یک دوست نادیده در کامنت دان مطلب قبلی از من انتقاد کرده که بیشتر وقتها مطالبی مینویسم درباره کسانی که فقط خودم و چند نفر از دوستانم میشناسیمشان و این باعث میشود جز خودمان کسی نفهمد. برای اینکه نشان دهم انتقادپذیرم مطلب زیر را مینویسم:
نیلز هنریك دیوید بور در هفتم اكتبر ۱۸۸۵ در شهر كپنهاگ چشم به جهان گشود. پدرش كریستین بور استاد فیزیولوژی دانشگاه كپنهاگ بود و مادرش «الن آدلر» نام داشت. نیلز در كنار برادر كوچكترش هارالد - كه بعدها در ریاضیات به درجه استادی رسید _ دوران كودكی و نوجوانی خود را به لطف داشتن پدری دانشمند و مادری فرهیخته در فضایی علمی و در بستری مهیا برای ظهور نبوغشان گذراندند. پدرشان یكی از فیزیولوژیست های برجسته دوران خود و مادرشان از خانواده ای بود كه به علم و دانش مجهز و مشهور بودند. او در ۹ ژوئن ۱۹۵۰ در «نامه ای سرگشاده به سازمان ملل متحد» نظریات خود را در این زمینه به صراحت اعلام كرد. او كه در سال ۱۹۱۲ با «مارگارت نورلاند» ازدواج كرده بود از او صاحب چهار فرزند پسر شد كه همگی آنها تحصیلات عالیه داشتند، هانس (پزشك)، اریك (مهندس شیمی)، آیگ (دكترای فیزیك نظری) و ارنست (وكیل). «نیلز بور» در ۱۸ نوامبر ۱۹۶۲ در زادگاهش چشم از جهان فروبست.
![]()
نیلز پس از ثبت نام در مدرسه «گاملهولم» و به پایان رساندن تحصیلات مقدماتی خود در سال ۱۹۰۳ به دانشگاه كپنهاگ رفت و از ابتدا تحت تعالیم پروفسور كریستیانسن كه از فیزیكدانان برجسته و از خاندانی اصیل بود قرار گرفت و موفق شد در سال ۱۹۰۹ مدرك فوق لیسانس و در سال ۱۹۱۱ به اخذ درجه دكترا نائل آید.
در خلال دوران دانشجویی «نیلز» مسابقه ای در دانشگاه كپنهاگ بر سر حل یك مسئله علمی برپا شد و دانشكده علوم وظیفه تهیه و توزیع جوایز را بر عهده گرفت. «نیلز» در این راستا به انجام تحقیقات نظری و آزمایشگاهی وسیعی در مورد «تنش سطحی» پرداخت و در نهایت جایزه مسابقه را كه یك مدال طلا بود از آن خود كرد و نتایج تحقیقاتش در سال ۱۹۰۸ در مجله علمی جامعه سلطنتی به چاپ رسید. مطالعات بعدی «بور» به مرور زمان بیشتر حال و هوای «نظری» به خود گرفت تا آنجا كه رساله دكترای او كه به شرح خواص فلزات برای اثبات تئوری الكترونی می پردازد ماهیتی كاملاً نظری دارد و هنوز به عنوان اثری كلاسیك در باب نظریه الكترون به شمار می رود. «بور» طی مطالعاتی كه برای آماده سازی و تكمیل رساله دكترایش انجام داد برای اولین بار با مفهوم نظریه كوآنتومی تشعشع یا پرتوافشانی كه توسط ماكس پلانك مطرح شده بود، مواجه شد. در پاییز سال،۱۹۱۱ «نیلز بور» برای مدتی در دانشگاه كمبریج اقامت گزید و از طرفی بابت نظارت بر روند آزمایش هایی كه در آزمایشگاه «كاوندیش» زیر نظر «سر تامسون» در حال انجام بود حقوق دریافت می كرد و از طرف دیگر فرصتی یافته بود تا به مطالعات نظری خود بپردازد. در بهار سال ۱۹۱۲ بود كه «بور» در كنار پروفسور «رادرفورد» در آزمایشگاه دانشگاه منچستر مشغول مطالعه و تحقیق بودند و چون دیگر دانشمندان آن روز، به صورت فشرده و طاقت فرسایی در باب پدیده رادیواكتیویته در حال تحقیق و آزمایش بودند. پس از مدت كوتاهی آنها به واقعیتی در باب جذب اشعه آلفا رسیدند كه یك سال بعد در مجله ای علمی به چاپ رسید. پس از این مرحله بود كه «بور» با پذیرفتن اصول اولیه ای كه از كشف هسته اتم توسط «رادرفورد» به دست آمده بود، مطالعات خود درباره ساختار اتم را آغاز كرد. با استفاده از مفاهیم تئوری كوآنتومی كه توسط «پلانك» به اثبات رسیده و از جایگاه محكمی در دنیای علمی آن روز برخوردار بود، او موفق به كشف و ارائه تصویری از ساختار اتم شد كه بعدها به دست دانشمندان دیگری و بیش از همه توسط «هایزنبرگ» اصلاح شد. در خلال سال های ۱۹۱۳ ، ۱۹۱۴ «بور» به عنوان سخنران فیزیك در دانشگاه كپنهاگ مشغول به كار بود و از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۶ نیز صاحب سمتی مشابه در دانشگاه ویكتوریای منچستر شد. در سال ۱۹۱۶ صاحب كرسی استادی فیزیك نظری در دانشگاه كپنهاگ شد و از سال ۱۹۲۰ تا پایان عمرش نیز به سمت ریاست موسسه فیزیك نظری درآمد كه این موسسه به خاطر شخص «بور » در