تبليغاتX
نوشته‌های مثلا جدی -

۱-    آدم نمی‌تواند سرش را بگذارد روی بالش و تصمیم بگیرد آرام بمیرد. اگر روزی بخواهد کلک خودش را بکند یا باید خیلی وارد باشد و یک‌جور آدم‌کش حرفه‌ای یا باید درد بکشد و جونش به‌جای اینکه عین آدمیزاد گرفته‌شود از هزار نقطه‌بدنش با فشار بزند بیرون. حالا که دسته‌جمعی تصمیم به خودکشی گرفته‌ایم باید هم جانمان اینطوری گرفته‌شود تا موقع مردن هم دهنمان سرویش شود مبسوط. یاد آن سکانس نجات سرباز رایان می‌افتم آن اواخرش. آنجا که سرباز آلمانی می‌خواست چاقو را فرو کند توی قلب سرباز امریکایی که برای نجات سرباز رایان آمده‌بود و سرباز امریکایی مچ دست آلمانی را گرفته‌بود و برای همین چاقو آرام‌آرام می‌‌رفت توی قلبش. زور می‌زد که نرود و آن یکی هم فشارش می‌دارد تا بالاخره این فرو رفتن آرام‌آرام کار خودش را کرد و سربازی که آمده رایان را نجات دهد از تک و تا افتاد. نه اینکه ما آن مچ را گرفته‌باشیم. ما احتمالا برعکسیم. یعنی مچ طرف دارد زور می‌زند چاقو را دور کند ولی ما گرفته‌ایمش و به‌زور می‌بریمش سمت قلب خودمان. این است که تدریجی و با درد می‌میریم. تحریمیهای جهان. ای هواداران خوش‌تیپ! کاش با گلوله‌ای چیزی کلکمان را می‌کندید که اقلا اینطور زجرکش نمی‌شدیم.

۲-    طرف خانمش را با خودش می‌برد همه‌جا. با آن روسری گل‌‌گلی و کیف خال‌مخالی و چادر جینیگیل مستان. لباس پوشیدنش من را یاد برادرزاده چهار ساله یکی از دوستان می‌اندازد هرچند آقای هزارتو گفت آن برادرزاده معقول‌تر است در پوشش. آخر دایناسور! تو باید نظر هواداران خوش‌تیپ را جلب کنی. زنت را که می‌بری آنها می‌پرند. کی می‌خواهی این چیزها را بفهمی؟ این‌خ‌ا‌ت‌م‌ی هم مرض داش به‌نفع این کناره‌گیری کرد ما را انداخت تو هچل؟! خب واسه‌چی آخه؟

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 9:40 | لینک  |