چرا من بامزه نیستم؟
۱- یادم هست برای یک فیلمنامه نافرجام جنگی با یکی از کهنهسردارهای بازنشسته دمخور شدهبودم. شرح عملیاتی را برای من میداد که در آن دو سه لشکر توی یک منطقه ناجور گیر دو سه لشکر زرهی و مکانیزه عراقی افتادهبودند و داشتند قیمهقیمه میشدند. این کهنهسرباز، فرمانده یکی از آن لشگرها بوده. میگفت باکری هی به من بیسیم میزد و میگفت یک گروهان دیگر که بفرستی کمک ما، این سمت را کامل میگیریم و میبندیم. فرمانده تعبیر عجیبی برای آن روز داشت. میگفت شدهبود مثل یک سدی که سوراخ شده و تو هی کیسهشن میگذاری جلویش و باز هم جریان پرفشار آب ادامه دارد و تو بیخودی فقط کیسههای بیشتری سر راهش میگذاری. فرمانده میگفت من همهاش سیگار میکشیدم و تعداد تلفات را که دائم بیشتر میشد در ذهنم مرور میکردم... روزگار من شده همین... سیگار را ترک کردهام اما بهجایش هی چای میخورم و تعداد تلفات را مرور میکنم. طرحهایی که به سرانجام نمیرسند، ایدههایی که دزدیده میشوند، کارهای تمامشدهای که پولش بهجای رفتن به حساب من، خرج کلاس پیانوی دختر تهیهکننده میشود. امشب داشتم حساب و کتاب میکردم و با خوشبینی خیال کردم که تا یکشنبه ثلث دیگری از این پروژه آشغال لعنتی که دستم است را تحویل میدهم و از مقدار پولی که خواهم گرفت هیجانزده شدم و با ذوق و شوق خبر این اتفاق خجسته و پیروزی بزرگ را به ندا دادم... چند ثانیهای فکر کرد و گفت هنوز سیصدهزار تومان تا جور شدن قسط این ماه کم میآید. یعنی من کار شبانهروزی دو ماه و نیمم را که روی هم بگذارم تازه سیصدهزارتومان هم باید از مثلا پدرم بگیرم و بگذارم رویش و تقدیم آقای کلاهبرداری بکنم که در یک سال و نیم گذشته هر روز یک قری برای ما آمده یکطوری راهی پیدا کرده که ما را بیشتر بدوشد. از صبح که بلند میشوم تا نزدیک صبح بعدی که شروین بالاخره رضایت میدهد ما بخوابیم مدام از این اتفاقات میافتد، از این فکرها به ذهنمان میرسد. این چیزها که پیش میآید هی لیوان پشت لیوان چای میاندازم بالا و به تصمیمهای زندگیم که چیزی تا پایان سیامین سالش نمانده فکر میکنم. به تلفاتی که دادهام یا پیروزیهایی که بهدست آوردهام. ده ساله که بودم، سی سالگی برایم پیری معنی میداد. شانزده ساله که شدم خیال میکردم در سی سالگی اولین جایزه بینالمللیم را برای دومین فیلم بلند سینماییم میگیرم، بیست سالم که شد، سی سالگی را سالی ترسیم کردم که قرار است اولین فیلم بلندم اکران شود و حالا من ایستادهام در آستانه سی سالگی و هر روز خیال میکنم بیست سالهام و دارم یک کار بزرگ انجام میدهم. مسخره است. در بیست سالگی به سی سالگیت فکر میکنی و در سیاُمین سال بیخاصیتت یواشکی خود را تو دل خودت بیست ساله جا میزنی که یعنی هنوز ده سال تا رسیدن به وسط زندگی وقت داری. الان به خیلی چیزها فکر میکنم. به آدمی که باید با مشت میزدم زیر چانهاش و نزدم. دختری که باید بهخاطرش میدویدم آنسوی خیابان و حسم را میگفتم. کاری که نباید قبول میکردم، کاری که باید دودستی بهش چنگ میزدم، شبی که بهتر بود پیش از آنکه عصبانی در را بکوبم و پلهها را دو تا یکی پایین بروم، یک نفس عمیق میکشیدم. شبی که بهتر بود تو سرما جلوی درِ خانهشان سگلرز نمیزدم و منتظر برگشتنش نمیماندم. خیلی از این کارها را اگر میکردم یا نمیکردم الان شاید یک آدم دیگری بودم، جای دیگری بودم، بهتر یا بدترش را نمیدانم، شاید خوشحالتر، غمگینتر، راضیتر یا اصلا مردهبودم ولی اینی که الان هستم نبودم. یک چیز دیگر را هم میدانم. الان اگر راضیتر هم بودم باز چیزهایی بود که بین چای خوردن بهشان فکر کنم. مهم این نیست که همهچی خوب است یا بد؟ مهم همان فرصت یکی دیگر بودن است. این چند جمله آخر را برای این نوشتم تا کسی دچار این سوءتفاهم نشود که من دارم غر میزنم و میخواهم خودم را طفلکی نشان بدهم که بقیه تحویلم بگیرند. فقط بعد از یک غم و غصه نیمساعته به نتایجی رسیدم که باید جایی مینوشتم.
۲- بهنظرم هرکس بخواهد چیز بنویسد یا فیلم بسازد باید چند کتاب را حتما بخواند. یکیش کتابی است بهنام داستان که آدمی بهاسم رابرت مککی نوشته. آنجا میگوید یک تصور غلطی در هالیوود وجود دارد که کمدینویسها آدمهای بامزهایند. مثلا میخواهند مهمانی بگیرند و میگویند خب برای اینکه خوش بگذرد فلانی و فلانی که نویسنده کمدی هستند را دعوت کنیم تا بیشتر بخندیم اما کمدینویسها از اول تا آخر مهمانی عین برج زهر مارند، چون هیچکس بهاندازه یک نویسنده کمدی به دنیا جدی نگاه نمیکند و به آن اعتراض ندارد. آقای تهیهکننده طرح مرا بدون مشورت با من داده یکنفر دیگر مینویسد. پرسیدم چرا؟! گفت چون بهنظر تو کمدینویس خوبی نیستی؟ گفتم از کجا میدانی؟ من که تابهحال کمدی ننوشتهام. گفت چون کم پیش میآید تو حرفی بزنی که آدم بخندد.
۳- بیبیسی یک فیلم مستند داد درباره اینکه آیا کار کار انگلیساس یا نه؟ در فیلم ایرج پزشکزاد میگفت من دایی جان ناپلئون را برای این نوشتم که ملت ایران را نقد کنم اما هرکس من را در خیابان میدید تعریف و تمجید میکرد و میگفت دمت گرم، تو قبل از همه فهمیدی کار کار انگلیساس. در همان شب بیبیسی برنامهای داشت که از ملت غیور ایران میپرسید مهمترین مشخصه ایران چیست؟ ملت سلحشور عموما جواب دادند هوش بالای ایرانیها. از اینکه با چنین نوابغ فروتنی هموطنم حسابی احساس غرور میکنم.
۴- قرار بود ننویسیم اما شیخالشیوخ ما را مورد الطفات قرار داده فرمودند به کارمان ادامه دهیم تا ایشان برگردند. ما اطاعت کردیم.
پی نوشت: الان به این نتیجه رسیدم بند ۱ درست حق مطلب را ادا نکرده. قضیه خیلی خفن تر از این حرفاس ولی حال و روز ما اجازه نداد بهتر از این بنویسیمش!


برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.