دانشگاه تاسیس و راه اندازی شد. عاقبت در سال ،۱۹۲۲ «نیلز بور» به واسطه خدمات بزرگش به عالم فیزیك به خصوص با ارائه ساختار اتمی به دریافت جایزه نوبل نائل آمد. فعالیت های علمی «بور» در موسسه فیزیك نظری بیش از هر چیز بر ساختار و قوانین حاكم بر هسته اتم و همچنین تبدیل هسته ای و فروپاشی آن معطوف بود. در سال ۱۹۳۶ «بور» نظریه خود در باب تجزیه و آزاد كردن قدرت نهفته در اتم را اعلام كرد و برای آسان شدن فهم این پدیده تئوری ریز قطره را چنین مطرح كرد كه تصویری كه از چكیدن یك قطره مایع درون یك ظرف مایع دیده می شود همان مفهوم «فیزیون» است. این تئوری هم دوره با «شكافتن اورانیوم» به دست «هان» و «استراسمن» بود. با آغاز جنگ جهانی دوم، «بور» دانمارك را ترك و به سوئد رفت و دو سال پایانی جنگ را نیز در انگلستان و آمریكا گذراند و در پروژه انرژی اتمی آمریكا مشاركت كرد. در سال های بعد او بیشتر انرژی خود را صرف كشف استفاده های صلح آمیز انرژی اتمی كرد و در مخالفت با سیاست های دول قدرتمند كه با تكیه بر سلاح های اتمی شان به یكه تازی روی آورده بودند متحمل زحمات فراوان شد.
![]()
توضیح: مطالب و عکسها عینا از ویکیپدیای فارسی آمدهاند. عکس دوم مقبره بور در کپنهاک است.
پینویس: نمیدانم چرا هنوز حال دارم شوخی کنم؟ با این حرکتی که این آقای آرشیتکت خوشتیپ تحت ویندوز کرد و عکسالعملی که آقامون امروز نشان داد روحیهام آنقدر قهوهای شده که بویش کل منطقه را برداشته. بهقول آقای هزارتو« حالا مجبوریم برای نجات از دست خوشتیپ برویم مخ ملت را بزنیم به همین خوشتیپ تحت ویندوز یا آقمهندس RD راضی شوند ولی آیا ما اینقدر مزوریم؟» آقای هزارتو! به درجهای از یاس رسیدهام که تزویر دیگر خیلی برایم جزو رذایل حساب نمیشود ولی حرفت همهاش دارد توی سرم صدا میکند. واقعا مستاصل شدهام. میتوانم بگویم امیدم به آینده، به زندگی حداقل نصف شده. پس فیالحال فعلا در سکوت انتخاباتی بهسر خواهم برد تا تکلیفم را بفهمم.
داستانی است که مولوی سوار بر است و در معیت شاگردان داشته بهسمت مکتب میرفته که شمس جلویش را میگیرد و میپرسد مگر نه اینکه کاملترین و بزرگترین انسان تاریخ حضرت محمد است؟ پس چطور او گفته من حتی ذرهای از وجود تو را نشناختم اما بایزید بسطامی میگوید همه آنچه حق است را دریافتهام؟ مولوی پاسخ میدهد این به ظرف برمیگردد. ظرف حضرت بایزید اندازه یک کوزه است و همهچیز را در حد همان کوزه یافته اما ظرف حضرت محمد بهاندازه یک اقیانوس است و او هرچه بیشتر در این اقیانوس غور میکند عمق آن و دشواری دسترسی به همه آن را بیشتر میفهمد (نقل به مضمون) این حکایت تا اینجا گفتگوی منطقی دو مسلمان در باب کشف ذات احدیت است اما در این لحظه یک اتفاق انتزاعی میافتد. شمس یکباره نعره میزند و روی زمین میافتد. او را داخل مسجد محل مکتب مولوی میبرند و نقل است تا وعده بعدی نماز بیهوش بوده. (خوب است که آقای گلستان این وبلاگ را نمیخواند تا به اسم مولوی گیر بدهد) حکایت دیگری است اگر اشتباه نکنم از ابوسعید که شاگردانش سر میرسند و میبینند او سر کوچه ایستاده و مقداری آب زرد نیز روبروی روی زمین ریخته. میپرسند چه شد و شیخ پاسخ میدهد یک نفر داشت اینجا درشت بار من میکرد و من تهدیدش کردم که اینطور حرف نزن. یک کاری میکنم آب بشویها اما طرف به کارش ادامه داد و ایناهاش! آب شد. یادم نیست چند نفر بعدش در دم جان سپردند و آنهایی که صیحه کشیدند چند تا بودند. از من بپرسید بهنظرم در حکایت اول شمس چند شبی برای پیدا کردن پاسخ سوالش بیدار بوده و وقتی جواب را شنیده خیالش راحت شده گرفته خوابیده و در مورد دوم هم شیخ سر کوچه خودش را راحت کردهبوده (اصلا سر کوچه چه کار میکرده؟) و وقتی با شاگردانش روبرو شده یک خالی بسته که آنها متوجه موضوع نشوند. تذکرهالاولیا را که ورق بزنید پر است از این اتفاقات عجیب و غریب و صیحهها که کشیده میشود و جانهایی که در دم از بدن میرود. این چیزها را که میشنوم به این نتیجه میرسم در این کشور حرفهای گزاف و پرت و پلاهای بی سر و ته خیلی خریدار دارد. انگار فیلهوا کردن قداستی دارد که هرکس توانش را داشتهباشد نانش چرب میشود حسابی.
