۱- کلا اینکه یک چیزی مینویسی و ملت چیز دیگری برداشت میکنند خیلی خوب نیست. در پست قبلی بیشتر آن دو برادر بودند که یک جاهایم را سوزانده بودند که این مطلب را گذاشتم. نمیدانم چرا یک عده به چند نقطه از بدنشان فشار آمد و تصمیم گرفتند فشار را به من منتقل کنند؟ تازه کمکم دارم میفهمم مشکل ما چی هست؟ به قول لنی دیوار زبان که جایی بالا میآید دیگر فاتحه روابط خواندهاست. انگار مشکل ما هم درک متفاوتی از زبان فارسی باشد که اینطور بههم میپریم. الله اعلم!
۲- مدت بسیار زیادی است که دور از جان همهتان مثل اسب دارم کار میکنم. بعد از مدتها از کاری که میکنم احساس رضایت فوقالعادهای دارم. خیلی زیاد قصد دارم تواضع را کنار بگذارم و شدیدا ادعا کنم این کار اگر اجرایی بشود( چون اجرایش خیلی سخت است) چنان خاطرهای برای همهتان شود که من میتوانم دیگر کار را بگذارم کنار و بروم مسافرکشی. البته این خیلی به مهارتهای من ربطی ندارد. من هنوز هم همان نویسنده متوسطی هستم که بودم، منتها شانس درِ خانهمان را زد و دارم با یکی از بهترین نویسندههای این کشور کار میکنم که چون خودش حال نوشتن ندارد، فقط میخواهد این کار را تهیه کند. این است که من هی مینویسم، هی خط میزند، دوباره مینویسم، کمتر خط میزند، انقدر مینویسم تا بالاخره خط نمیزند و این رفت و آمدها بعد از یک هفته میشود بیست و دو صفحه که قرار است بشود سی دقیقه! خداییش تازه دارم میفهمم چرا من از بچگی اینقدر با کارهای این آدم و آن یکی آدم که تازگی مرحوم شد حال میکردم. خوب است آدم هر ازگاهی چیزهای جدید یاد بگیرد. خیلی خوب است که هر ازگاهی بفهمد تمام چیزهایی که میدانسته تقریبا به درد نمیخورد. از همهاش بهتر این است که... نمیدانم. یک چیزی بهتر هست حتما که الان به ذهنم نمیرسد متاسفانه!
۳- این روزها همه دور و وریها دارند ازدواج میکنند. تب تشکیل خانواده در طبقه متوسط شدیدا بالا گرفته. چرا؟! نمیدانم. شاید یکجورهایی آدمها دارند از اتمیزه شدن میترسند. انگار یک وحشتی از تنهایی پیدا کردهاند که دارند با تمام وجود به تشکیل خانواده فکر میکنند. پشت هم کارت عروسی در خانه میآید و پشت هم ما نمیرویم. یکبار علیرضا گفت جشن عروسی عین فیلمفارسیه. داماد که باشی انگار نقش اولی! حالا که نگاه میکنم میبینم راست میگفته. همه عروسیها عین همند، درست مثل فیلمفارسیها که همه عین همند. سفرهعقدها، میزها، مهمانها، خوانندهها، گل ماشین، هیچکدام با بقیه فرق نمیکنند. فقط بازیگرهای اصلی هستند که با قبلی یکی نیستند. یک جورهایی یکطوری است همهچیز! چه میدونم! یک جوری شده دیگه.
۴- دوست داشتیم با شما رفاقت کنیم. بهنظر خودمان تلاش خوبی هم داشتیم. حالا که دوستمان ندارید اصراری نداریم.
۵- مدت مدیدی هست که بهجز استاد نویسنده، ندا، شروین و آقایی که ازش فیلم میخرم هیچ کس را نمیبینم. ممد را هم یک پلان در لانگ شات دیدم که سریع کات خورد. خیلی از اوضاع اطرافم مطلع نیستم. مشاهدات خاصی ندارم که بنویسم. یکی دو تا پیشنهاد بدهم و بروم دنبال زندگیم.


سومیش هم اینه:
