سالها از آن روز گذشته و بخشهایی از این نوشته آمیخته به تخیل من شده. بخشهایی از آن را درست به‌خاطر نمی‌آورم و مجبورم برای چسباندن تکه‌های روشنش، قسمتهای مبهم ماجرا را با ذهن خودم بسازم. من تا سال دوم دبستان را در مدرسه‌ای در خیابان پاتریس لومومبا درس خواندم به‌نام تقوی. مدرسه بدی نبود. هر دو معلم اول و دوم دبستانم دو تا خانم سن و سال‌دار تپلی بودند که هردو سالهای آخر خدمتشان را می‌گذراندند. برادرم می‌رفت مهدکودکی نزدیک محل کار پدرم که بچه همه همکارانش آنجا بودند. عین کارمندها صبح با سرویس پدرم می‌رفت و با همان سرویس هم برمی‌گشت و مشکل اصلی پدر و مادرم آن چند ساعتی بود که من مدرسه نداشتم و باید می‌رفتم خانه خاله مادرم که همان نزدیکی بود. مادرم مشکل را با پیدا کردن یک دبستان که تا ساعت سه بعد ازظهر کلاس داشت حل کرد. یکی از مدارس شاهد که آن زمان بخشی از مدرسه نظام مافی در اتوبان جلال آل احمد را به خودش اختصاص داده‌بود. ارمغان آن مدرسه برای من یکی دو دوست شد و معلمی که به من گفت نمایشنامه‌نویس مستعدی هستم و بخش مهمی از ناجورترین خاطره‌های زندگیم. اولین‌باری که دیدم مغز یک نفر متلاشی شد همان‌جا بود. درست روبروی مدرسه. اولین‌باری که فهمیدم بچه‌بازی یعنی چی در کنار معلم قرآن یکی از سالهای آن مدرسه بود که اسمش را هم به‌خاطر نمی‌آورم. ناهار مزخرف مدرسه‌مان را هم فراموش نمی‌کنم اما سخت‌ترین قسمت مدرسه هم‌کلاسی بودن با بچه‌هایی بود که پدر نداشتند. بخش زیادی از مدرسه شامل این همکلاسیها بود. خیلیهایشان مادرهای درست و حسابی‌ای داشتند و از پس این مساله برآمده‌بودند و بعضیها هم شانس بقیه را نداشتند اما از هر کدام از دو دسته که بودند مشکل معاشرت با آنها برای من باقی بود. جنگ هنوز تمام نشده‌بود و این بچه‌ها برای من وضعیتی دوگانه ایجاد می‌کردند. در جهان کودکی من اینها اسطوره‌های دست‌نیافتنی بودند که پدرانشان در مقابل پدر من که فقط یک کارمند بود، مهمترین آدمهای این سرزمین بودند و در جهان واقعی‌ای که مادر و پدر من ترسیم می‌کردند، اینها بچه‌های بی‌پدری بودند که من باید در مقابلشان از حرف‌زدنم، از رفتارم مراقبت می‌کردم. احتیاط می‌کردم زیاد از پدرم حرف نزنم، در ماجراهایی که تعریف می‌کنم نقش‌های پدرم را به مادرم اختصاص بدهم و اینطور چیزها. حتی در جلسات مدرسه هم پدرم کمتر می‌آمد و مادر حضور بیشتری داشت. در جامعه‌ای که در ذاتش همیشه مقداری از ریا وجود داشت، شور کردن این آش ظاهرسازی احتمالا بدترین کاری بود که مادر و پدر من می‌توانستند بکنند اما خب! کردند دیگر و حالا هم که گذشته و دو سه تا از آن بچه‌ها هنوز دوستان من هستند اما روشن‌ترین تصویری که از آن مدرسه در ذهنم مانده، همان که باید بخشهایی از آن را خودم بسازم، نزدیک‌ترین دوست آن زمان من بود که سه