برای آدمی که نمیدانستم اینقدر دلنازک است
۱- یکبار همایون اسعدیان که بیشترین جملات قصار را در زندگی برایم تولید کردهاست در پاسخ پیامکی چیزی نوشت که سخت دلآزرده شدم. بلکه هم ترسیدم. دلآزردگی بابت علاقهای بود که بهش داشتم و ترس بهخاطر کاری که در میانهاش بودیم و پیامک به من میفهماند باید قید آن را بزنیم. زنگ که بهش زدم تعجب کرد که چرا من همچین برداشتی کردهام و گفت برای همین از SMS بدم میآید. عباراتی که زیادی کوتاه باشند و فاقد لحن، بالاخره یک روز باعث سوءتفاهم میشوند. پیام را با آن لحن و آکسانی که مد نظر خودش بود خواندیم و همهچیز برگشت به روال قبل از پیامک. اصولا این زبان، برای من که زبان نمیدانم چیز پردردسری است. من اگر هم مینویسم در سطحی دایناسورگونه است که هیچبویی از ظرافت ادبی نبردهاست. بهطور مثال عارض میشوم.
۱۴.ماشین گلچهره/خیابان.خارجی/داخلی.روز
آرش پشت فرمان و منیژه کنارش است. سعید نیز روی صندلی عقب نشسته.
آرش: (خوشرو) چه خبر آقا سعید؟
سعید: دندونم شل شده.
آرش: (میخندد) شل شده یا لق شده؟
سعید: شل شده.
آرش: کو ببینم؟
سعید دهانش را باز میکند که آرش دندان جلویش را ببیند. آرش در آینه به او نگاه میکند.
آرش: اوه اوه... گمونم دیگه داری مرد میشی... اون کاپشن منو از کنارت وردار ببین زیرش چیه مرد بزرگ.
سعید کاپشن آرش را برمیدارد. زیر آن یک بسته نسبتا بزرگ کادو شدهاست. سعید با دیدن آن لبخند میزند.
سعید: (خوشحال) مال منه؟
آرش: آره دیگه... مال توئه.
سعید بسته را بهسمت خودش میکشد تا آن را بردارد.
منیژه: (جدی) سعید جان بذارش سر جاش مامان.
سعید: مگه مال من نیست؟
آرش: (متعجب) چرا مالِ...
منیژه: (حرف او را قطع میکند.با تحکمی مادرانه) بذارش سر جاش سعید.
عبارات بالا فاقد هرگونه ظرافت ادبیند و فقط شرح خلاصهای است که من خواستم به عوامل کار بگویم در آن سکانس رخ میدهد. کار من این است که هر روز صبح به دفتر کاری در بیست و پنج کیلومتری خانهمان بروم و اقلا هشت ساعت بنشینم چیزهایی به این سبک و سیاق بنویسم. حالا ممکن است پیش بیاید خود سکانس این تنش را نداشتهباشد و لحن ما هم بهنسبت کمی از این خشکی بیرون بیاید و مثلا بهجای سعید دهانش را باز میکند و آرش دندان جلویش را میبیند بنویسیم سعید که دهانش را باز میکند آرش تازه متوجه دندان سعید میشود که زبانش را پشت آن ستون کرده و عمود به لثههایش بالا آورده. قیافه سعید بامزه شده و شیطنت خاصی پیدا کردهاست و این چیزی نیست که کسی مثل آرش را به خنده نیندازد. همین. یعنی اوج ظرافت ادبیمان همین چند جمله آخر میشود که نوشتیم. یک جای دیگر هم در کتاب گرانسنگ استاد رابرت مککی خواندیم که در هالیوود نقل قول غلطی است که هر تهیهکنندهای میخواهد مهمانی بزرگ برگزار کند میگوید چندتا نویسنده کمدی دعوت کنیم ملت را بخندانند اما همیشه این مساله غلط از آب در میآید چون نویسندههای کمدی در برخورد با پدیدههای اطرافشان گندهدماغترین و عبوسترین آدمهای ممکنند(نقل بهمضمون)