یک رفیقی داشتیم که زمانی خیلی باهاش صمیمی بودیم و الان فقط اگر تصادفی همدیگر را ببینیم سلام و علیکی میکنیم و بیخود به هم وعده میدهیم که باز هم این اتفاق را تکرار کنیم منتها با برنامهریزی قبلی که البته تا دیدار تصادفی بعدی از هم بیخبر میمانیم. این رفیق ما اسمش امید است. قبلترها که به تئوری بسط آزادی از راه فاشیسم نرسیدهبود و هنوز با شیوا مقانلو در نیفتادهبود (نمیدانم اولش کدامشان به آن یکی گیر دادهبود ولی تصور میکنم یک فاشیست آزادیطلب بهتر از یک سانتیمانتالیست پسامدرن نماست) مینشست تو بوفه دانشکده مکانیک و گیر میداد بیا برایت گوته بخوانم تو گوش کن. البته که گوته را آلمانی میخواند و من هم هیچی نمیفهمیدم. وقتی هم میگفتم خب بگو چه دارد میگوید میگفت تو به آن کار نداشتهباش، فقط گوش کن. ما هم گوش میکردیم و باز چیزی نمیفهمیدیم. آنوقتها این امید یک خاصیت عجیب داشت و آن هم این بود که تمام کتابهای دنیا را خواندهبود و همهشان را نیز بهخاطر داشت (دومی خیلی مهمتر از اولی است) شیخ هم که آن موقعها هنوز شیخ نشدهبود میآمد آنجا مینشست و بعد با هم بحثشان میگرفت. آن موقع عقل ناقص من نمیفهمید شیخ شیخ است و امید یک رویه است که هنوز خیلی فاصله دارد تا عمیق شدن (عمیقش الان فاشیست شده البته ولی عمیق است بههرحال!) چون مدام در بحثش ارجاع میداد به بنیامین و برلین و ویتگنشتاین و خلاصه اسمهایی که من بیشترشان را اولینباری بود که در زندگیم میشنیدم. شیخ که آنموقع هنوز شیخ نشدهبود، برعکس کمتر ارجاع میداد و ما آن موقع خیال میکردیم امید خفنتر است.
خوابم میآید و نتیجهگیری را میگذارم بعهده خودتان.
راهنمایی: به تفاوت آدم باسواد و فهمیده فکر کنید.
نکته مهم: چون امید زیاد هوادار دارد و حالا که دوست صمیمی ما نیست هنوز دوست خانوادگی یک عدهایست که خواننده اینجا هستند، تاکید میکنم بحث ما امید سال ۷۷- ۷۶استها. هوادارانش گیر ندهند جان مادرشان.
بالاخره نسخه اول فیلمنامه را در ۴۹۸ صفحه تحویل دادم و بلافاصه پنجاه و هشت تا فیلم خریدم. برای اولینبار در ده سال گذشته من دو ماه را با دیدن فقط هشت فیلم گذراندهبودم و انتخاب یکی از میان این همه فیلم ندیده کار سختی بود و خوشحالم که بعد از ده دقیقه فکر کردن مورد عجیب بنجامین باتن را انتخاب کردم.


قبلا گفتهبودم بهنظرم Slumdog را زیادی تحویل گرفتهبودند. همانموقع این نظرم مورد سرکوب دستهجمعی و خشن تقریبا تمام دوستان واقع شد اما الان که مورد عجیب بنجامین باتن را دیدم بیشتر مطمئن میشوم که اعضای آکادمی سعی کردهاند انحراف سال قبلشان را جبران کنند. فیلم دو ساعت و چهل دقیقه طول میکشد که یک چیزی حدود یک ساعت و نیمش مقدمه است. تابهحال همچین چیزی ندیدهبودم. نکته جالب برایم این است که بعد از تمام شدن فیلم بهاین نتیجه رسیدم تمام آن مقدمه لازم بوده. اگر فیلم را ندیدهباشید یا قبل از تمام شدن مقدمه حوصلهتان سر رفتهباشد و بیخیالش شدهباشید حتما این نظر من خیلی بهنظرتان چرت میرسد. یک ساعت و نیم وقت یک فیلم است نه مقدمه یک فیلم اما آقای فینچر و نویسندگانش این کار را کردهاند. جدا از بعضی دلایل فنی که گفتن این مقدمه طولانی را لازم میکرده بهنظرم فینچر در کل فیلم قصد داشته از زمان بعنوان یک عنصر مخرب استفاده کند. برای این منظور هم ریتم بصری کار بهنسبت کند است و هم پدر آدم را با این ریتم روایت داستانش در میآورد. درست که بین خیلی از سکانسها فواصل طولانی زمان وجود دارد و بعضیوقتها گذر زمانهای ده ساله را در داستان با یک کات میبینیم اما در کل تا توانسته ماجرا را کش داده که این بهنظر من در راستای قصه است. فیلم خیلی باحالی است که چون از اول بنا گذاشتهام داستان فیلم را در این وبلاگ لو ندهم بیشتر از این چیزی نمیگویم فقط باید بگویم در این برهوتی که فیلمهای فوقالعاده سخت پیدا میشوند اتفاق خوشایندی است.