سال بغل‌دستی هم بودیم و ترجیح می‌دهم اینجا اسم احمد را برایش انتخاب کنم. دوست من از خانواده شهدا محسوب می‌شد اما برادرزاده شهید بود. عمویش یک افسر تانک بود که در اوایل جنگ شهید شده‌بود. احمد یک خواهر کوچکتر هم داشت که الان نه اسمش یادم می‌آید نه تصویر درستی از چهره‌اش در ذهنم مانده که بخواهم برایش نام مستعار انتخاب کنم. احمد بچه ریزه‌میزه و چست و چالاکی بود که نیشگونهای مهیبی هم می‌گرفت. بچه باحال و مهربانی بود که هروقت می‌خواستیم تقلب کنیم حتی موهایش هم سرخ می‌شد. گمانم پنجم دبستان بودیم که مدرسه منتقل شد به ساختمان نوسازی در شهرک ژاندارمری. دهه فجری بود و ما ریسه‌هایمان را چسبانده، روزنامه‌دیواریمان را درست کرده سرودهایمان را حفظ و آماده مسابقات طناب‌کشی بودیم که دیدیم در میانه راهروی بزرگ مدرسه تابلوهای عکسی را گذاشته‌اند از پدران شهید همکلاسیهایمان. هر تابلو روی یک میز کوچک بود و کنارش گلی و وسیله‌ای شخصی از آن آدمها. زیر هر تابلو نوشته‌شده‌بود شهید محمد محدی پدر مسعود محمدی یا برادر مسعود محمدی یا هر نسبتی که داشت. تا رسیدیم به عکس مرد جوانی که در لباس رسمی افسری نیروی زمینی واقعا برازنده و خوش‌تیپ بود. این را اغراق نمی‌کنم، عکس هنوز با تمام جزییاتش در ذهنم است و آن افسر واقعا مرد خوش‌تیپی بود. به‌خصوص تنها شهیدی بود که عکسش کراوات داشت و این نکته جدا متمایزش می‌کرد. احمد از دور گفت این عموی من است و وقتی به عکس رسیدیم نوشته زیر عکس برق از سرمان پراند. البته از احمد بیشتر. نوشته‌شده‌بود شهید مصطفی رحمانی، پدر احمد رحمانی دانش‌آموز کلاس پنجم [نبوت] احمد مدتی را با دهان باز نگاه کرد و بعد گفت اشتباه شده و این عمویش است، نه پدرش و بعد آقای ظرافتی نامی که معلم پرورشیمان بود(آن بچه‌بازه نه) نزدیک شد و در پاسخ احمد که اشتباهی رخ داده، دستی کشید به سر احمد و گفت نه! این پدرت است. احمد قاطی کرد و به من نگاه کرد. گفت تو که پدر من را دیده‌ای، پدر من در خانه است و تو که می‌دانی آن که شهید شده عموی من است. من هم به آن آقای ظرافتی که معلم پرورشیمان بود اما نه آن معلم بچه‌باز نگاه کردم و با حالتی که غرق استفهام بود سرم را به نشانه تایید حرفهای احمد تکان دادم. آقای ظرافتی دست احمد را گرفت و برد که قدم بزنند، احمد دستش را کشید و از دست ظرافتی فرار کرد و زنگ بعد و زنگ بعدش را و کلا آن روز را سر کلاس نیامد. در کلاسمان دو سه نفر دیگر هم بودند که مادرانشان و عموهایشان ازدواج کرده‌بودند و تقریبا همه‌مان فهمیده‌بودیم ماجرا از چه قرار است. به خانه که رفتم مادرم گفت قضیه را می‌دانسته و می‌دانسته مادر احمد دچار بحران شده که این قضیه را چطور با او درمیان بگذارد. مادر و عموی احمد آدمهای باشعور تحصیل‌کرده‌ای بودند و اصلا سردرنمی‌آورد این روش خشن