۲- من خودم دوست دارم یک پسربچه دوازدهساله باشم که یک توپ چهلتکه Mikasa را ـ که برای خریدنش با اتوبوس رفته میدان منیریه ـ گرفتهباشد دستش و برود در خانه ملت و بگوید بیا بریم گلکوچیکبزنیم اما از وقتی بچهدار شدهام ناخودآگاه هی آلبومهایی با عکسهای قهوهای میآید سراغم و نمیدانم چرا خیال میکنم باید از دهه بیست خاطره داشتهباشم نه دهه شصت اما تا آنجایی که یادم میآید هیچوقت چشمم را نازک نکردهام و به فانتزی کسی پوزخنده نزدهام. نمیگویم نکردهام، میگویم یادم نمیآید. آنقدر ظرافت ادبی ندارم که لحن نوشتهام را در متن آشکار کنم و شاید بهتر باشد همیشه مثل سکانس ۱۴ که آن بالا بخشی از آن را نوشتهام لحنها را در پرانتز بیاورم که کسی را دچار سوءبرداشت نکنم. بهخصوص وقتی پای ابراز عشقی به یک جنتلمن در ملاء عام پیش میآید و میخواهم درموردش اظهار نظر کنم. درآوردن لحن در یک متن شاید سخت ترین بخش آن باشد که پرانتز آن را ساده می کند. من بعد یادم می ماند از پرانتز بیشتر از اینها استفاده کنم.
۳- فیلمبازی مصیبتی است که عوارض زیادی دارد. بدترین آنها شاید دور شدنت از خواندن باشد. فیلمباز که شوی نه وقت کتابخواندن داری نه حوصلهاش را. اگر قبلا هفتهای دو کتاب میخواندی، حالا هر دو ماه که بتوانی یکی را تمام کنی کلاهت را میاندازی بالا. حالا کتاب سختسخت هم که باشد دیگر بدتر. میشود یک شکنجه که فقط روزی دو صفحهاش را میتوانی ورق بزنی. آقای هزارتوکه چند سالی است مرا میشناسد و بیشترین تبادل فرهنگی را با من دارد گواه خوبی است بر روند نزولی ساعات کتابخوانی من در چند سال گذشته و افزایش دیوانهوار تعداد فیلمهایی که میبینم. این است که وقتی میبینم یکی کتابی را جای من خوانده و بخشی از آن را چلانده و مضمونش را صاف و بیواسطه جلوی چشمم گذاشته کلی ذوق میکنم. حال میکنم که یک نفر زحمتش را کشیده و لحظهای دریچهای به آن کتاب برایم باز کرده. هرچند این لحظه کوتاه باشد اما چهکار کنم که عادت فیلمنامهنویسی مجبورم کرده دیگر همهچیز را به کنایه بگویم و خیلی خلاصه که خاصیت فیلم کنایه و ایجاز آن است. در سکانس ۱۴ برای اینکه منیژه به آرش بگوید نمیخواهد با او ازدواج کند، هدیهای که آرش برای پسرش خریده را مرجوع میکند حال آنکه میتوانست بهراحتی بگوید من دیگر نمیخواهم با تو ازدواج کنم اما دومی میشود یک فیلمنامه بد و اولی که به کنایه تغییر حس منیژه را در قالب برگرداندن یک کادو بیان میکند نمیگویم خوب است اما حداقل تکنیکیتر است. این عادت به تمام ارکان زندگی من رسوخ کرده و خیال میکنم اگر حرفی را به کنایه نزنم و معنیش را قلنبه پرت کنم بیرون دیگر حرف خوبی نیست. حالا خیلیوقتها دیگران آزرده میشوند. باید چه کار کرد؟
۴- من اینجا مشاهداتم را با دیگران قسمت میکنم. دوست ندارم اظهار نظر کنم و حکم کلی بدهم. راجع به خیلی چیزها تحلیل و نظر دارم (درست یا غلط) اما اینجا نمینویسمشان. قرار نیست تحلیلگر باشم و مثل نوبت شمای آن کانال راجع به همهچیز اظهار نظر کنم. فقط مشاهداتم را مینویسم و تحلیلهایم را نگه میدارم برای مهمانیهای فامیلی بالای هفتاد و پنج سال که همه تشنه شنیدن اخبار خالهزنکی زعمای سی یا ستند و تحلیلهای آبکی بعد از آن. فیلمی هم اگر اینجا معرفی میکنم برای این است که آن لحظه جزو مشاهداتم