کاشفان مراکز خرید.
۱- یاشار از سفر ینگه دنیا یک تقویم جیبی فارسی با خودش آوردهبود که تهش لیستی از شماره تلفنهای ضروری داشت. عاقد و چلوکبابی و شیرینیفروشی و ختنه و شهره و محمد خردادیان و شهرام صولتی و سیاوش و ... آن موقع ما سر در نمیآوردیم که چطوری شمارهتلفن یکسری خواننده پاپ وسط شمارهتلفنهای ضروری چاپ میشود. نمیدانستیم خوانندههای پاپ ایرانی وسط شمارههای ضروری چه کار میکنند و بعدها بود که فهمیدیم آن خوانندههای پر زرق و برق ثروتمند که در امتیوی میبینیم مال جهان دیگریند و قبل از رسیدن کشتیهای کاشفین به سواحل دوبی و آنتالیا خواننده پاپ ایرانی باید منتظر میماند یک حسنآقایی برای ختنه سوران بچهاش زنگ بزند به دکتر و بعد سفارش چند دست کوبیده با گوجه بدهد و اگر تهش چیزی ماند زنگی هم بزند به مثلا شهره که بیاید چند ترانه در ارتباط با شادیهای پس از ختنه اجرا کند و اینطور است که چرخ زندگیشان میچرخد. یک حمید نامی هم بود در کلاسمان(البته این نام مستعارش است) که بچه بسیار آرتیستی بود و البته متخصص پاپ لوسانجلسی. حمید این شمارهها را برداشت و چند ماهی کارش زنگ زدن به اینها بود. آنوقتها این کارتهای دیجیتال هم نبود که شمارهها ارزان بیفتد و نمیدانم قبض تلفنشان چقدر میآمد اما هرچقدر که بود زیاد میآمد لابد. مثلا زنگ میزد به شهره و شهره میپرسید حمید تو بیشتر شاد دوست داری یا اسلو(Slow) و حمید هم میگفت هم شاد هم اسلو و شهره هم میگفت این آلبومم شصتدرصد شاده و چهل درصد اسلو. یا نامه خردادیان را میآورد که در آن نوشتهبود حمیدجان حتما از اینکه اینقدر پاسخم طولانی شده کلی فحش نصارم کردهای و ما کلی به نصار میخندیدیم. یکبار روز تاسوعایی بود یا بیست و هشت صفرگمانم که شروع کردهبود یکییکی تلفن همه را گرفتهبود و فهمیدهبود همه رفتهاند خانقاه. بعد از زن شهرام صولتی پرسیدهبود خانم این خانقاه چیچی هست که همه میرن و چهجور قضیهایست که همه رفتهن اونجا برنامه اجرا کنن و زن شهرام صولتی هم گفتهبود وا یعنی شما اونجا عزاداری نمیکنین؟ اگه زبونم لال اینا برنامه اجرا کنن تو این روزای عزیز تف و لعنت میفرسته پیغمبر براشون ! خود این حمید اگر یک جای دیگر زندگی میکرد شک ندارم یک طراح باله مدرن درجه یک میشد. همه مشخصههای لازم را داشت و دارد. البته اینها همه قبل از رسیدن کاشفان بزرگ به همان سواحلی بود که گفتم. بعدتر آن خوانندههای پاپ که تفاوت ترانههایشان را با شاد و اسلو میشد فهمید صاحب مدیر برنامه شدند و آن آقا که مینوشت نصار یکهو شد ژوژ (عمدا ننوشتم داور) مسابقات رقص و حمید اینجا یک فوق لیسانس چسکی طراحی صنعتی گرفت و الان یک آتلیه عکاسی دارد که مردم دخترهای پنجسالهشان را شنیون میکنند و میروند آنجا عکس میاندازد و حمید روی بوم چاپ میکند. این را هم تا یادم نرفته این وسط اضافه کنم که امروز یک اساماس تبلیغاتی برایم آمد که میگفت آزیتا ارباب و سپیده شنیون دو تا میکآپ آرتیست هستند که میشود به آنها زنگ زد. یک چیزی تو مایههای حسن آسکاریس و ممد بمبمی و رضا پنیر مثلا! اما حمید که واقعا آرتیست است به هیچ کاری نمیرسد. حمید بدشانس بود که مهندس و دکتر نشد و از آن طرفهای دنیا سر درنیاورد. اهل معاملات املاک نبود و به اندازه کافی هم دست و پا دار نبود که تورلیدر شود و از این سواحل تازهکشف شده سر در بیاورد. حمید کلا از بین رفت. نمیدانم بهخاطر اینکه نوجوانیش را با تنین سایر مسائل حرام کرد یا اینکه ذاتا یک کوروگراف درجه یک بود یا اینکه رفت و خودش را علاف آن آتلیه و روزمرگی کرد یا هرچیزی اما حرام شد.
۲- این فیسبوک چیز جالبی است. نامه اعمالت را میتوانی در آن پیدا کنی. تعریف جدیدی در دوستی ارائه داده. میپرسند از اصغر خبر داری؟ بله هر از گاهی در فیسبوک میبینمش؟ این میبینم معنیش چت کردن نیست. معنیش این است که اصغر چیزی را لایک کرده یا یک عکس به اشتراک گذاشته که در آن دخترها در جاده چالوس دارند با مایو میرقصند و زیرش نوشته سال 1355! برای من رصد کردن آدمها بعد از سالها بیخبری و اینکه الان به کجا رسیدهاند بخش جالبی است. چند سال پیش دختری را به من معرفی کردند برای اینکه دوست بشویم. یکجور بلایند دیت بود. دختر قشنگی بود و چند باری با هم رفتیم این طرف و آنطرف تا اینکه دیدم دو سه روزی دچار لکنت زبان شده و هی خودش را شکنجه میکند. عاقبت گفت احساس میکنم ما بههم نمیخوریم(راست میگفت) و بهتر است دوست نباشیم و من هم گفتم خب خره چرا اینقدر خودت را کش و تاب دادی تا بگویی و او باز هم دچار لکنت و هراس شد و من بهشوخی پرسیدم ترسیدی من بیایم مثلا اسید بپاشم توی صورتت و یکدفعه نفسش کاملا بند آمد و بعد از یک دقیقه که حالش جا آمد گفت بله! دو سه دقیقه طول کشید تا باور کنم جدی است و خلاصه تمام شد. امروز عکس شوهرش را در فیسبوک دیدم! جلوی یک مغازهای دی شهری از همان سواحل تازه کشف شده میله یک چراغ را بغل کرده و عکس انداخته. کلی خندیدم. احساس کردم انتقامم گرفتهشده!
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.