توضیح: عنوان مطلب یکی از دیالوگهای فیلم است.
نکته مهم: این ساعتی که طرف ساخت که برعکس کار میکرد و بعد سیل نیواورلئان بردش هم چیز عجیبی بود. از نظر من کارکرد فرامتنی مضمونی خفنی داشت. کنایه از رویاپردازی امریکایی بود گمانم که آب میبردش. یک همچینچیزهایی دیگر... حالا بعد اگر شد بیشتر مینویسم.
۱- شیخ به قصد دید و بازدید دارد میرود شهری نزدیکی آمستردام. دلمان میگیرد از عیدی که شیخ نزدیکمان نباشد.
۲- بالاخره خوشتیپ(۱) تحتِ Windows یا مهندس RD هم وارد گود شد. ما همین الان اعلام میکنیم که آن آخرها ممکن است از ترس خوشتیپ خودمان را بسپاریم دست همین مهندس RD ولی این دلیل نمیشود که حالا بهش گیر ندهیم. گفتهاست یادداشتی که یک مغازهدار روی در مغازهاش برای من بنویسد بیشتر از پوستر و امثالهم جواب میدهد! یادم میآید پارسال رفتهبودم نمایشگاه نقاشیش. همین!
[1] خوشتیپ اشاره به یک آدم شدیدا خوشتیپ دارد
[2] RD ماشینی است با موتور تالبوت و اتاق پژو
به یک آرشیتکت روزنگار: سیاوش از دیروز گیر دادهبود که بیایید برویم پاستافکتوری. این پاستافکتوری یک رستوران است حوالی میدان جوانان که نزدیکی خانه یک آرشیتکت روزنگار است و از قرار پاستایش را خودشان همانجا تولید میکنند و انگار صاحبش در ایتالیا با سیاوش دوست شده و سیاوش هربار میآید ایران حداقل یکبار ما را آنطرفها میبرد. غذایشان بفهمینفهمی خوب است منتها اگر گذرتان به آنجا افتاد بدانید که جایش تا هفتهها درد خواهد کرد. جدا از قیمت غذاها که یکمقدار بالا میزند، یادتان باشد قبلش حتما یک ساندویچ هایدا بخورید که گرسنه نمانید چون حجم غذا اندازه وعده غذایی یک بچهگربه است. بهش گفتم اینبار نمیشود و تولد نداست و ما برنامه داریم. درآمد که من پسفردا شب (که فردا شب باشد) پرواز دارم و دیگر وقت نمیکنیم همدیگر را ببینیم. خلاصه ما برنامههایمان را یکروز به تاخیر انداختیم که فرصت خداحافظی با سیاوش را از دست ندهیم. برای اولینبار شروین را عاریه گذاشتیم پیش مادربزرگش و راه افتادیم سمت میدان جوانان. همانجا که نزدیک خانه یک آرشیتکت روزنگار است. خلوتی راه شدیدا غیرمنتظره بود و ما نیمساعت زود رسیدیم. خواستیم برویم کمی اطراف میدان محسنی چرخ بزنیم که ندا گفت برویم از این سوپرمارکت دستمال توالت بخریم. سوپرمارکت مورد نظر دو قواره با رستوران مذکور فاصله دارد و احتمالا آن آرشیتکت روزنگار جایش را بلد است. یک چیزهای عجیب و غریبی داشت که نمیدانم چرا ما خر شدیم و از هرکدامشان یک عدد برداشتیم. از این خوردنیها که همیشه دفعه اول حرامشان میکنی چون نمی دانی چطوری یا با چی یا اصلا بعنوان کدام وعده غذایی بخوریشان. دم صندوق که رسیدیم و صندوقدار گفت باید پنجاههزارتومان بهش بدهیم مثل سگ از حرکتمان پشیمان شدیم ولی بهقول گفتنی! پشیمانی هرگز سودی ندارد. با لبهای آویزان پنجاههزارتومان را گذاشتیم کف دست طرف و آمدیم بیرون (نمیدانم چرا این آرشیتکت روزنگار که همیشه به این نکات دقت میکند قبلا در مورد این مکان شیطانی که نزدیک خانهشان است هیچ هشداری بهما ندادهبود) از در که زدیم بیرون من احساس کردم دارم اشکان را میبینم. بعد دیدم راشا هم کنارش است. آنطرفتر بهاره و بعد هم محمد و پریسا و امیرحسین و همینطور آدم آشنا بود که جلویمان سبز میشدند. تازه دوزاریمان افتاد که سیاوش خالی بسته و رفتنی در کار نبوده و ملت برای زنمان تولد گرفتهاند. ندا کلی خوشحال شد و همان اندازه غافلگیر ولی گمانم توی دلش داشت با خودش فکر میکرد که چرا جای سیاوش این حرکت هوشمندانه از من سر نزده، منتها چون چندوقتی است آفتاب مهربانی شدیدا خانهمان را گرم کرده چیزی