مشاهده

اصل مقاله

بخشی از مقاله:
«سرور بزرگوارم، جناب آقاي علي سعيدلو، با تقديم مراتب ارادت و اخلاص، بنده رحيم ايرواني موسس گروه صنعتي کفش ملي در اسماعيل آباد جاده قديم کرج که در آنجا بيش از 34 کارخانه و در ايران 430 فروشگاه کفش ملي تاسيس کردم که حتماً جنابعالي مسبوق هستيد، اينک آواره در انگليس هستم. اکنون که برنامه مهم جناب آقاي رئيس جمهور ايجاد کار است، پيشنهاد مي کنم که طي تصويبنامه يي کارخانجات بنده را مرجوع دارند، در اين صورت حداقل ظرف سه سال ده هزار کارگر و کارمند استخدام خواهم کرد. از حضور جنابعالي که هميشه اهل حساب و کتاب بوده و هستيد، استدعا دارم در اين مورد با جناب آقاي وزير صنايع مذاکره فرماييد و اطلاع دهيد که فوراً براي اداي توضيحات بيشتر به حضورتان شرفياب شوم. بنده فعلاً در لندن انگليس هستم و چنانچه اوامري باشد با کمال افتخار در اختيار جنابعالي خواهم بود. به حضور مبارک پيشنهاد مي کنم که اگر شغل دولتي ميل نداريد، رياست گروه صنعتي ملي را قبول بفرماييد، خود بنده معاون سرکار خواهم شد.» او هرگز جوابي دريافت نکرد و در 12 اسفند ماه 1384 بعد از طي روز کامل کاري از اتاق کارش در ضلع غربي ساختمان محل سکونتش در يکي از خيابان هاي شهر لندن به خانه برگشت و درگذشت.

ايرواني پيش از انقلاب دو برادر را که در جريان زلزله بويين زهرا خانواده خود را از دست داده بودند، به فرزندخواندگي پذيرفت و بعدها براي ادامه تحصيل به اروپا فرستاد. همين دو برادر در روزهاي انقلاب در کارخانه را به روي ايرواني بستند و او را از ملک خويش بيرون کردند.

پراکنده مثل همیشه

۱-   مجری پخش زنده را قطع کرد و گفت ارتباط مستقیم ما با مجلس برقرار است تا فصل دیگری از حماسه باشکوه اجرای غانون اصاصی را شاهد باشیم (یک همچین چیزهایی) همین‌طوری فکر کردم حماسه اجرای غانون اصاسی چطور چیزی می‌تواند باشد؟ یعنی اجرای قانون در یک کشور اصولا یک امر عادی است یا یک چیز حماسی. یعنی مثلا می‌توانیم از این به‌بعد ببینیم که دوربینی را کنار چراغ‌قرمز پل رومی که معمولا برای هیچ‌کس اهمیتی ندارد گذاشته‌اند و بعد از یک ساعت که ما در نهایت حیرت می‌بینیم که همه پشت چراغ ایستاده‌اند، مجری می‌آید می‌گوید شاهد حماسه رعایت قانون راهنمایی و رانندگی و عدم عبور ملت از چراغ قرمز هستیم. بعد یک ترانه حماسی پخش می‌کند و تصاویر را سوپراکسپوز می‌کند روی مجسمه فردوسی که دارد یک طور فاضلانه‌ای ملت پارسی‌زبان را نگاه می‌کند. دارم به حماسه‌های دیگری که می‌توان خلق کرد فکر می‌کنم. ثبت چند تا از اینها برای جذابیت بیشتر کسانی که درآینده تاریخ را می‌خوانند خوب است.

