چرا من بامزه نیستم؟

۱-     یادم هست برای یک فیلمنامه نافرجام جنگی با یکی از کهنه‌سردارهای بازنشسته دم‌خور شده‌بودم. شرح عملیاتی را برای من می‌داد که در آن دو سه لشکر توی یک منطقه ناجور گیر دو سه لشکر زرهی و مکانیزه عراقی افتاده‌بودند و داشتند قیمه‌قیمه می‌شدند. این کهنه‌سرباز، فرمانده یکی از آن لشگرها بوده. می‌گفت ب‌ا‌ک‌ر‌ی هی به من بی‌سیم می‌زد و می‌گفت یک گروهان دیگر که بفرستی کمک ما، این سمت را کامل می‌گیریم و می‌بندیم. فرمانده تعبیر عجیبی برای آن روز داشت. می‌گفت شده‌بود مثل یک سدی که سوراخ شده و تو هی کیسه‌شن می‌گذاری جلویش و باز هم جریان پرفشار آب ادامه دارد و تو بیخودی فقط کیسه‌های بیشتری سر راهش می‌گذاری. فرمانده می‌گفت من همه‌اش سیگار می‌کشیدم و تعداد تلفات را که دائم بیشتر می‌شد در ذهنم مرور می‌‌کردم... روزگار من شده همین... سیگار را ترک کرده‌ام اما به‌جایش هی چای می‌خورم و تعداد تلفات را مرور می‌کنم. طرحهایی که به سرانجام نمی‌رسند، ایده‌هایی که دزدیده می‌شوند، کارهای تمام‌شده‌ای که پولش به‌جای رفتن به حساب من، خرج کلاس پیانوی دختر تهیه‌کننده می‌شود. امشب داشتم حساب و کتاب می‌کردم و با خوش‌بینی خیال کردم که تا یکشنبه ثلث دیگری از این پروژه آشغال لعنتی که دستم است را تحویل می‌دهم و از مقدار پولی که خواهم گرفت هیجان‌زده شدم و با ذوق و شوق خبر این اتفاق خجسته و پیروزی بزرگ را به ندا دادم... چند ثانیه‌ای فکر کرد و گفت هنوز سیصدهزار تومان تا جور شدن قسط این ماه کم می‌آید. یعنی من کار شبانه‌روزی دو ماه و نیمم را که روی هم بگذارم تازه سیصدهزارتومان هم باید از مثلا پدرم بگیرم و بگذارم رویش و تقدیم آقای کلاهبرداری بکنم که در یک سال و نیم گذشته هر روز یک قری برای ما آمده یک‌طوری راهی پیدا کرده که ما را بیشتر بدوشد. از صبح که بلند می‌شوم تا نزدیک صبح بعدی که شروین بالاخره رضایت می‌دهد ما بخوابیم مدام از این اتفاقات می‌افتد، از این فکرها به ذهنمان می‌رسد. این چیزها که پیش می‌آید هی لیوان پشت لیوان چای می‌اندازم بالا و به تصمیمهای زندگیم که چیزی تا پایان سی‌امین سالش نمانده فکر می‌کنم. به تلفاتی که داده‌ام یا پیروزیهایی که به‌دست آورده‌ام. ده ساله که بودم، سی سالگی برایم پیری معنی می‌داد. شانزده ساله که شدم خیال می‌کردم در سی سالگی اولین جایزه بین‌المللیم را برای دومین فیلم بلند سینماییم می‌گیرم، بیست سالم که شد، سی سالگی را سالی ترسیم کردم که قرار است اولین فیلم بلندم اکران شود و حالا من ایستاده‌ام در آستانه سی سالگی و هر روز خیال می‌کنم بیست ساله‌ام و دارم یک کار بزرگ انجام می‌دهم. مسخره است. در بیست سالگی به سی سالگیت فکر می‌کنی و در سی‌اُمین سال بی‌خاصیتت یواشکی خود را تو دل خودت بیست ساله جا می‌زنی که یعنی هنوز ده سال تا رسیدن به وسط زندگی وقت داری. الان به خیلی چیزها فکر می‌کنم. به آدمی که باید با مشت می‌زدم زیر چانه‌اش و نزدم. دختری که باید به‌خاطرش می‌دویدم آن‌سوی خیابان و حسم را می‌گفتم. کاری که نباید قبول می‌کردم، کاری که باید دودستی بهش چنگ می‌زدم، شبی که بهتر بود پیش از آنکه عصبانی در را بکوبم و پله‌ها را دو تا یکی پایین بروم، یک نفس عمیق می‌کشیدم. شبی که بهتر بود تو سرما جلوی درِ خانه‌شان سگ‌لرز نمی‌زدم و منتظر برگشتنش نمی‌ماندم. خیلی از این کارها را اگر می‌کردم یا نمی‌کردم الان شاید یک آدم دیگری بودم، جای دیگری بودم، بهتر یا بدترش را نمی‌دانم، شاید خوشحال‌تر، غمگین‌تر، راضی‌تر یا اصلا مرده‌بودم ولی اینی که الان هستم نبودم. یک چیز دیگر را هم می‌دانم. الان اگر راضی‌تر هم بودم باز چیزهایی بود که بین چای خوردن بهشان فکر کنم. مهم این نیست که همه‌چی خوب است یا بد؟ مهم همان فرصت یکی دیگر بودن است. این چند جمله آخر را برای این نوشتم تا کسی دچار این سوء‌تفاهم نشود که من دارم غر می‌زنم و می‌خواهم خودم را طفلکی نشان بدهم که بقیه تحویلم بگیرند. فقط بعد از یک غم و غصه نیم‌ساعته به نتایجی رسیدم که باید جایی می‌نوشتم.

۲-     به‌نظرم هرکس بخواهد چیز بنویسد یا فیلم بسازد باید چند کتاب را حتما بخواند. یکیش کتابی است به‌نام داستان که آدمی به‌اسم رابرت مک‌کی نوشته. آنجا می‌گوید یک تصور غلطی در هالیوود وجود دارد که کمدی‌نویسها آدمهای بامزه‌ایند. مثلا می‌خواهند مهمانی بگیرند و می‌گویند خب برای اینکه خوش بگذرد فلانی و فلانی که نویسنده کمدی هستند را دعوت کنیم تا بیشتر بخندیم اما کمدی‌نویسها از اول تا آخر مهمانی عین برج زهر مارند، چون هیچ‌کس به‌اندازه یک نویسنده کمدی به دنیا جدی نگاه نمی‌کند و به آن اعتراض ندارد. آقای تهیه‌کننده طرح مرا بدون مشورت با من داده یک‌نفر دیگر می‌نویسد. پرسیدم چرا؟! گفت چون به‌نظر تو کمدی‌نویس خوبی نیستی؟ گفتم از کجا می‌دانی؟ من که تابه‌حال کمدی ننوشته‌ام. گفت چون کم پیش می‌آید تو حرفی بزنی که آدم بخندد.

۳-     بی‌بی‌سی یک فیلم مستند داد درباره اینکه آیا کار کار انگلیساس یا نه؟ در فیلم ایرج پزشکزاد می‌گفت من دایی جان ناپلئون را برای این نوشتم که ملت ایران را نقد کنم اما هرکس من را در خیابان می‌دید تعریف و تمجید می‌‌کرد و می‌گفت دمت گرم، تو قبل از همه فهمیدی کار کار انگلیساس. در همان شب بی‌بی‌سی برنامه‌ای داشت که از ملت غیور ایران می‌پرسید مهمترین مشخصه ایران چیست؟ ملت سلحشور عموما جواب دادند هوش بالای ایرانیها. از اینکه با چنین نوابغ فروتنی هموطنم حسابی احساس غرور می‌کنم.

