امروز ما یک رسانه سرگرمی تفریحی هستیم.
۱- به آقای هزارتو و پدرزنش:
مجلس طرب خلیفه هارونالرشید در کمال گرمی بود. رقاصههای پریپیکر مقابل خلیفه میرقصیدند. هارون که سر برهنه کردهبود روی مخدههای زربفت تکیه داده بهتماشا مشغول بود. نوازندگان سمت چپ سالن بزرگ جا داشتند. ساقی زیبایی شراب میریخت. عدهای از خواجههای حرمسرا پشت سر خلیفه ایستادهبودند. فقط آغاباشی ماشاءاللهخان نزدیک خلیفه دوزانو روی مخده نشستهبود. ناگهان خلیفه چندبار دست زد. نوازندگان دست از نواختن برداشتند. رقاصهها ایستادند. هارونالرشید جام شراب خود را سر کشید و رو به ماشاءاللهخان کرد و با چهره اخمآلود گفت: ماذا آغاباشی؟ انا لایحب الهذالرقص والصوت! ماشاءاللهخان همانطور نشسته تعظیمی کرد و پرسید: ماذا یحب انت؟
- انا یحب الرقص والصوت لیلالقبل!
و برای اینکه ساز و آواز شب قبل را به ماشاءاللهخان یادآوری کند خودش شروع به خواندن کرد: منالهند تعال، اینقدر تعال، اینقدر تعال، هذا کجه؟ ماشاءاللهخان با تبسم سری فرود آورد و گفت: آهان! سمعا و طاعتا. ماشاءاللهخان بلند شد بهطرف نوازندگان رفت و بهخواننده که یک زن نسبتا مسن بود گفت: التصنیف« روزی که انا تعال منالهند»
- نعم.
نوازندگان شروع به نواختن و خواننده شروع به خواندن کرد.
- منالهند تعال، اینقدر تعال، اینقدر تعال، هذا کجه؟
هارونالرشید و آغاباشی همصدا فریاد میزدند: «ماذا کجه؟»
این بخشی از داستان ماشاءاللهخان در بارگاه هارونالرشید نوشته ایرج پزشکزاد بود. داستان یک نگهبان معمولی بانک که در سال ۱۳۳۷ ساکن تهران است و پرت میشود به دوره هارونالرشید. آنجا میشود آغاباشی دربار هارون. در این راستا یک بازی راه میاندازیم که هرکس خواست درش شرکت کند هرکس هم نخواست شرکت نکند:
اگر میتوانستید در زمان سفر کنید دوست داشتید بروید کی و کجا؟
۲- در راستای اینکه امروز قرار است موجبات سرگرمی دوستان را فراهم کنم. یک مسابقه نیز طرح میکنم. به دو نفر از برندگان به قید قرعه جوایز نفیسی اعطا میشود. بیخود هم نپرسید جایزه چیست که نمیگویم:
این ماجرا دیروز اتفاق افتاد. تقاطع جردن و جهانکودک منتظر تاکسی بودم. ترافیک مهیبی بود و رانندهها هم زدهبودند بغل و میگفتند بالای جردن هزار!(کرایهاش دویست و پنجاه تومان است گمانم) بعد هم که تو میگفتی «برو بابا چه خبر است؟» نگاهی از موضع بالا میانداخت و میرفت به ماشینش تکیه میداد. بالاخره چهار نفر پیدا میشوند که آنقدر عجله داشتهباشند یا خسته که سوار این وسیله چهار هزار تومانی بشوند. در این لحظه یک پیکان دور میزند و بهسمت من میآید. یک پیرمرد است. از آنهایی که صندلیشان را میدند جلو، خودشان هم خم میشوند و میچسبند به فرمان و دستهایشان را هم نمیبینی چون از پایین فرمان را میگیرند. میشود قهرمان ما. چون میرود تا بالای جردن. سوار که میشوم رانندگیش هم چیز محشری است. معلوم است با آن بنزهای ۱۹۰ خانم فخرالدوله شروع کرده مسافرکشی را. مثلا فقط پشت چراغ قرمز ترمز میزند. موسیقی دلنوازی از سیستمش پخش میشود. اول تعجب کردم. خیال کردم موسیقی را رادیو دارد پخش میکند. بعد خیلی تعجب کردم. چون فهمیدم خودش نوارش را(دقت کنید. نوارش را نه سیدی آن را) گذاشته و دارد گوش میدهد.
سوال ما: موسیقی فوقالذکر چه بود؟
راهنمایی: بیتلز نبود.
۳- گزارش اجتماعی: از میدوان ونک که وارد خیابان ملاصدرا بشوید تعداد قابل توجهی از کارگرهای فصلی را میبینید که با سطل و قلمموی نقاشی ایستادهاند و منتظرند یکی بیاید برای کار ببردشان یکجا را نقاشی کنند. مامورین شهرداری میآیند و اینها را رد میکنند بروند. نگاههایشان مخلوطی از خشم و استیصال است. نمیدانم چرا هر روز که میبینمشان احساس میکنم من مقصر وضعیت آنها هستم.

برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.