خاطرات جوانی1
۱- قبل از هرچیزی تشریف ببرید این مطلب را بخوانید بیزحمت. پایه باشید دقیق و تا آخرش بخوانید ببینید چه میگوید؟
۲- یک وقتی در بحبوحه انتخابات مجلس ششم یاسر آمد من و محمد را که روی نیمکت جلوی مسجد نشستهبودیم و داشتیم پنجاه و هفتمان را دود میکردیم خفت کرد که بیایید برویم سراغ بابام اینها. ما هم یک کم مرکز ثقل را جابجا کردیم، یک کم با نگاه با هم حرف زدیم و آخر سر هر کداممان یک پنجاه و هفت دیگر آتش زدیم و به یاسر گفتیم صبر کند سیگارمان تمام شود میرویم. این محمد یک سال جلوتر از ما بود. روزی که پیمان، اعظم طالقانی و ابراهیم یز دی میخواستند در دانشگاه سخنرانی کنند و بعد همهچیز خر تو خر شد و کار به درگیری و شکستن شیشه مسجد کشید آشنا شدم. بعد که کاشف به عمل آمد هم مسیریم و خانهشان بغل ماست بیشتر دوست شدیم با هم. یاسر هممدرسهای ما بود و از شانس بد من یا خودش یک دانشگاه و یک رشته قبول شدهبودیم. اولهایش زیاد ازش خوشم نمیآمد. خیال میکردم مثل بقیه آقازادههاست. خب خیلی چیزهایش شبیه بقیه آقازادهها بود ولی بیشتر چیزهایش هم فرق میکرد و بهتر بود. من و محمد خیلی درس نمیخواندیم. یاسر میرفت سر کلاس جزوه برمیداشت، شب امتحان میآمد به ما درس میداد و البته آخرش هم من از روی ورقه شروین مینوشتم، محمد از روی دست کامبیز! یاسر یک هیلمن درب و داغون داشت که همیشه خراب بود. پنجاه و هفت را که کشیدیم رفتیم سوار هیلمن شدیم. یاسر هیلمن را از خیابان رشت راند به کوچه پشتی هنرستان و بعد هم خیابان ولیعصر و تا آمدیم بپیچیم توی طالقانی هیلی( آنموقع اسمش این بود) بنزین تمام کرد. پیاده شدیم و هیلی را هل دادیم از چراغ رد کنیم که یک بندهخدا بیخبر از همهجا آمد زد وسط هیلی. ماجرای تصادف و ادامهاش را بعدا در یک موقعیت کمدی مینویسم برایتان حتما. بههرحال بعد از یک فرآیند طاقتفرسا رسیدیم دفتر بابا اینا!ی یاسر. البته از نظر من هیچچیزش به یک دفتر، آن هم دفتر یک حزب نمیخورد (سه سال پیش هم که برای آخرین بار سری زدم آنجا هنوز همان شکلی بود) یک ساختمانی بود که شما خیال میکردی از سال پنجاه و هشت، پنجاه و نه یکدفعه وارد تونل زمان شده و رسیده زمان حال. جلوی در باید کفشهایت را درمیآوردی و داخل هم سالن بزرگی بود که دورش پتو با ملحفه سفید انداختهبودند و حدود ده تا پشتی قرمز هم تکیه دادهبودند به دیوارها. اتاقی که کتابخانهاش بود از این قفسهفلزیها که زمان بچگیمان در ادارات پر بود داشت و جاهایی از کف دفترشان را که موکت نداشت با این کفپوشها که من واقعا نمیدانم اسمش چیست ولی طرحش شبیه لنگ است و جنسش از پلاستیک است و قبلا در یک حمام عمومی در درود لرستان شبیهش را دیدهبودم، پوشاندهبودند. یاسر طق عادت مالوف تا رسید داخل رفت قضای حاجت و من و محمد ماندیم همانجا و داشتیم در و دیوار را سیاحت میکردیم. پیرمردی آمد که با که کار دارید و ما گفتیم دوستهای یاسریم و پیرمرد هم درآمد که آهان با حاجآقا کار دارید؟ و بعد از گرفتن تایید ما رفت. مدت کوتاهی نگذشتهبود که بابای یاسر آمد. بعد محسن آرمین و بعد هم رضا خاتمی و کمی بعدتر هم اگر اشتباه نکنم آقاجری و سلامتی. آنها همه به بابای یاسر میگفتند بهزاد یا مهندس و هیچکدام برعکس آن پیرمرد سرایدار حاجآقا صدایش نمیکردند. این شد که ما اسمش را گذاشتیم حاجمهندس و این اسم هم رویش ماند. فهمیدیم آنجا ستاد اصلی برنامهریزیشان شده و حاجمهندس هم مغز متفکرشان. حاجمهندس از من و محمد و یاسر تشکر کرد که آمدهایم و از ما پرسید دوست داریم کمک کنیم یا نه؟ من گفتم من رای نمیدهم ولی کمک میکنم. حاجمهندس فقط یک لبخند زد. ما را نشاندند آنجا و ملت شروع کردند حرف زدن. تحلیلها این بود که هاشمی رای اول تهران است و داشتند یک بررسیهایی میکردند که باید چه کرد. من و محمد هم که اعتماد بهنفس پیدا کردهبودیم گفتیم نه داداش. هاشمی اگر رای آورد ما خودمان را از بالای برج میلاد!!! پرت میکنیم پایین. بهزاد درآمد که برید طفلهای معصوم! ما نتایج آمارگیری را داریم. محمد هم گفت همین هفته پیش خودش در یک آمارگیری شرکت کرده و کلی خالی بسته و بعد هم دلایلمان را گفتیم که چرا طرف رای نمیآورد. حاجمهندس فقط کمی فکر کرد و آخرش هم حرفمان را قبول نکرد. یک هفتهای طول کشید تا حاجمهندس تحلیلهای دیگری از جاهای دیگر بشنود و حرف ما را قبول کند. البته تا آخرین لحظه هنوز خیال میکرد تحلیلها غلط است و اکبر بالاخره رای اول خواهد شد که نشد اما خیالش و خیال همفکرهایش کمی راحت شدهبود و امیدوار شدهبودند رییس از خودشان باشد. دو شب مانده به انتخابات من و یاسر رفتیم خانهشانو خانه دو طبقهای بود مال مادربزرگش که یک طبقه را دادهبود به آنها و خودش هم ساکن آن یکی بود. بالاخره حاجمهندس که کمی فارغ شدهبود، یاد من و تحریم من افتاد. گفت بیا با هم حرف بزنیم. من کلی از این حرفهای صد من یکغازی که الان تحریمیها میگویند را ردیف کردم. او هم یک لبخندی زد دوباره و بعدش هم اسم کار من را گذاشت بیعملی سیاسی. چند دقیقهای هم خلاصه برایم فرق بیعملی و مبارزه منفی را توضیح داد و رفت. فردایش من رای ندادم. خیلی طول نکشید تا فرق این دو تا را بفهمم و رویهام را عوض کنم و خیلی هم طول نکشید تا به امروز برسم که نتیجه بیعملی ملت را ببینم. یعنی وضعیتی که فعلا درآن هستیم و مصببش هم هیچکس جز آنهایی که با دهان باز داشتند مزخرفات اپوزیسیون بالای هفتاد سال را نگاه میکردند و در خانه نشستند. اینها را نوشتم تا بگویم آن موقع که آدمی که همه آن تشکیلات میآمدند جلویش دوزانو مینشستند نتوانست نظر من را عوض کند (هرجند بعدا فهمیدم درست میگوید) این حرفها همه نتیجه تجربیات شخصی خودم است. چیزهایی که دیدهام، سطرهایی که خواندهام. میدانم بهزودی بر و بچ! من را متهم میکنند که مرعوبم، تحت تاثیرم، کوتاهمدت نگاه میکنم همان یک بار که حماقت کردهام میفهمیدم چه کاری درست است و ... چیزهایی که دیدهام من را به این نتیجه رسانده که اینجا کشور ماست. با قهر کردن هم هیچکس نمیآید منتمان را بکشد.
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.