غر!
به لیلای عاقلانه بابت آخرین نوشتهاش و کسانی که در وبلاگش نظر گذاشتند.
تاریخ ایران پر از شخصیتهای کمدی است. شخصیتهای حماسی آن سالها پیش و پس از پایان شاهنامه ته کشیدند و اندک ستارههایی که بعدا ظهور کردند آنقدر تنها بودند یا شدند دولت مستعجل یا سالها بعد ـ وقتی غیبتشان حس شد ـ شناختهشدند. در کشوری که تاریخش را کمدینها قبضه کردهاند اینکه بشوی ابراهیم گلستان خیلی حرف است. اگر کسی خیال میکند گلستان فقط نویسنده است حتما موج و مرجان و خارا را ببیند یا نگاهی به خشت و آینه بیندازد. قطعا پدرخوانده نیستند ولی چیزهایی دارند که استادی این آدم را نشان میدهند اما عظمت گلستان از نظر من تواناییش در نوشتن یا فیلم ساختن نیست. مهارت اصلی او در دیدن است. در نوشتن با دوربین یا گفتهها یا همین مصاحبه آخرش با مهدی یزدانی خرم، مهمترین چیزی که من در ابراهیم گلستان دیدم قدرت بالایی است که در درست دیدن چیزها دارد. چیزهایی که ما یا نمیبینیم یا پرت و پلا درکشان میکنیم. ازنظر خود من یک هنرمند درست و درمان کسی است که اطرافش را خوب ببیند، یک تعبیر هنرمندانه برای بیان مسائل موجود پیدا کند و با یک زبان خوب به مخاطبش ارائه کند. این همان چیزی است که خانه دوست کجاست یا مهمان مامان یا نفس عمیق در سینمای ایران دارند و در ادبیات هم بعد از جای خالی سلوچ تقریبا جای خالیش احساس میشود. هنرمند ایرانی اولین مشکلی که دارد دیدن است. نگاه هنرمند ایرانی یا به آنور آب است یا به یافتن نقش استادی در کافههای هنرینشین تهران. این است که اطراف را غلط و با عینک بیریختی میبیند که همهچیز را یا زیادی سانتیمانتال یا زیادی تیره نشان میدهد و برای خوشآیند مخاطب. مثلا بدمنهای فیلمهای ایرانی هنوز مثل کلاهمخملیهای دهههای قبلند. چون فیلمساز ما به خودش زحمت نمیدهد یک تک پا تا فلان محله برود و سر دربیاورد آیا اراذل تفاوتی با کریم آقا آبمنگل کردهاند یا نه؟
اما این مشکل تنها گناه هنرمند نیست. گناه جامعه هم هست. جامعه ایرانی کمدینپسند است. شومن می خواهد که اوقات فراغتش را پر کند. از آدمی که عیبهایش را درست دیدهباشد و بیریخت نشانش دهد خوشش نمیآید. همین میشود که کارهای قبلی عطاران با تمام ضعفهایشان خیلی پرطرفدار بودند و حالا همه به کار جدیدش با تمام نقاط قوت استثناییش بد و بیراه میگویند. این روزها هنرمند کمتر جرات میکند به تصویر جامعه پشت پا بزند. همین موضوع گلستان را منحصر بهفرد میکند. حرفهای عاقلانه توضیح واضحات نبودند. اگر بودند به قول سروش این کشور میشد گلستان. اینجا کشوری است که هر خانوادهاش حداقل دو عضو در هیات مدیره ناسا دارند. یک حساب سرانگشتی که بکنی ناسا برای پوشش این گزافهگوییها نیاز به حداقل چهارهزار نفر عضو هیات مدیره و بیستهزار نفری مدیرکل دارد. اینجا کشوری است که مردمش خیال میکنند باهوشترین آدمهای دنیا هستند چون مثلا پسر اصغر آقا که اینجا یک دانشجوی معمولی بوده آنجا یک طبیب حاذق است که دستش شفا میدهد و رییسجمهورها و پادشاهان را درمان میکند. هیچکس از خودش نمیپرسد چرا پسر اصغر آقا اینجا آدمی معمولی بود یا کسی به این فکر نمیکند که مهاجرین ما نخبهترین جوانهایمان هستند. اگر اینها چیزی نمیشدند که باید سرمان را میگذاشتیم و میمردیم. اینجا کشور پیشفرضهاست. کشوری است که کسی با دیدن نام پائولو کوئیلو در متن یک نفر بهخودش اجازه میدهد روی تمام معنی حرفش خط بکشد و به او توهین کند. اینجا کشوری است که مردم از فراخی منافذشان وقتی تصمیم به مبارزه منفی میگیرند راه انفعال را انتخاب میکنند و رای نمیدهند و بعد هم چهار سال مداوم به وضع موجود فحش میدهند و معلوم هم نیست چرا نمیفهمند خودشان مقصرند؟ اینجا جایی است که مردمش بیشتر از هر نقطه دیگر دنیا با خودشان حال میکنند. از هرکس بپرسی چرا میگوید ما ابوعلی سینا داریم یا خیام داریم ولی اگر از او بپرسی قانون دقیقا چه گفته خیال میکند بوعلی سینا در آن سوگندنامه بقراط را تشریح کرده. اینجا کشور ماست. جایی که همهمان دنبال بهانه برای کار نکردن میگردیم و همه هم خودمان را از بقیه بهتر میدانیم و دیگران را مقصر. من شدیدا از این وضعیت حقارتم میآید. تنبلی و انفعال همهچیزم را از کار انداخته. خالهزنکبازی زندگیم را فلج کرده و دارم به یک راه حل فکر میکنم. راه حل قطعا امید است و آنچیزی که گلستان در کتابش میگوید. کار کردن! گلستان از تقوایی بدش میآید چون تازه یازده صبح میآمده سر کار. با نجف دریابندری دعوایش شده چون روزی سه ساعت تلفن استودیو را مشغول میکرده و با زنش حرف میزده. کمتر کسی در ایران اندازه او منبع اتفاقات مهم بوده. حداقل نعمت حقیقی را میشناسیم که در استودیوی او پرورش پیدا کرده. گمانم همین یک نفر برای اثبات توان او کافی باشند. (هرچند خود نعمت احتمالا ایدهآل گلستان نیست) گلستان در زمانه خودش راحت زندگی نکرده. در دوران آنها هم هیچ چیز سر جای خودش نبود. اگر بود که انقلابی اتفاق نمیافتاد. انقلاب هم اتفاق افتاد چون مثل الان کسی حال نداشت بهخودش سختی بدهد بلکه تغییری در وضعش ایجاد شود. راحتترین راه این بود که وقتی رژیم با مبارزات عدهای قلیل از نفس افتادهبود و دیگر خطری کسی را تهدید نمیکرد به آن حمله کنند و با چند تا ضربه به سرش از پا بیندازندش. حالا هم همه نشستهاند در خانهشان تا امریکا بیاید و یک حامد کرزی برایشان وارد کند و بقیه هم بنشینند خانه و هورا بکشند تا آن بدل کرزی که قطعا مثل خودش سهامدار یک شرکت بزرگ نفت و گاز است اوضاع را برایشان درست کند ولی باز هم کسی کار نکند! آن وقت هم همه احتمالا غر میزنند که چرا اندازه بقیه بهشان خوش نمیگذرد. در این اوضاع و احوال یکی هم که مثل عطاران تصمیم میگیرد از نقش کمدین خودش بیرون بیاید و حرکتی حماسی کند میشود اخ و ده هزار تا چیز دیگر. پس برای همین است که گلستانها کم هستند. آدم با جسارت و درایت او کم است. خود من جرات گرسنگی کشیدن را ندارم وگرنه باید یکبار از این نقش کمدی بیرون بیایم و همانچیزی را که میبینم با یک زبان هنرمندانه نشان دهم اما می دانم که همه ناراحت میشوند و به پز عظمت ایران باستانشان بر میخورد و مرا متهم میکنند به هزار چیز بدتر از کمدین بودن و نانم را میبرند. پس من هم مثل بقیه هستم. فرقی با دیگران ندارم بلکه بدتر هم باشم. چون جرات نشان دادن آن چیزی که میبینم را ندارم.
پ.ن:
تکمله: دفعه سیم بنده را با سی نفر قزاق مامور گُرگانرود نمودند. چه گرگانرود قیامت عظیمی! مردم ریختند به جان و مال یکدیگر... آن وقت که سوال میکنی چرا چنین میکنی؟ جواب میگوید دولت مشروطه شد. معنی مشروطه را چنان فرض کردهاند که اراذل باید در میانه افتاده... هرکاری را میخواهند بکند. افسوس، صد افسوس کاشکی آن روزی که ماها در این خیال بودیم و پیکره این اساس [مقصود مشروطه و مجلس اول] را میریختیم ناخوشی وبا بروز میکرد تمام ماها را میکشت که چنین نتیجه را از زحمات خود نمیدیدیم.
اینها را حسنعلی خان نامی از مشروطهخواهان گفته که از طرف مجلس اول به گیلان اعزام شدهبوده تا اوضاع را کنترل کند. چرا که مردم پس از تشکیل مجلس خیال کردهبودند حالا باید بروند و انبارهای برنج تجار را غارت کنند! (نقل از کتاب انقلاب مشروطه ایران/ژانت آفاری)
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.