به دوستی که معنای اسمش کم و بیش به هاتف نزدیک است.

همیشه خیال می‌کردم آن بیماری که از پا درم می‌آورد نه سکته است نه سرطان. باوجود ده سال جهاد مداومی که برای کشتن تدریجی خودم کرده‌بودم حسی به من می‌گفت من قبل از اینکه سیگار و باقی چیزها کلکم را بکنند، شیزوفرنی می‌گیرم. هزار بار این را به هاتف گفته‌بودم و هزار بار بهم گفته‌بود یادش نمی‌آید کسی بابت شیزوفرنی مرده‌باشد. می‌گفت شاید قدیم‌ها، قبل از ظهور  فروید، آدمهای شیزوفرنیک را به‌جرم جادوگری کشته‌باشند اما در عصر داروهای روان‌گردان احتمالا شیزوفرنی باحال‌ترین بیماری‌است که آدمی مثل من بهش دچار بشود. می‌گفت اگر شانس بیاورم و تا لو رفتن مریضیم کسی را نکشم، خود او یادش می‌ماند من را یک جایی بستری کنند و مراقب باشد تا آخر عمر به اندازه کافی نشئه نگهم دارند؛ طوری که به نظر او آرزوی همیشگیم می‌آمد. می‌گفت می‌داند آنقدر از جان نش کند‌ذهن‌ترم که این وضعیت بهترین حالت ممکن برای برخورد با بیماری من خواهد بود اما اینکه من بابت شیزوفرنی بمیرم را همیشه قطعی رد می‌کرد. حالا درست مقابل من، در ایستگاه مترو، آن‌سوی خط شیزوفرنی نشسته‌‌بود. در ایستگاهی که درست زیر محل کار هاتف بود. تنها جایی از مسیر که موبایل آنتن نمی‌داد. آنقدر جا خورده‌بودم که این را یادم رفت و گوشی موبایلم را برداشتم تا خبرش کنم، که بگویم بالاخره وقتش رسید. لعنتی آنتن نمی‌داد. همیشه به هاتف می‌گفتم از زیر تو که رد می‌شوم آنتنم می‌رود و حالا زیر هاتف بودم. آن‌طرف ریل شیزوفرنی درست مقابل چشم من بود. خود شیزوفرنی نه اما آدمی بود که بودنش در ایستگاه مترو و درست مقابل چشمان من معنیش می‌شد اینکه خیلی هم سالم نیستم. خودم را جمع و جور کردم. سعی کردم تمرکز کنم و از باقیمانده قوای تحلیلم استفاده کنم. در شیزوفرنی آدمها یک صداهایی می‌شنوند. کسی را نمی‌بینند اما من داشتم کسی را می‌دیدم که ده سال بود مرده‌بود. درست و سالم آن‌طرف نشسته‌بود و از زیر مقنعه‌اش دو سیم باریک سفید راه افتاده‌بودند و تا کوله‌پشتیش رفته‌بودند. داشت آرام‌آرام و با یک ریتم به‌خصوص آشنایی سرش را تکان‌تکان می‌داد و نوک کفشهایش را نگاه می‌کرد که داشتند با همان ریتمِ سرش حرکت می‌کردند. شروع کردم خودم را تکان‌تکان‌دادن، هماهنگ با او. مطمئنم لیدی‌دبرنویل بود. اقلا دو هزار بار مجبورم کرده‌بود گوشش بدهم. موبایلم هنوز دستم بود و داشتم بیخودی هاتف را می‌گرفتم. ناخودآگاه گوشی را آوردم بالا. نمی‌دانم برای اینکه سندی به هاتف نشان بدهم این کار را کردم یا برای اینکه خیال می‌کردم کسی که در خیال من باشد حتما عکسش در موبایلم نمی‌افتد. یک لحظه سرش را آورد بالا و نگاهم کرد. یک‌طوری نگاه کرد که نه آشنا بود نه به مرده‌ها می‌ماند نه به آدمی که فقط در خیال من باشد. پسر کناریم به پسر کناریش گفت خوب چیزیه‌ها! نگاهم چرخید و ملتمسانه نگاهش کردم. اگر آن پسرها می‌توانستند ببینندش یعنی واقعی بود. حالا اگر خود این پسرها واقعی نبودند چه؟ صدای قطار می‌آمد که داشت به ایستگاه نزدیک می‌شد. بلند شدم و از پله‌ها دویدم. خودم را به‌سمت دیگر ایستگاه که رساندم همه سوار شده‌بودند. قبل از اینکه در بسته شود هرطور بود خودم را چپاندم داخل. داشتم لای در می‌ماندم. پیرمردی نگاهم کرد و گفت داشتی خودت را به کشتن می‌دادی‌ها! نگاهش کردم. خیلی ترسیدم. نه بابت مردن، بابت تقارن مرگ و شیزوفرنی! قطارمان از آنها بود که واگنهایش به هم راه نداشت. توی واگن ما نبود و یعنی باید تا ایستگاه بعدی صبر می‌کردم.