بهرویم نیاورد. داخل رستوران هم مثل همیشه چهل و پنج دقیقه طول کشید تا من و ندا به توافق رسیدیم باید چه بخوریم. دلیلش هم این است که اولا من حالم گرفته میشود بروم یک رستورانی و کلی پول بدهم غذایی بخورم که خودمان میتوانیم در خانه درست کنیم و اینجور جاها منفعل میشوم. ثانیا همانطور که گفتم در پاستا فکتوری که نزدیک خانه یک آرشیتکت روزنگار است باید به حجم غذا بیشتر از اسم و طعمش دقت کنید. با وجود تمام این چیزها چون تولد ندا بود، انتخاب غذا را گذاشتم بعهده خودش ولی آفتاب مهربانی هی به ندا نهیب میزد که نظر من را بپرسد اما وقتی نظر من را میشنید نمیدانم چرا مخالفت میکرد و خلاصه چهل و پنج دقیقه روی من کار کرد تا بالاخره متوجهم کرد چه غذایی میل دارم. تمام شدن غذا د پاستافکتوری که نزدیک خانه یک آرشیتکت روزنگار است کمی بیشتر از سه دقیقه طول میکشد چون تا بیایی نگاه اول را به بشقابت بیندازی نصفش تمام میشود. این سه دقیقه که گذشت یکهو چراغهای رستوران خاموش شد و ما همه خیال کردیم برق رفته. محمد دست در جیبش کردهبود و دنبال یازده دو صفرش میگشت که یکدفعه یک آهنگ تولد شش و هشت از اسپیکرهایشان پخش شد و یک کیک را آوردند که دو تا فشفشه با شعلههایی اندازه فلر چاههای گاز عسلویه رویش بود و یکدفعه جماعت شروع کردند با یکطور کف زدن ریتمیک مجلسی آهنگ را همراهی کردن. من خیال کردم بروبچههای خودمانند ولی خوب که تو تاریکی دقت کردم دیدم بچههای ما هم با دهان باز دارند بقیه مشتریهای رستوران را نگاه میکنند که کف میزدند و عشق و حالی میکردند و خداییش اگر آهنگ بیشتر ادامه پیدا میکرد میرفتند روی میز و یک حالی به مکان میدادند. طفلک مردم خیلی دلشان شهر نو میخواهد(با وجود اینکه کلا این پاستافکتوری را که نزدیک خانه یک آرشیتکت روزنگار است توصیه نمیکنم ولی یکبار برای دیدن این صحنه بدیع سری به آنجا بزنید بد نیست. میتوانید همینطوری بیخودی یک کیک بدهید دست طرف و بگویید تولد است) ماجرای کیک هم که تمام شد صورتحساب را آوردند و آنجا بود که من فهمیدم این فکر مشعشع قبل از سیاوش باید به ذهن خودم میرسید و اگر اینقدر خر نبودم و زودتر فهمیدهبودم چطور باید برای روز تولد زنم برنامهریزی کنم بهجای پاستافکتوری که نزدیک خانه یک آرشیتکت روزنگار است میرفتیم یک رستوران دیگر که نزدیک خانه یک آرشیتکت روزنگار نباشد و اینقدر پول پیاده نمیشدیم. حالا با این وضعِ قسط و خرج دم عید و مسافرت شمال و کلاسهایی که شروین باید بعدا برود و تولد خودم که نزدیک است و سرویس شب عید ماشین و خیلی چیزهای دیگر با آن پنجاههزارتومان که به آن سوپرمارکت عجیب که نزدیک خانه یک آرشیتکت روزنگار است و این پولی که در پاستافکتوری که از اتفاق آن هم نزدیک خانه یک آرشیتکت روزنگار است خرج کردیم چه کار باید بکنیم خدا عالم است. نکته مهم اینکه رفتیم شروین را تحویل بگیریم و فهمیدم پسرک ککش هم نگزیدهبود که ما پهلویش نبودیم. ای تف به این روزگار.
یک توضیح که یادم رفت: کیک را از شیرینیفروشی تهرانسوگل گرفتهبودند که نزدیک خانه یک آرشیتکت روزنگار است.
یک موضوع که خواندنش بدک نیست: سه دسته ماشین در جاده هراز هستند که فوقالعاده خطرناکند. عید امسال اگر عازم شمالید هر کدام از این سه دسته ماشین را که دیدید (چه از روبرو میآمد چه پشت سرتان بود) بلافاصله بپیچید داخل شانهخاکی و ایست کامل بکنید و بگذارید طرف رد شود برود. محمد برایشان اسم مستعار هم گذاشته.
۱- وانت نیسان (Danger)
۲- هر ماشین با پلاک ۷۲ (Ultimate Danger)
۳- وانت نیسان با پلاک ۷۲ (Ultra Danger)
خیلی به انگلیسیش گیر ندهید. صرفا جهت تفکیک آنها ابداع شده.