بوده و دیدنش ذوقمرگم کرده و حس میکنم دیگران هم حق دارند اگر حال داشتهباشند و فیلم را پیدا کنند این لذت را تجربه کنند. همینطوری محض اینکه چیزی به مطایبه گفتهباشم هم اضافه کنم یادم نمیآید اینجا راجع به هیچ فیلم باکلاسی حرف زدهباشم. اصولا من از فیلمهای مهم که کاراکترهایش تمام حرفهای مهم بشری را در سکوتشان به هم نمیزنند خوشم نمیآید. من آدم خزی هستم که سینما را با آرنولد و بروسلی و شمشیرزن یکدست و هفتدلاور و عقابها شناختهام نه تارکفسکی و پاراجانف و اینطور آدمهای سختسخت. حتی برگمن هم بهنظرم سخت میآید چه برسد به این باکلاسها.
۵- در پایان جا دارد از مادر و پدرم، بچهمحلها و همه مربیان و معلمانی که تا الان برای من زحمت کشیدهاند تشکر کنم.
یاحق.
خوب که فکر می کنم می بینم اقلا پنج هزار تومان بدهم بالای چیزی که خودم می توانم در خانه درست کنم و برای سیگار هم بلند شوم بروم جلوی مستراح حوالی کافه ش وکا و تازه مجبور باشم بعضی وقتها قیافه یارعلی م ق دم را تحمل کنم که ادعا می کند در جستجوی زمان از دست رفته پروست را کامل خوانده(چاخان!) و تهش هم واسه ج ا سو ۳۰ بیایند سراغم. نه! نیستم.
تازه، یکی از متفکرین فامیلمان گفته بهتر است قید تافل را بزنید. همان آیلتس امتحان بدهید. اقلا جرمش معلوم است. کسی از یک ماه بعد خبر ندارد که قرار است هرکی تافل داد را چه کار کنند.
۱- عکس بالا، اتاق من در خانه پدری است اما تخت، آنی نیست که من در دوران تجرد روی آن میخوابیدم. تخت دوران نوزادی من است که مادر و پدرم در انباری نگهش داشتهبودند و مادرم میگوید برای چنین روزی. برای اینکه اگر من بچهدار شدم، در آن بخوابانندش. آن تابلو که بالای تخت است یک نقاشی است که من سالها پیش بهزور لیلای عاقلانه را متوجه کردم باید آن را به من کادو بدهد و مادرم آنقدر با آن اخت شدهبود که نگذاشت با خودم به خانه بخت ببرمش. آنطرفتر، سمت چپ عکس را که نگاه کنید یک چرخخیاطی سینگر را میبینید. از آن دستیها. مال مادربزرگ مادرم بوده و من بهزور صاحبش شدم. محض قشنگی اتاقم که البته این یکی را ندا نگذاشت با خودم به خانه بخت ببرم. (برای خرده گیران عرض کنم که دری روی چرخ خیاطی است که باعث می شود آن را نبینید. اگر از این دست چرخها را قبلا دیده باشید می دانید که این درها رویشان فابریک! سوار است) الان به اینجا میگویند اتاق شروین. اتاقی که من از روز تولد شش سالگیم، ۲۲ سال در آن زندگی کردم. عکس پایین، شروین است در همان تختی که من نوزادیم را در آن سپری کردهام. یک جغجغه دستش است و یک آدم پلاستیکی که مثلا ژیمناست است کنار دست راست شروین روی تخت افتاده. هردوی اینها از اسباببازیهای دوران نوزادی من بودهاند که باز مادرم بهگفته خودش نگهشان داشته برای چنین روزی – البته رفیقمان زحمتش را کشیده و بالاخره بعد از سی سال کلک مرد ژیمناست را کنده و یکوریش کرده. آن زمان، پدر من سی و یک ساله بوده و تازه انقلابشان پیروز شدهبوده. این زمان، پدر شروین سی ساله است و در هیچ انقلابی پیروز نشده. انقلاب که هیچ، چند سالی است فراموش کرده پیروزی را باید چطور نوشت. پدر شروین این صحنهها را که