ایده کدام نابغه‌ای بود اما هرچه‌بود احمد آن روز فهمید آن افسر خوش‌تیپ تانک که قرار بود عمویش باشد، پدرش بود و آن مردی که پدر خواهر کوچکترش بود، عمویش. صبح فردا احمد آمد مدرسه و همین چیزها را برایم گفت. در کنارش داستانی طولانی تعریف کرد از نحوه شهادت پدرش. اینکه پدرش که افسر زرهی و فرمانده چند تانک بوده چطور در عملی قهرمانانه شهید شده. داستانی که تعریف کرد زیادی حماسی بود و تخیل بالایی داشت. از آن داستانها بود که همه قهرمانهایش مرده‌بودند و معلوم نبود چه کسی آن را تعریف کرده اما در آن روز پر از شوک و ناراحتی برای احمد این داستان مرهمی بود. احمد با ذوق و شوق برای همه آن داستان را تعریف می‌کرد و یادم هست وقتی در مقابل گروه سوم مخاطبانش بود، من هم یک‌چیزهایی از مغز خودم به آن اضافه کردم. تا سالها این داستان برای من واقعیت مطلق بود و نیمه سیاهش را درک نکرده‌بودم. یکی از دوستانم که اصلا این وبلاگ را نمی‌خواند اصرار زیادی داشت که از زمانه‌مان در وبلاگهایمان بنویسیم، برای اینکه فراموش نشوند. من هرچه می‌خواهم به زمانه خودم فکر کنم، یاد احمد می‌افتم. یاد آن روز. یاد داستان اغراق‌شده‌ای که به‌خوردش رفته‌بود و به خورد من و بقیه رفت. یاد پر و بالی که خودم به آن داستان دادم و چیزهایی که به آن افزودم. همین.

مادر یک اسوه جویندگی است.

اواخر دوران خدمت مادر بود که همکار جوان دبیر آمار مدرسه وضع حمل کرد و رفت مرخصی مادرانه. از آنجایی که مادر همیشه منتظر به‌دوش کشیدن بدون مزد و منت رنجهای بشری است، بلافاصله داوطلب شد جای خالی همکار تازه‌مادرش را پر کند. مادر چنین آدمی بوده و هست. عاشق فداکاریهایی است که تهش کسی قدرش را نداند. اینطوری احساس می‌کند فداکاریش بزرگتر است اما آن‌بار حرکت انسانی سادیستیش گریبان من را گرفت. چیزی که مادر ازش خبر نداشت، اضافه شدن بخشی به کتاب آمار دبیرستان بود که یک نرم‌افزار آماری را به بچه‌ها آموزش می‌داد و شاگردان برای اثبات تسلطشان بر این نرم‌افزار به وزارت آموزش و پرورش در پایان سال باید یک پروژه با این نرم‌افزار انجام می‌داند. مادر فقط بلد بود کامپیوتر را قفل کند تا ما زیاد با آن بازی نکنیم. آن‌زمان کامپیوترها روی کیسشان یک قفل داشتند که با کلید باز و بسته می‌شد. چیزی که مادر نمی‌دانست این بود که ما همیشه با یک کلیپس کاغذ آن قفل را باز می‌کردیم و البته بعد از کنکور من و برادرم دیگر آن قفل هم کارکردش را از دست داده‌بود و همین تنها مهارت مادر به‌هیچ دردی نمی‌خورد. این بود که مادر شروع کرد کامپیوتر یاد گرفتن. مقدمات را از من یاد گرفت و بلافاصله رفت سر کلاس. همزمان یک کلاس ویندوز ثبت‌نام کرد و یک کلاس همان نرم‌افزار آماری که اگر اشتباه نکنم مینی‌تب بود نامش. اوائل هر چیزی که در کلاس یاد می‌گرفت را روی کامپیوتر امتحان