۲-   در خلال مشاهده همان حماسه من یاد گرفتم برای مدیریت یک دسته‌گاه، لازم نیست به تمام علومی که به آن دسته‌گاه مربوط است مسلط باشیم و هر کس کمی مدیریت بداند بر این موضوع واقف است که برای مدیریت هر دسته‌گاه کافی است ده درصد به دانش مربوط به آن دسته‌گاه واقف باشی و نود درصد هم به اصول مدیریتی. به این صورت می‌توانی به‌خوبی دسته‌گاه مورد نظر را اداره کنی. سوال مهم اینجا پیش می‌آید که دانش مربوط به دسته‌گاه دقیقا چه دانشی است؟ طب؟ فیزیولوژی؟ بیوشیمی؟ مهندسی مکانیک؟ فیزیک؟ جفر؟ یا هیچکدام؟

۳-   یک معلم نقاشی داشتیم در کلاس اول راهنمایی که سعی داشت آدم متفاوتی باشد. از آنجا که مدرسه راهنمایی ما تخصص بسیار شگرفی در تربیت آدم‌فروش داشت و آن معلم هم از فارغ‌التحصیلان همان مدرسه بود الان نمی‌توانم بدون بغض شخصی در مورد کارش قضاوت کنم ولی هرچه‌بود خیلی متفاوت بود. یک‌بار برداشت یک اجرای ارکستر سمفونیک یک جایی را سر کلاس پخش کرد و همزمان آرش 30یاوش کس‌رایی را با آن خواند و بعد گفت حالا هر حسی داشتید بروید بکشید. یک بار دیگر هم گفت برای روز معلم یک چیزی بکشید که من یک آدم سبیل از بناگوش دررفته شلاق‌به‌دست کشیدم و بعدش از مدرسه اخراج شدم. ربطش به این روزها یک مقدار پیچیده باشد شاید.

۴-   در همان مدرسه یک معلم عربی داشتیم که ماهی دو بار من را از کلاس می‌انداخت بیرون. بعد یک بار که پدرم در جهت اعتلای معنویم من را برده‌بود نماز عید فطر(یک سالی بود که صبح اعلام عید کردند و مصلی آماده نبود و همه رفتند مسجد محله‌شان) همان معلم عربی که جوانکی بود را صف جلویمان دیدیم. خیلی تعجب کرده‌بود که می‌دید در خانواده ما کسی نماز می‌خواند.(این را هم یک‌دفعه یادمان آمد و چسباندیم تنگ ماجرای زمان اسپیرال بلکه شیخ‌الشیوخ آمار دستش بیاید ما چطور بزرگ شدیم و چشممان برای چه اینقدر می‌ترسد)

۵-   این نماز عید فطر که گفتم چیز پرخاطره‌ای شد برای ما. مسجد جای سرباز کافی برای این همه نمازگزار نداشت. روبروی مسجد یک زمین بازی بود که پیشنهاد کردند همه بروند آنجا. یکی به امام مسجد گفت آن زمین مال فلان آقا بوده و شهرداری مصادره کرده. امام مسجد گفت اینجا نماز ندارد. یک ایستگاه آتش‌نشانی دیوار‌به‌دیوار آن مسجد بود و هنوز هست که فرمانده‌اش آمده‌بود نماز بخواند. تا شنید گفت برویم در محوطه ایستگاه. خیالتان راحت که زمین هیچ مشکلی ندارد. ماشینهای آتش‌نشانی را آوردند بیرون و همه ریختند در محوطه ایستگاه به نماز خواندن. چند ماه پیش برای کاری رفته‌بودم آنجا فرمانده فعلی ایستگاه گفت ممکن است مجبور شویم جای ایستگاه را عوض کنیم. زمین مال کسی بوده و حالا برگشته زمینهایش را پس بگیرد. منتها شهرداری می‌گوید زمین را نمی‌دهیم. بیا جایش تراکم بهت بفروشیم. همین.

۶-    شیخ‌الشیوخ اگر کار حس‌ین لطی فی را که شبکه یک پخش می‌کند می‌بیند یک راهنمایی در باب رفتار این استاد جفر که به‌نظر می‌رسد ضمیرش یک‌طوری باشد و در این سریال ظاهر شده به ما ارائه کند بلکه هم یک قدم دیگر ما را به شناخت نزدیکتر کرده‌باشد.

۷- این هم مایه انبساط خاطری شد امروز.