تبليغاتX
نوشته‌های مثلا جدی

۱-    یک تابستانی بود در دهه شصت. یادم نیست دقیقا کدام تابستان اما حداکثر حدفاصل سال دوم و سوم دبستان بود. مادرم در دبیرستانی در نازی‌آباد جبر درس می‌داد. اسمش شهید اول بود و کمی از بازار نازی‌آباد که می‌رفتی به‌سمت غرب ته یک کوچه خیلی‌خیلی پهن بن‌بست دیوارهای آجریش را می‌دیدی. یک تی‌شرت چینی پوشیده‌بودم که آن زمانها خیلی مد بود. یقه و سرآستین تی‌شرتها یک رنگ بود و رویش هم شکل یک‌سری جانور چاپ کرده‌بودند. یک شلوار جین سرمه‌ای تنم بود و یک جفت کفش کانورس هم که نمی‌دانم پدرم از کجا برایم آورده‌بود، پایم کرده‌بودم. پنج شش سری اتوبوس و تاکسی سوار شدیم تا رسیدیم دم مدرسه. امتحانهای شهریورماه برگزار می‌شد و قرار بود مادرم بعد از برگزاری امتحان بنشیند همان‌جا برگه‌ها را تصحیح کند، نمره‌ها را لیست کند و برگردیم خانه‌مان. مدیر مدرسه خانم ترسناکی بود که دماغ گنده‌ای داشت. خیلی گنده، شاید هم‌اندازه شاه سابق. یک مقنعه چانه‌دار داشت که تا نزدیکیهای کمرش می‌رسید و من آن موقع با خودم فکر می‌کردم. یک‌طوری نگاهت می‌کرد انگار دارد بازجوییت می‌کند، حالا چه هدفی را از این سبک نگاه به یه پسربچه نه ساله دنبال می‌کرد نمی‌دانم؟ اما با همان نگاه ضایعش مدتی به من خیره شد و بعد رو به مادرم کرد و گفت این آقاپسر برای اینکه در یک دبیرستان دخترانه حضور داشته‌باشد بزرگ شده. جلوی در صبر کند تا کار شما تمام شود. مادرم وا رفت ولی حوصله جر و بحث نداشت. گفت بروم در کیوسک جلوی در پهلوی فراش مدرسه بنشینم تا کارش تمام شود. یک کتاب چرند و پرند حل مسائل ریاضی هم داد دستم. از آنها که نویسنده‌اش قاری‌نیت و بود و به‌هیچ دردی هم نمی‌خورد. در دکه خیلی از نگاه بابای مدیر مدرسه و استیصال مادرم شاکی بودم و در ذهنم به روشهای مختلف قتل خانم مدیر فکر می‌کردم که دیدم چندتا بچه هم‌سن و سال خودم آمده‌اند جلوی درِ مدرسه و دارند با آجر دروازه درست می‌کنند برای فوتبال. من هم کتاب قاری‌نیت را گذاشتم پیش بابای مدرسه و زدم به بازی. آنها هم مرا به‌چشم یک بچه‌سوسول که از بالای شهر آمده و مهمانشان است بازی دادند و سعی هم کردند خیلی بهم آسان بگیرند (انصافا بچه‌های نازی‌آباد خیلی بامعرفت هستند) وسطهای بازی بودیم که مرد با یک چرخ از آنها که باهاش خوردنی می‌فروشند پیدا شد و آنها هم همه ذوق‌کردند و بی‌خیال بازی شدند و دور طرف جمع شدند. آنجا بود که برای اولین بار در زندگیم از آنها شنیدم چیزی به‌اسم یخ‌دربهشت وجود دارد و آن هم همان‌چیزی است که آن آقای چرخی می‌فروشد. من تا آن سن یک‌سری چیزها را نخورده‌بودم. لیست بلند و بالایی بود که شامل پفک، چیپس، نوشابه، سوسیس، کالباس و خیلی چیزهای دیگر می‌شد که از نظر مادرم غیربهداشتی و مضر محسوب می‌شدند اما یخ‌دربهشت از آن چیزهایی بود که اسمش را هم نشنیده‌بودم. یکی دو سال بعد بود که یخمک وارد سوپرمارکتها شد و از این یخ‌دربهشت‌فروشها هم اطراف خانه ما آفتابی نشده‌بودند. طرف یک‌سری کاسه و قاشق فلزی داشت که ریخته‌بودشان داخل یک قابلمه بزرگ پر از آب. یخ‌دربهشتش را می‌ریخت توی آنها و کاسه خالی را که می‌دادی بهش دوباره می‌انداختش داخل همان قابلمه. قیمت این کاسه نشسته یخ‌دربهشت می‌شد دو تومان. سخت بود جلوی بچه‌های بامرام نازی‌آباد کم بیاورم و با سوسول‌بازی به‌خاطر هپلی‌بودن ابزار طرف چیزی نخورم. به‌خصوص که یکی از آن بچه بامرامها مهمانم کرد و دیگر دستم را گذاشت زیر ساتور. خلاصه ما آن یخ‌دربهشت را زدیم به بدن و بکارتمان در مقابل این چیزها از بین رفت. نیم‌ساعت بعد من در ساندویچ‌فروشی سر کوچه آن مدرسه یک ساندویچ سوسیس با یک نوشابه سفارش دادم. قیمتش را هم دقیقا یادم هست. چهل و پنج تومان ساندویچش بود و پنج تومان هم نوشابه‌اش. هنوز مزه‌اش را هم یادم است. یادم است صاحب ساندویچی پیرمرد درب و داغونی بود که قطعا محتویات دماغش را هم می‌توانستی لابلای سوسیسهایش پیدا کنی. موبه‌مو با خروج مادرم از مدرسه خودم را رساندم دم‌ِ در و خانه هم که رسیدیم برای ردگم‌کنی کلی کتلت خوردم. این تجربه ناب که هنوز فراموشش نمی‌کنم را مدیون همان خانم مدیر دماغ‌گنده بداخلاق بی‌چانه هستم. خدا هرجا هست اجر عظیم بهش اعطا کند ان‌شاء‌الله.