۴-     قرار بود ننویسیم اما شیخ‌الشیوخ ما را مورد الطفات قرار داده فرمودند به کارمان ادامه دهیم تا ایشان برگردند. ما اطاعت کردیم.  

پی نوشت: الان به این نتیجه رسیدم بند ۱ درست حق مطلب را ادا نکرده. قضیه خیلی خفن تر از این حرفاس ولی حال و روز ما اجازه نداد بهتر از این بنویسیمش!

تو خودت قند و نباتی یا شب بیا بریم باغ

۱-   فصل دوم سریال بیست و چهار به میمنت و مبارکی تمام شد. من و ندا خیلی زیاد خیال کردیم که ما کاملا قابلیت نوشتن یک فصل دیگر از این سریال وزین را داریم. در همین راستا طرح پیشنهادی جهت رویت مدیریت محترم کانال فاکس ارائه می‌شود:

یک روز جبرئیل می‌آید سراغ تونی آلمیدا و بهش می‌گوید یک آدمی هست که ظرف بیست و چهار ساعت آینده قرار است آب شهر لس‌آنجلس را آلوده به سیانور کند. این هم عکسش و این هم اسمش. یک آقایی به‌اسم عبدل اسمیت هم هست که از مکان این بابا اطلاع دارد. تونی هم هرچه زور می‌زند و از جبرئیل می‌خواهد اطلاعات بیشتری به او بدهد، جبرئیل زیر بار نمی‌رود. از تونی اصرار، از جبرئیل انکار. آخرش هم تونی قاطی می‌کند و می‌گوید«لامصب تو که از همه‌چی خبر داری، تا اینجاشم که گفتی، خب می‌میری بقیه‌شم بگی؟» جبرئیل به تونی می‌گوید:«خیلی خری» و می‌رود (درست است که جبرئیل که از همه‌چیز خبر دارد می‌تواند همه را بگوید و ملت را خلاص کند ولی از آنجایی که آدم از کار خدا سر در نمی‌آورد خب طبیعتا جبرئیل همین قدر بیشتر اطلاعات نمی‌دهد) بعد تونی به مستر پرزیدنت خبر می‌دهد و بعد هم مستر پرزیدنت با قاطعیت می‌گوید تنها کسی که می‌تواند این مشکل را حل کند جک است. کل نمایندگان مجلس، سنا و مجالس ایالتی امریکا هم با نظر رییس جمهور موافقند و اصلا می‌گویند: « جک ما می‌ریم خونه می‌خوابیم تو مشکل رو حل کن.» جک هم می‌رود سراغ عبدل اسمیت و عبدل اسمیت را پیدا می‌کند و با روشهایی جذاب وارد خانه عبدل شده او را دستگیر می‌کند و همانجا وصلش می‌کند به برق سه‌فاز که اعتراف کند. این وسط هم کیم(دختر جک) با دوست‌پسرش رفته باغ وحش و همین‌طوری بی‌خودی، محض خنده، دوست پسر پرتش می‌کند وسط قفس شیرها و کیم هم به‌جای اینکه فرار کند می‌رود گوشه قفس و بعد دستش می‌خورد به در حائل میان قفس شیرها و قفس فیلها و فیلها و شیرها قاطی می‌شوند و کیت هم به‌جای اینکه از مسوول باغ وحش کمک بخواهد زنگ می‌زند به باباش. باباش هم زنگ می‌زند به دفترش و می‌خواهد یک گردان نیروی ویژه بفرستند آنجا تا دخترش را از باغ وحش برگرداند. همینن عدم تمرکز چک بر سر برگرداندن دخترش از باغ وحش، باعث می‌شود یک نفر از بیرون با یک اسلحه فوق خفن که احتمالا فقط گردانهای ویژه ارتش امریکا ازش بهره‌مندند عبدل را بکشد. حالا جک مانده و حوضش! لازم است در ادامه سریال همه این آدمها به این نتیجه برسند جک عمرا به نتیجه نخواهد رسید و جک و مستر پرزیدنت تک و تنها شوند و کیت هم هی از این قفس به آن قفس برود و باباش را بیشتر بترساند. سرآخر جک در حالی که حسابی زخمی است، طرف را سر منبع آب سیمی‌ولی (یک محله در لس‌آنجلس است) می‌گیرد و مجبورش می‌کند خودش و رفقایش همه سیانورها را جای ناهار بخورند. تهش هم دست چند سیاست‌مدار فاسد امریکایی را رو می‌کند.

سوال مهم: این سریال با چه هدفی ساخته می‌شود؟

۱-   سرگرمی.

۲-   مردم امریکا! ببینید چه آدمای خفنی دارند از شما محافظت می‌کنند.

۳-   آهای جهان‌سومیها! حواستون باشه غلط زیادی نکنید وگرنه جک را می‌فرستیم مادرتان را به عزایتان بنشاند.

۴-   هیچی.

یک نفرین کارساز: لعنت به آنی که خواننده این وبلاگ هم هست و برای حفظ آبرویش هویتش را فاش نمی‌کنم و به من گفت در فصل دوم این سریال اشکالات فصل اول را شناسایی و اصلاحش کرده‌اند.

ضرب‌المثل: یکی فیلم دست راستی می‌سازه می‌شه شوالیه تاریکی یکی هم می‌شه بیست و چهار... یا کیفر اومد راه رفتن کریستین رو یاد بگیره کلا زمین‌گیر شد.

۲- بچه شیر خشک نمی‌خورد. یک شیشه بهمان معرفی کردند گفتند در طراحی و ساختش تمام جزییات برای یک شبیه‌سازی دقیق انجام شده. من و ندا که شیشه را دیدیم کلی حال کردیم. عکسش را می‌گذاریم اساتید فن هم نظر بدهند.

شیشه شیر

۳- حالت پست قبلی را هنوز داریم. می خواهیم تا بازگشت شیخ الشیوخ چیزی ننویسیم.

یو دونت برینغ می فلاورز

۱-    لحظاتی چند روی یکی از کانالهای عربی توقف کردیم. فیلم نشان می‌داد. کاراکتری به کاراکتر دیگر گفت do u remember the first time we met? U sang for me. بعد دو تایی شروع کردند آهنگ را با هم خواندن. U don't bring me flowers بعد شبکه محترم عربی برای این گفتگو زیر نویس کرد که هل....؟  یو دونت برینغ می فلاورز. حالتی دچار شدیم و یاد شیخ‌الشیوخ افتادیم.

۲-    یک نفر آدم معروف آمد سراغ ما. بعد گفت بیا ببین چه چیز بامزه‌ای برایم بلوتوث کرده‌اند. پخش کرد دیدیم یکی از رفقایمان یک چیزهایی گفته و یکی ضبط کرده. گمانم خودم هم در آن نشست حضور داشته‌ام، شاید! زنگ زدم به دوستم گفتم شنیدی؟ گفت آره سه ماه پیش فلانی این را روی یوتیوب پیدا کرده‌بود و برایم ایمیل کرده‌بود... دنیای کوچکی شده به‌مولا.

