شروین تقریبا هشتماهه است. زیاد تعجب میکند. خیلی وقتها صبح یک چیز را میبیند و تعجب میکند و شب با دیدن همانچیز دوباره متعجب میشود در حالیکه همان موضوع به نظر ما خیلی ساده و قابل فهم می رسد. شروین خیلی کوچک است و دارد پدیدههای بزرگ دنیای بزرگ اطرافش را کشف میکند. خیلی وقتها نمیفهمد دارد چه کار میکند و چه خطری متوجه خودش میکند اما دست از کنجکاوی برنمیدارد. آخر او همیشه متعجب است و میخواهد هرطور شده از این وضعیت بیرون بیاید و درباره دنیای بزرگ اطرافش بیشتر بداند.
دیشب تا صبح از این دنده به آن دنده می شدم. مدام غلت میزدم و بالش را زیر سرم مچاله میکردم بلکه بخوابم اما خواب از چشمانم رفتهبود. یک چیزی روی سینهام سنگینی میکرد. خیال میکردم باید بار و بندیل را بست و رفت. کجا؟ من که خیابانهای هیچ شهری را جز تهران بلد نیستم. من که آدمهایی جز همین مردم را ندیدهام. کجا بروم؟ کولهبار رنجهایم را حالا که دارد به بار مینشیند روی دوشم بیندازم و دوباره کجا از صفر شروع کنم؟ میشود صبح بیدار شوم و این انتخابات لعنتی تمام شدهباشد؟ میشود صبح بلند شوم و همه اینها یک کابوس باشد که تمام شده؟ آنقدر اینها را از خودم پرسیدم تا سپیده زد و بلند شدم رفتم سرِ کار. تمام روز حالم گرفتهبود و هنوز سینهام سنگین بود... اما مَرد! تو یکدفعه چنان حرفم را فریاد زدی که حالا احساس سبکی میکنم. آنقدر که شاید چند دقیقهای توانستم پرواز کنم. این کشور هنوز ارزش فداکاری دارد تا آدمهایی مثل تو هستند. تازه فهمیدم چرا خاتمی گفت باید پشت تو ایستاد. غلط کردم که بهت شک داشتم. غلط کردم اگر تا امشب هنوز کمی بهت بدبین بودم. گه خوردم تو پستهای قبلیم بهت گفتم دایناسور. مرد! من بهخاطر تو امروز دوباره احساس غرور کردم. برایم مهم نیست که از فردا این سیرک دروغ و نفاق دوباره راه میافتد. برایم مهم نیست که در این فرصت کوتاه باقیمانده زورمان نرسد و نتوانیم رایت را آنقدر کنیم که برنده باشی، که برنده شویم. مهم این است که این حرف مانده در گلوی ما را زدی. آن چیزی که آنقدر نگفتهبودیمش داشت خفهمان میکرد. که شبها خوابمان را خراب میکرد. امشب برای من مثل وقتی بود که تیمملیمان تیم استرالیا را برد. آن موقع هم من کاری نکردهبودم ولی من، یعنی همه مردم احساس میکردند خودشان برندهشدهاند. تو امشب بهجای همه ما گل زدی. به همه ما یادآوری کردی برنده بودن چه حس و حالی دارد. من از تو ممنوم مرد. واقعا میر بودن برازندهات است. تو میری، تو آقایی. تو بزرگی. جون خودم خیلی میخوامت!
۱- این دخترک خوب ادبیات کلاسیک می شناسد. راه استفادهاش را هم بلد است.
۲- این انتخاب بین بد و بدتر نیست. انتخاب بهترین وضعیت موجود است. (دقت کنید نوشتم موجود نه ممکن!)
۳- چون من از همهتان بیشتر سیگار میکشم قطعا آن روز را نمیبینم ولی داداش! همشیره! من مرده شما زنده. پنجاه سال دیگه که یک مورخ بیطرف آمد و عصر خاتمی را نوشت شما تحریمیها، شما خوشتیپیها میفهمید کجای کارتون میلنگیده.
۴- بنده قویا یک چیز خوشتیپ را شدیدا نفی میکنم و مثل سگ ازش میترسم. همه آن چیزهایی که همه میگویند درست، ولی یک چیز در این آقا هست که خیلی خطرناکتر از همهشان است. خوشتیپ نفرت میپراکند. روی نفرت مردم از این و آن دست میگذارد. نفرت تودهها را تحریک میکند تا روی آن سوار شود. این بدترین چیزی است که من اخیرا دیدهام. خیلی بد!
۵- واقعا میخواهید روی شیخ حساب کنید؟! واقعا؟!
۶- تکمله: بند چهار نتیجهگیری مت از یکی از سخنرانیهای آقای هزارتو بود.
آنان که باد میکارند توفان درو میکنند.
امروز نشد، فردا. جون خودم.
