101

پست قبلی صدمین پست این وبلاگ بود. برای من که کلکسیونر کارهای نیمه‌تمامم رسیدن به عدد صد یک ماجرای خارق‌العاده است که شاید تکرار نشود. کج‌دار و مریض و بدون اینکه اصلا بفهمم چرا تا اینجا آمده‌ام. باشد که ببینیم بقیه‌اش چه می‌شود.

داریم دست دو دوست عزیز را می‌گذاریم در دست هم ( هر دو مردند البته و برای کاری دارند با هم آشنا می‌شوند. هوی بچه‌! با توام‌ها... فکر بد نکنی یک‌وقت!) باشد که گشایشی فرخنده شود.

به‌جان مادرم اگر اعضای آکادمی جایزه بهترین کارگردانی را بهش ندهند خر هستند.



در چند روز گذشته دو بار خواب دیدم که مششغول رانندگیم و با ماشین می‌افتم وسط دریا. بار اول یادم نیست تهش چی شد، چون جدی نگرفتم خواب را اما بار دوم یادم مانده. گلی کنارم نشسته‌بود و بعد من نجاتش دادم و حالا گیر داده‌بودم ماشینم و دوربینم که داخلش است چه می‌شود و آنها هم اطمینان می‌دادند مثل موبایل است که از آب در می‌آوری و خشک می‌شود و همه سالم می‌مانند. دریا یک چیزی مثل اقیانوس بود و من می‌گفتم این موجها ناو هواپیما بر را هم خرد می‌کند چه برسد به دوربین فزرتی من! عجیب است که در فاصله‌ای کوتاه این طور دو بار یک موقعیت را خواب ببینم.

معضل بزرگ: جمع کردن اعضای شریف و عزم برای خرید لگن جهت استفاده شروین( برای استفاده البته کوچک است ولی ندا جایی خوانده باید از حالا آموزش را شروع کرد.)

معضل کوچک: IE کار نمی‌کند. Mozilla محتویات نوشته‌مان که از Word برمی‌داریم و درش می‌ریزیم را از هرجهت به‌هم می‌ریزد. نه اندازه فونت را دیگر می‌شود درست کرد، نه عددها را نه هیچ کوفت دیگری را. نمی‌شود در صفحه لینک گذاشت، نمی‌توانی عکس اضافه کنی. بازی کثیفی شده خلاصه... نه سر در می‌آورم چرا IE دیگر کار می‌کند نه می‌فهمم چرا Mozilla این بازی را در می‌آورد.

1-  یحتمل قصدش این بوده که یک‌طور ظریف‌ي!! به ما درباره گرم شدن زمین و از بین بردن محیط‌زیست هشدار بدهد و یک‌طورهایی از راهی که در نابودی طبیعت پیش گرفته‌ایم بترساندمان. آن درخت غول‌پیکری که ماوای ناوی‌ها شده‌بود و بعد آن شبکه عظیم زیرزمینی که درختها را به هم متصل می‌کرد و در واقع شبکه حیات بود و اصرار بشر زمینی برای نابودی آن درخت و بعد، آن یکی درخت قاعدتا باید اشاره به همچین دل‌مشغولیهایی می‌داشت. اشاره‌های متافیزیکی و تقابل یک دانشمند و یک پدیده ناشناخته طبیعی - که قهرمان علم‌گرای داستان سعی دارد برایش حتما یک منطق علمی پیدا کند اما سرآخر در یک تجربه فرافیزیکی! باور می‌کند چیزی یا هوشی فراتر از دانش او نیز بر قواعد این جهان حاکم است- قبلا در Abyss خود کامرون بود. خط عشقی داستان هم که خیلی چیز جدیدی نداشت. حتی فیلمهایی را یادم می‌آید که تم حماسی یک ساعت آخر فیلم را هم گفته‌باشند. در کل به‌نظرم کمترین زمان در تولید این فیلم برای فیلم‌نامه‌اش گذاشته‌شده‌بود. چیزی که در فیلمهای قبلی جیمز کامرون طور دیگری بود. حتی ترمیناتور 2: روز داوری که قرار بوده یک فیلم اکشن علمی‌تخیلی باشد، یک فیلمنامه درجه یک درست و حسابی داشت که عمرا می‌شد ازش ایراد گرفت. به‌هرحال با همه این اوصاف و مقایسه مضمونی تکنیکی داستان کامرون با داستانهای قبلی خودش باعث نمی‌شود جادوی فیلم را ندیده بگیرم. عجیب که یک نسخه با کیفیت قابل قبول دستم رسید. از طرف یک آدمی که از خودش شرمنده می‌شود سایرین بدانند با آدمی مثل من نشست و برخاست دارد و نمی‌شود اسمش را گفت ولی گمانم این نسخه را از دفتر خود فاکس قرن بیستم دزدیده‌بود: آواتار را عرض می‌کنم. جادوی عجیبی داشت. از آن فیلمها بود که همه ایرادهایش را می‌بخشی چون یک‌طورایی، چیز دلچسبی از آب درآمده. مثل Departed اسکورسیزی. البته یک چیز را هم بگویم. عمده توجهی که آواتار جلب کرده به‌نظرم این نیست که قصه عجیبی داشته. از جهاتی آواتار همان انقلابی است که در عرصه تکنیکی ماتریکس درست کرد. به‌هرحال حالا همه می‌فهمند آینده سینما قرار است چطوری باشد.

