هیچ زخمی نیست.
کمکم دارم حس آدمهایی که میروند را میفهمم. یک چیز بامزه
به ذهنت میآید و وقتی میخواهی بنویسیش میبینی خیلی هم خنک و بیمزه بوده و اصلا
بهدرد مطرح کردن نمیخورد. یکبار و دو بارش زیاد مهم نیست، بالاخره هرآدمی
اشتباه میکند ولی وقتی هر روز تکرار میشود حس میکنی باید بترسی. از اینکه چیزی
برای نوشتن باقی نمانده، چیزی برای درمیان گذاشتن. بعد با خودت فکر میکنی قاعدتا
زندگی ما از زمان بچگی اینطور بوده که هر روزش با یک بامبولی غیرعادی شود و
آدرنالین خونت برود بالا و وقتی همهچیز عادی شده یعنی همهچیز خیلی هم غیرعادی
است. یا تو دیگر آدرنالینخورت آمده پایین یا این شهر. قادعتا باید زخمی باشد.
قاعدتا هر روز این شهر باید زخمی درست کند که کارش این باشد بعدا در انزوا روحت را
بخورد اما این روزها دیگر هدایت هم حال آدم را توصیف نمیکند. هرچند من هرگز نمیفهمیدم
بوف کور دارد چی میگوید اما حسی به من میگفت
دارد حال ما را تشریح میکند اما دیگر چه حالی؟! از صبح تا شب خیره به صفحه
تلویزیون بلکه فرقی با روز قبل کردهباشد، کردهباشی. میخواهی دلداری بدهی به
خودت و یک چیزی پیدا کنی اما هرچه زور میزنی سر از گذشته در میآوری. انگار چیزی
برای امروز باقی نمانده. امروزی که روز پدر است و من بیخود و بیجهت یاد یکعده پدر
هستم که اینجا نیستند و بعد اینها همه من را باز بردند یاد روزی از گذشته. یکبار
برای کاری رفتهبودم زندان قزل حصار. برعکس انتظارم رییس زندان آدم خوشتیپ
خیلی باحالی بود که آدم هوس میکرد زندانیش باشد. یکچیزی تو مایههای بروبیکر
بود در وهله اول. البته در وهله دوم هم چیز زیادی از ارزشهاش کاسته نشد! بعد من و
همراهم و رییس زندان و یکی از کارمندهایش و یکی دیگر رفتیم یکی از بندها را از
نزدیک ببینیم. سولههای بزرگی بود که به آنها سالن میگفتند و هر سالن تعدادی در
داشت با فاصله شاد ده متر از هم. هر در باز میشد به یک راهرو . در هر راهرو شاید
بیست سلول بود. ده تا سمت راست و ده تا سمت چپ و یک حیاط هم اول راهرو بود که درش
بیست و چهارساعته باز بود. ته راهرو سرویس بهداشتی بود و حمام. به این میگفتند یک
بند. در که باز شد اول خیال کردند یکی از نگهبانهای معمولی آمده اما بهمحض اینکه
فهمیدند رییس زندان است پشت سر هم بیشین بیشین بود که میشنیدی. همه بهسرعت این
را میگفتند و بعد دوزانو رو به راهرو مینشستند. هرکدام از آن آدمها ببر و پلنگی
بودند برای خودشان و من اگر در خیابان یکیشان را میدیدم که دارد میآید طرفم-
باوجود اینکه قاعدتا همچین قضاوتی از من یک آدم گه بهدردنخور خواهد ساخت- هرچه
پول و اشیاء قیمتی! همراهم بود را میگذاشتم زمین و بهسرعت از محل دور میشدم. اما
همه این آدمها از مظلومانهتریم شکل ممکن نشستهبودند روی زمین، دستها روی دو زانو
و نگاهها رو به زمین بود. بروبیکر بعدا گفت بخشی از این رفتار بابت این است که
عموما هرکدام یک سوتی در اتاقشان دارند و همه نگرانند وقتی خود رییس میآید دنبال
چیست و نگاهشان را بیشتر برای این میدزدند که مثل بچههایی که درس حاضر نکردهاند
میترسند با چشمتوچشم شدن با رییس لو بروند اما قبول داشت بخشیش هم بهخاطر حس
خود محل بود. یک چیزی در محل بود که ناخودآگاه سرکوبت میکرد. میترساندت. بروبیکر
آنجا کارگاه داشت و بیشتر اینها کار میکردند. میگفت دنبال این است که سینما راه
بیندازد و نظرش این بود هرکدام از اینها روزی دو فیلم که ببینند اقلا یک پاکت
سیگار کمتر میکشند و عمرشان بیشتر میشود و از این حرفها و خلاصه برنامه زیاد
داشت برای آنجا. مثلا یک کتابخانه داشت که دو جوان خوشتیپ ادارهاش میکردند و
بروبیکر گفت اینها زندانی همانجا هستند و هردو معتادهایی هستند که اینجا ترک کردهاند
و دارند درس میخوانند دیپلم بگیرند تا بروند دانشگاه اما هیچکدام از اینها ماهیت
محل را تغییر نمیداد. بهتدریج اینها وقتی دیدند بروبیکر دارد برای ما راجع به محل
توضیح میدهد فهمیدند کسی با آنها کار ندارد. چندتاییشان بلند شدند و تحت نظر وکیلبند
مسائلشان را با بروبیکر مطرح کردند و یکی دو نفر هم که خیال کردند لابد ما آدمهای
مهمی هستیم که خود رییس شخصا دارد مکان را برایمان تشریح میکند آمدند پیش من و
همراهم و از مشکلاتشان گفتند. من غرق بررسی مکان بودم که یکدفعه دیدم بروبیکر و
همراهم و همراهانشان از درِ بند رفتند بیرون و در روی من قفل شد. احتمالا بهنظرتان
آدم سوسولی میرسم ولی واقعا نفسم بند آمد. آن در که بسته میشود حس خفقانی تو را
میگیرد که تجربه نکردهای. میفهمید تمام ارتباط تو با دنیایی که تا آن لحظه به
آن تعلق داشتهای با بستهشدن آن در قطع میشود و جهان تو میشود همان راهرو و
حمام و حیاط. احمقانه بود که فکر کنم آنجا جا میمانم ولی در آن راهرو اتمسفری بود
که افسردگی و ترس را با خودش به تو تزریق میکرد. تا دم در دویدم. تا رسیدم در را
از بیرون باز کردند و کلی بابت این اشتباه خندیدند و من مطمئنم اگر خودشان زودتر
متوجه نشدهبودند من شروع میکردم با مشت به در کوبیدن و عر زدن و همه اینها قبل از آن خرداد کذایی بود و امروز من به پدرهایی فکر میکنم که نمیدانم چندهزار برابر آن یک دقیقه من پشت آن درِقفل شده ماندهاند و جهانشان شده یک راهرو اما یک چیز را میدانم که آن یک دقیقه به من گفت بیخود نیست که همهجا در دعاها یک یادی هم از زندانیها میشود. آقای کیمیایی هم که میخواهد بگوید سلامتی سه کس میگوید زندانی و سرباز و بیکس...
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.