تکمله یک بحث با دوستی نادیده و همسر نادیدهاش یا یک مباحثه نیمهتمام با آقای هزارتو
۱- در باب پستمدرنیسم همیشه این سوال مطرح میشود که آیا میشود یک سطل رنگ فیروزهای را پاشید روی بوم و بعد نقطههای طلایی روی آن گذاشت و آخرش ادعا کرد این پستمدرن است؟ یا اینکه چرا همه ما در شناسایی پدیدههای پستمدرن دچار اشکال میشویم؟ بهنظر من این ایراد بیشتر از اینکه به ما مربوط باشد به خود مساله پستمدرنیسم وابسته است. اساسا پستمدرنیسم یک سبک است یا یک وضعیت؟ یعنی وقتی میگوییم دوران کلاسیک، یا رمانتیک یا باروک یا هرچیز دیگری، اصولا دورانی به نام پستمدرنیست داریم یا نه؟ یعنی تمام مکاتب هنری گذشته یک دوران هم با خودشان داشتهاند. مثلا شما نمی توانید بروید فلورانس تابلوهای داوینچی را از مجسمههای میکلآنژ و هردوی آنها را از معماری دوران خودشان منفک کنید. حتی سبکهای موسیقی هم در دورههای مختلف یک وحدت با پنج (یا شش) هنر دیگر دوران خودشان دارند. همین وضعیت در مورد دوران مدرن هم وجود دارد. جکسون پولاک تابلویی میکشد برای لابی یک برج بلند رادیویی. یعنی نمیرود تابلویش را برای سقف یک کلیسا بکشد. برای یک برج مرتفع رادیویی میکشد. معمار برج هم برای لابی برجش نمیرود سراغ یک امپرسیونیست. میرود سراغ جکسون پولاک. چون لابی یک برج رادیویی به یک نقاشی مدرن احتیاج دارد. چون شما وقتی وارد یک کلیسا میشوید کشیش دارد برایتان حرف میزند و صدای ناقوس را میشنوید اما در برج رادیویی امواج جلوی در نایستادهاند که به شما خوشآمد بگویند اما در ذهن من چنین رویهای برای پستمدرنیستهای مشهور وجود ندارد. چون گمانم پستمدرنیسم تنها سبک چند پهلوی هنری است. مثلا در سینما خیلیها معتقدند پستمدرنیسم با عصر جدید چاپلین و متروپلیس فرتیز لانگ شروع میشود اما خیلیهای دیگر که تعدادشان هم بیشتر است میگویند اولین فیلم پستمدرن سینما Blade Runner ریدلی اسکات است. بین تولید عصر جدید و متروپلیس تا تیغرو تقریبا پنجاه سال فاصله است اما هیچ کس نمیآید فیلم دیگری را این وسط انتخاب کند و بگوید پستمدرن است. معلوم نیست چرا عصرجدید و متروپلیس پستمدرن محسوب نمیشوند اما تیغرو که از نظر من یک فیلم صددرصدر نوآر[1] است در این دستهبندی جا میگیرد. همان منتقدین Pulp Fiction را هم پستمدرن میدانند. آثار رابرت رودریگوئز را هم همینطور، در نمونههای وطنیش هم نفس عمیق را در همین دسته قرار میدهند. حالا بین این فیلمها چه نقاط مشترکی وجود دارد من نمیفهمم. مثلا نفس عمیق و Pulp Fiction هر دو ساختار روایت غیرخطی دارند اما اگر این دلیل بشود پس باید سانست بلوار را هم پست مدرن حساب کرد اما در مضمون هم این دو تا فیلم تقریبا هیچ ربطی به هم ندارند. با در نظر گرفتن سکانس پایانی نفس عمیق و فصل آخر Pulp Fiction شاید یک شباهت رقیق مذهبی تقدیری، شاید!، پیدا شود اما در کل خیلی ربطی بههم ندارند. تنها شباهتشان این است که در Pulp فقط شخصیت وینسنت و آن دخترک که اوما تورمن نقشش را بازی میکند پیشینه دارند تازه آنها هم نه خیلی. بقیه کاراکترهای فیلم اصلا معلوم نیست کی هستند و دارند چه کار میکنند. حتی نمیفهمیم داخل آن کیف که بهخاطرش این همه کشت و کشتار راه میافتد چیست. در نفس عمیق هم کم و بیش همین است، شخصیتها خیلی پیشینه درستی ندارند. اگر این یک مولفه را مشخصه پستمدرنیسم در نظر بگیریم پس تمام فیلمنامههای درجه چند سینما پستمدرن محسوب میشوند چون اصلا شخصیتپردازی ندارند اما همه دنیا را که بچرخی هیچکس در وسترن بودن خوب، بد، زشت شک ندارد. اینها را گفتم که سایرین را متوجه کنم چرا از نظر من عدم درک پدیدههای پستمدرن ذاتی خود پستمدرنیسم است نه ذهن ما. بر همیناساس میخواهم ادعا کنم شاید پستمدرنیسم مثل سایر سبکهای هنری یک وضعیت فراگیر جامع نیست. شاید اصلا سبک نیست و فقط یک چیزی ست که هست!