۲-    شنیده‌ام یک شتر وسط جاده قزوین- همدان روبه شهر قهرمان‌پرور قزوین خوابیده‌بود. یک روباهی داشت از همدان می‌رفت قزوین و حسابی به هن و هن افتاده‌بود. شتر را که دید با خودش گفت ایول. الان دمم را می‌بندم به دمِ این شتره و و می‌نشینم روی دوشش و منتظر می‌مانم بیدار شود تا برساندم قزوین. داشت دمش را می‌بست که یکهو شتر بیدار شد و قبل از اینکه روباه بتواند خودش را روی کمر شتر جاساز کند، شتر مذکور چهارنعل شروع کرد دویدن به‌سمت همدان. در نتیجه دستهای روباه روی زمین ماند و پاهایش روی کفل شتر و دمشان هم که بسته به دم هم. دهنش سرویس شده‌بود طفاک که یک شغال از آشنایش او را دید. پرسید چه‌کار می‌کنی آقا روباهه؟ گفت هیچی. یه گهی خوردم مجبورم تا تهش که همدانه برم!

۳-    دیشب حسابی خسته‌بودم. ندا شروین را آورد گذاشت روی تخت. حسابی خودم را زدم به‌خواب که به کار نگیردم و بتوانم بخوابم اما زیرچشمی که نگاه می‌کردم هی برایم می‌خندید و با دست می‌کوبید توی کله‌ام. برای اینکه چهارقبضه کنم ماجرا را، بهش پشت کردم که حسابی باورش شود خوابیده‌ام. کشدار گفت بابا. بین بای اول و بای دوم فاصله انداخت و آکسان را گذاشت روی اولی. قبلا هم می‌گفت بابا. تابه‌حال خیال می‌کردم در راستای بقیه اده‌بده‌هایی است که می‌کند اما دیشب کشف کردیم معنیش را می‌داند. حتی می‌داند چطور خودش را لوس کند و با چه لحنی صدا کند.

۴-    همین.

۵-    کشف جدید: یک طناز عصبی که خودش بیخودی سعی دارد جدی بنویسد.

۶-    اخیرا همه کشفهای جدیدم را مدیون یک آرشیتکت غمگین سابقم که مدتی است مثبت‌اندیش شده و به غیبتش خاتمه داده. امیدوارم داییش سالهای سال زنده بماند تا ایشان همین روحیه را حفظ کنند.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 22:57 | لینک  | 

ویلیام مورگان شوستر (1877-1960) بعد از کار بعنوان مستشار امریکایی در کوبا و فیلیپین، در سال 1290 (1911) یعنی پنج سال بعد از انقلاب مشروطه به ایران آمد و بعنوان رییس کل خزانه‌داری ایران به استخدام دولت درآمد. شوستر هشت ماه بعد با اولتیماتوم دولت روسیه که در آن تهدید کرده‌بود در صورت عدم اخراج وی به ایران حمله خواهد کرد مجبور به استعفا شد. شوستر از انگشت‌شمار خارجیهایی است که در ایران کار کرد و به فکر منافع خودش نبود و شرافت و آزادیخواهیش باعث شد جزو معدد افراد دوران خودش باشد که واقعا برای منافع ایران تلاش می‌کردند. مشخصه‌ای که ایرانیان هم‌عصرش فاقد آن بودند و شاید تعداد ایرانیهایی که به اندازه شوستر برای ارتقاء ایران دلشوره داشتند به بیست نفر هم نمی‌رسید. شوستر بعد از خروج[اخراج!] از ایران کتابی درباره اوضاع او احوال کشور ما نوشت به‌نام اختناق ایران که در واقع سفرنامه هشت‌ماهه اوست. مقدمه کتاب شرح مختصری است بر وقایع انقلاب مشروطه و دوازده فصل بعدی شرح آن‌چیزی است که در زمان او از سوی ایرانیان خائن، انگلیسیها و روسها بر ایران گذشت. خواندن این کتاب را از آن جهت به همه‌تان توصیه می‌کنم که نقل قول یک آدم بی‌طرف، منطقی، آرمان‌خواه و تا حدودی احساساتی از مردمانی است که مشروطه را آنقدر به انحراف کشیدند تا رضاخان از دل آن بیرون آمد.(شرح رضاخان بماند برای یک مجلس دیگر)