میدید، فکرهای مریض ناراحتکنندهای توی سرش میرفت و میآمد. از این اشتراک تخت و اسباببازی کمکم به این نتیجه رسید دورانی آغاز شدهاست که کودکی شروین مثل کودکی خودش طی خواهد شد. دورانی که دائم پشت سرش را نگاه میکند مبادا دوستش راز او را به مدیر مدرسه بگوید. دورانی که باید درباره پدرش، حرفهایی که در خانه میزند و چیزهایی که در اتاقش میخواند دروغ بگوید تا مبادا برایش دردسر شود. دورانی که سر کلاس فکر میکند چرا حرفهایی که معلمشان سر کلاس میگوید با عقلش جور در نمیآید ولی میترسد حرف بزند، چون یکبار که اظهار فضل کرده مدیر مدرسه مادر و پدرش را خواسته و پیگیر شده تا سر در بیاورد طاغوتیند یا نه که اگر نیستند پسرشان این پرت و پلاها را از کجایش درآوردهاست (الان دیگر طاغوتی معنیش را از دست داده و چیزهای مرعوبکنندهتری جایشان را گرفته) بزرگتر هم که بشود آنچه برش میگذرد را مدام چماقی میکند و میکوبد توی سرِ پدرش. پدر شروین از این تصویرهای نگرانکننده میترسد. از خنده آن آدم که بیشتر شبیه شکلک و دهنکجی است و حالا دوباره بر آینده شروین مسلط شده میترسد، شاید هم بدش میآید. این وضع بدترین چیز برای بچه است. پدری که مدتهاست نبرده و دیگر حال بردن هم ندارد، باید از آینده برای بچهاش چه بگوید؟ بالاخره راهش را پیدا خواهم کرد، بالاخره پاسخ به این سوال را جایی خواهم دید اما امیدوارم وقتی بزرگ شد مثل من دوزاریش نیفتد امیدی که پدرش از آن حرف میزد یک چیز مصنوعی بوده که خودش هم زیاد اعتقادی به آن نداشتهاست. اگر امید ندارید بچهدار نشوید. اگر امید ندارید و میدانید نباید بچهدار شوید، توصیههای پزشکی را جدی بگیرید!
۲- خیال میکردم این ماجرای درافشانی قلقلی (به قول شیخالشیوخمان: شیخ غلتان) بههیچ دردی نمیخورد. دستافشانی و پایکوبی رفیقمان را که دیدم فهمیدم فایدهاش در چه بود. رفیق! دستافشانی و نظرت در باب مطلب پیشین را با هم دیدم. اینکه به نفی تمام مردم جهان دستزدهای چون مثل تو فکر نمیکنند معنیش این نیست که آنها هم دو راه بیشتر ندارند یا نفی تو یا تاییدت. بیشتر این آدمها فقط مثل تو فکر نمیکنند. این معنیش این نیست که مثل تو تن به دیکتومی و بردگی انتهای آن دادهباشند. چون فکر میکنی خط فکرت یگانه راه راستین است، تمام چند میلیارد فکر دیگر آدمها را در یک سبد میریزی و برای همه فقط دو گزینه در نظر میگیری: له تو یا علیه تو. اینطور که فکر کنی، بله! همه بردهاند اما اگر بدانی در آن سبدی که خیال میکنی علیه تو است، میلیاردها راه است میفهمی گزینههای آدمها در جاهای دیگر خیلی بیشتر از دو تای توست و اگر بردگی آن تعریفی باشد که من ارائه کردم، پس همه آدمها برده نیستند. بردگی همین است که گزینههایت آنقدر محدود باشند که میزان مهوع بودن آنچه بر قلقلی گذشت را نبینی. چشمهایت را ببندی و خیال خودت را راحت کنی که ایول! دیدی چطوری پوزشون خورد. طرفه اینکه رییستان آمد که من وزیرم را از این جهت برکنار کردم که به یک پیرزن هفتاد ساله اتهام جاس و سی زدهاست و حالا در همین نمایش، یکی نام همان پیرزن را میآورد که سردسته جو ا س یس است. یحتمل هیچجای هیچچیز نمیلقد.