قسمت سوم شورای دویست و ده نفره/ در جست و جوی زمان از دست رفته

تیمسار با یک نگاهی که می‌توانست فولاد را ببرد، به سرهنگ نگاه می‌کرد. تیمسار می‌دانست الان وقتی نیست که این یک‌خورده اختلاف درجه را به رخ سرهنگ بکشد و از موضع بالا با او برخورد کند ولی حس عجیبی درش وول خورد. از شکمش شروع شد و همین‌طور پیچید و خزید و آمد بالا تا رسید به مغزش. یک لحظه خیال کرد کله‌اش داغ شده و سینه‌اش یخ کرده. مدتها بود کسی اینقدر تمام‌قد برایش پا نکوبیده‌بود، آن هم یک سرهنگ سه‌قپه. تیمسار حالت دانشجوی ترم یکی را پیدا کرده بود که خوشگل‌ترین دختر دانشکده جلوی همه ازش جزوه گرفته‌باشد. می‌دانست الان همه دارند نگاهش می‌کنند و منتظرند تیمسار خودی نشان بدهد. با اشاره سر به سرهنگ فهماند که نزدیک بیاید. سرهنگ چند قدمی جلو رفت. تیمسار صدایش را آورد پایین و با لحنی دوستانه به سرهنگ گفت سوار ماشینش شود. سرهنگ یک نگاه به جمعیت انداخت و یک نگاه به تیمسار. می‌دانست این جماعت تمام‌وقت منتظر بوده‌اند تا تیمسار بیاید و کاری کند و دلش نیامد پیرمرد را ضایع کند. رفت و سوار ماشین شد و کنار تیمسار نشست. تیمسار با عصایش آرام زد روی شانه راننده‌اش و از او خواست پیاده شود. راننده هم هنوز پیاده نشده یک سیگار آتش زد و رفت تکیه داد به ماشین سرهنگ. خون خون سرهنگ را می‌خورد. اگر هر جای دیگر این اتفاق می‌افتاد می‌داد یک هفته سر و ته محله طرف را ببندند و به همه بفهمانند ماشین سرهنگ جایی نیست که برای سیگار کشیدن به آن تکیه بدهی اما سرهنگ الان مسائل مهمتری داشت که باید با آنها سر و کله می‌زد. سرهنگ به جمعیت نگاه کرد. همه وانمود می‌کردند حواسشان به آنها نیست ولی سرهنگ می‌فهمید همه یک طوری تو نخ آنها هستند. زیادی خاموش بودند و همین سرهنگ را اذیت می‌کرد. از بچگی از خاموشی جمعیت می‌ترسید. از جایی آمده‌بود که جمعیت عادت داشتند سر و صدا راه بیندازند مگر وقتی که می‌خواستند یک کار عجیب و غریب بکنند. نزدیک بود سرهنگ دچار فلاش‌بک شود و یاد شیرین بیفتد که تیمسار نجاتش داد.

«شما کجا با من خدمت کردی سرهنگ؟»

«شما تو دانشکده افسری فرمانده ما بودید تیمسار، بنده رو خاطرتون نیست؟»

تیمسار فهمید دوباره یکی او را با برادرش عوضی گرفته. معمولا از این اتفاقات می‌افتاد و تیمسار هم طرف را روشن می‌کرد که او برادر دوقلوی آن تیمساریست که فرمانده دانشکده افسری بود و یک بار همه شاگردانش را گروگان گرفته‌بود و بعد هم در راه دادگاه نظامی فرار کرده‌بود و دیگر هیچ‌کس خبری از او نداشت اما این‌بار لازم بود طرف را از اشتباه در نیاورد. پای آبروی خانواده‌شان در میان بود.

« آهان... نکنه شما تو همون دوره‌ای بودین که...»

سرهنگ حرف تیمسار را با احتیاط قطع کرد. خیال می‌کرد شاید یادآوری آن ماجرا خیلی برای پیرمرد خوشایند نباشد.

«ما دوره چهلم بودیم.»

تیمسار لبخندی زورکی روی لب خودش انداخت و قیافه‌اش را یک‌طوری کرد که یعنی دارد به افقهای دوردست نگاه می‌کند تا خاطرات جوانیش زنده شود.

«خوب دورانی بود... خوب دورانی بود.»

رو به سرهنگ کرد و نگاهی پدرانه به او انداخت. سرهنگ کمی معذب شد. در سن و سالی نبود که با این نگاهها خیلی حال کند و احساس خاص بودن بهش دست بدهد.

«چطور شما اومدی سر صحنه این ماجرا؟... شما باید یکی از افسرای تحت امرتو بفرستی.»

«بله تیمسار درست می‌فرمایید. منتها این قضیه یه‌کم پیچیده شده.»

تیمسار خنده‌ای از موضع بالا کرد و حرف سرهنگ را تکرار کرد.

«قضیه یه کم پیچیده شده؟... کدوم قضیه؟! اصلا قضیه‌ای نیست که پیچیده باشه. یه معتاد خیابون‌گرد فهمیده تو این خونه یه خانوم مسن تنها زندگی می‌کنه اومده دله دزدی بعدم بدرالسادات خدابیامرز دیدتش و اونم مجبور شده...»

یکباره بغض جلوی حرف زدن تیمسار را گرفت. یاد آن روز شهریور هزار و سیصد و بیست افتاد که انگلیسیها آمدند و همه شهرشان را گرفتند. همه شهر در خانه عبدالله خان که آن‌موقع کل‌عبدالله بود جمع شده‌بودند تا ببینند باید چه کار کنند. تیمسار خوب یادش می‌آمد که با برادرش و دکتر جاپلقی که کمی از آنها بزرگتر بود – و البته آن‌موقع هنوز دکتر نبود- راه افتاده‌بودند سمت اردوگاه انگلیسیها. شنیده‌بودند انگلیسیها یک چیزهایی دارند که بهشان می‌گویند تانک. عبدالله خان گفته‌بود با همین تانکهاست که حریف ارتش هیتلر و ارتش ایران شده‌اند وگرنه ارتش ایران و آلمان به این راحتیها به کسی باج نمی‌دهند و آنها وقتی رسیده‌بودند اردوگاه انگلیسیها هرچه چشم دوانده‌بودند جز کامیون و سربازهای هندی و چند افسر چشم رنگی چیزی ندیده‌بودند. در را بازگشت بود که بدرالسادات را دیدند. با عزیزالسلطنه و یکی دو تا از دخترهای دیگر فامیلشان از خانه عبدالله خان زدند بیرون و رفتند سمت نخلستان. آن موقع دکتر جاپلقی هنوز بالغ نشده‌بود و نفهمیده‌بود همجنسگراست و به‌خاطر همین سه‌تایی راه افتادند دنبال بدرالسادات اینها. توی راه برادرش که از همان بچگی بعضی وقتها مشنگیش گل می‌کرد، پیشنهاد داده‌بود دخترها را بردارند و بروند سمت کوه و آنجا یک زندگی کوه‌نشینی درست کنند و با انگلیسیها بجنگند. معلم مدرسه‌شان چیزهایی راجع به پارتیزانها برایشان گفته‌بود و برادر تیمسار – که خودش هم مثل برادرش بعدا تیمسار شد- از این ایده خوشش آمده‌بود.

تیمسار افقهای دوردست را رها کرد. به‌جای فکر کردن به اولین عشق زندگیش که با بی‌وفایی به او با ص ارونقی ازدواج کرده‌بود، سعی کرد فکری به‌حال آبروی خانواده کند وگرنه همه آن شب را خوب به‌خاطر می‌آورد.