        اولین‌بار تولد هاتف بود که دیدمش. هنوز بیست و یک سالمان نشده‌بود. دوره جنون بیخودی کارلوس کاستاندا بود و جبران خلیل جبران. تب کوئیلو هنوز شروع نشده‌بود، ریکی مارتین تاخت و تاز می‌کرد و بریتنی اسپیرز داشت کم‌کم سری توی سرها درمی‌آورد. وسط این تب بیخودی، من همه‌جا احساس تنهایی می‌کردم. نه اینکه گهی باشم. راستش الکساندر دوما را به اینها ترجیح می‌دادم. بیشتر با موزیک حال می‌کردم و مدتی بود متال را طلاق داده‌بودم و ریکی مارتین هم ارضایم نمی‌کرد. برای من زیادی ملو بود. هاتف سرش زیادی به یک‌سری مهمانهای خاصش گرم بود. هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم چرا من را مهمانیهایش دعوت می‌کند وقتی می‌خواهد یک لیوان و بطری را بدهد دستم و تا آخر شب که دارد برایم جای خواب جور می‌کند، ولم کند به‌حال خودم اما به‌هرحال من همیشه یک‌پای ثابت مهمانیهای هاتف بودم. اصولا من همیشه یک پای ثابت خانه هاتف بودم. مهمانی به آنجاهایش رسیده‌بود که کسی زیاد حواسش به صدای زنگ نبود و من رفتم در را باز کنم برای مهمانی که اینقدر بی‌مسوولیت بود که دیر آمده‌بود. موهایش را از دو طرف بافته‌بود. شبیه آن تصویری که من از پی‌پی جوراب‌بلنده یادم بود و همین باعث شد همیشه پی‌پی صدایش کنم. یک جفت کفش ورزشی قرمز هم پایش بود و همزمان داشت داخل کیفش دنبال چیزی می‌گشت. بعد سرش را بالا آورد و دمغ نگاهم کرد.

-          من می‌رم سیگار بخرم برمی‌گردم. احتمالا این موقع سیگار همه تموم شده‌ دیگه!

دست کردم پشت گوشم و یک نخ سیگار که مثل نجارها جاسازش کرده‌بودم را گرفتم سمتش. نگاهی کرد و معلوم بود مردد است و همه اینها وسط درگاهی خانه هاتف اتفاق افتاد. بعد انگار من خیلی احمقانه داشتم نگاهش می‌کردم که آن‌طور خنده‌اش را ول کرد. باید یک چیزی می‌گفتم که آدم جالبی به‌نظر برسم.

- من اهل رقص نیستم. واسه همین عرق نمی‌کنم. احتمالا هنوز می‌شه کشیدش... منظورم اینه که واسه من زیاد پیش میاد. سیگار رو می‌ذارم پشت گوشم بعد می‌رم فوتبال... بعد عرق می‌کنم...

