Ashoyoukh Strikes Back یا دو بند برای شیخالشیوخ و بندی برای همه
1- این که یک شیخالشیوخی برگردد آن هم در احوالات بیقراری و ساعات پریشانی یک حالی دارد که نتیجهاش میشود اتصال با جی پی آر اس به اینترنت جهت مشاهده فرمایشات حضرتش. به جان عزیز خودت راست میگویم که اینطوری وصل شدم البته در بخش اتوبان و پلیس بزرگراهش طبیعتا اغراق شدهبود که بالاخره جزء روحیاتمان است دیگر... پیشتر هم گفتهبودم و شما ما را بابتش نواختهبودید که ما ایرانیها ذاتا گزافهگوییم.
2- این که چرا ما نگران شما نشدیم و به هیچکدام از گزینهها، حتی گزینه مربوط به اُمِشیخالشیوخزاده شکمان نبرد، برمیگردد به اینکه این غیبتها و رفتن و آمدنها به نظر ما ذاتی رفتار شیخالشیوخی بوده که مسبوق به سابقه هم بوده و قبلا هم یکهو غیبتان میزد و میپرسیدیم کجایید میگفتید به تو چه. با این وجود شهود عینی دارم که پیگیر احوال شیخالشیوخی بودم و چه کنم که پیدا کردن مردی که فقط ظل برکاتش روی سر ماست و خودش از ماده رها شده انگار و به گفته خودش سایه ندارد (برکاتش سایه دارد و خودش ندارد) و عکسش هم جایی نمیافتد یک مقداری سخت است.
3- اینکه دلیل بزن در رویی سریالهای تلویزیونی نگاه دنیوی ماست و نیاز مالیمان، که بر همه مشخص است و قبلا هم هزار بار اعتراف کردهام و حتی در روزنامه هم نوشتهام. دیگر لازم نبود ما را در جمع تحقیر کنید که خودمان بفهمیم چون پول لازمیم گندکاری میکنیم اما اینکه در وبلاگم نمینویسم یا کم مینویسم یا میآیم یک پرت و پلایی مینویسم و میروم گمانم دلیلش واضح است. یا باید از تغییرات رفتاری شروین بنویسم که گمانم هر روز نوشتنش فقط برای خودم جذاب باشد و برای دیگران همان ماهی یک بار که میفهمند خودشان چطوری دهان مادر و پدرشان را عنایت فرمودهاند، کافی باشد، یا بنشینم سیر از چیزهایی که واقعا دغدغهام است و بهشان فکر میکنم و برایم مهمند و جهت حلشان دنبال راه میگردم بنویسم که آنوقت مشکل اصلیم بالا میزند. به موی عزیز همهتان قسم (ارجاع به آقامان مسعود خان) من تحمل سرمای هوای روستاهای کوهستانی شمال تهران را ندارم. خب، این همه آدم هستند که مردانه کارشان را میکنند و پای همهچیزش هم ایستادهاند و یکی هم کمطاقت مثل من باید باشد که در هستی تعادل برقرار شود. گاهی تعادل را آدم بدها ایجاد میکنند، مثل دارت ویدر در جنگهای ستارهای که آدمْبدِ قصه بود ولی به قول اوبی وان کنوبی: اون آدم منتحب بود. اون قرار بود تعادل را به هستی برگرداند. حالا یک همچینچیزهایی شاید. یعنی منظورم این است که آدمهای ترسو که خودشان را میزنند به بیتفاوتی و کارشان را میکنند هم برای یک جامعه همانقدر لازمند که امثال خیلیهای دیگر. حالا همانقدر نه ولی اندازه یک سوپور که بالاخره به درد میخورند، نمیخورند؟! مگر دایی دختر آقای هزارتو، طفلک داشت چه کار میکرد که الان سر از مناطق سردسیر درآورده؟! عین آدم سرش به کار خودش بود تا جایی که ما میفهمیدیم.
4- بعد هم اینکه راستش یکطوری وقتی میآیم میبینم جز ممد که همیشه خدا یک چیزی برای شادی پیدا میکند همه یکطوری مینویسند که انگار دارند لحظات آخر زندگیشان را روی کیبورد بالا میآورند، خب من چی بنویسم؟! بنویسم همهچی آرومه، من چقدر خوشبختم؟! یا بیایم مثل بقیه بنشینم از روزگار پلیدی بگویم که اسیرش شدهایم و اینکه هوا همیشه خاکستری است و گلها در نمیآیند و چه و چه... اولی که خب باعث فحش خوردن آدم میشود و دومی هم که الا ماشاءآلله زیاد است. یکطورهایی همهمان هم، هم شاعریم، هم تحلیلگر اجتماعی، همتحلیلگر سیاسی و هم یکعالمه چیزهای دیگر و همه بهتر از من بلدند از هر سوراخی آن چه که پیرامون ما رخ میدهد و باید ما را افسرده کند، را پیدا کنند و بزنند بر تارک وبلاگشان. چیز درست و حسابی هم بنویسی که باید بروی لباس زمستانیهایت را از صندوقخانه در بیاوری. بعد هم وقتی که میبینم هرجا میروم بیشتریها بعد از بالا آوردن روی کیبورد دارند مهملات برنامه سه کلهپوک چهارشنبه شبهای آن تلویزیون کذایی را تکرار میکنند و انکار همه دستهجمعی دارند خودشان را آماده میکنند دوباره با طناب این آقایان بروند داخل چاه( همان کاری که سال هشتاد و سه کردند) خب بیایم حرف بزنم که چه؟! که فحش بخورم؟ در فضایی که شیخ الشیوخ هم غیبت دارد که هوایمان را داشتهباشد؟!!!!!
5- بعد هم فرمودند ما تحت تاثیر بیست و چهار واقع شدهایم. میفهمیم کمی مطایبه در این جمله دخیل است اما باید بگویم بیست و چهار به نظرم سریال چرند چاخانی است. این هم که چرا هر از گاهی یک فیلمهایی اینجا میگذارم و میروم بهخاطر این است که این فیلمها، کلا فیلم، برای من مثل همان شعر با اینا زمستونو سر میکنم هست. همین.
6- نعل وارونه: اسباببازیش کار نمیکرد. گفتم باتریش تمام شده و داشتم از یک اسباببازی دیگر باتری بیرون میآوردم که داخل اولی بگذارم که مادرم زنگ زد. پای تلفن بهش گفت: باپتی. مادرم یک ساعت بعد سی و دو عدد باتری قلمی با آژانس فرستاد درِ خانهمان. یک جایی نوشتم مادر و پدرها نوهها را دوست دارند چون انتقام خودشان را از بچههایشان میگیرند.
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.