آقای انتظامی جایی از فیلم روسریآبی میگوید خوشبختی اون چیزی نیست که آدمها از بیرون میبینن. خوشبختی تو دل آدمه. هرکس هم فیلم را ندیدهباشد احتمالا بهخاطر پخش آنونسش و اینجمله که گمانم آخرین عبارت آنونس بود، این را خوب یادش ماندهاست. اصلا میخواستم یک چیز دیگر بنویسم ولی نمیدانم چرا این صحنه یکهو یادم افتاد؟ داشتم فکر میکردم از صبح که بلند میشود در یک کشمکش ذهنی دائمی با جهان اطرافم هستم. با اینکه چرا همهچیز اینطور است و چرا همهچیز دارد بدتر میشود و بعد من برای تغییرش چه کار میتوانم بکنم و همینطور تا آخر شب این مسائل را با خودم بررسی میکنم و میخوابم تا روز بعد. حالا فکر نگرانکنندهای ذهنم را درگیر کرده که انگار خود این وضعیت برای من جذابتر از وضعیت آرمانی شده. بلایی که سر خودم آوردهام این است که تمام هدفگذاری و شخصیتم دارد با این کشمکش دائمی ذهنی با کژیهای اطرافم معنی پیدا میکند و ترسم این است که اگر یک روز صبح بلند شوم و ببینم همه مشکلات برطرف شدهاند، معنی اصلی زندگی را از دست بدهم. احتمالا حرفهای روسری آبی برای همین یادم آمده. تصور میکنم ما طوری بار آمدهایم که در جستجوی خوشبختی بودن برایمان جذابتر از خود خوشبختی باشد. نمیدانم چقدر بقیه آدمها احساسی شبیه من دارند اما کم و بیش خیال میکنم دارم حرف درستی میزنم. احساس میکنم نوستالژیبازیمان هم از همینجا ناشی میشود. بیشتر از این هم چیزی در مورد این حس بیچارگی که دچارشم یا دچارشیم به ذهنم نمیرسد جز اینکه بپرسم واقعا همهمان یکطوری به بیچارگی عادت کردهایم تا با غر زدن سر بیچارگی از پوچی دربیاییم یا فقط من این احساس را دارم؟
از روزگاری که دور است و روزگاری که نزدیک است.
1- کسانی که هر از گاهی گذارشان به این وبلاگ افتادهباشد حتما بارها این عبارت را دیدهاند که من اینجا نوشتن برایم سخت است و به همین دلیل این وبلاگ آپدیت نمیشود وگرنه دوست دارم بنویسم. این است که دیگر این مطلب را تکرار نمیکنم!... دوست نسبتا تازهیافتهای گفته باید این زمانه را نوشت و بههمین دلیل از من خواست بهخودم زحمت بدهم و چیزهایی بنویسم. نه اینکه خیال کنم نوشتنم بهجز این یک نفر برای کسی مهم باشد اما بههرحال یک نفر هم یکنفر است. هرچند یکی از مرشدهای ما معتقد است وبلاگ برای نابودی ادبیات اختراع شده و گودر برای نابودی وبلاگ و فیسبوک برای نابودی همهشان ولی ما به درخواست این دوست دوستداشتنی احترام گذاشتیم.