می‌کرد. تصورش را بکنید یک روز از دانشگاه برمی‌گردید خانه، وی‌سی‌دی این گروه خشن را از شامپوفروشی چهارراه ولیعصر(که شامپوهای مغازه‌اش پوششی بر حرفه عظیم و شریف فیلم‌فروشیش بود) خریده‌‌اید و در طول راه کلی رویاپردازی کرده‌اید که دیدن این فیلم قرار است چه حالی بدهد اما وقتی دکمه کامپیوتر را می‌زنید، بعد از روشن نشدن آن با یک پیغام بی‌سابقه روبرو می‌شوید که تابه‌حال آن را ندیده‌اید(بعد از آن هم دیگر با آن پیغام مواجه نشده‌ام) و بعد از چند بار ری‌استارت کردن کامپیوتر با سرسختی همان پیغام قبلی را به شما ارائه می‌دهد و شما می‌فهمید دیگر یک‌جای کار می‌لنگد. خیره و مایوس از آرزوهای فروخورده و در حسرت ارگ‌اسمی که قرار بوده از نزدیکی با سام‌پکین‌پا به‌شما دست بدهد، مادر از راه می‌رسد و می‌گوید می‌خواسته دستور Format را که آن روز در کلاس یاد گرفته امتحان کند و بعد نفهمیده چرا دیگر کامپیوتر روشن نمی‌شود. بعدش من خیلی داد زدم و مادر را توبیخ کردم که حالا کامپیوتر یاد گرفتنش دیگر چیست و می‌خواهد کامپیوتر یاد بگیرد که چه و اصلا حالم از این فداکاریهای بی‌ربطش به‌هم می‌خورد و بیست و پنج مثال زدم از گذشته که به آدمهایی که بعد به او توهین کرده‌اند چه لطفهایی کرده و چه و چه. مادر رفت داخل اتاقشان. من هم بعد از کمی فحش دادن زیرلبی مشغول کامپیوتر. کلی ور رفتم تا کامپیوتر را آماده نمایش فیلم کردم. شاید به‌نظرتان برسد دارم اغراق می‌کنم ولی آن‌وقتها هم دو هزارتومان خیلی پول بود، هم سه نفر آدم کلی بودند و هم ویندوز نصب کردن به‌سادگی حالا نبود. برای اثبات حرفم کافی است یادآوری کنم قیمت یک عدد همبرگر در شعبه اول ساندویچ‌فروشی بوف چهارصد و پنجاه تومان بود و این ساندویچ با اضافه شدن یک لایه پنیر به آن، فقط شاهد پنجاه تومان افزایش قیمت می‌شد. به‌هرحال با ذوق خاصی وی‌سی‌دی را داخل کردیم و وی‌سی‌‌دی در دقیقه سه فیلم گیر کرد و من تا ده سال بعد این گروه خشن را ندیدم! چند بار از روش ایجکت و دوباره داخل کردن استفاده کردم و وی‌سی‌دی را با انواع شوینده شستم و نتیجه نگرفتم. در حالی که خودم کم و بیش احساس می‌کردن آه مادرم من را گرفته، سرخورده رفتم داخل اتاق و یک کتاب خواندم بلکه خوابم ببرد. مادر از خواب بلند شده‌بود آب بخورد که چراغ روشن اتاق را دیده‌بود و آمد سراغم و یک حکایت برایم خواند. همان که آخرش مادر به پسرش می‌گوید مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی. دلم گرفت و این شد که من یک پروژه مهم برای خودم تعریف کردم که آن هم کمک به مادرم بود برای یادگیری کامپیوتر. زمان تنگ بود و خیلی فشرده کار می‌کردیم تا جایی که مادر برای پروژه پایان‌دوره نرم‌افزارش مصمم شد خودش هم یک پروژه مثل شاگردانش انجام بدهد و این شد که من و مادر یک‌سری فرم نظرخواهی گرفتیم دستمان و راه افتادیم در چهارگوشه شهر برای بررسی آماری مشکلاتی که بر سر راه مردم!