۲- بحث ناتمام یک محور دیگر هم داشت که اصلا سبک چیز بهدردبخوری هست یا نه؟... اینکه آیا سبک فقط بهدرد منتقدها میخورد یا کلا چیز بهدردبخوری است. از نظر من سبک آنقدرها هم چیز بیاهمیتی نیست. دست و پا گیر هست ولی بهدردنخور نیست. مثلا فرض کنید یک روز از چهارراه استانبول سوار تاکسی میشوید که بروید هفتتیر. بعد ماشین که از دور به میدان فردوسی نزدیک میشود شما یک مجسمه مفرغی از یک آدم ببینید که با ژستی متفکر در خودش پیچیده و مثلا جای پاهایش هم فنر کار گذاشتهاند. یعنی بهجای آن مجسمه سنگی که فردوسی بودنش تابلوست یک چیزی گذاشتهباشند که آدم همهاش کف کند این مجسمه فردوسی است، رستم است یا فریدون یا هیچکدام. خب احمقانه میشود دیگر یا فرض کنید ویکتور هوگو بینوایان را کمدی مینوشت یا مثلا من بروم یک اقتباس موزیکال از رویش بنویسم. بهنظر شما میشود فصلی که فانتین میرود دندانهایش را میفروشد کمدی نوشت یا با آواز اجرا کرد؟ این که طراح یا هنرمند خودش نمیداند دارد در چه سبکی کار میکند یا دارد چه کار میکند بهنظر من حرف غلطی است. از نظر من هر فرآیند طراحی یک مرحله تاویلی دارد آن هم ایده است که حداکثر تا طراحی پیرنگ طول میکشد. بعد از آن طراح میداند دارد چه کار میکند و چه فرم، سبک یا جزییاتی برای درآمدن ایدهاش بهکار میآید. مثلا داستان یک درگیری بین دو گروه گنگستر برای بهدست آوردن قدرت را فرض کنید. جنگ میشود میراث بازماندهها که میخواهند انتقام بگیرند. نتیجهاش میشود هم دار و دسته نیویورکی هم پدرخوانده یا یک قاتل حرفهای خونسرد که تحت هر شرایطی ماموریتش را تمام میکند. هم روز شغال در این ایده میگنجد هم جایی برای مردان قدیم نیست اما فیلمها کاملا با هم متفاوتند. علتش نگاه طراح به این پدیده است. احتمالا این متن خیلی طولانی شده.
۳- امروز صبح بلند شدیم برویم سر کار. از پنجره که بیرون را نگاه کردیم دستهجمعی کف به دهان آوردیم. چه برفی نشستهبود در خیابان.
[1] نوآر ژانری در سینما است که غرامت مضاعف، شاهین مالت و با کمی اغماض محله چینیها از فیلمهای شاخص آن حساب میشوند. سبک نوآر معمولا با نورپردازی سایهروشن، شخصیت محوری بهشدت مردانه (با کلاههای فرویدی) و یک زن اغواگر که کاراکتر مرد را به نابودی میرساند شناخته میشود.


برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.