سالها از آن روز گذشته و بخشهایی از این نوشته آمیخته به تخیل من شده. بخشهایی از آن را درست بهخاطر نمیآورم و مجبورم برای چسباندن تکههای روشنش، قسمتهای مبهم ماجرا را با ذهن خودم بسازم. من تا سال دوم دبستان را در مدرسهای در خیابان پاتریس لومومبا درس خواندم بهنام تقوی. مدرسه بدی نبود. هر دو معلم اول و دوم دبستانم دو تا خانم سن و سالدار تپلی بودند که هردو سالهای آخر خدمتشان را میگذراندند. برادرم میرفت مهدکودکی نزدیک محل کار پدرم که بچه همه همکارانش آنجا بودند. عین کارمندها صبح با سرویس پدرم میرفت و با همان سرویس هم برمیگشت و مشکل اصلی پدر و مادرم آن چند ساعتی بود که من مدرسه نداشتم و باید میرفتم خانه خاله مادرم که همان نزدیکی بود. مادرم مشکل را با پیدا کردن یک دبستان که تا ساعت سه بعد ازظهر کلاس داشت حل کرد. یکی از مدارس شاهد که آن زمان بخشی از مدرسه نظام مافی در اتوبان جلال آل احمد را به خودش اختصاص دادهبود. ارمغان آن مدرسه برای من یکی دو دوست شد و معلمی که به من گفت نمایشنامهنویس مستعدی هستم و بخش مهمی از ناجورترین خاطرههای زندگیم. اولینباری که دیدم مغز یک نفر متلاشی شد همانجا بود. درست روبروی مدرسه. اولینباری که فهمیدم بچهبازی یعنی چی در کنار معلم قرآن یکی از سالهای آن مدرسه بود که اسمش را هم بهخاطر نمیآورم. ناهار مزخرف مدرسهمان را هم فراموش نمیکنم اما سختترین قسمت مدرسه همکلاسی بودن با بچههایی بود که پدر نداشتند. بخش زیادی از مدرسه شامل این همکلاسیها بود. خیلیهایشان مادرهای درست و حسابیای داشتند و از پس این مساله برآمدهبودند و بعضیها هم شانس بقیه را نداشتند اما از هر کدام از دو دسته که بودند مشکل معاشرت با آنها برای من باقی بود. جنگ هنوز تمام نشدهبود و این بچهها برای من وضعیتی دوگانه ایجاد میکردند. در جهان کودکی من اینها اسطورههای دستنیافتنی بودند که پدرانشان در مقابل پدر من که فقط یک کارمند بود، مهمترین آدمهای این سرزمین بودند و در جهان واقعیای که مادر و پدر من ترسیم میکردند، اینها بچههای بیپدری بودند که من باید در مقابلشان از حرفزدنم، از رفتارم مراقبت میکردم. احتیاط میکردم زیاد از پدرم حرف نزنم، در ماجراهایی که تعریف میکنم نقشهای پدرم را به مادرم اختصاص بدهم و اینطور چیزها. حتی در جلسات مدرسه هم پدرم کمتر میآمد و مادر حضور بیشتری داشت. در جامعهای که در ذاتش همیشه مقداری از ریا وجود داشت، شور کردن این آش ظاهرسازی احتمالا بدترین کاری بود که مادر و پدر من میتوانستند بکنند اما خب! کردند دیگر و حالا هم که گذشته و دو سه تا از آن بچهها هنوز دوستان من هستند اما روشنترین تصویری که از آن مدرسه در ذهنم مانده، همان که باید بخشهایی از آن را خودم بسازم، نزدیکترین دوست آن زمان من بود که سه سال بغلدستی هم بودیم و ترجیح میدهم اینجا اسم احمد را برایش انتخاب کنم. دوست من از خانواده شهدا محسوب میشد اما برادرزاده شهید بود. عمویش یک افسر تانک بود که در اوایل جنگ شهید شدهبود. احمد یک خواهر کوچکتر هم داشت که الان نه اسمش یادم میآید نه تصویر درستی از چهرهاش در ذهنم مانده که بخواهم برایش نام مستعار انتخاب کنم. احمد بچه ریزهمیزه و چست و چالاکی بود که نیشگونهای مهیبی هم میگرفت. بچه باحال و مهربانی بود که هروقت میخواستیم تقلب کنیم حتی موهایش هم سرخ میشد. گمانم پنجم دبستان بودیم که مدرسه منتقل شد به ساختمان نوسازی در شهرک ژاندارمری. دهه فجری بود و ما ریسههایمان را چسبانده، روزنامهدیواریمان را درست کرده سرودهایمان