‌ در باز کردن درِ قوطی روغن‌نباتی موجود است. پروژه‌ای که بعدا یک سری مزایا برای مادرم در پی داشت که جای طرحش اینجا نیست و آخرش هم باعث شد من تایپ کردن یاد بگیرم و بشوم یک نویسنده تکنوکرات اما دستاوردی که این دوره فشرده برای مادر داشت این اعتماد به‌نفس بود که برای یادگیری هیچ‌وقت دیر نیست. دچار جنون یادگیری شد و طبیعی است در بیشتر اینها یک دستیار پیدا کرده‌بود که هنوز تحت تاثیر حکایت عبرت‌آموز مگر خردی فراموش کردی بود. از شنا و رانندگی شروع کرد و بعد رفت که تمام مرزهای آی‌تی را در نوردد. اول ورد، بعد فوتوشاپ، بعد فلش و کمتاسیا و ادوب پریمایر و هرجور نرم‌‌افزاری که آگهیش را روی در و دیوار ساختمانهای مشرف به میدان انقلاب می‌دید را می‌رفت یاد می‌گرفت. کم‌کم دوباره کلاهمان رفت توی هم و خودش روی پای خودش ایستاد. جنون کامپیوترش که فروکش کرد رفت آرزوی دوران جوانیش که قالیبافی بود را عملی کرد و حالا هنوز هم هر شب دو ساعتی قالی می‌بافد و بعد رو کرد به شیرینی‌پزی و آخر سر زبان انگلیسی. در کلاس زبان با خانمی هم‌سن و سال خودش آشنا شد و آن خانم خانم دیگری را به او معرفی کرد که با نمایش سریال دوستان یا همان فرندز خودمان آموزش می‌داد و این شد عظیم‌ترین نقطه عطف زندگی مادرم. اوائل ازم سوال می‌کرد اینا چرا اینطورین؟ چرا این با اونه، بعد به‌هم می‌زنه، بعد می‌ره با دوست اون، بعد با اون به‌هم می‌زنه، بعد با یکی دیگه دوست می‌شه و چهارتایی با هم خوشحال می‌رن سینما؟! یه‌کم گیر می‌داد به دختره سبک و مردکه الدنگ و اینها اما کم‌کم شروع کرد ارتباط برقرار کردن. چندباری موقع غذا گفت Joey doesn't share food یا از این جور چیزها و حالا وقتی شنید نوه "چیز خانم" که خودش خانم جلسه‌ایست رفته با دوست‌پسرش در خود‌ِ خودِ تهران هم‌خانه شده و دنگش از اجاره خانه را هم پدرش می‌دهد که پسر همان چیز خانم است با جمله حیرت‌انگیز و تاریخی خب هرکی یه‌جوره احساسش در مورد این خبر تکان‌دهنده را بروز داد. خیلی سطحی‌نگری و خام‌دستانه است که آدم خیال کند مادر بعد از این همه سال با دیدن فرندز شده مثل اهالی روستای صمد اینا و تغییر کرده. چیزی فراتر از اینهاست که او را تغییر داده. چیزهای زیادی که من اینجا ننوشتم و هم طولانی است و هم بی‌مزه. در حقیقت جنون یادگیریش در دورانی که ابزار فراگیری فراوان است و عرصه‌اش فراخ به آدمها کمک می‌کند که تغییر کنند. گمانم این است همه‌مان کم‌کم باید شروع کنیم چیز یاد گرفتن. همان کاری که حیدرخان در اولین کنگره اشتراک‌گراها!!!ی ایران پیشنهاد داد و رمانتیکها ردش کردند و افتادند پشت سلیمان میرزا تا بعد از صد سال همه برگردیم سر جای اولمان و هنوز هم مشکلمان بی‌سوادیمان باشد.

