تبليغاتX
نوشته‌های مثلا جدی - ای وای!

۱-  خانم سی و یک ساله هر روز به اینترنت وصل می‌شود. همیشه هم یاهو مسنجرش را راه می‌اندازد اما همیشه کنارآن صروت یاهو مسنجر می‌نویسد(Busy) یعنی اینکه مشغول است. هر ده دقیقه یک بار هم عکس کنار شناسه یاهویش را عوض می‌کند. در یکی می‌خندد، در آن یکی می‌رقصد، در یکی دیگر دارد از استخر بیرون می‌آید، در بعضیها کنار همکارانش در شرکتشان است.  خانم سی و یک ساله دقیقا به چه چیزی مشغول است؟ اصلا اگر مشغول است برای چه مسنجرش را راه می‌اندازد؟

۲-  آقای بیست و چهار ساله جوان نخبه و باهوشی است. کمی هم مهربان می‌زند و به‌نظر می‌رسد با بقیه فرق می‌کند. در حالیکه از امریکاییها و رفتار استثماریشان خوشش نمی‌آید دارد برنامه‌ریزی می‌کند که بعد از گرفتن مدرک فوق لیسانسش از ایران برود یک جایی در امریکا دکتری بگیرد. احتمالا آنجا با یک دختر ویتنامی‌تبار امریکایی که در همان آزمایشگاه محل کار او دارد تز فوق‌لیسانسش را انجام می‌دهد آشنا می‌شود. همزمان از تزهایشان دفاع می‌کنند و آقای بیست و چهار ساله بعد از اینکه می‌فهمد دختر ویتنامی‌تبار امریکایی حامله است، از او خواستگاری می‌کند و با هم ازدواج می‌کنند. اینطور آقای بیست و چهار ساله که حالا بیست و هشت سالی دارد، سریعتر تبعه امریکا می‌شود. آقای بیست و هشت ساله روزی 14 ساعت مثل اسب در آن‌سوی دنیا کار می‌کند و باعث پیشرفت بیشتر کشوری می‌شود که رییس جمهورش هنوز نمی‌تواند اسم ایران را درست تلفظ کند اما نمی‌خواست در بیست و چهارسالگی این کار را همین‌جا انجام دهد. آقای بیست و چهار ساله سابق هنوز مهربان است.

۳-  آقای بیست و نه ساله مهندس مکانیک است. مهندس خوبی است اما قریحه نوشتنش هم همان اندازه خوب است اما آقای بیست و نه ساله گیر افتاده. دلیلش دوست بیست و نه ساله این آقای بیست و نه ساله است، که شغلش نویسندگی است. دوست نویسنده این آقای بیست و نه ساله هشتش گرو نهش است و برای اینکه منبع درآمدش قطع نشود مجبور است روزی دو بار به‌مدت نیم‌ساعت جلوی یک تهیه‌کننده بیشعور دروغگو بنشیند و لبخند بزند. آقای بیست و نه ساله می‌داند حوصله این کارها را ندارد و اگر جای دوستش بود، احتمالا بعد از نیم ساعت با دو مشت دماغ تهیه‌کننده را خرد می‌کرد. پس ترجیح می‌دهد کمی غصه بخورد و به کارش ادامه بدهد، به‌جای اینکه هر روز حرص بخورد.

۴-  خانم بیست و چهارساله، لیسانسه از دانشگاه ابرقو، صاحب یک ب ام و سری 7 است. او تازه با آقای بیست و هشت ساله‌ای ازدواج کرده که دانشجوی دکترای مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف است و یک پژو پرشیای سفید دارد که هنوز هشت قسط آخرش مانده. مدتی است یک جوش ناجور روی ب‌اس‌ن خانم بیست و چهار ساله درآمده. برای همین شبها مراقب است شوهرش این جوش را نبیند. چند دکتر متخصص معروف سر می‌زند و پیشنهادهایشان را گوش می‌کند. سرآخر کاری که مادرش می‌گوید را می‌کند.آقای بیست و هشت ساله همه اینها را می‌فهمد ولی چون زنش را دوست دارد، به روی خودش نمی‌آورد. آقای بیست و هشت ساله پیشنهاد کاری از دوبی دارد اما خودش نمی‌خواهد برود چون حالش از اماراتیها به‌هم می‌خورد اما خانم بیست و چهارساله با قهر و روشهای خاص خودش آقای بیست و هشت ساله را مجبور می‌کند کار را قبول کند، چون مادرش اینطور می‌خواسته. خانم بیست و چهار ساله و آقای بیست و هشت ساله به دوبی می‌روند. آقای بیست و هشت ساله مسوول بخشی از یک پروژه بزرگ برقرسانی است. آقای بیست و هشت ساله نقشه‌ها را روی میز خانه گذاشته و دارد روی آن کار می‌کند. مادر خانم بیست و چهار ساله هم برای کمک به آنها به دوبی رفته. با دیدن سردرگمی دامادش می‌خواهد کمکش کند. به او یاد می‌دهد چطور باید نقشه را طراحی کند و چه کار کند؟ مادر خانم بیست و چهار ساله دیپلم خانه‌داری است. آقای بیست و هشت ساله همان فردا بلیطی به مقصد مالزی می‌گیرد و خود را گم و گور می‌کند.

