تبليغاتX
نوشته‌های مثلا جدی - فراخوان بین‌المللی برای پیدا کردن شیخ‌الشیوخ؛ یا شیخ همزادت را پیدا کردم!

بعید می‌دانم کسی در حد فاصل سالهای هفتاد و چهار تا هشتاد در پلی‌تکینیک درس خوانده‌باشد و ماجرای فریدون دیزبُن و آن شب کذایی فروردین ماه که برق همه کشور رفت را نشنیده باشد و حتی مطمئنم عده‌ای مثل خود من، حداقل چهل بار این داستان آموزنده را شنیده‌اند که تهش هم می‌رسد به ماجرای آن پیرمردی که کوبیده را در یک عروسی ،دریک زمان و مکان دیگر، خورد و درجا فهمید کوبیده، کوبیده گل‌سرخ است. آنهایی که در جامعه آماری بالا جا می‌گیرند و این متن را می‌خوانند، حتما با شیخ آشنا هستند ولی محض اطلاع سایرین عرض می‌کنم اگر این خاطره را من تعریف کنم حال همه‌تان از خنکی و مزخرف بودن و البته بی‌ربطیش به آن پیرمرد کوبیده‌شناس به‌هم می‌خورد اما شیخ هر روز این خاطره را با تمام جزییات و بدون کم و کاست برای ما تعریف می‌کرد. یعنی روزی بیست و پنج دقیقه از وقت ما به شنیدن یک خاطره تکراری می‌گذشت که نه چیزی به آن اضافه می‌شد نه کم. بعدترها یک روز با علیز در خانه مسعود اینها نشسته‌بودیم که از همراهان و همدلان قدیمی شیخ است و حتی عبای شتری رنگ هم دارد. شیخ و مسعود در آشپزخانه مشغول پخت و پز بودند. البته مسعود می‌پخت و شیخ داشت فصل آداب طبخ گوشت در اخلاق ناصری را تعریف می‌کرد یا شاید هم در باب وظایف لعاب‌باشی دربار در دوره صفوی (این لعاب‌باشی هم حکایتی است که بعدا با اجازه‌شان می‌نویسیمش!) شیخ یکباره و بی‌مهابا! از آشپزخانه بیرون آمد و از بسته کاغذی که روی زمینْ کنار ما بود یک برگ کاغذ کاهی برداشت و از گوشه آن قسمتی به اندازه یک انگشت سبابه را برید. کمی گوشه کنار اتاق را با حالتی مشکوک نگاه کرد و بعد برگشت نگاهی به من و علیز انداخت و گفت:

وحشی دشت معاصی را دو روزی [سر]دهید

تا کجا خواهد رمید؟ آخر شکار رحمت است.

بعد هم کاغذ را گذاشت در جیبش و برگشت آشپزخانه. [من صیحه کشیدم و بگریستم و اگر نگرانی برای مادرم نبود در دم جان می‌سپردم!] علیز هم گفت: شیخه دیگه. مدام در حال تولید خاطره‌س. الان این کاغذه تو جیبشه تا فردا که بره یه جای دیگه و وقتی این کاغذ رو درآورد یه خاطره برای بقیه بگه.

اما شیخ همه اش این نبود. یعنی فقط این نبود که مسائل ساده و پیش پا افتاده را تبدیل به خاطرات حماسی کند. مثلا بعدها فهمیدیم می‌رود انجمن فارغ‌التحصیلان مدرسه فلان - که اسم دهن‌پرکنی هم دارد- و به آدمهایی که جوان‌ترینشان 50 سال دارد تاریخ ادیان و تحلیل تئوری آخر‌الزمان درس می‌دهد. هرچه کردیم ما را یک‌بار سر آن کلاس ببرد، نبرد که نبرد. نمی‌دانم می‌ترسید ما کثافت‌کاری در بیاوریم و سر کلاسش آبروریزی راه بیندازیم یا مساله چیز دیگری بود؟ کلا شیخ برای من موجودی دوست‌داشتنی بود و هست و متاسفانه تمام خاطراتمان مشکل پخش دارند وگرنه می‌شد یک سال این وبلاگ را به خاطره‌های مشترک با شیخ گذراند. شیخ از آنهایی است که غیبتش در زندگیم شدید احساس می‌شود. نه اینکه قهر باشیم و یا دیگر با هم ملاقات نکنیم، نه! ولی روزگار سختی شده. حالا داشته‌باش که یکهو یک روز یک نفر وارد وبلاگت می‌شود که خودش را شیخ‌الشیوخ معرفی می‌کند. اگر مهندس مکانیک نباشد، مهندس هست(اشاره به کارکرد بویلر و تفاوت آن با کندانسور که در یکی از کامنتها مارا در مورد اشتباهمان ارشاد فرمودند) بی‌اطلاع از مسائل دین نیست، لحنش و حرف زدنش، از آنجایی که به ارتش می‌توپید تا همین الان، با شیخ مو نمی‌زند، حتی سر همان‌چیزهایی قاطی می‌کند که شیخ و از همه عجیب‌تر با توجه به چیزی که در کامنت مطلب قبلی در باب شکلات داغ گفت گویا چربی خون هم دارد * و هزار شباهت دیگر که فقط خود ما می‌فهمیم که زمانی از مریدان خاصه بوده‌ایم. حالا خود شیخ هم شدیدا انکار کردند که این شیخ‌الشیوخ خودشان باشند. وقتی گفتیم خیلی شبیه شماست، از موضع شیخیشان گفتند شاید ادای ما را در می‌آورد! هر چه هست، این همزاد آن است که اگر هم یکی باشند باز هم یک‌طورهایی همزادند. حالا همین را داستانش کنی یا فیلمنامه بنویسی، همه صدایشان در می‌آید که مگر ممکن است؟

* برای حلاجی بیشتر این بخش ر.ک. به در جدایی بی خداحافظی

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 15:58 | لینک  |