصیت مورد علاقه هر جفتمان هم Hiro Nakamora است. این سریال را ببینید ولی مواظب باشید!
۳- هویجوری، شنیدم تا سه نشه بازی نشه.

هنوز هم کلیشهها کارسازند اگر ...هنرمند باشی. اگر... قبلاTrainspotting را ساختهباشی. اگر دنی بویل باشی.
۱- در ضلع جنوب شرقی میدان ونک، کنار ایستگاه اتوبوسهای شرق تهران ساختمانی هست که معماری جالب توجهی دارد. نه طراحی درخشانی دارد نه شکل حجمی منحصر بهفردی، فقط برای توالت عمومی زیادی باشکوه است. هر وقت از مقابلش رد میشوم هوس میکنم سری بهداخل بزنم و ببینم چطور باید از این توالت باشکوه استفاده کرد. البته همیشه یکجای کار میلنگیده و فرصتش نصیبم نشده. بیشتر وقتها چیزی برای ارائه ندارم، وقتهای دیگر هم سکههایم تمام شده و فرصت ارائه وجود در چنین توالت کمنظیری را از دست دادهام. با آن تعداد عظیم آدمها که هر روز از میدان ونک رد میشوند این توالت باید روزهای پرکاری را بگذراند. احتمالا اگر مسابقهای بین توالتهای شهر برگزار کنند، رتبهاش باید جایی آن بالاها باشد. کنار توالت باشکوه یک داروخانه باشکوه است. اسمش را گذاشتهاند قانون. نمیدانم منظور کتاب ابنسینا بوده یا قانون خاصی در این داروخانه رعایت میشود که همان وجه تسمیهاش شده. روبروی این داروخانه همیشه تعداد زیادی آدم ایستادهاند. این است که میشود گفت پیادهروی مقابلش، شلوغترین پیادهروی مقابل یک داروخانه است. همه تر و تمیزند و منتظر. نگاهشان که میکنی همه اخم دارند و خیلی جدیند، شاید بعد یکباره لبخندی روی لبشان می نشیند. مسیر نگاهشان را که دنبال کنی پسر یا دختری را میبینی که دارد عرض خیابان را طی میکند. بههم که میرسند محل را ترک میکنند و سنگر را میسپرند به بعدی. بعدیها میآیند و اخم میکنند و منتظر کسی میمانند که لبخند آشنایی روی لبشان بنشاند. هر از گاهی دوست دارم بروم وسطشان بایستم و از آنجا آدمهایی که میروند توالت باشکوه را زیر نظر بگیرم. حس میکنم اگر قاطی آن آدمها بشوم کسی نمیفهمد من مراقب توالت باشکوهم. هر دفعه که نزدیک داروخانه میشوم یکی از آن تر و تمیزها که منتظر است لبخندی میزند. میفهمم قرارش اینترنتی بوده و من را با یکی اشتباه گرفته. من هم راهم را عوض میکنم و میروم پیِ کارم. رابطه من با توالت باشکوه شده همین لبخندی که هربار از کنارش میگذرم روی لبم مینشیند. این توالت و پیادهروی جلوی آن داروخانه برای من مهمترین نماد یکی از مهمترین میدانهای این سرزمین است. این باشکوهترین توالت و شلوغترین پیادهروی مقابل یک داروخانه نمادی از خیلی چیزهای دیگر این مردم است که "ترین" هستند.
۲- تراژیکترین برنامه تاریخ تولیدات تلویزیونی جهان احتمالا برنامه نودِ دیشب بوده. همیشه وقتی میخواستم مثالی از خوشبختی بزنم عادل فردوسی پور میآمد تو ذهنم. همیشه میگفتم اگر یک آدم در دنیا باشد که از کارش لذت میبرد، اگر یک نفر باشد که در جایگاه درست خودش قرار گرفتهباشد، اگر یک نفر است که کارش برایش مهم باشد، خودش است. بهخاطر همین همیشه برنامهاش را بانشاط اجرا میکرد و نمیگذاشت ریتم برنامه بیفتد اما دیشب عادل حال نداشت. یک طوری برنامه را اجرا میکرد انگار منتظر است زودتر به آخرش برسد. حالمان گرفتهشد. یعنی برمیگردد؟
۳- یک نفرین کلی: خدا هرچی آدم تنگنظر است را از روی زمین بردارد.
