همیشه در مواجهه با چیزی که خیلی تعریفش را شنیده‌ای و مدتی انتظارش را کشیده‌ای سرخورده می‌شوی. دلسرد که چرا آن‌طور نبود که برایت گفته‌اند و انتظارت را برآورده‌نکرده اما همیشه استثناهایی پیش می‌آیند که باعث می‌شوند یادت بیاید قید همیشه را نباید به این راحتی استفاده کنی.

برخورد اول: در دفتر یک کارگردان شدیدا مشهور و مولف نشسته‌ام. فیلمساز می‌رسد. دو دستیارش که تازه آنونس فیلم را دانلود کرده‌اند با ذوق و شوق به کارگردان می‌گویند بیا آنونس را ببین. این فیلم مسیر سینما را عوض کرده. کارگردان مشهور منطقی‌ترین پاسخ را با یک پرسش به دستیارانش می‌دهد:« چطور از روی یک آنونس به همچین نتیجه‌ای رسیده‌اید؟» به‌هرحال می‌نشیند و آنونس تقریبا یک دقیقه‌ای را می‌بیند. تا تمام می‌شود بدون مکث و در حالی که به مانیتور خیره شده می‌گوید دوباره پخشش کنند و دوباره و بعد دوباره... تا بالاخره کارگردان مشهور از تکنیک گرفتن چنین پلانهای عجیب و غریبی سر درمی‌آورد و بعد چهل و پنج دقیقه راجع به آن برای ما حرف می‌زند. به‌نظر می‌رسد کارگردان مشهور حالا با دستیارانش هم‌عقیده شده. من هم تحت تاثیر قرار گرفته‌ام اما قضاوت نمی‌کنم و منتظرم. فقط کنجکاویم بیشتر از قبل شده.

برخورد دوم: فیلم اکران می‌شود. رقم فروش اولین شب اکرانش سرسام‌آور است. همه راجع به آن می‌نویسند. همه مطمئنند که هیث لجر اولین بازیگر تاریخ سینما خواهد شد که پس از مرگش اسکار می‌گیرد. اینها را می‌گذارم به‌حساب تبلیغات ولی کنجکاویم باز هم بیشتر شده.

برخورد سوم: DVD فیلم را می‌گیرم. یکی دو روزی صبر می‌کنم و از دیدن آن پرهیز می‌کنم. نگرانم که انتظاراتم برآورده نشود. کیفیت نه‌چندان خوب آن را بهانه می‌کنم تا نبینمش ولی بالاخره طاقت نمی‌آورم و می‌نشینم جلوی تلویزیون.

شوالیه تاریکی:

آدم حسابی غبطه می‌خورد. اول به‌خاطر اینکه آدمهایی در جاهایی از دنیا زندگی می‌کنند که شرایط و امکاناتی هست که می‌توانی هر رویایی را به واقعیت تبدیل کنی حتی پروژه‌ای غیر قابل تصور مثل شوالیه تاریکی اما بدتر از آن این که آدمهایی در حرفه تو مشغولند که میزان نبوغشان باعث می‌شود تمام کارهایت شبیه تئاترهای مهدکودکی به‌نظر برسد. اصلا گور بابای امکانات. درست که سینماگر امریکایی بودن به تو این امکان را می‌دهد تا برای رویاهایت سقفی نگذاری ولی نوشتن همچین فیلمنامه‌ای با این داستان عجیب و غریب و شخصیتهای پیچیده‌ و عجیب و غریب‌تر انصافا توانایی‌ای می‌خواهد که بخش اندکیش در اثر ممارست به‌دست می‌آید و باقیش کاملا ذاتی است و علامت نابغه بودن طرف است. از نولان باز هم فیلم خوب دیده‌بودم. اصولا آدم جالبی به‌نظرم می‌رسید و اینکه در سی و هشت سالگی 4 فیلم داشت که همه خوب یا عالی بودند، برایم قابل احترامش می‌کرد اما حالا باید اسمش را بگذارم کنار بیلی وایلدر و رابرت راسن و الیا کازان و آدمهای این‌چنینی. به‌نظرم نولان در دورانی که ماموتهای سینما داشتند منقرض می‌شدند و سینما شده‌بود عرصه ستاره‌های مجله فوربس، عصر طلایی کارگردانهای بزرگ را احیا کرده. قطعا این فیلم هم مثل تمام فیلمها اشکالات خودش را دارد ولی عظمت فیلم تمام این اشکالات را قابل بخشش می‌کند. شک ندارم که بعد از مدتها ثابت بودن لیست کلاسیکها بالاخره یک فیلم جدید به آنها اضافه شده.

فراموش نکنیم: هیث لجر مدتی بعد از بازی در این فیلم در اثر افراط در مصرف داروی آرام‌بخش مرد(یا شاید خودکشی کرد) شنیده‌ام در مصاحبه‌ای گفته نقش ژوکر که در شوالیه تاریکی بازی کرده رویش تاثیرات مخرب زیادی گذاشته و حسابی افسرده‌اش کرده. نمی‌دانم این شنیده چقدر صحت دارد اما قطعا یکی از خلاقانه‌ترین و بی‌نقص‌ترین بازیهای عمرم را دیدم. اینکه یک نقش را که اصولا تیپ است تبدیل به کاراکتر کنی به‌نظرم کار ساده‌ای نمی‌رسد ولی لجر این کار را کرده(البته نولان هم در فیلمنامه برایش سنگ تمام گذاشته) کاراکتری شدیدا مشمئز‌کننده و کثیف و خبیث و بیرحم و عوضی و خلاصه همه‌چیز ولی یک لحظه، حتی یک لحظه هم از او بدت نمی‌آید. یعنی اجازه نمی‌دهد این اتفاق بیفتد حتی در سکانس فوق‌العاده عجیب انفجار بمب ساعتی! انصافا جاش خالی است ولی یادگاری خوبی از خودش باقی گذاشت.

اکنون: دستم اصلا به کار نمی‌رود. لوس‌بازی در نمی‌آورم و چس ناله هم نمی‌کنم ولی واقعا احساس حقارتم می‌آید.

پ.ن: مبهم بودن متن بابت این است که نخواستم چیزی از فیلم لو برود و در عین حال هم تحریکتان کند که بروید و فیلم را ببینید.