سرهنگ از جیبش یک دستمال کاغذی درآورد و داد به تیمسار. تازه فهمید واقعا گیر افقهای دوردست افتاده و خاطرات گریه‌اش را درآورده. بیشتر از اینکه نگران سرهنگ باشد، نگران جمعیت خاموش روبرویش بود. می‌دانست همه فهمیده‌اند او داشته به چه فکر می‌کرده و می‌دانست بعدا مفصلا در گفتگوهایشان به او اشاره می‌کنند و می‌گویند بیچاره تیمسار. قربانش بروم که چقدر آدم لطیف و جالبی است. طفلک. هنوز هم عاشق بدرالسادات است و بعد هم همه به‌هم می‌گویند که هیچ‌کس از این ماجرا خبر ندارد نباید به کسی بگویند و همه با هم از این ماجرا درگوشی حرف می‌زنند و تنها کسی که این سکوت را جلویش مراعات خواهند کرد خود تیمسار است. همان‌طور که در هفتاد سال اخیر این کار را کرده‌اند. خوب که اشکهایش را پاک کرد، سرهنگ دوباره بحث را به‌سمت ماجرای پلیسیشان کشید.

«اما تیمسار، من شواهدی دارم...»

تیمسار حرف سرهنگ را قطع کرد« شواهد رو بریز دور سرهنگ. تنها دلیلی که ممکنه یک نفر بدرالسادات رو بکشته سرقته.»

«آخه ما که هنوز نرفتیم تو خونه تیمسار... بعدشم من شواهدی دارم که...»

«اِ... تو از همون زمان دانشکده اینطوری بودیا سرهنگ. هی بگو شواهد شواهد... از نظر من عین روز روشنه که یه معتاد خیابون‌گرد اومده تو خونه و بعد اینکه دو سه تا تیکه چیز با ارزش قابل حمل رو برداشته بدرالسادات رو کشته.»

تیمسار حتی اسم سرهنگ را هم نمی دانست اما سعی کرد با وسط کشیدن قضیه دوران دانشجویی سرهنگ خودش را به قضیه مسلط نشان دهد و به او بفهماند رییس کیست. بعد هم که دید سرهنگ یک‌طوری ساکت شده و از قیافه‌اش پیداست دارد در دلش دارد جد و آبای تیمسار را می‌نوازد سریع یک بحث به‌نظر خودش فنی را وسط انداخت.

«اصلا باید بریم تو خونه رو بگردیم ببینیم چیزی کم شده یا نه؟»

«مگه شما همه وسایل اون خدابیامرز رو می‌شناسید؟»

«من همه‌چیز اون خدابیامرز رو دیده‌بودم.»

این آخری خیلی قاطع بود و حسابی کارساز از آب درآمد. چون سرهنگ برداشتهای زیادی از این جمله کرد و فکر کرد لابد تیمسار خیلی  از یک فامیل و همشهری به بدرالسادات نزدیکتر بوده‌است. اشتباه هم نمی‌کرد. تیمسار با گفتن این جمله دوباره داشت درگیر ماجرای نخلستان می‌شد که یاد جمعیت خاموش روبرویش افتاد و تصمیم گرفت این جستجو برای زمان از دست رفته را بگذارد برای بعد از حل و فصل این رسوایی فامیلی که اگر بیشتر از این ادامه پیدا می‌کرد معلوم نبود چه اتفاقی می‌افتاد.

«بریم تو سرهنگ... بریم وسایل خونه رو بررسی کنیم.»

«شرمنده تیمسار! اگه می‌شه بی‌زحمت این همشهریاتون رو متفرق کنید که بشه کارمون رو درست انجام بدیم.»

«ای بابا سرهنگ تو هم سخت می‌گیریا... این بنده‌های خدا نگرانن اومدن از وضع بزرگ فامیلشون خبر بگیرن.»

«تیمسار جسارته...ولی وضع بزرگ فامیلشون که معلومه. دو ساعتی می‌شه دستش از دنیا کوتاه شده... دیگه می‌خوان چیو بفهمن؟»

«می‌خوان مطمئن شن قضیه یه دزدی معمولی بوده که خیالشون راحت شه.»

سرهنگ فهمید از اولش بیخودی به تیمسار پا داده و فکر کرده او منطقی‌تر از بقیه با ماجرا برخورد می‌کند اما چاره‌ای نداشت، حالا که اینقدر پیرمرد را تحویل گرفته‌بود دلش نمی‌آمد جلوی بقیه کوچکش کند. سرهنگ به گماشته‌اش که کم‌کم داشت با نیشخند به کارهای فرمانده‌اش نگاه می‌‌کرد دستور داد ماشین را جابجا کند تا بتوانند تیمسار را ببرند درِ خانه و بعد از روبوسی چهل و پنج دقیقه‌ای تیمسار با کل جمعیت حاضر موفق شدند از پله‌ها بالا بروند و وارد خانه بدرالسادات بشوند.

پی‌نوشت: دوباره که آمدم و خواندمش حس کردم باید دوباره بنویسمش اما این کار را نکردم.

 

لحظه ناب خوشبختی

 خوشبختی احتمالا یعنی صد و بیست سی‌سی شیر، با یک پوشک که آنقدر همه‌چیزپروف باشد تا بتوانی هر جا خواستی خودت را بی‌خیال دنیا خالی کنی و یک نفر که جلویت شکلک در بیاورد. خوشبختی انگار یعنی همین که می‌بینیم. دندان که در بیاوریم خندیدن طوری که ته حلقمان دیده شود خیلی سخت می‌شود.

چند روز مانده به سه ماهگی

چند روز مانده به سه ماهگی.

Nikayeen Strikes Back یا قسمت دوم شورای دویست و ده نفره.

۱-   حجم کار بسیار بسیار زیاد است و درست در این لحظه که ساعت پنج و هشت دقیقه یکشنبه پانزدهم دی است به این نتیجه رسیدم که عمرا در زمان برنامه‌ریزی‌شده تمام نخواهد شد و بهتر است با روزه‌ی اینترنت گرفتن خودم را عذاب ندهم. هرچند می‌دانم دوباره شب که بشود و بروم خانه حتما یک صورت‌حساب جدید برایمان رسیده که باعث می‌شود من حسابی بترسم و دوباره عینهو اسب شروع کنم به کار کردن ولی به‌هرحال الان تا شب قصد دارم هیچ کاری نکنم. به درک اصلا!

۲-   اخیرا کشف مهمی کرده‌ام. من هر ساعتی که از خانه راه بیفتم ساعت 12 می‌‌رسم دفتر. این همه آدم توی خیابانها در هم می‌لولند که چه بشود؟ اصلا چه کار دارند؟ من هنوز نمی‌فهمم. خداوند همه را به همه کارهایشان برساند.

۳-   درست که تصمیم گرفته‌ام روزه را تا شب بشکنم ولی در یک هفته اخیر فهمیدم خیلی چیزها هستند که می‌شود بدن آنها زندگی کرد. می‌شود یک هفته فیلم ندید، حتی می‌شود یک هفته فیلم نخرید.

 در مورد داستان شورای دویست و ده نفره من قصد داشتم یک جور پاورقی بنویسم به‌سبک سریال پایلوتهای امریکایی که مخاطب را درگیر داستان کنم. گویا موفقیت‌آمیز نبود. حالا ما به کارمان ادامه می‌دهیم.

نکته مهم: تمام اسامی و شخصیتهای این داستان خیالیند و هر نوع شباهت اسامی یا اتفاقات در این داستان کاملا تصادفی است. اوهوک!