2-   این حضرات نویسندگان لاست هم دست‌بردار نیستند. با دیدن این دو قسمت اول فصلِ ظاهرا آخر،  نفهمیدیم باز دارند یک تئوری علمی تخیلی ارائه می‌کنند یا یک کار فرمالیستی کرده‌اند مثل فیلم درهای کشویی که مثلا بگویند اگر قهرمان بر سر یک دوراهی هرکدام را انتخاب کند عاقبت فیلم ما چطور می‌شود.

3-    

چشم عسلی

ابروکمون

سوسن خانوم

4-  بی‌خبری هم خوب چیزی است‌ها! تازه دو سه روز است فهمیدیم خوشه‌بندی اتفاق افتاده‌است. ما که فرم را پر نکردیم ولی بدفرم! ویرمان گرفته که اگر می‌کردیم در کدامین خوشه! جای می‌گرفتیم!!!!

5-   دوباره

چشم عسلی

ابروکمون

سوسن خانوم

6-  رفتم خانه‌شان فیلم را از دختر خانواده بگیرم، تعارفم کردند رفتم تو. هوا خیلی سرد بود و نمی‌شد رد کرد. پدر خانواده باحال‌تر از آن چیزی بود که مادر و دختر خانواده تعریف می‌کردند. لابد چون بهش عادت کرده‌اند بهتر از این نمی‌توانند راجع بهش بنویسند. یک چای خوردم با یک نان خامه‌ای که گمانم از نان تهران خریداری شده‌بود. کشمش هم بود و یک‌طور کیکهای باحالی که اسمش یادم نیست ولی من از آنها نخوردم. پدر خانواده میوه هم تعارف کرد ولی باز من نخوردم! به‌‌جان مادرم همین‌ها بود.

7-   دوباره

چشم عسلی

ابروکمون

سوسن خانوم

یه سرِ کوچولو!

1- دارم مثل اسب سرفینگ می‌کنم. جای همه‌تان خالی، نه به‌خاطر اسب بودن که به‌خاطر سرفینگ آن هم بعد از نزدیک به یک ماه. باز هم جایتان خالی تا پنج صبح یکسره کار کردم. هشت صبح جلسه دارم(فکرش را بکن، هشت صبح) و باید یکطوری خودم را بیدار نگه دارم. چون پلک که روی هم بگذارم عمرا توپ هم بیدارم نمی‌کند. پس هی دارم بدهی به دوستان را پرداخت می‌کنم و وبلاگ می‌خوانم. چه خبرها بوده که ما بی‌خبریم!

2- این مطلب (http://naadaanii.persianblog.ir/post/1060/) را که خواندم پشتم تیر کشید. خدا رو شکر راجع به من نیست ولی یاد آن شکلات و دو فنجان چای و دو حبه قند و دو دی‌وی‌دی که از دختر خانواده گرفتم افتادم. از آن لحظه حالم بد شده و احساس می‌کنم مال بچه‌یتیم خوردم و همین‌روزهاست که بشود سلاطون!!!! و از پا بیندازدم. جون عزیزت نفرینمون نکن!

3- این پانصد روز با سامر یا خیلی خفن بود یا خیلی ساده‌لوحانه. چون نمی‌شود که من نفهمم با یک فیلم حال می‌کنم یا نه! هرکس فهمید ما را روشن کند.

