مرسی

یک نفر دارد شکلات مرسی می‌خرد.

یک نفر دارد برای فیلمنامه‌اش دنبال تهیه‌کننده می‌گردد.

یک نفر که زولبیا دوست ندارد می‌رود بامیه می‌خرد و دم‌ِ افطار هرچه کانالها را بالا و پایین می‌کند اثری از ربنا نمیابد و اینطوری چای و بامیه کوفتش می‌شود و احساس می‌کند دیگر بامیه هم دوست ندارد و خوشحال است از بس که گفته‌اند چاقی و حالا می‌تواند با خیال راحت بامیه نخورد.

یک نفر شیرینی‌فروش بهم گفت روزی هفت تن زولبیا و بامیه می‌فروخته.

یک نفر با یک حلوا که باهاش رفاقتش را در حق یک نفر دیگر ادا کرده خودش را در دل نفر سومی جا کرده. عجب.

یک نفر را همین دیروز دفن کردند. قرار بود همین نزدیکیها با یک نفر دیگر عروسی کند.

نتیجه: اگر استند‌آپ کامدین می‌شدم احتمالا خسته‌کننده‌ترین و مایوس‌کننده‌ترینشان بودم.

۱- همیشه فکر می‌کنم اگر فلان موقع آن پول را می‌گذاشتم و فلان زمین را می‌خریدم مثل فلانی الان وضعم خیلی توپ بود اما گاهی هم با خودم فکر می‌کنم احتمالا من آن فلانی‌ای می‌شدم که وقتی زمین را می‌خرید می‌فهمید طرف آن را همزمان به پنج نفر دیگر هم فروخته‌است. یعنی احتمالا من آن فلانی‌ای می‌شدم که می‌گفتم اگر آن موقع بیخودی پولم را روی فلان زمین نمی‌گذاشتم و کلاهم را برنمی‌داشتند الان وضعم خیلی توپ بود. به این می‌گویند تحلیل دو سر باخت!

 

 

۲-چرا تا حالا ندیده بودمش؟!