شورای دویست دو نفره(قسمت دوم) یک روز نیمه‌کاره از زندگی بدرالسادات

بدرالسادات مثل همیشه ساعت هفت صبح از خواب بیدار شد. صبحانه‌اش را خورد و مسیر خانه تا نانوایی و برعکس را پیاده‌روی کرد. یک لیوان شیر خورد و یک کاسه هم برای گربه‌اش ریخت و رفت سراغ دفترچه تلفنش. دو تا تولد یک سالگرد ازدواج را تبریک گفت و آخر هم با دخترعمه‌اش برای یک مراسم سالمرگ قرار گذاشت. بدرالسادات عاشق مرگ بود. همیشه پیگیر وضعیت آدمهای دمِ مرگ بود. مردن خوبیش این بود که همه به خاطرش یک هفته‌ای در خانه متوفی دور هم جمع می‌شدند و دیدارها تازه می‌شد. آن روز هم به‌ خاطر مراسمی که قرار بود در آن شرکت کند، حس خوبی داشت. دوش گرفت و بلافاصله جلوی آینه نشست و بعد از اینکه به‌دقت موهایش را درست کرد، آرایش کردن را شروع کرد. باید قبل از ظهر سری هم به خانه یکی از دوستانش می‌زد که بیمار بود. لحظه‌ای در آینه میز توالتش جابجا شدن سریع چیزی را دید. خیال کرد یک نفر را که وارد خانه‌اش شده دیده. با بیشترین سرعتی که برای یک پیرزن هشتاد و پنج ساله ممکن است از جایش بلند شد تا خود را به تلفن برساند. دو سه قدمی بیشتر نرفته‌بود که یک ضربه به سرش خورد و روی تخت افتاد. زیاد درد نکشید و همه‌چیز به‌سرعت تمام شد. در لحظات آخر که فهمید ارد می‌میرد به دو چیز فکر کرد. یکی تعداد تاج گلهایی که دوست داشت آشنایان برای مراسم ترحیمش بفرستند و اینکه آیا عزیزالسلطنه با وجود درد پای و بیماری شدیدش برای تشییع جنازه او به گورستان خواهد آمد تا همه بابت اهمیت بدرالسادات به به و چه چه کنند یا نه؟ به چیز دیگری نتوانست فکر کند چون تمام کرد.

سرهنگ وقتی به خانه بدرالسادات رسید حسابی گیج بود. می‌دانست س‌اورنقی قاتل نیست چون موقع کشته‌شدن بدرالسادات در دفتر او نشسته‌بود و داشت وقوع این قتل را برایش پیش‌بینی می‌کرد ولی عجالتا سپرده‌بود س‌اورنقی را بعنوان مطلع در کلانتری نگه دارند و خودش را رسانده‌بود خانه بدرالسلطنه. وسطهای داستان بی سر و ته س اورنقی بود که گماشته‌اش به او اطلاع داد در محدوده آنها یک قتل رخ داده و وقتی اسم مقتول را شنید چند ثانیه‌ای هاج و واج به س ارونقی خیره شد و بعد هم از جایش بلند شد و به یکی از گرهبانها دستور دارد س را در دفترش حبس کنند و اجازه تلفن زدن هم به او ندهند. می‌خواست خودش اولین نفری باشد که به صحنه جنایت می‌رود تا با آگاهی‌ای که از ماجرا داشت به افسرهای تحت امرش کمک کند. سرهنگ از وقتی که به دانشکده افسری رفته‌‌بود عاشق این بود که کارآگاه جنایی بشود ولی بدشانسی آورده‌بود و استعدادی در زمینه ریاضی از خودش نشان داده‌بود که با یک بورسیه او را نشاندند سر کلاس مهندسی مخابرات یک دانشکده فنی و سرهنگ شد افسر مخابرات و حالا هم که داشت به آخرهای خدمتش می‌رسید فرستاده‌بودندش به یک کلانتری آرام که بازنشسته شود. سرهنگ بالاخره موقعیت دخالت در یک ماجرای جنایی را پیدا کرده‌بود و دلش می‌خواست کاری کند که در زمان بازنشستگی حسرت کشف و رمزگشایی یک پرونده پیچیده جنایی به دلش نماند. مقابل خانه بدرالسلطنه آنچنان جمعیتی تجمع کرده‌بودند که سرهنگ لحظه‌ای خیال کرد راننده‌اش او را اشتباهی آورده و داشت به طرف می‌توپید که یکی از مامورین گشت با عجله خودش را رساند و خدا را شکر کرد که سرهنگ رسیده و حالا می‌شود با استفاده از موقعیت سرهنگ جمعیت را متفرق کرد. سرهنگ متعجب بود که این همه آدم آنجا چه کار می‌کنند؟ مامور گشت هم توضیح داد که اینها فامیلها و همشهریهای مقتوله هستند.

«آخه این همه کی خبردار شدن که خودشون رو رسوندن؟»

« یکی از همسایه‌ها یه مرد جوون رو دیده که باعجله از خونه مقتوله اومده بیرون و بعد زنگ زده به دختر مقتوله در امریکا. دختر مقتوله با پسر داییش که این نزدیکیها کار می‌کنه تماس گرفته و پسردایی که کلید یدک داشته رفته تو و بعد از تماس با پلیس موضوع رو به همسرش اطلاع داده.»

«می‌خوام این پسردایی رو ببینم.»

بعد به‌سمت ماشینش رفت و میکروفن را برداشت و شروع به حرف زدن با بستگان بدرالسادات کرد.

«دوستان عزیز می‌دونم همه‌تون نگران و ناراحتید ولی اینطوری که شما اینجا تجمع کردین همکارای من نمی‌تونن وظایفشون رو انجام بدن. لطف کنید اینجا رو ترک کنید.»

جمعیت نگاهی به سرهنگ انداخت ولی هیچ‌کس حرکتی نکرد. همه دست‌ همانجا که بودند ایستاده‌‌بودند و برای حرف سرهنگ تره هم خرد نکردند. سرهنگ نگاهی به راننده‌‌اش انداخت. می‌دانست اگر الان از پس این جمعیت برنیاید دیگر نمی‌تواند هیچ کاری از این جوانک بخواهد. دوباره شروع کرد به حرف زدن.

«خانوما آقایون... انگار درست متوجه عرایض من نشدید. این محدوده فعلا باید در اختیار پلیس باشه، لطف کنید تشریف ببرید.»

جمعیت مثل قبل در سکوت محض هیچ اهمیتی به حرف سرهنگ نداد. سرهنگ حسابی قاطی کرده‌بود. این بود که تصمیم گرفت از درِ تهدید وارد شود.

«بنده ۵ دقیقه به شما وقت می‌دم که اینجا رو خلوت کنید وگرنه می‌دم همه‌تون رو به جرم اخلال در فعالیت پلیس دستگیر کنن.»

انگار نه انگار که این آدمها تهدید به بازداشت شده‌بودند. یکی کم این پا و آن پا کردند و باز همانجا که بودند ایستادند. سرهنگ می‌خواست دست به اسلحه شود و با شلیک یکی دو تیر هوایی متفرقشان کند که یکهو همهمه‌ای بین جمعیت افتاد. سرهنگ از میان حرفها شنید که می‌گویند تیمسار آمد. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد و یک کادیلاک قهوه‌ای را دید که پشت ماشین او توقف کرد. راننده کادیلاک یکی دو بار نوربالا زد و بعد هم یک بوق کوتاه که یعنی ماشین سرهنگ باید برود کنار. سرهنگ کفری شده‌بود. دست کرد در داشبورد ماشین و دستبندش را درآورد که برود راننده کادیلاک را یک گوشمالی حسابی بدهد که جوانکی سرش را از پنجره کادیلاک بیرون آورد.