۵-  خانم پنجاه و هشت ساله بازنشسته آموزش و پرورش است. دارد از مطب یک دکتر فوق متخصص سی و هشت ساله برمی‌گردد که شاگردش بوده. دکتر فوق متخصص به احترام مرتبه استادی خانم معلم از او ویزیت نمی‌گیرد اما آزمایشی برایش نوشته که پنجاه هزار تومان آب می‌خورد. خانم پنجاه و هشت ساله امشب میزبان دو نوه‌اش است و عروسش که آدم بیخود و چسی است. صاحب سی و هشت ساله سوپرمارکت سر کوچه‌شان در دوران مدرسه کنار همان دکتر ذکر شده می‌نشسته و الان هر دو پرادو سوار می‌شوند. صاحب سوپر مارکت با دیدن خانم معلم تمام‌قد می‌ایستد و خریدهایش را خودش برایش تا در خانه می‌برد. پول هم نمی‌گیرد و همه را در یک دفتر می‌نویسد. بدهی خانم پنجاه و هشت ساله تا آخر ماه نزدیک صدهزار تومان می‌شود. نوه‌های چهار و هفت ساله خانم پنجاه و هشت ساله می‌آیند. پدرشان فوق لیسانس مهندسی شیمی نفت است و برای یک ماموریت کاری به ونزوئلا رفته. عروس چس دماغ بعد از کلی ناز و مسخره‌بازی نوه‌ها را برای تولد خانم پنجاه و هشت ساله به خانه‌اش آورده. نوه چهار ساله درست وسط فرش تبریز چهیزیه مادربزرگش می‌شاشد. مادربزرگ بغض کرده ولی در مقابل نگاه باتبختر عروسش فقط لبخند میزند. نوه هشت ساله یک ایکس باکس می‌خواهد ولی مادرش برای او نمی‌خرد چون می‌داند به‌محض اینکه نوه به مادربزرگش بگوید او برایش تهیه می‌کند. خانم پنجاه و هشت ساله این را می‌داند ولی فردایش یک تکه از جواهراتش را به شوهر یکی دیگر از شاگردانش می‌فروشد و از شاگرد دیگری یک ایکس‌باکس می‌خرد. موقع رفتن به خانه حالش بد می‌شود و به بیمارستان می‌برندش. همان دکتر سی و هشت ساله نگران بالای سرش می‌آید. شاکی است که چرا خانم معلم زودتر آزمایشش را انجام نداده.

۶-  آقای سی و یک ساله مدیر بخش R&D یک شرکت معظم است. او در بیست و یک سالگی با یکی از دوستانش میله‌های بویلر یخچال خوابگاه را می‌کنده و بعنوان سیخ برای کشیدن تریاک استفاده می‌کرده. تحلیلشان هم این بوده که آنها مهندسند و با عقل مهندسیشان رساناترین سیخ موجود را پیدا کرده‌اند و اصلا هم برایشان اهمیتی نداشته که یخچال را از کار می‌اندازند. آقای سی و یک ساله سک مشکل بزرگ دارد. او که ازدواج کرده‌بوده برای تریاک کشیدن به خانه همین دوستش می‌رفته که حالا مدیرکل نوسازی شلقمستان است. حالا دوستش هم دارد ازدواج می‌کند و ازآن بدتر آنقدر عاشق شده که می‌خواهد ترک کند.

پ.ن: شیخ دفتری جدید باز کرده اند که حال نمودیم.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 10:19 | لینک  |