مرسی
یک نفر دارد شکلات مرسی میخرد.
یک نفر دارد برای فیلمنامهاش دنبال تهیهکننده میگردد.
یک نفر که زولبیا دوست ندارد میرود بامیه میخرد و دمِ افطار هرچه کانالها را بالا و پایین میکند اثری از ربنا نمیابد و اینطوری چای و بامیه کوفتش میشود و احساس میکند دیگر بامیه هم دوست ندارد و خوشحال است از بس که گفتهاند چاقی و حالا میتواند با خیال راحت بامیه نخورد.
یک نفر شیرینیفروش بهم گفت روزی هفت تن زولبیا و بامیه میفروخته.
یک نفر با یک حلوا که باهاش رفاقتش را در حق یک نفر دیگر ادا کرده خودش را در دل نفر سومی جا کرده. عجب.
یک نفر را همین دیروز دفن کردند. قرار بود همین نزدیکیها با یک نفر دیگر عروسی کند.
نتیجه: اگر استندآپ کامدین میشدم احتمالا خستهکنندهترین و مایوسکنندهترینشان بودم.

برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.