۱-  صبح بلند می‌شوم. بارانی که از دیشب شروع شده دارد آخرین نفسهایش را می‌زند. جلسه با شکست روبرو شده و من باید برای یک هفته از جایی پول جور کنم. دارم با پدرم حرف می‌زنم که تلفن قطع می‌شود. می‌خواهم دوباره شماره بگیرم که می‌فهمم تلفن کلا قطع است. حسب‌الفرموده شیخ‌الشیوخ سوخ ‌ابن خوانیین خیال می‌کنم تلفنمان نم کشیده ولی وقتی تماس می‌گیرم با این هفده کوفتی می‌فهمم بعلت کابل‌برگردان قرار است هفتاد و دو ساعت تلفنمان قطع باشد. موبایل در خانه ما خوب آنتن نمی‌دهد. قبلا که یک بار تلفن قطع شده‌بود و رفته‌بودم مخابرات و پرسیده‌بودم اگر ما شب بخواهیم زنگ بزنیم آتش‌نشانی تکلیفمان با این قطعی طولانی مدت تلفن و آنتن ندادن موبایل چه می‌شود، مدیر مرکز پیشنهاد داد یک دستگاه هشتصدهزار تومانی تقویت موبایل بخرم و روی پشت‌بام نصب کنم. ۱۰۰ ساعت بعد، همین‌طور داشتم از پنجره به کارمندهای مخابرات که بعد از هر پنج دقیقه برگرداندن کابل، هفت دقیقه سیگار می‌کشند، نگاه می‌کردم بلکه سر در بیاورم این کابل برگردان که می‌گویند چیست؟ یکهو به این نتیجه رسیدم که با این کابل‌برگردان لابد به ما ADSL خواهند داد. ذوق‌زده رفتم مرکز مخابرات. فهمیدم یک قدم بیشتر با ADSL فاصله ندارم! باید صبر کنم مرکز مخابرات منطقه هم دیجیتالی شود. کِی؟... کسی نمی‌دانست.

۲-  با همیت پدر، کسری پول جور شد. همه رسانه‌ها مدام از بانکداری الکترونیک حرف می‌زنند اما هیچ بانکی به حساب بانک دیگر پول حواله نمی‌کند، چرا؟ نمی‌دانم. برای همین مجبورم بروم بانک ملی. اساسا بانک ملی سعی دارد مفهوم پست‌مدرنیسم را به شکل عوامانه‌اش به ما بفهماند. اگر فرض کنیم بعضی پست‌مدرنیستها سعی دارند بگویند چه خوب بود آن دوران گذشته، بانک ملی دقیقا دارد همان‌طوری که هفتاد سال پیش عمل می‌کرد بانکداری می‌کند. بعد از یک معطلی یک ساعت و ربعی در صف طویل بانک که حداقل سه بار شاهد دعوا و یقه‌گیری مردم با هم بودم رسیدم به مسوول محترم باجه و از آنجایی که کارمندهای بانک در ایران خیال می‌کنند از قیافه هرکس خوششان نیاید می‌توانند سرش داد بزنند و کارش را انجام ندهند، لبخندی به پهنای صورتم تحویل طرف می‌دهم و در حالیکه از ته دل دوست دارم کل شعب بانک ملی با هم منفجر شوند، می‌گویم خسته‌نباشی. طرف خوب برخورد می‌کند. خیالم راحت می‌شود که از قیافه‌ام بدش نیامده اما هنوز یکی دو کلید را فشار نداده که شبکه قطع می‌شود. به همین‌سادگی. شبکه کی وصل می‌شود؟ کسی نمی‌داند.

۳-  در تاکسی نشسته‌ام. همه دارند غر می‌زنند و فحش می‌دهند. یکیشان به طرح زوج و فرد معترض است. می‌گوید شصت میلیون پول ماشین داده‌ام ولی نمی‌توانم سوارش شوم، بس‌که ... کشا ماشین می‌دن بیرون! می‌گویم فقط ماشین بیرون دادن برای شما که شصت میلیون دارید خوب است؟ پاسخ درستی نمی‌دهد. بحث ادامه پیدا می‌کند. همه شروع می‌کنند بحثهای خاله‌زنکی سیاسی می‌کنند. فحش می‌دهند به آنهایی که به خوش‌تیپ رای داده‌اند. می‌پرسم شما به کی رای دادید؟ طرف ابرو نازک می‌کند و می‌گوید مگه من خرم تو همچین نمایشی شرکت کنم؟ می‌گویم ولی من شرکت کردم، به‌نظر شما من خرم؟ طرف می‌گوید من گول تبلیغات رژیم را خورده‌ام. من هم درمی‌آیم که آره، گول خورده‌ام ولی بعدش گ‌ه زیادی نمی‌خورم. همان گول برایم کافی است! از ماشین پیاده می‌شوم.

