لیلای عاقلانه من را وسط یک عده دیگر به یک بازی اینترنتی دعوت کرده. راستش اولش میخواستم زیر سبیلی رد کنم و شرکت نکنم. چون اولا اطلاعی از رسوم بازیهای اینترنتی ندارم و دوم هم اینکه نمیدانستم چه بنویسم اما اصرار بعضیها مجبورم کرد بنویسم. گویا دوستان که کاملا از بیماریهای روانیای که من بهشان دچارم مطلعند خیلی دوست دارند نتیجه را ببینند و با من تفریح کنند. بههرحال با وجود اینکه تصمیم داشتم در این وبلاگ صادقانه بنویسم ولی با توجه به اینکه هر لحظه ممکن است یک آدم خانوادهدار! تصادفی به اینجا سر بزند، کمی تا قسمتی خودم را سانسور کردهام. کی نمیکند؟ در پایان لازم میدانم! از لیلا برای این دعوتش و تمام کسانی که از کودکی تابهحال برای من زحمت کشیدهاند و تمام معلمین و مربیانم تشکر کنم و اضافه کنم که بنا به تقاضای لیلا یک آدم دیگر را که برعکس خودم معلومالحال نیست به این بازی دعوت میکنم:
علیز.
و از علیز نیز تقاضا دارم چه شرکت کرد چه نکرد از دعوت شیخ غافل نشود.
اگر من نامریی بودم به ترتیب کارهای زیر را انجام میدادم:
۱- اول جلوی آینه میایستادم و غذا میخوردم و نگاه میکردم چه اتفاقی برای این مواد خوردنی میافتد (حالا احتمالا تا مرحله روده بزرگ صبر نمیکردم) این موضوع به دو علت مهم است. یکی اینکه از عنفوان کودکی که کتاب مرد نامریی هربرت جرج ولز را خواندم این یکی از مهمترین سوالات زندگیم بوده و دوم هم اینکه برای مراحل بعدی باید بدانم این مواد غذایی چقدر طول میکشد تا نامریی بشود. یعنی اصولا درجا نامریی میشوند یا مدتی طول میکشند.
۲- حتما سعی میکردم از مرز رد شوم. اصولا رد شدن از مرز خیلی حال میدهد. حالا میخواهد مرز جغرافیایی باشد یا هر مرز دیگری. اگر کمی دقت کنید هیچوقت اینکه کسی با پاسپورتش عین آدم و با هواپیما از مرز رد شود برای هیچکس جالب نیست ولی وقتی یکی بدون اینها میرود آنطرف مرز همه کنجکاو میشوند که ببینند چه شده. منهم که جرات این کارها را ندارم اگر نامریی شوم حتما یک بار این کار را میکنم. باقی مرزها بماند برای بقیه دوستان!
۳- به یک چاپخانه میروم و فیلم و زینکهای یک کتابی که دوست ندارم را با فیلم و زینکهای یک کتابی که دوست دارم عوض میکنم.
۴- وسط یک سخنرانی مهم از یک آدم مهم (حالا هرکی) صداهای عجیب و غریب تولید میکنم.
۵- [...]
۶- این یکی را قطعا انجام نمیدادم ولی خیلی خوب است. یک لیست هفتصد و هفتاد و هفتایی از آدمهایی که برای بشریت مضرند تهیه میکردم و دنیا را نجات میدادم(خانه یادبود فلچر پینک فلوید) ولی چون بعدا خواهم فهمید کار عبثی کردم و دنیا همینطوری به لجنسازیش ادامه میدهد از اولش این را در حد یک آرزو رها میکنم.
۷- میرفتم دفتر کار برادران کوئن یا چارلی کافمن و تحت نظر میگرفتمشان که چطور یک فیلمنامه را مینویسند که اینطوری میشود!!!! شاید هم یک نسخه از فیلمنامه آخرشان را میدزدیدم و میدادم قدرتاله صلحمیرزایی بلکه یک فیلم خوب در زندگیش بسازد.
۸- [...]
۹- یک سر میرفتم دفترفلانی تا ببینم این تصمیمها را از کجایش در میآورد.
این لیست میتواند الا ماشاءالله ادامه داشتهباشد.
