جایی توی در بارانداز مارلون براندو می‌گه: "I could have been contender, I could have been Somebody" آن زمان دوست صمیمیم بهرام بود که الان فاصله مان برای اینکه هنوز صمیمی باشیم خیلی زیاد شده. یادم می‌آید که هیچ جمله‌ای به اندازه این دو جمله در محاورات دوره نوجوانی من و بهرام استفاده نمی‌شد. از همان موقع تصمیم داشتم یک مدعی باشم. سرخوردگی کاراکتر براندو که برای تحقق پیدا کردن این آرزو دل به یک اعتصاب کارگری بسته‌بود دورنمایی بود که حسابی من را می‌ترساند. برای مدتهای طولانی این جملات چیزی بود که من سعی می‌کردم نباشم. به‌خاطر همین همیشه تلاشم این بود که متفاوت باشم. خیال می‌کردم اگر مثل بقیه زندگی نکنم یا حتی شده به‌زور جور دیگری فکر کنم حتما در همان مسیر دلخواه قرار خواهم گرفت... اما مدتی است که دیگر دوست ندارم مدعی باشم. یعنی نمی‌خواهم به‌زور مدعی باشم. اینها را حالا که پانزده سال از آن روزها گذشته می‌فهمم. تمام آدمهای مدعی‌ای که در زندگی دیدم با کارشان کسی شدند. احتمالا تمام این آدمها وقتی کاری را شروع می‌کردند دنبال این نبودند که کار بزرگی انجام دهند و هدفشان صرفا درست انجام دادن آن کار بوده. روزگاری بود که اگر "کافکا در ساحل" را می‌خواندم جرات نمی‌کردم میزان انزجاری که این کتاب در من ایجاد کرد را به کسی بگویم. قدیمها حتما بعد از دیدن "بازگشت‌ناپذیر" (فیلمی از گاسپر نوئه) احساس شعف فراوانی می‌کردم و کلی از آن تعریف می‌کردم اما حالا با خیال راحت می گویم به‌نظرم فیلم آشغالی می‌آید و تعارف هم با کسی ندارم چون دیگر نمی‌خواهم کسی باشم.

اینها را گفتم تا از متهم شدنم به ادا و اصول و پسندیدن بیخودی فیلمهای روشنفکری جلوگیری کنم. حتی اخیرا در دفتر امیر اینها! با خانمی برخورد کردم که من را متهم کرد رسالت هنرمند را نمی‌فهمم و نمی‌دانم هنرمند وظیفه‌اش ارتقاء سطح فرهنگ و شعور جامعه است. برای من موقعیت عجیبی بود. اولا برای اولین‌بار یک‌نفر به حرفه من گفته‌بود حرفه هنری! ثانیا اینکه اصلا نمی‌فهمیدم آیا واقعا عده‌ای در جامعه وجود دارند که وظیفه‌شان ارتقاء سطح فرهنگ و هنر جامعه است؟ یعنی مثلا یک سوپور بیشتر همچین وظیفه‌ای دارد یا یک نقاش؟!! اصولا ارتقاء سطح فرهنگ یک جامعه یعنی چی و معیار سنجیدن این سطح چی هستش؟

به‌هرحال علی‌رغم علاقه‌ای که به فیلمهای درپیت (به‌نظر سایر هنرمندان و روشنفکران ایرانی) دارم، امشب رفتم یک فیلمی دیدم که خفن عصبانیم کرد. اولا اینکه فیلم در سینما آزادی رویت شد که به‌نظرم مرکز خریدیست که اِی!... سینما هم دارد! ثانیا اینکه این فیلم واقعا مساله شرم‌آوری بود. فرض کن کمال تبریزی بخواهد درباره فمنیسم!!! فیلمی بسازد. خب تابلوست که تقش در می‌آید و آخر فیلم هم ببینی که نغمه ثمینی فیلمنامه‌نویس کار باشد. کار دنیا کجا رسیده که یک زن باید تق فمنیسم را در بیاورد! فیلم یک ملغمه بی‌داستان از شوخیهای جنسی و سیاسی و خلاصه خط قرمزی بود که تهش می‌خواست شاید!!! (بازهم می‌گویم شاید) بگوید بهتر است زنها بیشتر شوهرهایشان را دوست داشته‌باشند و مردها هم یک کوچولو زنهایشان را جدی بگیرند و زندگی شیرین می‌شود. پارادوکس فیلم هم این بود که شونیستها از نظرشان برگشتند و فمنیستها هم فهمیدند باید همسرشان را دوست داشته‌باشند یعنی شونیستها اشتباه می‌کردند اما تق فمنیسم درآمد. منظورم قطعا واضح نیست! چون فیلم همین‌قدر حرف بیربطی می‌خواست بزند اما یک نکته مهم را باید بپرسم. من در فیلمهای قبلی تبریزی می‌فهمیدم چرا یک عده‌ای حاضر می‌شوند تا این آقا یک‌سری خط قرمزها را رد کند اما این‌بار هرچی زور زدم نفهمیدم کجای کار به مذاق کسی خوش می‌آمد که طرف اینطوری با مسائل ممنوعه شوخی کرده. خدا آخر و عاقبت همه را به‌خیر کند. سوال اصلی من اینجاست که چطور وقتی سریال درست و حسابی ای مثل روزگار قریب پربیننده ترین سریال تلویزیون است پربیننده ترین فیلمها میشوند زنها فرشته اند و همیشه پای یک زن در میان است؟س

