تبليغاتX
نوشته‌های مثلا جدی - تو چقدر خوبی.

دیشب تا صبح از این دنده به آن دنده می شدم. مدام غلت می‌زدم و بالش را زیر سرم مچاله می‌کردم بلکه بخوابم اما خواب از چشمانم رفته‌بود. یک چیزی روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. خیال می‌کردم باید بار و بندیل را بست و رفت. کجا؟ من که خیابانهای هیچ شهری را جز تهران بلد نیستم. من که آدمهایی جز همین مردم را ندیده‌ام. کجا بروم؟ کوله‌بار رنجهایم را حالا که دارد به بار می‌نشیند روی دوشم بیندازم و دوباره کجا از صفر شروع کنم؟ می‌شود صبح بیدار شوم و این انتخابات لعنتی تمام شده‌باشد؟ می‌شود صبح بلند شوم و همه اینها یک کابوس باشد که تمام شده؟ آنقدر اینها را از خودم پرسیدم تا سپیده زد و بلند شدم رفتم سرِ کار. تمام روز حالم گرفته‌بود و هنوز سینه‌ام سنگین بود... اما مَرد! تو یک‌دفعه چنان حرفم را فریاد زدی که حالا احساس سبکی می‌کنم. آنقدر که شاید چند دقیقه‌ای توانستم پرواز کنم. این کشور هنوز ارزش فداکاری دارد تا آدمهایی مثل تو هستند. تازه فهمیدم چرا خاتمی گفت باید پشت تو ایستاد. غلط کردم که بهت شک داشتم. غلط کردم اگر تا امشب هنوز کمی بهت بدبین بودم. گه خوردم تو پستهای قبلیم بهت گفتم دایناسور. مرد! من به‌خاطر تو امروز دوباره احساس غرور کردم. برایم مهم نیست که از فردا این سیرک دروغ و نفاق دوباره راه می‌افتد. برایم مهم نیست که در این فرصت کوتاه باقی‌مانده زورمان نرسد و نتوانیم رایت را آنقدر کنیم که برنده باشی، که برنده شویم. مهم این است که این حرف مانده در گلوی ما را زدی. آن چیزی که آنقدر نگفته‌بودیمش داشت خفه‌مان می‌کرد. که شبها خوابمان را خراب می‌کرد. امشب برای من مثل وقتی بود که تیم‌ملیمان تیم استرالیا را برد. آن موقع هم من کاری نکرده‌بودم ولی من، یعنی همه مردم احساس می‌کردند خودشان برنده‌شده‌اند. تو امشب به‌جای همه ما گل زدی. به همه ما یادآوری کردی برنده بودن چه حس و حالی دارد. من از تو ممنوم مرد. واقعا میر بودن برازنده‌ات است. تو میری، تو آقایی. تو بزرگی. جون خودم خیلی می‌خوامت!

نوشته شده توسط نیک آیین در ساعت 1:13 | لینک  |