۳- قلقلی قدیمها که بهنود آمد همین حرکتها را کرد گفت آدمی که کار سی یا سی میکند باید پای لرزش هم بایستد و وا ندهد. راجع به او قضاوت نکرده درکش می کنم ولی نمی دانم آن حرف را یادش می آید یا نه؟
۴- یک جکی بود آن قدیمها، خرسی دستانش را بالا گرفت و گفت تو رو خدا نزندیم، بهجون مادرم خرگوشم. جک را اگر بلد نبودید از محمد بپرسید بهتان میگوید.
پ.ن: آن نقاشی از آثار خود عاقلانه است. در پاسخ دانشمندی نوشتم که پرسید یعنی خودم پول نداشتم آن را از مغازه بخرم؟
۱- نمیدانم این را کجا خواندهام ولی خیلی یادش میافتم. اگر یک تختهسنگ بسیاربسیار بزرگ بالای سرت باشد و یکباره رها شود در کسری از دقیقه روی سرت میافتد و تو میمیری. این مردن سریع اتفاق میافتد، آنقدر سریع که حتی وقت نمیکنی درد بکشی اما اگر این سنگ بالای سرت باشد، در فاصله بسیاربسیار دور و دست و پایت را بستهباشند و سقوطش را ببینی، مرگی بسیار سختتر و دردناکتر از قبلی خواهی داشت. یعنی ترس از مردن از خود مرگ بدتر است یا بهتر است بگویم ترس از مردن از خود مرگ ترسناکتر است.
۲- در راستای بند بالا باید عرض کنم آدم هر لحظه ممکن است بمیرد. ممکن است یک سنگ یهو بیفتد روی سرت. یا بروی دریا غرق بشوی. یا هرچیز دیگر. پس نتیجه میگیریم:
« خطر مرگ همیشه هست. چه روی زمین باشی، چه دریا چه در آسمان. پس با خیال راحت پرواز کنید. هواپیمایی ایران.»
۳- وقتی ایمانی نباشد همهچیز مباح است. این جمله را ایوان به برادرش میگوید. جایی در برادران کارامازوف و درست بعد از این است که برادر میرود کلک پدرشان را با تبر میکند. همینطوری برای کاری دوباره دارم کارامازوفها را میخوانم. الان تازه دارم میفهمم چرا این کتاب اینقدر مهم شده. داستایفسکی کتاب را در زمانی نوشته که دیکتومی شدیدا بر فضای فکری جامعه روسیه مسلط بوده. کلیسا کاملا در تقابل با تعقل بوده و تو یا اهل کلیسا میشدی یا اهل فکر. هر دو دسته مخالف هم بودند و هر دو دیگری را باطل حساب میکردند. داستایوفسکی با رد این فضا سعی میکند یک راه سوم ارائه بدهد.
