1-     پیر شده‌ام انگار. دیگر جسمم با مغزم همراهی نمی‌کند. جایی خوانده‌ام پیری یک فرآیند بطئی و آرام است. آنقدر آرام که فقط زمانی درکش می‌کنی که می‌خواهی کاری را انجام دهی مثل کارهای سابق و می‌بینی از پسش برنمی‌آیی. الان هم اوضاعم کم و بیش اینطور شده. روح و مغزم پایه کار کردن است اما جسمم انگار دیگر تاب کار کردن نمی‌آورد. شاید چون چاقم، شاید هم مال سیگار زیاد باشد. بلکه هم مال تفریح نکردن باشد. هرچه هست لابد پیر شده‌ام. چون قبلا هم همین‌ها بود و می‌شد همین‌طوری تراکتور وار کار کرد. بد چیزی است این پیری!

2-     یک آقایی در دفترمان کار خدماتی می‌کند از برادران یکی از خطه‌های شمال غرب کشور. سالهاست که در همین حرفه کار می‌کند و سالهاست چایی می‌آورد. آمد گفت فلانی یک طرح فیلمنامه دارم که خیلی فوق‌العاده است. عادت دارم به این لحظه‌ها. همه قصه‌ای شخصی دارند که چون خودشان تجربه‌اش کرده‌اند خیال می‌کنند بهترین ایده دنیا برای یک فیلم است. با بی‌حوصلگی گفتم ایول! گفت: یه طرح اجتماعی خیلی خوبه. گفتم دمت گرم. گفت منتها تو از پسش برنمیای، باید بدم به اصغر [ف‌ر‌ه‌ا‌د‌ی] اون می‌تونه بنویسدش. گفتم آره خب. آقای ف‌ر‌ه‌ا‌د‌ی که خیلی خوبه. دوباره گفت آره این طرح فقط در سطح اصغره. به هر بچه‌ای نمی‌شه دادش. گفتم داداش من می‌دونم اون از من بهتره. دوباره گفت آره این فقط کار اصغره و رفت! همین!

پ.ن: به جان مادرم وبلاگهای همه‌تان را می‌خوانم منتها یا ابلهانه بودن سرعت اینترنتمان یا بی‌حالی خودمان مانع ککامنت گذاریمان می‌شود.