۴-  به یک جلسه می‌روم. کارگردان یک خانم را که تازه از کانادا آمده و دارد پروژه‌ای راجع به ک‌ی‌ا‌ر‌س‌ت‌م‌ی می‌نویسد دعوت کرده تا راجع به فیلمنامه نظر بدهد. خانم مهربانی است و بعد از جلسه من را تا نزدیکیهای خانه می‌رساند. مدام توضیح می‌دهد که این فیلمنامه جنبه‌های آرتیستیک کم دارد و برای جذب بیننده عام حسابی بترکان است ولی بیننده خاص عمرا خوشش نیاید. در می‌آیم که با این ... تومان من خوصله ندارم به مضامین مهم بشری فکر کنم و ترجیح می‌دهم نان شبم را درآورم و برای خاله قزیهای عوام چیز بنویسم. می‌گوید پس ART !!!! چه می‌شود. با خودم فکر می‌کنم گور بابای آرت!!! این خانم احتمالا تاکسی سوار نمی‌شود و آدمهای اینجا را درست نمی‌شناسد.

۵-  در جنگ جهانی سوم تمام کشورها علیه هم از سلاح‌های نامتعارف استفاده کرده‌اند. در اثر انفجارهای اتمی کل دنیا نابود شده. خشکیها به هم نزدیک شده و اکنون کره زمین محدود شده به دو قاره زمین شرقی و زمین غربی. من از یک خواب طولانی بلند می‌شوم. نمی‌دانم در کدام قاره‌ام ولی همه‌چیز عجیب است. آدمها شاخ درآورده‌اند و دماغهایشان دراز شده. تقریبا هم لختند و هوا زیادی گرم است. هر کس دارد یک طرفی دنبال غذا می‌گردد یا کسی را تعقیب می‌کند تا ببرد گوشه‌ای ترتیبش را بدهد. زبان هیچ کس را نمی‌فهمم. یک نفر با خیال راحت در آفتاب لم داده. عینک مارکدار خوش دک و پزی زده به چشمش و دارد هاینکن می‌خورد و بادام زمینی کره‌ای! نزدیکش می‌شوم. با اشاره چیزی به بغل دستیش می‌گوید. در جا می‌فهمم ایرانیند. چون طرف داشت با اشاره می‌گفت اینا دو روز دیگه می‌رن. احتمالا بعدش هم در دلش گفته آن وقت همه‌چیز درست می‌شود!

پی نویس: یک نفر قول یک نواری را به ما داده بود؟ ما هنوز منتظریم!

پی‌نویس مهم: بعد از نوشتن این مطالب فیلمی دیدیم که حیفمان آمد راجع بهش ننویسیم در همین راستا یک سوال و یک نکته را مطرح می‌کنیم.

۱- چطور می‌توان یک ایده غیرممکن از لحاظ منطقی و در نگاه اول به‌دردنخور را تبدیل به یک فیلم مفرح قابل قبول کرد که در بغضی لحظاتش آدم حسابی بخندد؟

پاسخ را این فیلم داده. ایتان کوئن را بیاورید ایده‌تان را فیلم‌نامه کند و چهار پنج بازیگر درجه یک را هم جمع کنید در فیلم. از بن استیلر حسابی بدم می‌آمد تا به‌حال. حتی ملاقات با والدین هم نتوانسته‌بود بینمان صلح برقرار کند اما بالاخره موفق شد با کارگردانی این فیلم(بازیش در این فیلم هم مثل همیشه مزخرفترین بازی کل فیلم است) خودش را در دلم جا کند. یک فیلم در فیلم است که داستان بانمکی دارد. مثلا یکی از نکات بامزه فیلم رابرت داونی جونیور است که نقش یک هنرپیشه معروف را بازی می‌کند که چهار بار اسکار برده. در فیلم برای اینکه می‌خواهد نقشی متفاوت بازی کند، با عمل جراحی پوستش را به‌طور موقت سیاه کرده و در نقش یک سیاه‌پوست بازی می‌کند! نوشته‌های زیر کپشن ابتدایی فیلم است:

In the Winter of 1969 an elite force of the U.S Army was sent on a top secret assignment in South East Vietnam. The objective: rescue Sgt. Four Leaf Tayback from a heavily guarded NVA Prison Camp.

The mission was considered to be near suicide.

Of the 10 men sent, 4 returned.

Of those 4, 3 wrote books about what happened.

Of those 3, 2 were published.

Of those 2, just 1 got a movie deal.

 

 

This is the story of the men who attempted to make that movie.

۲- با دادن این پیش‌فرض کلی کمکتان می‌کنم. خود من که نمی‌دانستم وسط این همه بازیگر معروف فیلم تام کروز هم هست، وقتی فهمیدم  کدام کاراکتر را دارد بازی می‌کندکف کردم. ده بار تیتراژ را نگاه کردم تا مطمئن شوم(واضح است دارم اغراق می‌کنم، نه؟) تمام سعیتان را بکنید. اگر تا دقیقه شصت فیلم توانستید تام کروز را پیدا کنید و بفهمید کدام نقش را بازی می‌کند، حسابی تام‌کروز شناسید!