چرا باید ماندلا را دوست داشت؟

1024x768

خیلی دوست دارم بدانم چقدر فیلمنامه‌اش به کتاب نزدیک است و چقدر از کتاب واقعیت بوده اما به‌هرحال این ماجرا اتفاق افتاده‌است. ماجرایی که باز مثل هر چیزی که در مورد ماندلا دید‌ه‌ام، یا شنیده‌ام، یا خوانده‌ام، چشمانم را نمدار می‌کند. ماندلا رهبری است که هر کشوری به او احتیاج دارد. حتی یک‌بارش هم خوب است. جایی که ماندلا و نخست‌وزیر نیوزلند می‌خواهند راجع به نتیجه بازی فینال با هم شرط‌بندی کنند. نخست‌وزیر نیوزلند می‌گوید تمام طلای شما در مقابل تمام گوسفندهای ما و ماندلا می‌خندد و می‌گوید در ذهنش شراب در مقابل پنیر بوده‌است! آخرهای فیلم فراموش می‌کنی که از نظرت راگبی ورزش چرندی است. یادت می‌رود که تمام اتفاقات این فیلم چهارده سال پیش افتاده و دیگر هیجان تو نتیجه بازی را تغییر نمی‌دهد و اگر آفریقای جنوبی، آن‌موقع قهرمان جام جهانی نشده‌باشد، حرص خوردن تو تغییری در اصل واقعه نمی‌دهد ولی حرص می‌خوری، نه برای قهرمانی آفریقای جنوبی، بلکه برای تحقق رویای مردی که راگبی را بهترین بستر پایان دادن خشم و دشمنی‌ای که چند دهه در وجود مردمش ریشه زده می‌داند، برای اتحاد آنها، برای دوستی آنها، برای ساختن آینده کشورش

Out of the night that covers me,

Black as the Pit from pole to pole,

I thank whatever gods may be

For my unconquerable soul.


In the fell clutch of circumstance

I have not winced nor cried aloud.

Under the bludgeonings of chance

My head is bloody, but unbowed.


Beyond this place of wrath and tears

Looms but the Horror of the shade,

And yet the menace of the years Finds,

and shall find, me unafraid.


It matters not how strait the gate,

How charged with punishments the scroll,

I am the master of my fate:

I am the captain of my soul.




داشته باش یا خواهرای مجلس منو میبخشن

استاد ارزنده علی رضا بزرافشان سالها پیش دو عبارت فوق العاده پرمغز و کلیدی و جذاب گفتند که من هیچ وقت فراموش نمی کنم. اولیش این بود که سینما یعنی یک پرده نقره ای و تعدادی صندلی قرمز که روبرویشند. هروقت فقط به یکیشان توجه کنی و دیگری را فراموش کنی حتما فیلم بدی خواهی ساخت. دومیش کوتاهتر است: به بچه ... بده ولی رو نده.

به خاطرِ آقای هزارتو

شالش با شرابه‌های نازک تنک، انگار روی دوش اسکلتی افتاده‌بود، بس‌که اندام‌هایی که می‌پوشاند، لاغر و نوک‌تیز بود. چه تیزابی حجمهای زنانه این موجود را آب کرده‌بود؟ به‌نظر می‌آمد زمانی زیبا و خوش‌هیکل بوده‌ باشد. آیا کارِ هرزگی، غصه یا پول‌پرستی بود؟... آیا با پیری‌ای که رهگذران از آن می‌گریختند کفاره پیروزی‌های جوانیِ ولنگارانه‌ای را می‌پرداخت که خوشی‌ها به آن هجوم برده‌بودند؟

آقای پواره به یک آدمک ماشینی می‌مانست... چه کاری او را به این شکل چروکانده و جمع کرده‌بود؟... گذشته‌اش چه بود؟ شاید کارمند وزارط دادگ‌ستری بوده‌‌بود[!] در اداره‌ای که ماموران اجرای اح‌کام اع‌دام صورت هزینه‌هایشان را آنجا می‌فرستند، حساب خرید پارچه‌های سیاه سربند برای مح‌کومان پدرکشته، کاه برای سبد، طناب برای تیغه‌های گیوتین. شاید که در کشتارگاه مامور دریافت احشام بود... خلاصه یکی از آن آدمهایی که با دیدنشان می‌گوییم: هرچه باشد همچو کسانی هم لازمند.

بالزاک/بابا گوریو/ترجمه مهدی سحابی