وقتی دیکتومی بر ذهن کسی حاکم شد، این آدم خودبهخود برده میشود. بردگی چیزی نیست جز محدود کردن گزینههای انتخاب برای یک آدم. وقتی فقط دو گزینه داشتهباشی که دو بردار متضاد باشند عملا خود را از انتخاب بینهایت برداری که میان این دو در فضا وجود دارند، محروم کردهای. این یعنی بردگی. یا میتوانی برده باشی و بمیری، یا باید ارباب را بکشی و آزاد بشوی. داستایوفسکی سعی کرده ردههای مختلف انسانی را نشان بدهد و تمام سعیش را کرده تا بگوید برای خلاصی از این وضع باید قضاوت را کنار گذاشت. از کاراکتر پدر که کاملا بر اساس غرایض اولیهاش زندگی میکند تا آلیوشا که تقریبا همان انسان متعالی مورد نظر داستایوفسکی است، نویسنده در مورد هیچکدامشان قضاوت نمیکند و نشان میدهد با وجود آدمی مثل آلیوشا که قضاوت را در مورد همه چیز کنار گذاشته و خودش را به تسامح سپرده چطور میتوان به آینده امید داشت.
کتاب خیلی طولانی و پر است از تعارفات روسی و اسامی عجیبغریب و طولانی اما بد نیست یک بار دیگر آن را ورق بزنیم.
۱- بالاخره درباره الی را دیدیم. نمیشد بگویی فیلم خیلی خوبی نبود، شاید هم نبود. یکی دو سکانس آن وسطها اضافه داشت و بهنظرم همانجا هم که سپیده در آشپزخانه نشستهبود و گفت «نه» پایان بهتری بود. شاید هم نبود. اینقدر کارگردانیش خوش رنگ و لعاب و گول زننده بود که درست عقلم نمیرسد چرا خوشم نیامد. بههرحال خوشم نیامد دیگر!
۲- آقای هزارتو در راستای مطلبی که از یکی از آدمهای مهم خاندان ما خواندهاند مطلب جذابی صادر کردهاند.
۳- من قویا از پستی که به اسی دادهشده راضیم و بهشدت از ابقای وی حمایت میکنم. هرچه هم فکر میکنم و زور میزنم نمیفهمم چرا رییس جمهوری که این همه رای آورده (بی ست و چ هار تا) حق ندارد مستشار اولش را خودش انتخاب کند. الله اعلم.
۴- شیرین خانم زنگ زدهبود یک جایی که خیلی بد است و دائم هم تاکید داشت که چون مهندس کامپیوتر است پس نظراتش صائب است خیلی. گفت آقای هاشمی چه کارهاست که اظهار نظر میکند؟ فردایش یک آقای مهمی هم همین حرفها را زد. برای من مساله شده که اگر این چیزهایی که هاشمی هست هیچکاری محسوب نمیشود پس من بیخودی خیال میکنم شاغلم. پس نرخ بیکاری خیلیخیلی بالاتر از آن عددی است که به ما میگویند. اصلا بهمن چه.
۵- در راستای حکایات عبرتآموزی که این چند وقت خدمتتان عرض میکنیم یک پندنامه قلمی مینماییم. سرنوشت یک غول یکچشم است که آن یک چشم هم جای اینکه پایین پیشانیش باشد روی فرق سرش است. یکنفر را تصادفی از روی زمین برمیدارد و میبرد بالا، هی میبرد بالا، هی میبرد بالا. آخر سر میبرد بالای سرش و تازه طرف را میبیند. آنوقت میگوید اه اه اه این بود؟! بعد تالاپی میاندازدش پایین.
۶- در روزنامه نوشتهبود بهزودی بازیگر جو مونگ میآید ایران. اینقدر در پوست خودم نمیگنجم که تصورش را هم نمیتوانید بکنید. فکرش را بکنید؛ جومونگ.
۷- پس از مدتهایی طولانی از کار کردن با یک تهیهکننده احساس خوشبختی میکنم. خدا را شکر. کاش بازیگر جومونگ را که میآید ایران راضی میکرد بشود نقش اول کارمان. دیگر بهجز ابقای اسی هیچ مشکلی نداشتم.