برای قدیس و آرشش:

این روزها خیلی یاد این فیلم می افتم. هر روز صبح که از خانه میزنم بیرون حس میکنم باید یک نسخه از آن را به همه آنهایی که سر راهم میبینم بدهم. یادم نمیآید فیلمی به این خوبی درباره امید دیدهباشم. اکثر فیلمهای خوب یا درباره عشقند یا فداکاری و چندتایی هم درباره ترس. کم فیلم خوبی ساخته شده برای تقویت جسارت امید داشتن. یک فولکس استیشن زرد هست که گیربکسش تو دنده دو گیر کرده و هربار که میخواهی سوارش شوی باید هلش بدی و درحال حرکت بپری بالا. وقتی پنج نفر باشید سخت میشود. سرعت فولکس هی زیاد میشود و همیشه ممکن است آخرین نفر جا بماند. وقتی خانواده آلیو تصمیم میگیرند دستهجمعی سوار این استیشن مضحک بشوند و از آلباکرک بکوبند بروند کالیفرنیا تا آلیو در مسابقه خورشیدخانوم کوچولو شرکت کند که انگار قرار است مقدمهای باشد برای دختربچههایی که در بلوغ میخواهند Miss World شوند با خودت فکر میکنی این دختربچه چاق هفتساله که کمی هم خنگ میزند قرار است چه کار کند؟ اصلا چه کاری جز دست توی دماغ کردن بلد است که ارزش کوبیدن این همه راه را داشتهباشد. در طول مسیر دائم با خودت فکر میکنی از اعضای این خانواده بازندهتر هم مگر میشود پیدا کرد؟ حتی پدربزرگ هم که قطعه نمایشی محیرالعقول را به آلیو یاد داده( قطعهای که تا آخر فیلم نمیفهمیم) اور دوز میکند و میمیرد و آنها برای اینکه آلیو به موقع برسد مجبور میشوند جنازهاش را بیندازند عقب استیشن و با خودشان ببرند. حالا قصه این بازندهها را دنبال میکنی تا میرسی به سالن اجرای خورشیدخانوم کوچولو. رقبای آلیو واقعا ببر و پلنگهایی هستند که لنگه ندارند. یک نفر خود را در محیط داخلی یک حلقه جاساز میکند و میرقصد. آن یکی رقصش خوب است. این یکی در هشت سالگی میتواند ویولن بزند عینهو پیتر کندی. همه هم خوشبر و رو و با استیلند. حتی مادرهایشان هم لباسهایی درست و حسابی پوشیدهاند و موها را درست آراستهاند برعکس مادر آلیو که شلخته و کثیف از سفر چند روزه است. وقتی آلیو روی صحنه میرود همه خانوادهاش منتظرند کار آلیو تمام شود تا بروند بمیرند! اما وقتی آلیو روی صحنه شروع به یک رقص اگزاتیک میکند. وقتی تحت تاثیر آموزشهای پدربزرگ هرزهاش شروع به درآوردن یک اداهایی میکند که آدم باورش نمیشود همهشان چهارشاخ میمانند. همه سالن دارند فحش میدهند و میخواهند آلیو را خفه کنند اما خانوادهاش کمکم میفهمند چرا باید به این سفر میآمدهاند. آرامآرام لبخند میزنند و کمکم شروع میکنند با رقص آلیو دستزدن. لبخندهایشان به خنده تبدیل میشود و دستهایشان محکمتر. فهمیدهاند حتی اگر آلیو باشی، یک دختربچه هفت ساله چاق و خنگ باشی، هنوز میتوانی رویا داشتهباشی. میتوانی آرزو داشتهباشی روی صحنه خورشیدخانوم کوچولو با ببر و پلنگها رقابت کنی. میتوانی امید داشتهباشی همه تحسینت کنند و برایت دست بزنند. حتی برای یکبار هم که شده. میتوانی وقتی مثل برادر آلیو درست هفته قبل از امتحان خلبانی فهمیدهباشی کوررنگی داری، مثل داییش درست بعد از شکست عشقی بفهمی تو بهترین پروستشناس! دنیا نیستی و یکنفر دیگر این عنوان را تصاحب کرده، وقتی مثل پدر بفمی کارت را از دستدادهای، وقتی مثل مادر دائم با خودت فکر کنی چرا روی این شوهر حساب کردهای و وقتی مثل پدربزرگ جنازهات عقب استیشنی باشد که گیربکسش تو دنده دو گیر کردهباشد، میتوانی با دیدن آلیو بفهمی همه حق دارند آرزو داشتهباشند هرچند آرزویشان مضحک و احمقانه باشد. میفهمی هیچکس حق ندارد ناامید باشد. من هنوز ته دلم امید دارد و هر روز به آلیو فکر میکنم. هنوز امید دارم مردم این حوالی برای یکبار هم که شده یک تصمیم درست بگیرند. میدانم تا روز آن تصمیم حق ندارم امیدم را از دست بدهم.
پ.ن: جوون دارم یک ایمیل مفصل برات می نویسم. منتظرم باش.