دو نکته واقعا بدون شرح

1-     وارد دفتر تهیه‌کننده می‌شوم. طرح را می‌پرسد. تعریف می‌کنم: قلی عاشق گلی شده ولی پدر گلی مخالف است. قلی زور می‌زند و پولدار می‌شود ولی گلی سرطان خون می‌گیرد و می‌میرد. البته طرح این نبود. یعنی هنوز اینقدر درپیت نشدم که طرحهای تا این حد مبتذل بنویسم ولی طرح واقعی همینقدر خلاصه بود. وقتی طرح را شنید گفت خیلی خوبه. چند تا لوکیشن داره؟!!

2-     حسین درخشان گفته دستهای زبر احمدی‌نژاد بهتر از عبای شکلاتی خاتمی است.(نقل به‌ مضمون)

بدون شرح.

در جریانم که بدون شرح را برای یک چیزی که نیاز به شرح ندارد می نویسند. مثلا عکسی یا نقاشی ای اما حالا ما نوشتیم.

۱- جان مادر هر کس که این وبلاگ را می خواند اگر اطلاعی از ادیتور فارسی ساز این لعنتی دارد به ما بگوید. نه نیم فاصله دارد و نه ویرگول و نه باقی ماجرا.

۲- مطلبی نوشته سروش که به خواندنش می ارزد. اشکالاتی دارد جزیی اما چون به حال و روز فعلی من خیلی می سازد شدیدا حال عظمی کردم با آن.

۳-داشتم فکر می کردن حالا که قرار است سوبسیدها را بردارندَ چرا به جای پرداخت مستقیم آن که حتما دچار کثافت کاری شدیدی خواهد شدَ نیایند تامین اجتماعی را روبراه کنند. اینطوری این پول را صرف ساخت و تجهیز بیمارستان می کنند که یعنی اشتغال زایی. بعد یک عده دکتر و پرستار و سایرین می خواهند که بروند با حقوق دولتی آنجا کار کنند تا مردم را رایگان درمان کنند که باز یعنی اشتغال زایی و بعد هزینه درمان را از روی دوش مردم برمی دارند که خیلی بهتر از ماهی صدهزار تومان پول اضافه ایست که بدهند بگذاری روی اجاره خانه ات. یا مثلا اگر سوبسیدها را کلا منتقل کنند به بخش کشاورزی. اینطوری آن آدمه ضایع هایی که زمین کشاورزی را می فروشند برای خانه سازی کشاورز می مانند. یک عده هم که با پولشان هی خانه می خرندَ کشاورز می شوند و سرآخر قیمت مواد غذایی هم پایین می آید و با زیاد شدن کشاورزَ نیاز به کارگر و وسایل کشاورزی هم زیاد می شود و این یعنی اشتغال زایی. به من چه البته. لابد اینطوری که تصمیم گرفته اند بهتر است.

۴- فیلم جدید امیر کوستوریکا را دیدم. راستش به نظرم چت بازی هم باید حدی داشته باشد. اینطوری هم نیست که چون ما با شما حال می کنیم اسکول کنی ما را داداش! طرف خفن پان صربیست هست اما یک طورهایی با ظرافت قضیه را هجو می کند که لو نرود اما فرض کنید شروع یک داشتان شبیه جک و لوبیای سحرآمیز باشد. یعنی پدربزرگ یک بچه روستایی گاوشان را می دهد به او می گوید برو شهر بفروشش. منتها از آنجایی که کوستوریکا خیلی چت تشریف داردَ یارو جکه به جای غذا و این چیزا باید یک زن بگیرد از شهر و برگردد! خداییش آدم به این چتی سراغ دارید؟!! یک بابایی توی این فیلم هست که هیچ تاثیری در فیلم ندارد. اسمش را که نمی فهمی تنها دیالوگش هم یک دیالوگ به زبان ایتالیایی در سکانس آخر فیلم است که طبیعتا زیرنویس هم نشده که این یعنی اصلا جمله مهمی نگفته. به هرحال این جکه که دارد سمت شهر می رود از مقابل یک سیرک رد می شود که آن بابای ایتالیایی در آن سیرک قرار است توسط یک توپ شلیک شود و بعد روی توری ایمنی که در سیرک تعبیه شده فرود بیاید ولی به دلیلی که نمی دانیم توپ درست شلیک نمی شود و طرف به آسمان پرتاب می شود. در تمام فیلم(که چند روزی طول می کشد!)  این بابا در حال پرواز در اقصی نقاط صربستان است و هر از گاهی یکی از کاراکترهای فیلم او را می بیند و لبخندی می زند. لبخندش هم در سطحی است که انگار یک کبوتر دیده باشد که زیادی گنده است. نمی دانم میزان لطافتی که این ایده در من ایجاد کرد را درست منتقل کردم یا نه؟ اما کلا فیلم زیادی مشنگی بود و یه خورده شورش را در آورده بود.

۵.علیز یک فیلم جدید شروع کرده. کلاهمان را بالا می گیریم برایتان. مبارک است ان شاءالله.