را حفظ و آماده مسابقات طنابکشی بودیم که دیدیم در میانه راهروی بزرگ مدرسه تابلوهای عکسی را گذاشتهاند از پدران شهید همکلاسیهایمان. هر تابلو روی یک میز کوچک بود و کنارش گلی و وسیلهای شخصی از آن آدمها. زیر هر تابلو نوشتهشدهبود شهید محمد محدی پدر مسعود محمدی یا برادر مسعود محمدی یا هر نسبتی که داشت. تا رسیدیم به عکس مرد جوانی که در لباس رسمی افسری نیروی زمینی واقعا برازنده و خوشتیپ بود. این را اغراق نمیکنم، عکس هنوز با تمام جزییاتش در ذهنم است و آن افسر واقعا مرد خوشتیپی بود. بهخصوص تنها شهیدی بود که عکسش کراوات داشت و این نکته جدا متمایزش میکرد. احمد از دور گفت این عموی من است و وقتی به عکس رسیدیم نوشته زیر عکس برق از سرمان پراند. البته از احمد بیشتر. نوشتهشدهبود شهید مصطفی رحمانی، پدر احمد رحمانی دانشآموز کلاس پنجم [نبوت] احمد مدتی را با دهان باز نگاه کرد و بعد گفت اشتباه شده و این عمویش است، نه پدرش و بعد آقای ظرافتی نامی که معلم پرورشیمان بود(آن بچهبازه نه) نزدیک شد و در پاسخ احمد که اشتباهی رخ داده، دستی کشید به سر احمد و گفت نه! این پدرت است. احمد قاطی کرد و به من نگاه کرد. گفت تو که پدر من را دیدهای، پدر من در خانه است و تو که میدانی آن که شهید شده عموی من است. من هم به آن آقای ظرافتی که معلم پرورشیمان بود اما نه آن معلم بچهباز نگاه کردم و با حالتی که غرق استفهام بود سرم را به نشانه تایید حرفهای احمد تکان دادم. آقای ظرافتی دست احمد را گرفت و برد که قدم بزنند، احمد دستش را کشید و از دست ظرافتی فرار کرد و زنگ بعد و زنگ بعدش را و کلا آن روز را سر کلاس نیامد. در کلاسمان دو سه نفر دیگر هم بودند که مادرانشان و عموهایشان ازدواج کردهبودند و تقریبا همهمان فهمیدهبودیم ماجرا از چه قرار است. به خانه که رفتم مادرم گفت قضیه را میدانسته و میدانسته مادر احمد دچار بحران شده که این قضیه را چطور با او درمیان بگذارد. مادر و عموی احمد آدمهای باشعور تحصیلکردهای بودند و اصلا سردرنمیآورد این روش خشن ایده کدام نابغهای بود اما هرچهبود احمد آن روز فهمید آن افسر خوشتیپ تانک که قرار بود عمویش باشد، پدرش بود و آن مردی که پدر خواهر کوچکترش بود، عمویش. صبح فردا احمد آمد مدرسه و همین چیزها را برایم گفت. در کنارش داستانی طولانی تعریف کرد از نحوه شهادت پدرش. اینکه پدرش که افسر زرهی و فرمانده چند تانک بوده چطور در عملی قهرمانانه شهید شده. داستانی که تعریف کرد زیادی حماسی بود و تخیل بالایی داشت. از آن داستانها بود که همه قهرمانهایش مردهبودند و معلوم نبود چه کسی آن را تعریف کرده اما در آن روز پر از شوک و ناراحتی برای احمد این داستان مرهمی بود. احمد با ذوق و شوق برای همه آن داستان را تعریف میکرد و یادم هست وقتی در مقابل گروه سوم مخاطبانش بود، من هم یکچیزهایی از مغز خودم به آن اضافه کردم. تا سالها این داستان برای من واقعیت مطلق بود و نیمه سیاهش را درک نکردهبودم. یکی از دوستانم که اصلا این وبلاگ را نمیخواند اصرار زیادی داشت که از زمانهمان در وبلاگهایمان بنویسیم، برای اینکه فراموش نشوند. من هرچه میخواهم به زمانه خودم فکر کنم، یاد احمد میافتم. یاد آن روز. یاد داستان اغراقشدهای که بهخوردش رفتهبود و به خورد من و بقیه رفت. یاد پر و بالی که خودم به آن داستان دادم و چیزهایی که به آن افزودم. همین.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۲۹ ساعت 12:42 توسط نیک آیین
|
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.