برای قدیس و آرشش:

این روزها خیلی یاد این فیلم می افتم. هر روز صبح که از خانه میزنم بیرون حس میکنم باید یک نسخه از آن را به همه آنهایی که سر راهم میبینم بدهم. یادم نمیآید فیلمی به این خوبی درباره امید دیدهباشم. اکثر فیلمهای خوب یا درباره عشقند یا فداکاری و چندتایی هم درباره ترس. کم فیلم خوبی ساخته شده برای تقویت جسارت امید داشتن. یک فولکس استیشن زرد هست که گیربکسش تو دنده دو گیر کرده و هربار که میخواهی سوارش شوی باید هلش بدی و درحال حرکت بپری بالا. وقتی پنج نفر باشید سخت میشود. سرعت فولکس هی زیاد میشود و همیشه ممکن است آخرین نفر جا بماند. وقتی خانواده آلیو تصمیم میگیرند دستهجمعی سوار این استیشن مضحک بشوند و از آلباکرک بکوبند بروند کالیفرنیا تا آلیو در مسابقه خورشیدخانوم کوچولو شرکت کند که انگار قرار است مقدمهای باشد برای دختربچههایی که در بلوغ میخواهند Miss World شوند با خودت فکر میکنی این دختربچه چاق هفتساله که کمی هم خنگ میزند قرار است چه کار کند؟ اصلا چه کاری جز دست توی دماغ کردن بلد است که ارزش کوبیدن این همه راه را داشتهباشد. در طول مسیر دائم با خودت فکر میکنی از اعضای این خانواده بازندهتر هم مگر میشود پیدا کرد؟ حتی پدربزرگ هم که قطعه نمایشی محیرالعقول را به آلیو یاد داده( قطعهای که تا آخر فیلم نمیفهمیم) اور دوز میکند و میمیرد و آنها برای اینکه آلیو به موقع برسد مجبور میشوند جنازهاش را بیندازند عقب استیشن و با خودشان ببرند. حالا قصه این بازندهها را دنبال میکنی تا میرسی به سالن اجرای خورشیدخانوم کوچولو. رقبای آلیو واقعا ببر و پلنگهایی هستند که لنگه ندارند. یک نفر خود را در محیط داخلی یک حلقه جاساز میکند و میرقصد. آن یکی رقصش خوب است. این یکی در هشت سالگی میتواند ویولن بزند عینهو پیتر کندی. همه هم خوشبر و رو و با استیلند. حتی مادرهایشان هم لباسهایی درست و حسابی پوشیدهاند و موها را درست آراستهاند برعکس مادر آلیو که شلخته و کثیف از سفر چند روزه است. وقتی آلیو روی صحنه میرود همه خانوادهاش منتظرند کار آلیو تمام شود تا بروند بمیرند! اما وقتی آلیو روی صحنه شروع به یک رقص اگزاتیک میکند. وقتی تحت تاثیر آموزشهای پدربزرگ هرزهاش شروع به درآوردن یک اداهایی میکند که آدم باورش نمیشود همهشان چهارشاخ میمانند. همه سالن دارند فحش میدهند و میخواهند آلیو را خفه کنند اما خانوادهاش کمکم میفهمند چرا باید به این سفر میآمدهاند. آرامآرام لبخند میزنند و کمکم شروع میکنند با رقص آلیو دستزدن. لبخندهایشان به خنده تبدیل میشود و دستهایشان محکمتر. فهمیدهاند حتی اگر آلیو باشی، یک دختربچه هفت ساله چاق و خنگ باشی، هنوز میتوانی رویا داشتهباشی. میتوانی آرزو داشتهباشی روی صحنه خورشیدخانوم کوچولو با ببر و پلنگها رقابت کنی. میتوانی امید داشتهباشی همه تحسینت کنند و برایت دست بزنند. حتی برای یکبار هم که شده. میتوانی وقتی مثل برادر آلیو درست هفته قبل از امتحان خلبانی فهمیدهباشی کوررنگی داری، مثل داییش درست بعد از شکست عشقی بفهمی تو بهترین پروستشناس! دنیا نیستی و یکنفر دیگر این عنوان را تصاحب کرده، وقتی مثل پدر بفمی کارت را از دستدادهای، وقتی مثل مادر دائم با خودت فکر کنی چرا روی این شوهر حساب کردهای و وقتی مثل پدربزرگ جنازهات عقب استیشنی باشد که گیربکسش تو دنده دو گیر کردهباشد، میتوانی با دیدن آلیو بفهمی همه حق دارند آرزو داشتهباشند هرچند آرزویشان مضحک و احمقانه باشد. میفهمی هیچکس حق ندارد ناامید باشد. من هنوز ته دلم امید دارد و هر روز به آلیو فکر میکنم. هنوز امید دارم مردم این حوالی برای یکبار هم که شده یک تصمیم درست بگیرند. میدانم تا روز آن تصمیم حق ندارم امیدم را از دست بدهم.
پ.ن: جوون دارم یک ایمیل مفصل برات می نویسم. منتظرم باش.