4- یک فیلم را به لطف یک دوستی که اصلا حال نمی‌کند سایرین بفهمند با ما دوست است( نمی‌دانم از رفاقت با ما عارش می‌آید یا از ما می‌ترسد یا هرچیز دیگری) دوباره دیدیم. دوباره خندیدم، دوباره احسنت گفتیم. یک‌کم ببینید بد نیست: کوتوله را بگیرید/ بری ساننفیلد ساخته از روی یک رمان المور لئونارد.

5- یک کتاب شروع کردم تابستان گند ورنون. بیست صفحه اولش را که خواندم به‌نظرم چیز به‌دردبخوری نیامد. دست و دلم نمی‌رود ادامه‌اش را بخوانم. اگر کسی خوانده اطلاع دهد ادامه بدهیم یا نه.

6-  به‌لطف همان دی‌وی‌دی‌ها که در بند 2 بهشان اشاره رفت یک سریال دارم می‌بینیم که احتمالا تنها مخاطب بالای 15 سالش خودم باشم. البت آقای هزارتو هم بدفرم خمارش است که وقتی بهش برسانم می‌شویم دو نفر! چیز ازران قیمت به‌نسبت ساده‌ایست اما یک توانایی غریبی در داستان پردازی دارد که نگو! به کلیه طرفداران هری پاتر پیشنهاد جدی دارم ببینندش بلکه متوجه شوند جادوگری یعنی چی؟! یک‌طورهایی داستانش ترکیب هری پاتر و ارباب حلقه‌ها و ایلیاد و اودیسه و خلاصه همین‌چیزهاست. بهش می‌گن افسانه جستجوگر!!!

7- هفت هم عدد خوبی است لابد.

8-

پدر و مادر عزیزم. اینها حرفهای یک فرزند ناخلف است که اگر چندباری گنده گویی کرده الان به غلط کردن افتاده: اول: پای کامپیوتری و کار می‌کنی. اصرار دارد که بنشیند پای آن. وقت تنگ است ولی برای اینکه کرمش بخوابد، پنج دقیقه‌ای یک حالی بهش می‌دهی. بعد می‌رود. مدت کوتاهی نگذشته که برمی‌گردد و لاینقطع شروع می‌کند: بابا... بابا... بابا... بابا... بابا... بابا... بعد نگاهش می‌کنی. بعد می‌گوید: نانا! (البته این نانا با نانای فرق می‌کند: نانا یعنی کامپیوتر، نانا یعنی آهنگ!) می‌گویی کار دارم. یک نگاهی می‌اندازد و حالا انگشت سبابه را دراز می‌کند و عینهو دریل فرو می‌کند توی پایت. همزمان که هی این انگشت را فرو می‌کند در پایت: بابا... بابا... بابا... بابا... حالا وقتی می‌پرسی چیه؟ قطع نمی‌کند. فرو می‌کند و صدا می‌زند. باز می‌پرسی چیه؟! باز قطع نمی‌کند. انقدر ادامه می‌دهد که شاکی می‌فهمی دو راه داری یا بچه را از پنجره پرت کنی بیرون یا بنشانیش پای کامپیوتر. اولی که خب طبعا کار پسندیده‌ای نیست و از یک پدر مسوول انتظار نمی‌رود. دومی را که در اوج خشونت انتخاب می‌کنی یکهو نیشش تا بناگوش باز می‌شود و خنده‌ای می‌کند که دلت ضعف می‌رود. بعد توی دلت می‌گویی جهنم... امشب کار نمی‌کنیم.

دوم: باز می‌آید جلو.. بابا... بابا... بابا... برکه می‌گردی با یک شیشکی هرچه تف دارد( نمی‌دانم این همه تف را از کجاش می‌آورد) می‌ریزد روی سر و کله‌ات. جا که می‌خوری هرهر به ریشت می‌خندد. توضیح می‌دهی که پدرجان این کار پسندیده‌ای نیست. تف برای این نیست که مردم را باهاش خیس کنی. کاربردهای دیگری دارد. دوباره: بابا... بابا... بابا... و خیست می‌کند. بخواهم سوم به بعد را بگویم یحتمل بعنوان بی‌مصرف ترین پدر سال انتخاب خواهم شد. فلذا رنجنامه را همین‌جا خاتمه می‌دهم تا شروین کار جدید یاد بگیرد.