"یکیشون چهارده سالش بود. اون یکی شاید ۲۱ سال. دو تا آدم لاغر... کثیف... خیلی بیخود... خیلی الکی... خیلی بیخود" اینها را محسن به من گفت. محسن تا فهمیده بود از تهران راه افتاده به سمت چالوس. به دروغ به همه ما گفته بود عماد رفته کما. علی گفت آدمی با قدرت بدنی عماد فقط وقتی به کما میرود که تمام خونش را از دست داده باشد. راست هم می گفت. عماد تمام خونش را از دست داده بود. قبل از اینکه به بیمارستان برسد.

خیلی حس جدیدی بود. شرح مردن یکی از دوست داشتنی ترین آدمهایی که می شناختم را فقط دو نفری که کلکش را کنده اند میدانند و حالا ما فقط چیزهایی را می دانیم که دو قاتلش گفته اند. همانها که به قول محسن خیلی لاغر و خیلی بیخود بودند. عماد از دریا برمیگشته. دو پسر ۱۴ و ۲۰ ساله هم لب ساحل بوده اند. باران سختی میباریده. از عماد خواسته اند تا کنار جاده برساندشان. عماد سوارشان می کند. آنها چاقویشان را در می آورند و کنار گلویش می گذارند. از او می خواهند ماشین و پولها را بگذار و برود. عماد زیر بار نمی رود. با آنها درگیر می شود و یکیشان را از ماشین بیرون پرت می کند. آن یکی که ترسیده بوده. ۷ بار با چاقو عماد را می زند. عماد با همان وضعیت به سمت بیمارستان رانندگی می کند ولی دوام نمی آورد و تمام. سرش روی فرمان افتاده بوده و صدای بوق ممتد ماشین رهگذران را هشیار کرده. به همین سادگی پرونده زندگی عماد در ۲۴ سالگی بسته شد نمی دانم چه کسی مقصر است؟ خودش که دلش برای آنها به رحم آمده؟ یا اینکه مثل ما ترسو نبوده و با شاخ بازی تصمیم گرفته زیر حرف زور نرود یا آنهایی که برای تامین امنیت ما متر دست گرفته اند و طول شلوارمان را اندازه میزنند یا آن دو نفر؟

همیشه با اعدام مخالف بودم. به خصوص اعدام افراد زیر ۱۸ سال اما حالا دوست دارم یکی مادر عماد را ببیند. اگر تمام طایفه این دو قاتل را دویست بار هم اعدام کنند دل عمه ام خنک نمی شود. عمه ام بیست سال پیر شده. برادر عماد با دیوار حرف می زند و من؟... دیگر مشهد برایم معنی ندارد. بدون عماد دوست دارم مشهد را سیل ببرد. وارد ایستگاه قطار که شدم نمی دانستم باید چه کار کنم. نه اینکه مشهد را بلد نباشم. فقط نمیدانستم چه کار کنم؟ چون عماد همیشه دنبالم می آمد. حالا من باید برای تشییع جنازه اش می رفتم. دلم می خواست مطلب درست و حسابی تری برای عماد بنویسم که اینهمه دوستش داشتم و دوستم داشت ولی حال و روز خوشی ندارم. خیلی غمگینم... خیلی. الان هم با حکم اعدام مخالفم. اصلا مردن آن دو تا به درد که می خورد. اصلا جان این دو نفر یک لحظه هم با عماد یکی نیست. اصلا اگر بمیرند هم مرحمی برای هیچ کس نیست. عماد رفته و مشهد دیگر شهر مقصد نیست. شهر ماندن نیست. دلم خیلی برات تنگ می شه