«ببخشید، اگه ممکنه راهو وا کنید جناب سرهنگ. تیمسار یه‌کم کسالت دارن باید تا در خونه ببرمشون.»

سرهنگ با قدمهای سریع به‌سمت کادیلاک رفت. می‌خواست یقه جوانک را بگیرد و از همان پنجره بیرون بکشدش که شیشه عقب ماشین پایین آمد. نزدیک با دیدن آدمی که از پشت شیشه سر درآورد، سکته کند. باورش نمی‌شد فرمانده‌شان که در دانشکده افسری آنها را گروگان گرفته‌بود الان حی و حاضر روی صندلی عقب کادیلاکی که روبروی او بود نشسته‌باشد. ناخودآگاه دستش را برد بالا و سلام نظامی داد.

«سلام عرض شد جناب تیمسار!»

شورای دویست و ده نفره

پایلوت:

تاریخها خیلی مهمند. حتی بعضی وقتها مهمتر از آدمها. فراموش کردن آنها گناه بزرگی است که وابستگان شورا هیچ‌وقت از آن نمی‌گذرند. فرقی نمی‌کند در چه مرتبه‌ای باشی یا چند سالت باشد. تاریخها مهمترین پیوند اعضا و وابستگان این شورا هستند. حتی برای تازه‌واردها هم مهمترین اصل یاد داشتن آنهاست. شورا دویست و ده عضو دارد. از هر خانواده شهر یک نفر نماینده عضو آن است. فرقی نمی‌کند خانواده‌ها کجا زندگی کنند؛ کابل، سیاتل، موگادیشو، هر جا که باشند حتما یک عضو در شورا دارند یا به یکی از اعضا وکالت داده‌اند تا به‌جای آنها تصمیم بگیرند. درست است که همه‌چیز به رای عمومی گذاشته می‌شود اما رای ده عضو اصلی در تصمیم سایرین تاثیر زیادی دارد. ده نفری که در واقع آخرین بازمانده‌های نسل اول شورا هستند. آن موقع که در شهر فقط کشاورزی می‌شد و شورا بیست و هفت عضو بیشتر نداشت. بیست و هفت خانواده ساکن شهر بعد از اینکه فهمیدند در مراتع کشاورزی شهرشان نفت کشف شده به این نتیجه رسیدند باید یک طوری مراقب منافع خودشان باشند. می‌دانستند قرار است از سراسر کشور کارگر سرازیر شود شهرشان. با وجود اینکه تا آن زمان بزرگترین جایی که دیده‌بودند مرکز ایالت خودشان بود ولی خوب این را درک کرده‌بودند که توسعه خیلی چیزها را از بین می‌برد. آنها باید راهی برای حفظ عزتشان پیدا می‌کردند. آنها کهن‌ترین و زیباترین رسوم دنیا را داشتند و نمی‌خواستند اجازه دهند با هجوم بربرها، روال عادی زندگیشان دستخوش تغییر شود. اولین شورا در خانه یکی از بزرگترهای شهر تشکیل شد. آن موقع بهش می‌گفتند کل عبدالله ولی الان در مکالمات رسمی و غیر رسمی شهر، از او با عنوان عبدالله خان اسم برده‌می‌شود. مهمترین مساله برای عبدالله خان این بود که مهندسین و کارگرهای جوانی که از جاهای دیگر می‌آیند با دختران آنها روی هم نریزند و همین مساله در شورا با قاطعیت رای آورد. مساله بعدی که در جلسه مطرح شده‌بود ایجاد یک تراست از همشهریها بود تا قیمت زمین را یک طوری در شهرشان بالا ببرند. فهمیده‌بودند که شرکتهای نفتی وقتی بیایند زمین می‌خواهند تا در آن خانه و کمپهایشان را بسازند. مواد غذایی می‌خواهند، سردخانه و از این جور چیزها، پس آنها با بالا بردن قیمت زمین شروع کردند و بعد با ارزش افزوده زمینهایشان موفق به تامین بقیه نیازهای تازه‌واردین شدند. به‌تدریج شورا گسترش پیدا کرد. آنها هر تصمیمی برای شهرشان می‌گرفتند. یک روز با کنترل قیمت نخود، سرمایه‌شان را زیاد می‌کردند و روز دیگر با پایین آوردن قیمت زمین اجازه عرض اندام را از رقبای خارجی که کم‌کم سر و کله‌شان پیدا شده‌بود را می‌گرفتند. با ثروتمند شدن ایسن بیست و هشت خانواده نسل بعدیشان دوست داشتند به شهرهای بزرگتر یا حتی پایتخت بروند و آنجا درس بخوانند. حتی یکی دو نفرشان هم برای تحصیلات دانشگاهی به خارج از کشور رفتند. طبیعی بود با تمام زیبایی و اهمیتی که شهر داشت، اولین باری که این جوانان روی پرده سینما تصویر اینگرید برگمن را می‌دیدند که با چشمان نمدار به همفری بوگارد خیره شده قید برگشتن به شهر خودشان را می‌زدند و پایتخت‌نشین می‌شدند. این موضوع کم‌کم داشت اعضای شورا را نگران می‌کرد، پس سعی کردند جوانانشان را ترغیب به سرمایه‌گزاری در خود شهر کنند. مثلا به یکیشان بعنوان کادوی فارغ‌التحصیلی، قطعه‌زمینی در حاشیه شهر می‌دادند و بعد خودشان بیخودی قیمت زمینها را بالا می‌بردند و به سایر جوانها توصیه می‌کردند بروند آنجا زمین بخرند که ترقی می‌کند که واقعا هم ترقی می‌کرد و اینطور اعتماد جوانان را جلب می‌کردند و از راههای اینچنینی به همه ثابت کردند که اگر موفقیتی هست در گروی همکاری با شوراست و باید وظیفه‌شان را نسبت به شورا ادا کنند تا زندگیشان رونق بیشتری داشته‌باشد.

