۱- انگار قرار نیست تعطیلات برای من تمام بشود. انگار همانطور که خستگی را از تنم بیرون میکردم یک تنآسانی عجیب و غریب جایش را گرفته. میفهمم باید چه کار کنم و میدانم چطور باید انجامش دهم اما حالش را ندارم. روزها به بطالت خواهند گذشت و خیلی طول نمیکشد تا من اینجا شروع به چسناله کنم که آی کارم زیاد است، پروژه مانده و کارفرما هم متوقع است اما حال بلند شدن از جایم را ندارم. شده مثل صبحهای زمستانی که از ترس سرمای اتاق نمیخواهی پتو را از روی تنت برداری و هی زور میزنی که به خوابت ادامه بدهی اما میدانی اتاق گرم نمیشود و بیشتر از این هم نمیتوانی بخوابی ولی بیخودی چشمانت را میبندی و سعی میکنی به کارهای روزانهات فکر نکنی. حتی برای قضای حاجت هم از تخت بیرون نمیآیی. اینجور وقتها در فیلمها یک آدم پیدا میشود. مثلا یک دورهگرد کع تصادفا حرفهای فاضلانه عجیبی در جملات کوتاه میگوید یا مثلا پدرت که بیست سال با او قهر بودهای سرطان میگیرد و تو برای دیدنش قهر را کنار میگذاری و سوار هواپیما میشوی و میروی شهر پدری یا مثلا مست میکنی و یک پلیس دستگیرت میکند و شب در بازداشتگاه در کنار سه چهار نفر دیگر معنی زندگی را درک میکنی یا زنت ترکت میکند و وقتی کپک زدی یک روز دختربچه همسایه درِ خانه را میزند و آش نذری برایت میآورد و لبخندش باعث میشود بروی خانه پدرزنت و آشتیکنان راه بیندازی. اگر اینجا وبلاگ نبود همینطور میشد حالتهای مختلف برای این تحول و نقطه عطف اول پرده پنجم پیدا کرد و چهل پنجاه صفحه نوشت. یعنی راه حل زیاد است اما مساله دردناک این است که همه این نقطهعطفها فقط در فیلمها اتفاق میافتند. اصولا زندگی مثل فیلم پنج پردهای نیست. مثل یک تئاتر تک صحنهای میماند که ابزورد هم هست و انگار نقطهعطف هم ندارد. همهچیز آنقدر از پیشتعیینکننده بهنظر میرسد که ترجیح میدهی مثانهات بترکد و زیر همان پتوی گرم بمانی تا مبادا سرمای دمِ صبح یک روز زمستانی تنت را مورمور کند. Bed Time Stories را باور نکنید. هرچند تولید والت دیزنی است اما سعی کنید بچههایتان هم آن را نبینند. داستانهای واقعی هپی اند هم دارند اما فرقشان با فیلم این است که در فیلم بعد از هپی اند یک The End روی پرده میبینی اما بعد از هپی اند هر داستان زندگی باید یک To be continued… ضایع حک بشود. خستگی تعطیلات! هنوز از تنمان بیرون نرفته انگار.
۲- این قابل پیشبینی بودن زندگی بعضی وقتها هم خوب است. مثلا وقتی میشنوی که حاجی دوباره زمام تیم ملی را در دست گرفته جا نمیخوری و حالت گرفته نمیشود، چون از اول مثل روز برایت روشن بوده فقط دلت برای آن کمیتهای میسوزد که خیال کردهبودند باید زور بزنند، فکر کنند و مربی پیدا کنند.
۳- یک فیلم دیدیم بدونن ژانر. داستان ملودرام بود، مضمون ضدجنگ، صحنههای اوج اکشن، بعضی لحظات کمدی، شخصیتپردازی وسترن. البته بیشتر از هرچیزی وسترن بود به گمانم، شاید هم نبود. آقای هزارتو پیشنهادش دادهبود.

