چرا باید ماندلا را دوست داشت؟
خیلی دوست دارم بدانم چقدر فیلمنامهاش به کتاب نزدیک است و چقدر از کتاب واقعیت بوده اما بههرحال این ماجرا اتفاق افتادهاست. ماجرایی که باز مثل هر چیزی که در مورد ماندلا دیدهام، یا شنیدهام، یا خواندهام، چشمانم را نمدار میکند. ماندلا رهبری است که هر کشوری به او احتیاج دارد. حتی یکبارش هم خوب است. جایی که ماندلا و نخستوزیر نیوزلند میخواهند راجع به نتیجه بازی فینال با هم شرطبندی کنند. نخستوزیر نیوزلند میگوید تمام طلای شما در مقابل تمام گوسفندهای ما و ماندلا میخندد و میگوید در ذهنش شراب در مقابل پنیر بودهاست! آخرهای فیلم فراموش میکنی که از نظرت راگبی ورزش چرندی است. یادت میرود که تمام اتفاقات این فیلم چهارده سال پیش افتاده و دیگر هیجان تو نتیجه بازی را تغییر نمیدهد و اگر آفریقای جنوبی، آنموقع قهرمان جام جهانی نشدهباشد، حرص خوردن تو تغییری در اصل واقعه نمیدهد ولی حرص میخوری، نه برای قهرمانی آفریقای جنوبی، بلکه برای تحقق رویای مردی که راگبی را بهترین بستر پایان دادن خشم و دشمنیای که چند دهه در وجود مردمش ریشه زده میداند، برای اتحاد آنها، برای دوستی آنها، برای ساختن آینده کشورش
Out of the night that covers me,
Black as the Pit from pole to pole,
I thank whatever gods may be
For my unconquerable soul.
In the fell clutch of circumstance
I have not winced nor cried aloud.
Under the bludgeonings of chance
My head is bloody, but unbowed.
Beyond this place of wrath and tears
Looms but the Horror of the shade,
And yet the menace of the years Finds,
and shall find, me unafraid.
It matters not how strait the gate,
How charged with punishments the scroll,
I am the master of my fate:
I am the captain of my soul.

برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.