          الان اعضای شورا دویست و ده نفرند. ده نفر اصلی همه یا عبدالله خان را درک کرده‌اند یا از بچه‌های او هستند. بدرالسادات، دختر عبدالله خان است که بین همه شایع شده با خانم دکتر مصدق دوره‌ی بازی داشته‌اند و پسرش هم که الان در کنیا یک موسسه بزرگ استخراج الماس دارد، دست‌خطی از خود دکتر مصدق دارد که در کودکی به او توصیه کرده چطور درس بخواند. بدرالسادات رابطه خوبی با دکتر جاپلقی دارد. دکتر جاپلقی پسرخاله اوست که فلسفه خوانده و گفته‌می‌شود از شاگردان خاص ویتگنشتاین بوده و کتاب پژوهشهای فلسفی استادش را در واقع او جمع و جور کرده. راستش خود من این یکی را باور می کنم. چون دکتر جاپلقی هم مجرد است هم بعضی وقتها که با من دست می‌دهد احساس می‌کنم دارد ترتیبم را از همان کف دستش می‌دهد. زرانگیز خانم (معروف به خانم دکتر) دخترعموی همسر دکتر جاپلقی است. خودش دکتر نیست ولی چون شوهرش اولین جراح شهر بوده همه او را خانم دکتر صدا می‌کنند. خانم دکتر معروف به این است که هیچ‌وقت گریه نمی‌کند. حتی وقتی شوهرش را در ویلای تفریحیشان در کلرادو تکه‌تکه کردند، خم به ابرو نیاورد. بین خودمان باشد، همسرم می‌گفت شایع شده دو تا نشمه از آن پ‌ل‌ی ب‌و‌ی طوریهایش هم در رخت خوابش بوده‌اند که قاتلین خدمت آنها هر رسیده‌اند. هفت نفر دیگر از هم‌سن و سالهای این سه نفر قدیمی‌ترین اعضای شورا هستند که رایشان روی سایرین خیلی تاثیر دارد. چون هرکدامشان یا مادر بزرگ، یا خاله بزرگ، یا عمه‌خانم، یا خان عموی تعدادی از دویست و ده خانواده این شهرند. شورا تصمیم می‌گیرد کی با کی ازدواج کند. اگر مال شهر خودشان بود که هیچ، اگر از جای دیگری بود بستگی به شرایط دارد. اگر از امریکای شمالی باشد، شورا در سی ثانیه ازدواج را تایید می‌کند. اگر از جای دیگری باشد این کار مقداری زمان می‌برد. من خودم موردی را دیدم که چهار سال طول کشید. شورا تصمیم می‌گیرد عروسی چطور برگزار شود. شوراست که محل خانه، رنگ دیوار خانه، مغازه‌ای که باید وسایل خانه از آن خریداری شود. سقف هزینه جواهرات، مهریه و خلاصه کوچک‌ترین جزییات ازدواج را تعیین می‌کند. کار اصلی شورا بعد از این شروع می‌شود. تمام رسوم شهر باید به تازه وارد آموزش داده‌شود. مثلا باید بداند بعد از فوت یک وابسته شورا، وظیفه همه وابستگان که چیزی حدود چهار هزار نفر می‌شوند این است که به‌مدت یک سال باید هر جمعه به خانه‌اش سر بزنند. نه‌به‌خاطر خودِ متوفی یا آسایش خانواده‌اش. بیشتر به‌خاطر نشان دادن میزان اتحاد همشهریها و قدرت نفوذ شورا و شاید بیشتر از آن به‌خاطر اهمیت تاریخها. هر کس که می‌میرد یک روز دیگر به روزهایی که باید به‌خاطر بیاوریم اضافه می‌شود و مرگها از این جهتند که اهمیت دارند. به‌هرحال اگر کسی حتی یک جمعه از زیر این کار بدون داشتن گواهی یک پزشک مورد وثوق شورا شانه خالی کند، طرد می‌شود تا وقتی که به دست‌بوس تک‌تک اعضای شورا برود و آنها در یک جلسه تصمیم بگیرند عفوش کنند. تازه واردهایی که قوانین را رعایت کنند، زودتر پذیرفته می‌شوند. اگر خوب خودت را نشان بدهی، بعد از شش ماه می‌توانی اگر روزی همسرت گرفتاری قابل قبولی داشت در جلسه به‌جایش شرکت کنی. جلسات بیشتر در باغ دکتر جاپلقی انجام می‌شود ولی خیلی وقتها هم پیش می‌آید که موضوع تلفنی بررسی می‌شود و سرآخر ده نفر اصلی تصمیمات مورد نظر را اتخاذ و ابلاغ می‌کنند. اینکه حالا وقت بچه‌دار شدن کیست یا فلانی بچه‌اش را کدام مهدکودک ببرد یا اینکه بهتر است برایش مربی تنیس بگیرد یا معلم پیانو. اینها همه مسائل مهمی است که شورا هر روز درگیر آن است و وابستگان هم همه به این تسلط عجیب و غریب شورا تن داده‌اند و از آن راضیند. چاره‌ای هم ندارند. ذات زمین‌دوست عبدالله خان باعث شده همه وابستگان روی ملک سرمایه‌گزاری کنند و اصلا دوست ندارند با شورا در بیفتند تا یک وقت شورا ملک آنها را زمین بزند. البته بیشتر اعضا و وابستگان اعتقاد راسخی دارند به اینکه همه‌چیز باید از فیلتر شورا رد شود. مثلا زن عموی همسر من که در کره جنوبی صاحب یک شرکت بزرگ بازرگانی است، بعد از اینکه بدرالسادات خانم تاکید کرده‌بود که باید دخترش به‌جای وضع حمل طبیعی سزارین بکند، مجبور شد دخترش را از سئول بردارد و بیاورد اینجا. چون هر کاری کرده‌بود نتوانسته‌بود دکتر کره‌ای را قانع کند که دختر سالمش را باید سزارین کنند. این بود که دست دخترک را گرفته‌بود و آورده‌بود اینجا و دکتر ع هم که پسر خودش داماد یکی از وابستگان شوراست و تابه‌حال هفتاد و دو نفر از بچه‌های این شورا را به‌دنیا آورده او را عمل کرد. بدرالسادات خانم به مادر عموی زن من(یعنی مادربزرگ همسر من) گفته‌بود سزارین خیلی ساده‌تر، بهتر و کم‌دردتر است و مادر عموی زن من( یعنی مادربزرگ همسر من) هم بلافاصله با چند تماس تلفنی با سایر وابستگان، نظر شورا دستش آمده‌بود و آن را به عمو ابلاغ کرده‌بود. عمو اول قصد داشت موضوع را پشت گوش بیندازد اما وقتی دید روزی نود و سه نفر به او تلفن می‌کنند و از مزایای سزارین با تیغ دکتر ع برایش حرف می‌زنند و نمی‌تواند حتی پنج دقیقه به کارهای روزانه‌اش برسد، همسرش را تهدید کرده‌بود که یا دخترشان را همین‌جا سزارین کند یا ببرد پهلوی دکتر ع.

سرهنگ نگاه عمیقی به جوان روبرویش انداخت. سعی داشت سر در بیاورد چرا یک مرد جوان با ظاهری معقول و لباسهای رسمی مارکدار باید وارد کلانتری او بشود و نیم ساعت از وقتش را با گفتن این حرفها تلف کند. اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که شاید از ازدواج نافرجام اولش یک بچه داشته که این پسر است و حالا بعد از سی سال آمده یک‌طوری با پدرش رابطه برقرار کند اما کمی که به ذهن خودش فشار آورد یادش آمد زن اولش امکان نداشته بدون اینکه حسابی سرکیسه‌اش کند، یک پسر را بزرگ کرده‌باشد. با رد این احتمال سرهنگ کمی از روی میزش بلند شد و کمرش را خم کرد که دستش به یقه پالتوی مرد جوان برسد. یقه پالتو را برگرداند. بین دکمه‌ها را نگاه کرد. جوان آشکارا معذب شده‌بود.

«ببیخشد جناب سرهنگ چیزی شده؟»

« تو یا از اداره امور داخلی اومدی یا مجری یه برنامه دوربین مخفی‌ای؟... کدومشونی پسرجون؟... بگو.»

«ببخشید... من هیچ‌کدوم از اینایی که می‌گین نیستم. من س. ارونقیم. اینم کارت ویزیتمه.»

دست در جیب بغلش کرد و کارت ویزیتش را به سرهنگ داد. سرهنگ نگاهی به آن انداخت. رویش نوشته‌شده‌بود مهندس س ارونقی. مشاوره و اجرای Landscape وفضای سبز. سرهنگ سرش را بلند کرد و به این س ارونقی جوان نگاهی انداخت. پرسید این لنداسکیپ به فارسی چه معنی‌ای دارد و س ارونقی هم جواب داد که یعنی فضای سبز.

«پس چرا نوشتید لنداسکیپ و فضای سبز؟»

«چون دکتر جاپلقی به خاله مادرم گفتن اینطوری بهتره.»

