۱-   حجم کار بسیار بسیار زیاد است و درست در این لحظه که ساعت پنج و هشت دقیقه یکشنبه پانزدهم دی است به این نتیجه رسیدم که عمرا در زمان برنامه‌ریزی‌شده تمام نخواهد شد و بهتر است با روزه‌ی اینترنت گرفتن خودم را عذاب ندهم. هرچند می‌دانم دوباره شب که بشود و بروم خانه حتما یک صورت‌حساب جدید برایمان رسیده که باعث می‌شود من حسابی بترسم و دوباره عینهو اسب شروع کنم به کار کردن ولی به‌هرحال الان تا شب قصد دارم هیچ کاری نکنم. به درک اصلا!

۲-   اخیرا کشف مهمی کرده‌ام. من هر ساعتی که از خانه راه بیفتم ساعت 12 می‌‌رسم دفتر. این همه آدم توی خیابانها در هم می‌لولند که چه بشود؟ اصلا چه کار دارند؟ من هنوز نمی‌فهمم. خداوند همه را به همه کارهایشان برساند.

۳-   درست که تصمیم گرفته‌ام روزه را تا شب بشکنم ولی در یک هفته اخیر فهمیدم خیلی چیزها هستند که می‌شود بدن آنها زندگی کرد. می‌شود یک هفته فیلم ندید، حتی می‌شود یک هفته فیلم نخرید.

 در مورد داستان شورای دویست و ده نفره من قصد داشتم یک جور پاورقی بنویسم به‌سبک سریال پایلوتهای امریکایی که مخاطب را درگیر داستان کنم. گویا موفقیت‌آمیز نبود. حالا ما به کارمان ادامه می‌دهیم.

نکته مهم: تمام اسامی و شخصیتهای این داستان خیالیند و هر نوع شباهت اسامی یا اتفاقات در این داستان کاملا تصادفی است. اوهوک!

شورای دویست دو نفره(قسمت دوم) یک روز نیمه‌کاره از زندگی بدرالسادات

بدرالسادات مثل همیشه ساعت هفت صبح از خواب بیدار شد. صبحانه‌اش را خورد و مسیر خانه تا نانوایی و برعکس را پیاده‌روی کرد. یک لیوان شیر خورد و یک کاسه هم برای گربه‌اش ریخت و رفت سراغ دفترچه تلفنش. دو تا تولد یک سالگرد ازدواج را تبریک گفت و آخر هم با دخترعمه‌اش برای یک مراسم سالمرگ قرار گذاشت. بدرالسادات عاشق مرگ بود. همیشه پیگیر وضعیت آدمهای دمِ مرگ بود. مردن خوبیش این بود که همه به خاطرش یک هفته‌ای در خانه متوفی دور هم جمع می‌شدند و دیدارها تازه می‌شد. آن روز هم به‌ خاطر مراسمی که قرار بود در آن شرکت کند، حس خوبی داشت. دوش گرفت و بلافاصله جلوی آینه نشست و بعد از اینکه به‌دقت موهایش را درست کرد، آرایش کردن را شروع کرد. باید قبل از ظهر سری هم به خانه یکی از دوستانش می‌زد که بیمار بود. لحظه‌ای در آینه میز توالتش جابجا شدن سریع چیزی را دید. خیال کرد یک نفر را که وارد خانه‌اش شده دیده. با بیشترین سرعتی که برای یک پیرزن هشتاد و پنج ساله ممکن است از جایش بلند شد تا خود را به تلفن برساند. دو سه قدمی بیشتر نرفته‌بود که یک ضربه به سرش خورد و روی تخت افتاد. زیاد درد نکشید و همه‌چیز به‌سرعت تمام شد. در لحظات آخر که فهمید ارد می‌میرد به دو چیز فکر کرد. یکی تعداد تاج گلهایی که دوست داشت آشنایان برای مراسم ترحیمش بفرستند و اینکه آیا عزیزالسلطنه با وجود درد پای و بیماری شدیدش برای تشییع جنازه او به گورستان خواهد آمد تا همه بابت اهمیت بدرالسادات به به و چه چه کنند یا نه؟ به چیز دیگری نتوانست فکر کند چون تمام کرد.