شوک

هنوز از شوک ترک سیگار بیرون نیامده‌ام. راستش قبلا هم ترک کرده‌بودم ولی جدی نبودم. قدیمها، ندا که باردار بود و خودش را تبدیل به یک آدم مثبت کرده‌بود من هم برای اینکه نشان دهم یک همسر نمونه‌‌ام- که اگر آشپزی بلد نیستم حداقل کمی معنی واژه فداکاری سرم می‌شود- سیگار را ترک کرده‌بودم؛ مثلا البته. درکل مصرف را رسانده‌بودم به روزی یکی دو نخ و بعضی روزها هم نمی‌کشیدم و همین‌طوری ادامه دادم تا ندا وضع حمل کرد و دوباره به میادین برگشت و من هم چپق را مجددا با تمام قوا چاق کردم اما این‌بار جدی‌جدی دو هفته شده که سیگار نمی‌کشم. یک‌دفعه‌ای. جدا یک‌دفعه‌ای. چون یک تحول مدل کتابهای آنتونی رابینز بر من حادث شد. داشتم کنار باربیکیو همزمان سیگار می‌کشیدم و زغال را باد می‌زدم. سیگار افتاد زمین. خم شدم برش دارم اما زورم نمی‌رسید، چون چاق هم هستم و بعد روی زمین نشستم که سیگار را بردارم. برداشتم اما بلند شدن سخت بود برایم چون چاقم و مجبور شدم دستم را بگذارم لبه باربیکیو تا بتوانم بلند شوم. دستم کمکی سوخت، نه اینقدر که بخواهد باعث تحولم بشود. در همان لحظات برخاستن این تحول داشت در من شکل می‌گرفت. با خودم فکر کردم باید امسال دو کار مهم انجام بدهم( آخر دو هفته‌پیش وسطهای تعطیلات عید بود و نزدیک روز تولدم) سیگار را ترک کنم و ورزش را شر وع کنم و همین کار را هم کردم. ورزش کردنم هم حکایتی است البته. می‌روی باشگاه وسط این همه ببر و پلنگ که نعره می‌زنند و وزنه‌های دویست کیلویی را بالا می‌برند جلوی آینه با وزنه‌های ایروبیکی که صبح توسط تعدادی از خانمهای محله‌مان استفاده شده‌اند بالا و پایین می‌پری. برای من که مهم نیست ولی شده‌ام مایه تفریح این ببر و پلنگ ها! اما من به این حرکت در ذهن خودم قهرمانانه ادامه می‌دهم. راستش من یادم نمی‌آید هیچ کاری را تا آخرش انجام داده‌باشم. تمام داستانهایی که تمام کرده‌ام را به ضرب و زور و با تف‌مالی به سرانجام رسانده‌ام. اصولا آدم فینال نیستم. یک‌بار هم در دوران مدرسه با تیم مدرسه‌مان تا فینال آموزشگاههای تهران رفتیم ولی آنجا هم باختیم و دوم شدیم و من هنوز آن مدال نقره را دارم. نقره که نیست البته، نقره‌ای رنگ است و دروغ هم نگویم ندارمش، در سالن خانه والدینم است؛ در ویترین افتخاراتی که مادرم از موفقیتهای من و اخوی درست کرده. مال من را البته یک‌طوری گذاشته که وقتی مهمان می‌آید بشود مخفیش کرد. چون موفقیتهای برادرم همه علمی و ورزشیند و مال من از یک‌جایی به‌بعد در عرصه هنر است و خب هم مایه سرافکندگی محسوب می‌شود و هم تعدادشان اندک. اندک بودنشان از این بابت است که من تا کنار یک آدم جدی نیفتم نمی‌توانم کارم را تمام کنم. یعنی تنهایی هیچ کاری را تمام نمی‌کنم. نمی‌دانم چرا؟ مال تنبلی نیست چون من آدم تنبلی نیستم؛ حتی آشپزی هم که بلد نبودم را دارم یاد می‌گیرم، بابت تداوم هم نیست چون من بیست سال است که در خیلی چیزها تداوم دارم، بلکه هم به‌خاطر بی‌حوصله بودنم باشد. من زود حوصله‌ام سر می‌رود و آدم آرمانگرای مزخرفی هم هستم. برعکس بقیه نویسنده‌ها وقتی چرت و پرت می‌نویسم خودم می‌فهمم اما باز برعکس بیشترشان وقتی چرت و پرت می‌نویسم مایوس می‌شوم و امیدم را برای ادامه از دست می‌دهم، خیال می‌کنم بی‌استعدادترین آدم دنیام و این قصه ایراد بنیادی و ارگانیک دارد و درست‌شدنی نیست. این است که اگر پولش را گرفته‌باشم، هرطور شده با نکبت و ادبار به سرانجام می‌رسانمش و اگر هم همین‌طوری نوشته‌باشمش می‌گذارمش در فولدر آرشیوِ. تنها دلیلی که رفتم دانشگاه این بود که می‌ترسیدم با مدرک دیپلم بروم پادگان و به‌محض اینکه قانون فروش سربازی را گذاشتند می‌خواستم درس خواندن را ول کنم. سابقه طولانی‌ای هم در رها کردن و مایوس شدن از مبارزات دوران دانشجویی دارم و خلاصه مجموعه قابل اعتنا و ناامیدکننده‌ای از کارهای نیمه‌تمامم. تابلویی از یاسها و آرزوهایی که برآورده نشده‌اند و آدمهایی که از دست رفته‌اند یا به‌دست نیامده‌اند. این است که من تصمیم جدی دارم این دو تا کار را تا آخرش بروم. من می‌خواهم تغییر کنم. می‌دانم احتمالا به سرانجام رساندن این دو تا کار من را تبدیل به یک آدم موفق نمی‌کند تا بعنوان مرجع نامم در کتابهای آنتونی رابینز یا هر کتاب مبتذل احمقانه دیگری درباره موفقیت ثبت بشود اما حداقل در میانه راه زندگی کمی به خودم امیدوارم می‌کند. اینها را هم می‌نویسم چون هنوز در شوک مصرف نکردن سیگارم. راندمان کارم بسیار پایین آمده و عین بنز می‌خورم و می‌دانم کم‌کم اینها شروع می‌کنند برایم شکلک درآوردن تا کم‌کم بشوند بهانه برای بازگشت مجدد به میادین. اینها را همین‌طوری می‌نویسم تا خودم را کمی تخلیه کرده‌باشم و برای مدتی این بهانه‌ها را بفرستم پشت گنجه. به‌هرحال آدم به امید زنده‌است. همه این کارها را می‌کنم تا فراموش کنم هربار که می‌روم فروشگاه متوجه می‌شوم قدرت خریدم نصف شده، فراموش کنم یک بچه کوچک دارم و لگنهای امریکایی آمده‌اند خلیج فارس لنگر انداخته‌اند! که بتوانم بیخودی به خودم بگویم لابد امریکاییها خواص درمانی در آب خلیج فارس پیدا کرده‌اند و این لگنها را فرستاده‌اند اینجا پر کنند و آب را ببرند آنجا بفروشند لیتری 3 دلار. اینطوری امید دارم که وقتی از پس سیگار و شکمم بربیایم لابد حریف نصفه بودنم هم می‌شوم و اینطوری احتمالا بعدا کارهای بزرگتری هم خواهم کرد. با هرچیزی که شده باید چراغ امید را روشن نگه داشت به‌نظرم. بدترین چیز برای مردم یک سرزمین از بین بردن امیدشان است. حتی اگر امید به تحولی در آخرالزمان. به‌خاطر همین فکر می‌کنم باید شروع کنم کارهای کوچکی که از پسشان برمی‌آییم را با جدیت انجام بدهیم. از همان حرفهای شعاری که مشاوران تحصیلی می‌گفتند دیگر: قدمهای کوچک طراحی کنیم تا به کارهای بزرگ برسیم.