غزل خداحافظی!
۱- همینطوری گاهی چند وقتی است یاد این جک میافتم. یک نفر میرود مغازه پرندهفروشی. یک طوطی را نشان میکند و قیمت میپرسد. پنجاه میلیون تومان. چرا؟! این دو بیت غزل از حفظ میخواند. بعدی را نشان میدهد. دویست میلیون تومان. چرا؟! این یکی یک غزل را کامل میخواند. سومی؟ بالای یک میلیارد. چرا آخه؟! کل حافظ را از بر میخواند. چهارمی؟! این یکی قیمت ندارد. یعنی پنج میلیارد قیمت پایهاش است. چرا؟! لابد مثنوی مولوی و دیوان شمس و شاهنامه را هم حفظ است. پرندهفروش میگوید نه! اتفاقا بلد نیست هیچی بگوید. پس چرا اینقدر گران است؟! میگوید قضیهاش را دقیق نمیدانم ولی اون سه تای دیگه به این میگویند استاد!
۲- یک سرباز شهرستانی را دیدم در میدان نوبنیاد که مرخصی بیست و چهارساعته گرفتهبود برود خانه فامیلش در کرج. کیف پولش را گم کردهبود و حیران میزد. خیلی پول همراهم نبود. نصف محتویات کیف پولم را دادم بهش. شب لاستیک ماشین ترکید. غر غر میکردم. این چه وضعی شده آخر؟!! مادرم گفت شاید اگر نمیترکید و به راهمان ادامه میدادیم میرفتیم زیر تریلی. مثبت انداش باش پسر!
۳- اینها شاید آخرین نوشتههای من باشد چون احتمالا تا چهار پنج روز دیگر بابت بدهیها بروم زندان. چرا؟! چون:۱- سریالمان خوابید. ۲- طرح سریال بعدی را هرچه زور میزنم در نمیآید. ۳- فیلمنامه سینمایی را دادهایم ارشاد، در ۹ نسخه، برای صدور پروانه ساخت. اینطوری تهیهکنندهها همه دارند من را حواله میدهند به یک زمان نامعلوم مبهمی در آینده اما طلبکارها که پیش از این توسط خود من به یک زمان مبهمی در آینده که انگار همینروزها باشد، پاس دادهشدهبودند احتمالا از ابهام در میآیند کمکم و من را میفرستند یک جایی کنار سایر مجرمهای چکی! گفتهباشم که کمپوت گلابی را به همهشان ترجیح میدهد. پسرم هم شیر کمچرب میخورد فقط. لطفا برای ثوابش هم که شده حواستان بهش باشد.
۴- یک چیز دهه شصتی اشکانگیز پر از سود و گداز نوشتهبودم دو سه سال پیش. انگار امشب قرار است پخش شود. یکهو!... یا شاید هم یهو!
۵- شروین بهم گفت دستمال را بده. رفتم بدهم گفت : آی.کیو! اون یکی!
۶- هرچی زور میزنم به عدد هفت برسد بلکه گشایشی رخ بدهد نمیشود انگار.
۷- همینطوری برای اینکه بشود هفتتا این فیلم را پیشنهادتان میدهم.

برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.