بخشی از مقدمه کتاب که شوستر در سال 1914 نوشته‌است: فقط قلم نویسنده‌ای چون مکالی یا نقاشی همانند ویریشچاگین می‌تواند صحنه‌‌های سقوط سریع این مملکت باستانی را چنان که باید و شاید ترسیم کند. صحنه‌هایی که در آنها دو دولت به‌ظاهر مسیحی[روسیه و انگلیس] مقتدر و ظاهرا مترقی به‌نحوی غیرمسوولانه با حقیقت، شرف و وجاهت و قانون بازی کردند و لااقل یکی از آنها [روسیه] حتی از وحشیانه‌ترین جنایتها برای رسیدن به اهداف سیاسی خود و کشتن هرگونه امید به احیای ایران فروگذار نکردند....

... اگر نابودی حاکمیت ملی ایران توانسته‌باشد آگاهی جهان متمدن را از روح غارتگرانه سیاستهای جهانی در سال 1911 تا حدودی بالا ببرد، زندگی و مبارزات مشروطه‌خواهان ایرانی که به مرگ بسیاری از آنها منجر شد، بی‌نتیجه نبوده‌است.

اینها را همین‌طوری نوشتم کمی نگاه اینن آدم را درک کنید. بلکه هم تحریک شدید بروید کتاب را بخوانید. خط‌به‌خط کتاب سرشار از نکات آموزنده‌ایست که خلقیات ما ایرانیها و نحوه دسیسه‌بازیهایمان را شرح می‌دهد. خلقیاتی که انگار در این صد سال چندان تغییر نکرده‌است.

ترجمه کتاب از حسن افشار است و نشر ماهی آن را چاپ کرده‌است.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 19:24 | لینک  | 

شنیده ام کریم شیره ای روزی آن قدر ناصرالدین شاه را عصبانی کرده که او گفته ببرید این پدرسوخته را یک ساعت از ت خمش آویزان کنید. وقتی سراغ کریم شیره ای می روند و ماوقع را میگویند و میخواهند ببرندش غش غش می زند زیر خنده. بهش میگویند مردک الان هم شد وقت خندیدن؟ واسه چی جای اینکه به غلط کردن بیفتی داری کرکر می خندی؟ گفت قبله عالم یا معنی ت خم را نمی داند یا معنی ساعت را. مگر می شود یک نفر را یک ساعت از ت خمش آویزان کرد؟ سرماخوردگی تابستان که انصافا از سرطان هم بدتر است و یک هفته خانه نشینمان کرده به کنار. با این شبکه پت پتو و بلاگفایی که همیشه خدا ایراد دارد چی باید بنویسم؟ عجالتا دارم کتاب خاطرات مورگان شوستر از ایران را میخوانم. بخوانیدش. نخواندید هم خودم بخشهایی از کتاب را برایتان مینویسم. یک حکایت عبرت آموز دیگر هم یادم آمد بگویم بد نیست. یک آ خ و ن دی یک جا داشت در مجلسی سخنرانی میکرد. میگفت آخر چرا اینقدر به جوانان سخت میگیرید؟ چرا سر راه ازدواجشان سنگ می اندازید؟ چرا سخت گیری بیخود میکنید؟ من خودم اگر همین الان یک نفر بیاید خواستگاری دخترم و احساس کنم آدم معقولی است بی حرف مهریه و خانه و اینها درجا دست دخترم را میگذارم در دستش. یک جوانی در مجلس بود که تا این را شنید ایرانی بازیش گل کرد و دستش را برد بالا و گفت حاج آقا من... من. حاج آقا یک نگاهی انداخت و گفت بله. من بابات را که خوب میشناسم. خودت را هم چند باری در مجلس ذکر خودم دیده ام. آدمهای معقول و باآبرویی هستید. باشه. من همین جا می گویم دخترم را به عقد تو در می آورم. حاج آقا شروع کرد بحث را ادامه دادن و رسید به مقوله صله رحم. جوانک دید از بحث ازدواج خارج شده اند و ممکن است حاج آقا یادش برود. دوباره دستش را بلند کرد و گفت من من. حاج آقا گفت بله حواسم هست. دختر من همسر شماست. حاج آقا ادامه داد و وارد بحث حق همسایه شد. جوانک دید دارند لحظه به لحظه از مسائل خانواده بیشتر دور میشوند. دوباره دستش را بلند کرد و گفت حاج آقا من من. حاج آقا سری تکان داد و گفت بله آقاجان حواسم هست. دختر من مال شما. حاج آقا رفت تو ذکر واقعه کربلا و جوانک یکهو دید با این وضع که عمرا بحث به ازدواج برگردد و حاج آقا هم اگر ذکر مصیبت شروع کند بدش اصلا دل و دماغ شوهر دادن دخترش را ندارد. دوباره دستش را بلند کرد و گفت حاج آقا من من. حاج آقا درآمد که پسرجان. دختر من مال شما. منتها به امشبت قد نمیده.
نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 22:52 | لینک  |