۱- ممد جون پرسیده من دوم خرداد کجا بودم؟ نمیدانم واسه چی این سوال را پرسیده؟ خب خیلی معلوم است من کجا بودم. من همراه فراز رفتهبودم رای بدهم. اگر منظورش آدرس دقیق حوزه رایگیری باشد باید عرض کنم محل مورد نظر دبیرستان دخترانه هدی بود؛ اول خیابان هرمزان، فاز دوم شهرک غرب. یادم هست پیرمردی کنارمان بود با یک دست کت و شلوار سرمهای و یک پیراهن آبی آسمانی و یک کراوات خیلی شیک. یک عصای آبنوس دستش بود و کلاه ماهوتیش را گذاشت روی میز و از جیبش یک خودنویس درآورد و رایش را با آن نوشت. خیلی پیر بود. من و فراز کلی شیفتهاش شدیم. نمیدانم فراز که الان مدیرکل یک جای خیلی عظیم شده و آدم مهمی محسوب میشود این صحنهها را بهخاطر میآورد یا نه؟
۲- سخنرانی اول میر دایناسور خیلی فراتر از حد انتظار من بود. حتی آقای هزارتو را هم -که مرجع جامعهشناسی ما محسوب میشود و توان پیشبینی همه مسائل مهم بشری را دارد - غافلگیر کرد اساسی[1]. راستیتش من نگران بودم بیاید یک چیزهایی بگوید حالمان را بگیرد اما برای هدفی که تعیین کردهبود استراتژی خوبی را پیاده کرد. البته هدفش زیاد مقبول من نیست. این آقا آمده هواداران خوشتیپ را هدف گرفته. مدتی است یک هوادار خوشتیپ را که اتفاقا خیلی بچه باحال و بامطالعه ایست، زیر نظر گرفتهام تا دلیل اینکه چرا این همه آدم طرفدارش هستند را پیدا کنم. بهاین نتیجه رسیدهام حالا که در واقعیت نمیشود حتی یک چیز مثبت در عملکرد خوشتیپ پیدا کرد، حالا که عین ریگ تو روز روشن خالی میبندد و میخندد و مشتش هم که وا میشود اصلا بهروی خودش نمیآورد، لابد این رفقای ما یکسری چیزهای متافیزیکی در وجود رفیقشان پیدا کردهاند که اینقدر سنگش را به سینه میزنند. فلذا من هر نوع هدفگیری برای جلب نظر این دسته از آدمها را مردود میدانم چرا که ما مو میبینیم و اینها پیچش مو. یعنی اینکه وقتی اینها چشم دل دارند و سر نهان میبینند ما که این چیزها را نمیبینیم با دو دو تا چهارتا هرچی زور بزنیم نمیتوانیم قانعشان کنیم. پس به دایناسور پیشنهاد میکنم بیخیال این متافیزیستها! شود و بیاید گیر بدهد به اینهایی که خیال میکنند جمعه صبح خواب بمانند و نروند رای بدهند شنبه رضا پهلوی و گوگوش تو فرودگاه امام پیاده میشوند. اگر فهمید حالا!؟ عمرا! فعلا که آقایمان سرنوشت ما را با ایشان گره زده است. ما به خاطر آقایمان همه جوره هستیم ولی جلوی دهانمان را که نمی توانیم بگیریم هان؟
۳- مهمترین مساله جامعه امروز ۱۶ خرداد است که شیخ و خوشتیپ قرار است مناظره کنند. آی بخندیم، آی بخندیم.
۴- وقتی میانگین سنی جوانترین اعضای یک حزب نود و هشت سال باشد نتیجه بهتر از این نمیشود. نهضت آز.ا.د.ی توامان از دایناسور و شیخ حمایت کردهاست. بشمار!
۵- جون مادرتون برید این مطلب خانم لیلی گلستان را بخوانید. شاید فهمتان از شرایط که قطعا خیلی بهتر و دقیقتر و روشنفکرانهتر از من است تغییر کند.
۶- اون دفعه نشستید تو خونه این شد. حالا میخواید بشینید که چی بشه؟ حتما باید از گرسنگی همدیگه رو کباب کنید و بخورید تا آمار دستتان بیاید؟
[1] یک حکایتی یادم میآید از روز کذایی انتخابات قبلی. با آقای هزارتو رفتهبودیم یک جمع تحریمی را قانع کنیم بیایند یک حرکتی بکنند. ما هی از معین حرف زدیم. هی از ضرورت مشارکت حرف زدیم هی آنها هرچی توهین لیاقت خودشان و خانوادهشان بود را نثار ما کردند. سرخورده آمدهبودیم بیرون و دم یک کتابفروشی سر گیشا وایستادهبودیم و داشتیم کتابهای ممودبپور پشت ویترین را نگاه میکردیم. آقای هزارتو گفت اینها با محافظهکاری پارسیشان مطمئنن یا هاشمی رییس میشود یا معین. من امیدوارم خوشتیپ از صندوق دربیاید تا دهن همهشان سرویس شود. تف به ذات پیشگوت!