کل این مطلب را نوشتم که این را بگویم. همت غرب به شرق را در ترافیک مخوف پنج بعد از ظهر میراندیم. درست سه راه ضرابخانه بودیم که یک شماره سه را با بار پرتقال دیدیم که پشتش با فونت نازنینِ بولد نوشتهبود: «افسوس که جوانی المثنی ندارد.» بعد کمی پایینتر نوشتهبود: «واقعا چرا؟M»
1- در اتوبان صدریم. راننده دارد راجع به بانکداری الکترونیک دلیل قویتر بودن بانکهای خصوصی برایم حرف میزند. از سیستم پخش مهیبش این ترانه پخش میشود: اومدیم به LX/ تا شدیم فیس تو فیس/ وری وری گود شد حالم و ادامه داشت که خب طبیعتا همین بخش بسیار خلاقانهاش خاطرم ماندهاست. این ترور تدریجی زبان فارسی خیلی چیز بدی است گمانم.
دوست داشتم هنوز غرب وحشی وجود داشت و میشد رفت یکتکه را که هم آب داشت هم معدن پیدا کرد و یک شهر درش ساخت. اگر میشد دوست داشتم یک سوپرمارکت درش راه میانداختم و هر روز به یک سری آدمها شیر و تخممرغ میفروختم. دوست داشتم جنایتکار آن شهر دون کورلئونه(1) میشد و کلانترش ویل کین (2). خیلی خوشم میآمد که بانک شهر را نیل مککالی(3) بزند و اگر کافهای داشت حتما شوگر(4) در آن بخواند. انتخ ابات که برگزار میکردیم حتما آقای اسمیت(5) را میفرستادیم برود پایتخت و مینشستیم پای رادیو نطق پنج روزهاش را گوش میکردیم و کف میزدیم. دنبال جک لمون میگشتیم و میآوردیمش بشود پاانداز شهرمان. فرقی هم نمیکرد، از آپارتمان ورش میداشتم یا از ایرما خوشگله؟ شاید خود ایرما(6) را هم از ایرما خوشگله میدزدیدیم که برایش کار کند. شاید هم هالی گولایتلی(7) را یا کابیریا(8) بلکه هم ویوین وارد(9) را. خوب که فکر کنیم برای درآمد جک لمون جنس جور است و لنگ نمیماند اما از همه شیرینتر کاترین اُشی(10) میشد احتمالا. لولا(11) را میآوردیم کنار دست ریک بلین(12) بلکه یک عشق نمونه درست کنیم. شاید هم لئون (13) را میآوردیم پهلوی ماتیلدا (14)که حالا بزرگ شده. اگر وینسنت هانا(15) موفق میشد قبل از اینکه دعوت ما برسد دست نیل مککالی خفتش کند و او را در فرودگاه میکشت و نشد نیل بانکمان را بزند آمار را میدادیم به چارلی وریک(16) یا سانی ورتزیک و سَل(17). منتها قبلش بهزور کلانتر ویل کین را میفرستادیم ماه عسل. یک کاری هم میکردیم دوزاریش نیفتد ما با دزدها تماس گرفتهایم و برگردد یکهو. چی میشد هنری گاندراف و جانی هوکر (18) سر و کلهشان آنجا پیدا میشد برای یک برنامه تیغزنی؟ من که حتما سوپرمارکتم را دربست میدادم دستشان باشد. نمیدانم اگر قرار باشد جاسوسی از شهرمان سردربیاورد ناتان میرو (19) بهتر است یا ایو کندال(20)؟ حتما اگر سر و کله آل کاپون پیدا میشد یک الیوت نسی (21) بود که ردش را تا آنجا هم بزند و ولش نکند و نگذارد شهرمان را بههم بریزد. اگر آن دو تا دیوانه بهجای تاریخچه خشونت از شهر ما سر درمیآوردند و کلانتر ویل کین هم از ماه عسل برنگشتهبود، حتما با ایرما خوشگله هری کثیف (22) را قبلا پاگیر شهرمان کردهبودیم که در مواقع اضطراری یک کاری برایمان بکند. با آن مگنوم سیصد و پنجاه و هفتش. اگر استادی میخواستیم که به بچههای شهر آموزش بدهد ردخور نداشت که برترام پاتس (23) و هیات همراهش را انتخاب میکردیم اگر هوس دیکتاتوری میکردیم حتما به چاپلین کمک میکردیم شهردار شهرمان شود. کی بهتر از او میتواند دیکتاتوری کند؟ شبها چشمانم را میبندم و قبل از خواب با خودم فکر میکنم کاش میشد تو همچین شهری زندگی کرد، کاش میشد مثل فیلمها آدمها را دستچین کرد. بدی فیلم برای ما خیالپردازها همین است. از زندگی دور میشوی و به این کارها میافتی بلکه از روزمرگی در بروی. حالا چه شد که اینها را نوشتم؟ زمانی که این بازی سفر در زمان را پیشنهاد میدادم خیال میکردم چیز بامزه و سادهایست و وقتی با برخورد سرد بقیه مواجه شدم کمی توی ذوقم خورد اما امروز که خودم تصمیم گرفتم این موضوع را بنویسم فهمیدم چیز بیخودی را انتخاب کردهبودم. هرچه فکر کردم کجا باید بروم نفهمیدم. بروم با نادرشاه مذاکره کنم بلکه عقلش برسد همه جا را که گرفت بنشیند جای کور کردن ملت مثل آدم به توسعه فکر کند؟ یا جای حمله به هند و عثمانی سراغ روسیه برود؟ یا بروم قبلتر به سلطان محمد خوارزمشاه حالی کنم ابرقدرت فقط نباید حواسش به رعایایش باشد و یککم مراقب تحولات کشورهای همسایه باشد و ایلچیشان را نکشد بد نیست. یا بروم زمان فیلیپ مقدونی، اسکندر را که دنیا آمد از کوه پرت کنم پایین. شاید هم باید میرفتم زمان قاجار. حتما چون آن زمان عرصه، عرصه بیلیاقتها بوده من یک چیزی میشدم. یا شاید میرفتم اولین کمیته مرکزی حزب توده را منفجر میکردم. هر چه زور زدم اولویتم را پیدا نکردم. آخرش هم خسته شدم و مثل همیشه خودم را دست فیلمها سپردم. همین.
