تبليغاتX
نوشته‌های مثلا جدی - سال نو مبارک

یک سالی می‌شود. بعضی صبحها که بلند می‌شوم دلشوره می‌گیرم. همین‌طوری بیخودی قبل اینکه علتش را بدانم دلم شور می‌زند و بعد می‌نشینم علتش را پیدا می‌کنم. علتش معمولا چیز بیخودی است که اصلا ارزش این همه حرص خوردن را ندارد ولی من همان را می‌گیرم و آنقدر باهاش ور می‌روم، آن‌قدر می‌کنمش علت دلشوره مرموزم و برای حل نشدنش مانع سر راه خودم می‌تراشم که بالاخره تبدیل می‌شود به یک مشکل بزرگ، یک غول بی‌شاخ و دم که شادی من را قورت می‌دهد و افسرده‌ام می‌‌کند. این‌جور وقتها به برادرم می‌گویم یک نسخه بنویسد. برادرم سری تکان می‌دهد و ده تا زاناکس، فقط ده تا می‌نویسد و می‌گوید اینها اک‌س‌ت‌ا‌ز‌ی نیستند که برای حال یک شبت مصرف کنی. اینها را باید یک متخصص برای یک دوره درمانی درازمدت بنویسد. من هم همیشه می‌گویم یک دوره درمانی درازمدت برای آدم عیالواری مثل من خیلی هزینه‌بر است. مجبورم با این دلشوره‌ها بسازم. او هم همیشه می‌گوید انقدر پشت گوش بینداز تا مانیک شوی. فی‌الحال درست وسط یکی از همین دوره‌ها هستم. دو روزی دلشوره داشتم و انقدر زور زدم تا بالاخره علتش را پیدا کردم. درست شب عید، وقتی که پول لازم داشتم با آقای م که از اتفاق یک تهیه‌کننده آدم‌حسابی محسوب می‌شود قرارداد بستم. آن روز فقط به پر کردن سوراخ مالی شب عیدمان فکر می‌کردم و بعدش را کلهم ندیده گرفتم. حالا آن بعد رسیده و من می‌ترسم بروم تهران. می‌دانم می‌شود رفت و از آقای م وقت بیشتری خواست. می‌دانم آقای م می‌فهمد کار ما قاشق‌سازی نیست و بالاخره روزهایی هست که هیچی نمی‌توانی تولید کنی ولی این میل عجیبم به افسردگی باعث می‌شود دائم چهره آقای م را تصویر کنم که عصبانی است و دارد سر من داد می‌زند و می‌گوید تا بیست و چهار ساعت پیش‌پرداختش را پس بدهم! این طوری است که چهار ساعت است نشسته‌ام وسط سالن و به چمدان خیره شده‌ام و می‌ترسم جمعش کنم. شروین و ندا می‌مانند و من فقط به‌خاطر قرارم با آقای م باید برگردم تهران اما می‌ترسم و هی وقتم را تلف می‌کنم و بیشتر خودم را در دام ترافیک جاده می‌اندازم و می‌دانم یک ساعت دیگر جاده آنقدر شلوغ است که اصلا نمی‌شود رفت و آن‌وقت من یک بهانه دست اول خوب برای فرار از جلسه با آقای م پیدا کرده‌ام. بروم تهران بلکه برادرم ده تا دیگر برایم بنویسد.

          جدا از همه اینها اینجا به ما خوش گذشت. هوا خوب و تمیز است و ما بعد از شش ماه که شروین را در پتو می‌پیچیدیم و همه‌اش نگران بودیم هوای گند تهران را تنفس کند لباس تنش می‌کنیم، سوار کالسکه می‌کنیم و می‌بریمش گردش. دریا را نشانش می‌دهیم و برایش گوش‌ماهی جمع می‌کنیم. نمی‌دانم او که ۸ روز دیگر تازه شش ماهه می‌شود اینها را می‌فهمد؟ یادش می‌ماند یا اینکه نه... اصلا نمی‌فهمد داریم جهان جدیدی را ‌نشانش می‌دهیم اما گمانم اینها مهم نیست. مهم شاید تصویرهایی است که ما خودمان از این لحظات برای خودمان ثبت کردیم.

          امیدوارم همه سال خوبی داشته‌باشیم. در خرداد ماهش درست فکر کنیم. مشکلات مالی نداشته‌باشیم. هرچند خوب نیست ولی یک دانشگاهی در ینگه دنیا پیدا شود بورسیه‌مان کند. برادرمان یک روز در خانه‌مان را بزند و بگوید آمده همه کدورتها را رفع کند. دیگر بچه‌هایی با مریضی حاد را نیاورند بیمارستانمان. از دست رییس کوچک حرص نخوریم. چیزهای دیگر هم که حرصمان می‌دهد از بین بروند و به آن چیزهایی که آرزویمان است برسیم.

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 12:53 | لینک  |