ماجرا از دوم دبیرستان شروع شد. من و مهدی شفیعیان پهلو دست هم می‌نشستیم. داک و وِج هم پشت سرمان. این وج یک برادر بزرگتر داشت که یک فیلمی خوبی داشت آن موقع و هی فیلم تهیه می‌کرد برای ما، VHS. مثلا یادم هست که همان موقع‌ها وج رستگاری شاوشنگ را آورد برایمان و چه حالی کردیم. اگر درست یادم باشد پالپ فیکشن هم کار وج بود، اگر اشتباه نکنم. آن موقع مثل حالا نبود که هر فیلمی دست آدم برسد. بیشتر فیلمها اکشن بود. تازه اگر شانس می‌آوردی وسط بروس‌لی و چاک نوریس، یک فیلمی هم از ولفگنگ پترسونی، جان مک‌تیرنانی کسی دستت را می‌گرفت. درست که اسطوره‌مان پدرخوانده و ترمیناتور۲ بودند ولی به‌هرحال نمی‌شد نسبت به جان‌سخت بی‌تفاوت بود یا مثلا Day Light و خیلیهای دیگر که انقدر تاریخ مصرفشان گذشته دیگر اسمشان یادم نمی‌آید. به‌هرحال تاثیرات این اکشنها بود که من و شفیعیان را وادار کرد با هم یک فیلمنامه حادثه‌ای بنویسیم. فیلمنامه یک ملغمه خط‌خطی از حوادث غیرمنتظره بود که یک دفتر شصت برگ را پر کرده‌بود و قرار بود ما مسیر سینمای جهان را با آن عوض کنیم! الان شفیعیان یک جایی وسطهای امریکا دارد دکتری بیو مکانیک می‌گیرد و من هم همین‌جا دارم دست و پا می‌زنم و مسیر هیچ چیز را هم عوض نکرده‌ام. آن دفتر الان دست شفیعیان است و او برای تعطیلات کوتاهی آمده ایران و قرار است فردا شب بنشینیم با هم بخوانیمش. حالا باید دید چقدر خنده‌دار است یا اصلا فکر بکر به‌دردبخوری تویش بوده یا نه؟ من که یادم نمی‌آید اما از زمانی که شروع کردم به نوشتن جدی همیشه آرزوی نوشتن یک اکشن درست و حسابی تو مغزم وول می‌زد. یک‌بار هم تا نزدیکیهایش رفتیم ولی فشار فیلمبرداری همزمان با نوشتن باعث شد نتیجه بیشتر یک ملودرام جاسوسی جنایی بشود. این بار خورده‌ام به پست تهیه‌کننده‌ای که مثل خودم رویاپرداز است و مثل خودم فیلم زیاد دیده (اشتباه نکنید، از صد و ده ایرادی که یک تهیه‌کننده می‌تواند داشته‌باشد، نودتایش را دارد ولی همین دو حسن هم هست که تقریبا در هیچ‌کدام از همکارانش پیدا نمی‌شود) ما اسب رویا را تازاندیم و آرزوی بچگی را عملی کردیم. استاد رابرت‌مک‌کی می‌فرمایند برعکس تصور همه اکشن نویسی کار سختی است. چون همیشه باید یک پایان خیلی جدید پیدا کنی. یک فصل طولانی که در آن نماینده خیر داستان، نماینده شر را نابود کند و البته روش نابودیش یک چیز جدید باشد. من در تاخت و تاز رویایم این مشکل را به وضوح لمس کردم اما موفق شدم. نتیجه فیلمنامه‌ای شده که به‌خودم بدهند عمرا نمی‌سازمش. سکانس‌به‌سکانسش به‌نظرم غیرعملی است و نمی‌شود اجرایش کرد اما من نوشتم و تهیه‌کننده هم ذوق‌زده شد. حالا اگر کارگردانی پیدا شود و این را بسازد همه‌چیز عالی می‌شود اما می‌دانم این رویاپردازی سرکوب خواهد شد و باید دوباره بنویسم و بخشهای زیادی را تعدیل کنم اما مهم نیست. من یکی از آرزوهای نیمه‌کاره نوجوانی را عملی کردم. به دوران فیلمنامه‌نویسی روی نیمکت دبیرستان فجر دانش ادای دین کردم؛ از برعکس رفتن توی اتوبان، تا پریدن از بالای یک ساختمان بلند تا آویزان شدن از کامیونی که دارد با سرعتی دیوانه‌وار می‌راند و هر چه در نوجوانی به هیجانم می‌آورد را در آن گنجانده‌ام و حس خوبی دارم. مهم نیست که ساخته شود یا نه. مهم این است که من و شفیعیان، فردا بعد از خواندن آن فیلمنامه شصت برگ می‌نشینیم و این یکی را که حاصل پخته‌شدن همان رویاهاست می‌خوانیم و شاید حال کنیم.