1- مارلون برانوده/ پدرخوانده
2- گری کوپر/ ماجرای نیمروز(صلات ظهر/ High Noon)
3- رابرت دنیرو/ مخمصه (Heat)
4- مرلین مونرو/ بعضیا داغشو دوست دارن
5- گری کوپر/ آقای اسمیت به واشنگتن میرود
6- شرلی مکلین/ ایرما خوشگله
7- ادری هپبرن/ صبحانه در تیفانی
8- جولیتا ماسینا/ شبهای کابیریا
9- جولیا رابرتز/ زن زیبا
10- باربارا استنویک/ گلوله آتش
11- فرانکا پوتنت/ بدو لولا بدو
12- همفری بوگارت/ کازابلانکا
13- ژان رنو/ لئون
14- ناتالی پورتمن/ لئون
15- آل پاچینو/ مخمصه
16- والتر ماتائو/ چارلی وریک را بگیرید.
17- آل پاچینو و جان کازاک/ بعدازظهر نحس
18- پل نیومن و رابرت ردفورد/ تلکه (Sting)
19- رابرت ردفور/ جاسوسبازی
20- اوا مری سینت/ شمال از شمال غربی
21- کوین کاستنر/ تسخیرناپذیران
22- کلینت ایستوود/ هری کثیف
23- گری کوپر/ گلوله آتش
پینویس: همیشه خیال میکردم پل نیومن باشد. هیچوقت فکرش را هم نمیکردم گری کوپر باش. حتی اگر بوچ کسیدی و ادی خوشدست را اضافه کنم تازه مساوی میشوند!
پینویس دوم: احتمالا اگر مینشستم درست فکر میکردم کلی کاراکترهای جذابتر و آرامشبخشتر یادم میآید.
اینها قرار بود پینویسی بر مطلب قبلی باشد منتها چون طولانی شد، تبدیلش کردم به یک مطلب مجزا.
آقای هزارتو میگوید من یک توانایی ذاتی در پیدا کردن رانندهتاکسیهای مشنگ دارم. از آن روز دائما به راننده ماشینهایی که سوارشان میشوم دقت میکنم.مثلا امشبی یک کلاهگیس داشت تو مایههای پرویز مظلومی. روی شیشه یک کاغذ 4A چسباندهبودند که رویش نوشتهبود: "طرح جهادی جابجایی مسافر زمستان ۸۷. محدوده میدان ونک" یک چیزهای دیگر هم نوشتهبودند که یادم نیست. نمیدانم چرا امروز هیچکس قصد نداشت از ونک برود تجریش؟ این شد که من بعد از بیست دقیقه معطلی به راننده گفتم سوار شود که برویم. از جلوی یکجایی که روی سردرش نوشتهبود پلیس پیشگیری رد میشدیم و من تو فکر این بودم که وظیفه اینها چیست و قرار است چه کار کنند که طرف فکرم را پاره کرد. گفت چند دقیقه صبر میکردیم مسافر میآمد و چرا من دربست گرفتهام؟ من هم برای اینکه بحث را درز بگیرم گفتم میخواهم راحت باشم. درآمد که گفتی دربست گرفتهام راحت باشم یاد چیزی افتادم:« یکی از بچههای خط کرج هست خیلی با من رفیقه. گفت اون روز یه دختر پسر بودن اومدن گفتن آقا تا کرج دربست چند میبری؟ گفتم کرایه ما چار و چارصده چون میگی دربست پنج تومن میگیرم. پسرههم میگه شیش تومن میدیم راحت باشیم. به پیغمبر میگفت تو پیکان شهر برگشتم دیدن جفتشون لختن دارن رو صندلی عقب یه کارایی میکنن. رفیقم گفته دارین چی کار میکنین؟ گفته دربست گرفتیم راحت باشیم دیگه.» البته این ماجرای حیرتآمیز و پندآموز ادامه هم داشت که من زیاد وقتتان را با آن نمیگیرم. برای اینکه متهم به شوخی ملیتی هم نشوم، نمیگویم با لهجه هموطنان کدام بخش میهنمان حرف میزد.