2- در مدرسه بیشتر بچههایی که بهعلل غیرطبیعی پدر نداشتند اسمهایشان روحاله و ابوذر بود و آرش و کاوه. اکثرا به ضرب گلوله کشتهشدهبودند. بعضیهایشان بهضرب گلوله خودی و بعضیها هم با شلیک دشمن. خیلی که وضعمان خوب بود کفش کیکرز میپوشیدیم و موقع فوتبال اسپورتکس پایمان بود. عشق کفش میخدار بودیم(آنموقع هنوز نمیدانستم استوک یعنی چی) و یکبار هم که بهزور برایم خریدند و شدم فخر مدرسه فهمیدم بابایم راست میگفت که این کفش فقط بهدرد چمن میخورد و روی آسفالت نابود میکند آدم را. شبش گریه و زاری بود، چون تهدید کردهبود وقتی به حرفش رسیدم کفش دیگری برایم نخواهد خرید و باید همین را بپوشم تا از کار بیفتد. خرید البته، ولی جانم را بالا آورد. یکچیزهایی رویایی بود. موز سوغات اصلی حج بود و چشممان به ماموریتهای خارجی پدر که طعم شکلات سویسی را بچشیم. هنوز برنامه آشپزی ریموند بلان را ندیدهبودیم که بفهمیم این شکلاتها که طعمشان را دوست داریم، اصلا بهدرد نمیخورند و شکلات خوب آن شکلات تیره (دارک) است که از هایلند و امثالهم قابل ابتیاع است. یادم است مادرم را درد زایمان گرفت و آن روز اولینباری بود که من از خیابان تنها رد شدم. مدرسه نمیرفتم ولی بلد بودم شماره تلفن محل کار مادر و پدرم را از روی تصویر با تلفن عمومی بگیرم. خانهمان تلفن نداشت و تلفن هم نمیدادند. از خیابان رد شدم و از کیوسک تلفن که همیشه پنجرههایش شکستهبود گرفتن رفتم بالا. توی راه خداخدا میکردم برای کیوسک شیشه نینداختهباشند که دستم به گوشی برسد، مادرم خیلی درد داشت آخر. نینداختهبودند. مدتها بود که نینداختهبودند و بعدا هم سالها همینطور بود تا یک آدم غارتگر آمد شد شهردار و یک اتفاقات دیگر برای ظاهر این شهر افتاد. بله. رفتم بالا منتها دو ریالی اولم را خورد. دوریالی دوم را خود حماقت کردم و اشتباهی شماره محل کار مادرم را گرفتم و سر دوریالی سوم بالاخره با پدرم حرف زدم. دوباره دویدم و بهسمت خانه برگشتم. همه اینها یادم میآید. داشتن یک توپ چرمی و جعبه مداد رنگی دوازده و بیست و چهار رنگ رویا بود. نه اینکه نخواهند برایمان بخرند، نبود! خیلی چیزها نبود که الان هست. وقتی میآمد برای ما جالب بود و حالا عادی شده. اینها را برای آن بچههایی مینویسم که بعد از ما دنیا آمدند. خیلی بعد از ما. در زمان همه این چیزهایی که هست و انگار کمکم دارند میروند اینطور که قیمت فلزات براق و کاغذهای پاره در کشور ما دارند ساعتی بالا میروند. گفتم که یک چیزی شنیدهباشند از وضع پیش رویشان.
3- سوال جدی؟ اگر یک هنرپیشه که مهاجرت کرده کارش را انجام دهد با همان ضوابطی که در کشور مقصدش حاکم است اسمش چیست؟ قهرمان ملی؟ پتیاره یا چی؟! یعنی یکنفر برای انجام کارش باید به دیگران توضیح بدهد یا ما باید هر چیز را از فیلتر ذهنی خودمان رد کنیم. این قضاوت را راجع به چندصدهزار نخبه متخصص که مهاجرت کردهاند میکنیم؟ مثلا هیچوقت پرسیدهایم چرا فلا خانم یا آقا که روش بهمان را در درمان سرطان در پژوهشگاه دهانپرکن یک شهر امریکایی انجام داده چرا این کار را در ایران نکرده؟ یا مثلا میپرسیم چرا این خانم یا آقا شب بعد از انجام تحقیقاتش میرود عرق میخورد؟ یا میرود با دوستدختر یا دوستپسرش بدون جاری شدن صیغه عقد زندگی میکند. حالا همه اینها شهروند معمولیند و میتوانند کارشان را انجام دهند و یک بازیگر طفلک که مشغول بازیش است مجبور به تحمل بار به این بزرگی روی دوشش است که یا یک مصلح اجتماعی باشد یا یک پتیاره بیتوجه به پشت سرش. اینطور باشد تمام این آدمهای درپیتی که میآیند در بفرمایید شام شامپاین میزنند یا اول برنامه ودکا بالا میاندازند ته قهرمان ملی هستند. چون ما معمولا از این کارها در تلویزیون نمیکردهایم تا حالا. بههرحال من یکی دو قهرمان سراغ دارم که کسی توجهشان نمیکند. یکیشان همین مادموازل است با آن کلیپی که کار کرده.
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.