کاش حال بهتری داشتم!
سه سالی بود که از وبلاگ و داستانهای آن کناره گیری کرده بودم. دقیقا یادم هست یک روز که میخواستم مطلبی را در وبلاگ سابقم بنویسم برای لحظهای با خودم صادق شدم. نمیدانم چطوری این اتفاق افتاد ولی افتاد. اصولا لحظات اندکی بوده که من همچین جسارتی پیدا کنم و از پوسته و پیله خودم بیرون بیایم و زل بزنم به خودم و رک و راست شخص شخیص خودم را که زیادی هم تحویلش میگیرم نقد کنم و بگویم: "آخه خره! داری چه غلطی می کنی؟" و آن روز واقعا این اتفاق افتاد.(همیشه اول می نویسم این اتفاق اتفاق افتاد!) و خره بعد از اینکه کمی افاضات روشنفکرمآبانه کرد زیر قضیه زایید(با عرض معذرت از فمنیستها) خفن رفتم تو فکر. راستش من در واقع رفته بودم وبلاگ راه اندازی کنم که دختربازی کنمَ همین! تصورم این بود که آنقدر قلم توانا و جذابی دارم که ظرف مدت سه روز تمام دختر خوشگلهای دنیای مجازی عاشق شخصیت برجسته و شیوایی لفاظیهای یگانه من میشوند. به خاطر همین هم خیلی در نوشتن مطالب وسواس داشتم. ده بار ویرایششان می کردم و کلی بالا پایینشان که مطمئن شوم حتما تودل برو هستند. همین موضوع من را که ذاتا آدم تنبلی هستم شدیدا آزار میداد که بالاخره باید یک کار را درست و حسابی انجام می دادم. بحث دلبری فرهنگی هم با دو سه قرار وبلاگی ارضا شده بود (هرچند از شانس خوب یا بد من آن دو سه قرار هم منتهی به یک ابتذال نابودکنندهای شد که تقریبا مطمئن شدم راه غلطی را برای این حرکات انتخاب کردهام و مثل بچه مطرحهای تهران بروم اسکی موفق ترم) و خلاصه تمامی انگیزهها را برای نوشتن از دست داده بودم و به همین خاطر آخرین پست را ارسال نکردم و خودم را خلاص کردم. از آن به بعد حتی به وبلاگها سر هم نمیزدم تا وسوسه دوباره نوشتن خفتم نکند. ده بار این علیز پرسید وبلاگم را خواندی و من نخوانده بودم و همین طور سایر دوستانم. دیروز رفتم سراغ وبلاگ علیز. همین طوری الکی از سر کنجکاوی. این رجوع برای آدم بی جنبهای مثل من کافی بود تا دو ساعتی درگیر لینک بازی و وبلاگ خواندن باشم. سری هم به وبلاگ قدیم خودم زدم و مقدار زیادی حالم به هم خورد و فهمیدم نوشته هایی که زمانی خیال می کردم چقدر عظیم و محسور کنندهاند چقدر بیخود بودهاند.کلی از تحولی که پیدا کرده بودم راضی بودم که امروز شروع شد. واقعا روز گندی بود. صبح اول وقت با ایمیل ۱۰ مگابایتی سروش روبرو شدم که مثل همیشه فراموش کرده بود تماس من از طریق خط تلفن و روشهای سنتی است و با ایمیل پرحجمش منو حسابی تحقیر کرد. بعد فهمیدم باز هم باید تغییرکی در پروژه کاریم بدهم و بغضم گرفت.بعد از خانه بیرون آمدم و با یک راننده تاکسی دعوایم شد. بعد رفتم دیدن یک دوست قدیمی و آنجا یک دوست قدیمی دیگر و تقریبا معروف را دیدم و طرف هم کاری که برای آن یک سال زحمت کشیده بودم به طرز بدی ضایع کرد و بعد هم رفتم خانه مادربزرگ همسرم و او هم بیخودی چون پایش ورم کرده بود من را متهم کرد که چون پدر بچه داخل شکمش هستم همه چیز تقصیر من است و خلاصه خیلی بدبخت شده بودم. کرم وب بازی هم که از دیشب به جانم افتادهبود. دوباره لحظهای از خودم بیرون آمدم و صادق شدم و تصمیم گرفتم صادقانه بنویسم. جایی برای صادقانه نوشتن درست کنم.
زندگی تا شش ماه پیش برای من در سرخوشانهترین شکل ممکن دنبال میشد. خیال میکردم خیلی جوانم و وقت برای تلف کردن زیاد دارم اما از وقتی همسرم باردار شد همهچیز یک طور دیگری شد. من پیر شدم. برای من ایران ۱۴۱۴ بسیار مهم شد. برای من صرفهجویی در مصرف برق اهمیت پیدا کرد. من موقع رد شدن از مقابل مدرسهها به بچهها خیره میشوم و نگران این میشوم که کدام مدرسه بهتر است و درست با بچهها رفتار میکند. وقتی رادیو برنامهای راجع به کرک و شیشه و کوفت و زهر مار پخش میکند تنم میلرزد. من دیگر جرات بلندپروازی ندارم. میترسم. از مسوولیتی که به گردنم افتاده نمیترسم ولی نگران آینده پسرم هستم. پسری که هنوز دنیا نیامده. نگران روزی هستم که از من طلبکار شود و بپرسد:" کور بودی دنیای دور و ورت رو نمیدیدی عوضی؟!" مدت زیادی است که دلم نمیآید بگویم بچهدار شدن ما خارج از برنامه بوده. حتما آن موقع هم نمیتوانم به او بگویم. نمیتوانم بهش بگویم که چقدر آرزو برای خودم داشتم و حالا دارم بهسادگی از آنها میگذرم، چون دیگر وقت ریسک کردن ندارم. امشب دارم یکی از سختترین تصمیمهای زندگیم را میگیرم. امیدوارم تا تهش صادق بمانم.
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.