سرهنگ وقتی به خانه بدرالسادات رسید حسابی گیج بود. می‌دانست س‌اورنقی قاتل نیست چون موقع کشته‌شدن بدرالسادات در دفتر او نشسته‌بود و داشت وقوع این قتل را برایش پیش‌بینی می‌کرد ولی عجالتا سپرده‌بود س‌اورنقی را بعنوان مطلع در کلانتری نگه دارند و خودش را رسانده‌بود خانه بدرالسلطنه. وسطهای داستان بی سر و ته س اورنقی بود که گماشته‌اش به او اطلاع داد در محدوده آنها یک قتل رخ داده و وقتی اسم مقتول را شنید چند ثانیه‌ای هاج و واج به س ارونقی خیره شد و بعد هم از جایش بلند شد و به یکی از گرهبانها دستور دارد س را در دفترش حبس کنند و اجازه تلفن زدن هم به او ندهند. می‌خواست خودش اولین نفری باشد که به صحنه جنایت می‌رود تا با آگاهی‌ای که از ماجرا داشت به افسرهای تحت امرش کمک کند. سرهنگ از وقتی که به دانشکده افسری رفته‌‌بود عاشق این بود که کارآگاه جنایی بشود ولی بدشانسی آورده‌بود و استعدادی در زمینه ریاضی از خودش نشان داده‌بود که با یک بورسیه او را نشاندند سر کلاس مهندسی مخابرات یک دانشکده فنی و سرهنگ شد افسر مخابرات و حالا هم که داشت به آخرهای خدمتش می‌رسید فرستاده‌بودندش به یک کلانتری آرام که بازنشسته شود. سرهنگ بالاخره موقعیت دخالت در یک ماجرای جنایی را پیدا کرده‌بود و دلش می‌خواست کاری کند که در زمان بازنشستگی حسرت کشف و رمزگشایی یک پرونده پیچیده جنایی به دلش نماند. مقابل خانه بدرالسلطنه آنچنان جمعیتی تجمع کرده‌بودند که سرهنگ لحظه‌ای خیال کرد راننده‌اش او را اشتباهی آورده و داشت به طرف می‌توپید که یکی از مامورین گشت با عجله خودش را رساند و خدا را شکر کرد که سرهنگ رسیده و حالا می‌شود با استفاده از موقعیت سرهنگ جمعیت را متفرق کرد. سرهنگ متعجب بود که این همه آدم آنجا چه کار می‌کنند؟ مامور گشت هم توضیح داد که اینها فامیلها و همشهریهای مقتوله هستند.

«آخه این همه کی خبردار شدن که خودشون رو رسوندن؟»

« یکی از همسایه‌ها یه مرد جوون رو دیده که باعجله از خونه مقتوله اومده بیرون و بعد زنگ زده به دختر مقتوله در امریکا. دختر مقتوله با پسر داییش که این نزدیکیها کار می‌کنه تماس گرفته و پسردایی که کلید یدک داشته رفته تو و بعد از تماس با پلیس موضوع رو به همسرش اطلاع داده.»

«می‌خوام این پسردایی رو ببینم.»

بعد به‌سمت ماشینش رفت و میکروفن را برداشت و شروع به حرف زدن با بستگان بدرالسادات کرد.

«دوستان عزیز می‌دونم همه‌تون نگران و ناراحتید ولی اینطوری که شما اینجا تجمع کردین همکارای من نمی‌تونن وظایفشون رو انجام بدن. لطف کنید اینجا رو ترک کنید.»

جمعیت نگاهی به سرهنگ انداخت ولی هیچ‌کس حرکتی نکرد. همه دست‌ همانجا که بودند ایستاده‌‌بودند و برای حرف سرهنگ تره هم خرد نکردند. سرهنگ نگاهی به راننده‌‌اش انداخت. می‌دانست اگر الان از پس این جمعیت برنیاید دیگر نمی‌تواند هیچ کاری از این جوانک بخواهد. دوباره شروع کرد به حرف زدن.

«خانوما آقایون... انگار درست متوجه عرایض من نشدید. این محدوده فعلا باید در اختیار پلیس باشه، لطف کنید تشریف ببرید.»

جمعیت مثل قبل در سکوت محض هیچ اهمیتی به حرف سرهنگ نداد. سرهنگ حسابی قاطی کرده‌بود. این بود که تصمیم گرفت از درِ تهدید وارد شود.

«بنده ۵ دقیقه به شما وقت می‌دم که اینجا رو خلوت کنید وگرنه می‌دم همه‌تون رو به جرم اخلال در فعالیت پلیس دستگیر کنن.»

انگار نه انگار که این آدمها تهدید به بازداشت شده‌بودند. یکی کم این پا و آن پا کردند و باز همانجا که بودند ایستادند. سرهنگ می‌خواست دست به اسلحه شود و با شلیک یکی دو تیر هوایی متفرقشان کند که یکهو همهمه‌ای بین جمعیت افتاد. سرهنگ از میان حرفها شنید که می‌گویند تیمسار آمد. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد و یک کادیلاک قهوه‌ای را دید که پشت ماشین او توقف کرد. راننده کادیلاک یکی دو بار نوربالا زد و بعد هم یک بوق کوتاه که یعنی ماشین سرهنگ باید برود کنار. سرهنگ کفری شده‌بود. دست کرد در داشبورد ماشین و دستبندش را درآورد که برود راننده کادیلاک را یک گوشمالی حسابی بدهد که جوانکی سرش را از پنجره کادیلاک بیرون آورد.

«ببخشید، اگه ممکنه راهو وا کنید جناب سرهنگ. تیمسار یه‌کم کسالت دارن باید تا در خونه ببرمشون.»

سرهنگ با قدمهای سریع به‌سمت کادیلاک رفت. می‌خواست یقه جوانک را بگیرد و از همان پنجره بیرون بکشدش که شیشه عقب ماشین پایین آمد. نزدیک با دیدن آدمی که از پشت شیشه سر درآورد، سکته کند. باورش نمی‌شد فرمانده‌شان که در دانشکده افسری آنها را گروگان گرفته‌بود الان حی و حاضر روی صندلی عقب کادیلاکی که روبروی او بود نشسته‌باشد. ناخودآگاه دستش را برد بالا و سلام نظامی داد.

«سلام عرض شد جناب تیمسار!»