هرچه زور زدم فیلمنامهاش را Download کنم تا یک سکانسش را عینا بنویسم نشد. بهخاطر همین به همه توصیه میکنم بروند این فیلم را ببینند. همه آنهایی که خیال میکنند این اطراف خیلی بخارزده است. همه آنهایی که دوست دارند بازیگر باشند. آنهایی که میخواهند بعد از انتخابات یک انگشت به من نشان بدهند. آنها که مثل معصومه راه پنجم را انتخاب میکنند. بروند این فیلم را ببینند. فیلم خیلی خوبی نیست. نمی توانی به سادگی هم بگویی بد است اما همه این آدمها که گفتم یک بار باید ببینندش. اسم فیلم هست V For Vendetta . سکانس در فیلم هست که کاراکتر اصلی فیلم(V) به مخاطبینش میگوید آیا ناراضی هستید؟ آیا خیال میکنید به شما ظلم شده؟ اگر میخواهید مقصر را پیدا کنید هر روز صبح به آینه نگاه کنید (نقل به مضمون)

هنوز هم میتوانید بروید اینجا را بخوانید.
این چادر نمیدانمها که کشیدهام روی سرم خفهام خواهد کرد لابد. با این روزمرگی دستهجمعی داریم بطالت را معنی میکنیم بهخوبی. یک مرگ دستهجمعی که برسد خوب خواهیم شد حکما. امروز هم دارد تمام میشود. موقع خواب که به آن فکر کنم یک هیچ بزرگ خواهم گفت حتما. بهجای آه هم دیگر هیچ میکشم این روزها.
یک سر هم به اینجا بزنید. ما بیخود برای خودمان شیخ انتخاب نمی کنیم!
۱-
صبح شده منم میخوام بکنم تو دل تو ورزش
قلبمو بستهبندی کن و بدو بذار تو فریزر/نری نری گریه کنی یهویی ریمل چشات بریزه
بیا بیا بیا بیا پیشم بمون جوجویی/ وای دختر تو چقدر هلویی
اسمش ساسان است. تو محل ساسی مانکن صدایش میزنند. دوستش را حسین نام گذاشتهاند. بروبچ بهش میگویند حسین نقطه. انگار خیلی وقت است مطرح هستند اما من تازه دیروز با آنها آشنا شدهام.
همینجوری... خواستم اشارهای به نشاط حاکم بر فضای فرهنگی وطن کردهباشم.
۲- این مراسم اسکار هم برگزار شد. درست که من قبلا راجع به Slumdog Millionaire نوشتهبودم و باهاش حال هم میکنم ولی هشت تا جایزه گمانم زیاد بود برایش. البته این اولین مراسم اسکار چند سال اخیر بود که من فقط یکی دو تا از فیلمهای مطرحش را دیدهبودم (فیلمهای ندیده تلنبار شده و من دارم از عذاب وجدان دق میکنم) و نمیتوانم قضاوت دقیق بکنم اما گمان میکنم امریکاییها بعد از جوایزی که پارسال به کوئنها دادند دچار نوعی عذابوجدان دستهجمعی شدند و در یک حرکت نمادین همه جایزهها را حواله کردند به یک ملودرام. یک چیز دیگر... استاد اعظم بیلیوایلدر در کتاب گرانسنگ گفتگو با بیلیوایلدر گفتهاند: «هنرپیشهها، منظورم مردهایی است که نقش اول را اجرا میکنند و برنده اسکار میشوند یا باید بشلند یا ادای عقبافتادهها را در بیاورند. آنها به کسی که تمام کارهای سخت را طوری انجام میدهد که انگار بسیار آسان است توجه نمیکنند. نمیتوانی به آسانی و زیبایی کشویی را باز کنی، کراواتی را بیرون بیاوری و کتت را بپوشی... نه، حتما باید نقش بازی کنی تا به توجه کنند... آقای ری میلاند، که حقیقتا هنرپیشه جایزه اسکاری نیست، برای بازی در فیلم تعطیلی از دسترفته [فیلمی از خود وایلدر با محوریت یک کاراکتر الکلی] برنده جایزه اسکار شد. چون حالا مردهاست میتوانم حرف دلم را بزنم... آخر آن بازی استحقاق... آره دیگر.. جایزه اسکار، پِه(میخندد) هرکسی نقش یک گوژپشت را بازی کند از یک هنرپیشه نقش اول خوشقیافه اقبال بردن اسکار را بیشتر دارد. مثل این است که رایدهندهها چون به وصال دختره نمیرسند انتقام میگیرند.»* این مطالب آخر را هم همینطوری نوشتم که بگویم از اول تابلو بود شان پن جایزه را میبرد. براد پیت تمام تلاشش را کردهبود که از همان فرمول غیرعادی شدن تبعیت کند اما شونپن زیادیتر! غیر عادی شدهبود. رابرت دنیرو در مراسم راجع به بازیش گفت: « باورم نمیشه شان پن قبلا چطوری نقش مردای استریت رو بازی میکرده!» کلا این براد پیت هنرپیشه قدرندیدهای است طفلک. سرش را با یک آنجلینا جولی گرم کردهاند و تحویلش نمیگیرند دیگر.
آخرین نکته هم اینکه بهنظرم اجرای مراسم یکطوری بود. حالا چطوری نمیدانم ولی یکطوری بود.
* گفتگوی کامرون کرو با بیلیوایلدر/ترجمه گلی امامی/ چاپ دوم.