«صحیح.» این تنها چیزی بود که سرهنگ توانست بگوید. کم‌کم داشت نگران می‌شد. نگاهی به جالباسی گوشه دفترش انداخت. کالیبر چهل و پنجش داخل غلاف از جالباسی آویزان بود و البته گماشته‌اش هم با یک مسلسل خودکار پر پشت در بود. سرهنگ داشت حساب می‌کرد برای نجات خودش بهتر است فریاد بزند یا با یک پرش اسلحه را بردارد. او چیزهای زیادی در زندگیش دیده‌بود. یک بار در دوره دانشجویی فرمانده‌شان در دانشکده افسری همه آنها را گروگان گرفته بود و شاه را تهدید کرده‌بود باید ملکه را طلاق بدهد تا با او ازدواج کند. بعدتر همه‌جور دیوانه‌اش به پستش خورده‌بود اما این یکی یک مدلی بود که نمی‌شد با قطعیت گفت دیوانه است. سرهنگ بالاخره به خودش مسلط شد و در حالی که زیرچشمی حواسش به کالیبر چهل و پنج بود به‌حرف آمد.

«آقای س ارونقی. حالا اینا رو گفتین که چی بشه؟»

«که از قدرت زیاد شورا مطلع بشین.»

«شدم. دست شما درد نکنه... حتما تو دفترچه روزانه‌م می‌نویسم که باید مراقب یه عده باشم که می‌شینن دور هم تاریخ ختنه سورون تعیین می‌کنن.»

س ارونقی نگاهی به سرهنگ انداخت. سرهنگ فهمید طرف می‌خواهد برود سر اصل مطلب. آرزو کرد مجبور به استفاده از آن کالیبر چهل و پنج نشود. س ارونقی دهانش را باز کرد و بالاخره چیزی که برای گفتنش نیم‌ساعت مقدمه‌چینی کرده‌بود را گفت.

« من اومدم جلوی یه قتل رو بگیرم.»

سرهنگ با وجود اینکه هنوز به این جوانک مشکوک بود برای اولین بار در طول بحث کمی به حرفهایش علاقه‌مند شد.

توضیح: شورا من را متقاعد کرد این داستان طولانی است و باید در سه بخش منتشر! شود.

همین جوری

۱-   به شیخ الشیوخ: آقا ما اگر گیر می‌دهیم به کم‌نویسی سرکار برای این است که هر نوشته‌تان چراغی است فرا روی رهروان و ما نور که در اطرافمان کم می‌شود، چشم بصیرت نداریم و می‌خوریم به در و دیوار. نوشته‌های ما که یک مشت پرت و پلاست برای اینکه نوشته‌باشیم.

۲-   به سایر دوستانی که ابراز لطف کردند.کار شدید ریخته سرم و ممکن است مدت کوتاهی غیبت کنم. با یک داستان کوتاه پلیسی به اسم شورای دویست و ده نفره برمی‌گردم!

۳-   یکی از دوستان به عشقی گیر داده‌بودند که چرا به رضاخان بد و بیراه گفته و اگر عشقی پل ورسک را می‌دید، حتما طور دیگری برخورد می‌کرد. از آنجایی که مشکوک به مازندرانی بودن دوستمان هستم، تعجب نمی‌کنم از این حمایتش از رضاخان اما حالا که بحثش پیش آمد و از آنجایی که آدمی روشن‌بین یافته‌امش باید چند خطی در این مورد بنویسم که مبادا کهیر بزنم. من هر چقدر به اطرافم نگاه می‌کنم چیز خاصی در این کشور پیدا نمی‌شود که بشود به آن دل خوش کرد و یکی از اصلی‌ترین مقصرهای این ماجرا را شخص رضاخان و پسرش می‌دانم. چرا؟ به دلیل اینکه در میان تمام فرمولهای مزخرف توسعه، انصافا رضاخان یکی از چرندترینهایش را برای این کشور پیچید. حتی استالین و مائو هم با تمام ایدئولوژی که بر تفکرشان حاکم بود نتوانستند مثل رضاخان به اسم توسعه نهادهای مدنی را نابود کنند. از دل انقلاب فرهنگی چین، دنگ شیائو پنگ و آن بابا که الان اسمش یادم نمی‌آید و حال رجوع به کتاب را هم ندارم بیرون آمدند ولی با فروپاشی دیکتاتوری رضاخان یک مصدقی اندک فروغی داشت و آن هم به‌خاطر فقدان همین مدنیت با سر خورد زمین و هیچ! این که یک نفر باید راه‌آهن راه می‌انداخت در ایران و شناسنامه درست می‌کرد و خیلی کارهای دیگر، قطعا از ملزومات آن زمان ایران بوده که با وجود بی‌‌طرفی در واقع متفقین آن را اشغال کرده‌بودند و هزار عیب و علت دیگر ولی رضاخان چنان بچه نوپای مدنیت را که از مشروطه به تاتی‌تاتی کردن افتاده‌بود نابود کرد که بعد از هشتاد سال هنوز ما بلد نیستیم رای دادن یعنی چی.

۴-   دیروز رفتم خانه پدری که عمه و شوهر عمه‌ام را ببینم. برای کاری آمده‌اند تهران و شنبه می‌روند ساری برای دادگاه. از زمان خاکسپاری عماد به این‌طرف ندیده‌بودمشان و خیال می‌کردم باید بهتر شده‌باشند اما از در که وارد شدم با خودم گفتم کاش نرفته‌بودم. گمانم بدتر از دوران خاکسپاری شده‌بودند. عمه‌ام که تقریبا تو باغ نبود و شوهر عمه‌ام تمام خاصیتش را از دست داده‌بود. شوهر عمه‌ام همیشه اتمسفر محیط را یک‌طوری عوض می‌کرد. ما به‌شوخی این اصطلاح را در موردش به‌کار می‌بردیم که علی‌آقا اتمسفر شخصی دارد. هرجا می‌رفت یک‌طوری می‌شد که احساس می‌کردی باید شاد باشی. آدم سختی کشیده‌ای بود. از دانشگاه اخراج شده‌بود. به‌سختی با رانندگی روی ماشین سنگین زندگیش را ساخته‌بود و حالا به یک جاهایی رسیده‌بود. در تمام این سالها هیچ‌کدام از این سختیها خم به ابرویش نیاورده‌بود اما عماد بلایی سرش آورده که اتمسفرش را از دست داده. نمی‌دانم چطور باید بگویم؟ خودم هم از وقتی عماد رفت یک چیزی در وجودم از دست دادم. ترسم از مردن ریخت. آنقدر این واقعه برایم سهمگین بود که بقیه مرگها برایم شده‌اند مثل یک خبر عادی اما شوهرعمه‌ام اتمسفرش را داده‌رفته... جلوی عمه‌ام رویم نشد با مادرم روبوسی کنم. یک‌طوری خالی شده که همه‌اش مراقبی کاری نکنی که یک‌وقت بشکند. آخر دیگر چیزی داخل آن پوسته نیست و هر آن ممکن است بشکند. برادرم نمی‌دانم چرا قاطی کرد و گیر داد به نظریات من در باب اعدام؟... نمی‌دانم؟ ولی موقعیت بدی بود. مجبور شدم بزنم بیرون.

۵-   یک سریالی هست به‌نام Sopranos ما تا این لحظه شش قسمت از فصل یکش را دیده‌ایم. تا این لحظه تصورمان این است که باید سریال بامزه و خنده‌داری باشد چون همه‌اش داریم موقع دیدنش می‌خندیم. داستان یک خانواده مافیایی است. ترکیبی از تمام گونه‌های مافیایی ممکن است. ببینید بد نیست.