نگاهش می‌گفت احتمالا حالت یک دلقک واقعی را پیدا کرده‌بودم. ترجیح دادم نمایش حماقتم را همین‌جا تمام کنم اما انگار به‌اندازه کافی برایش مفرح بودم. آنقدر بلند خندید که هاتف از میانه مراوده با مهمانان خاصش هم صدایش را شنید و آمد سمت ما. دستمان را گرفت و کشیدمان تو. هاتف خودش را معرفی کرد. پی‌پی از آن مهمانها بود که هاتف خودش هم نمی‌شناختشان. پی‌پی هم خودش را معرفی کرد و گفت دوست موناست. هاتف کمی فکر کرد و بعد گفت یک مونا می‌شناسد که امشب اینجا نیامده. پی‌پی هول کرد که چه اتفاقی ممکن است برای دوستش افتاده‌باشد. در عصر ریکی‌مارتین هنوز موبایل اینطوری دست همه‌مان نبود. هاتف هم سرش را خاراند و درآمد که الان دیگر فرقی هم نمی‌کند و بهتر است خوش بگذراند. پی‌پی شانه‌ای بالا انداخت و آمد داخل. یک نگاهی انداخت و همه را برانداز کرد و بعد لبش را کج کرد و با صدایی بچه‌گانه گفت من که کسی را اینجا نمی‌شناسم. من هم درآمدم که فرق زیادی با هم نداریم. من هم که مثلا دوست صمیمی هاتفم و بیشتر وقتم را همین‌جا می‌گذرانم دو سه نفرشان را بیشتر نمی‌شناسم. بعد نگاهم کرد. حالتی ذوق‌زده داشت و چشمانش برق می‌زدند.

-          آها! شما رو می‌شناسم.

-          امکان نداره. من کسی نیستم که آدمای زیادی بشناسنم.

-          اونشو نمی‌دونم ولی مونا شما رو می‌شناسه. اون از شما برام گفته. شما همون محمدی هستین که همیشه خوه هاتفین.

-          خب بله... اینش درسته. فقط ببخشید، خود مونا کی هست؟! گمونم هاتفم درست نمی‌شناختش.

-          مونا! مونا دیگه.

رفت سمت دیوار و یک تابلو را نشان داد.

-          مونا همونیه که این تابلو رو کشیده.

-          اِه!‌تا حالا خیال می‌کردم اسمش مانیاست.

خندید. مثل همیشه بلند و بی‌حواس. انگار می‌خواست همه انرژیش را با خنده‌اش آزاد کند.

-          آخه کی اسم بچه‌شو می‌ذاره مانیا؟!

داشتم گردنم را می‌خاراندم.

-          خاله من! شیش ماهی می‌شه!

-          جدی که نمی‌گی؟!

-          متاسفانه چرا!

-          والا چی بگم خب؟!... آخه مثلا فکرشو بکن... فکرشو بکن اسم خودت بود دیپرشن... یا... یا... اسم منو می‌ذاشتم اُ سی دی!یا... یا... شیزوفرنی!

-          ببخشید شما روانپزشکی چیزی هستین؟!

-          نه!فقط دوسشون دارم.

کمی نگاهش کردم و بعد زد زیر خنده. باز هم بلند بلند.

-          حداقل یکیشون هست که خیلی دوستش دارم. مامانمه!

-          ها! گرفتم. خب من مزاحمتون نمی‌شم!

-          مزاحم چیه؟! تو این مهمونی تنها دوست من شمایید!

-          بله؟!

یک‌طورهایی قلبم به تاپ‌تاپ افتاد. احساس می‌کردم یک جریان سیال خیلی پرحرارت از مغزم شروع به حرکت کرد و همین‌طور پیچ خورد و در تمام تنم راه افتاد. تا حالا آدمی به این قشنگی من را دوست خودش حساب نکرده‌بود. همه‌چیز یک‌طورهایی اسلوموشن شده‌بود. شبیه این فیلمهای کمدی رمانتیک که دختر سوپر مدل فیلم می‌آید سراغ پسر جوش‌جوشی و مشنگ فیلم و پسره چس فیل در دهانش می‌ماسد و همه‌چیز را تصویر آهسته می‌بیند و خیال می‌کند دخترک می‌خواهد با او سر و سری داشته‌باشد اما اشتباه می‌کند و سوپرمدل فقط دنبال یک نفر می‌گردد که پنچری ماشینش را بگیرد تا به قرارش به پسر خوش‌تیپ داستان برسد. واقعا به اندازه یک پلک زدن و گشادتر شدن لبخندش وقت کردم به همه این چیزها فکر کنم. زیاد بود ولی برای آدمی که زمان به‌نظرش کشدار آمده عملی بود. البته من بلافاصله به خودم مسلط شدم و موفق شدم خودم را قانع کنم که این‌بار قرار است آخر فیلم طور دیگری تمام شود. درست هم حدس می‌زدم.