اول اینکه فارغ از همه مسائل، به‌نظرم این جایزه به‌صورت کلی اهمیت زیادی دارد. وقتی آکادمی به فیلمی توجه می‌کند، یعنی این فیلم استانداردهای لازم را دارد و وقتی بالاخره به یک فیلم از سینمای غیراگزاتیک ایران توجه می‌شود، یعنی بعد از این همه سال بالاخره این بخش از سینمای ایران هم دیده می‌شود. حالا فراستی می‌خواهد اسمش را بگذارد اگزاتیسم مدرن یا هرچیزی برای من مهم نیست[1]. این یک فیلم داستان‌گوست با روش معمول حاکم بر جریان اصلی سینما و این جایزه دو نوید می‌تواند برای سینمای ایران داشته‌باشد. اول اینکه این جایزه می‌تواند الگویی باشد برای سینماگران ایرانی که دست از فیلمهای کارت‌پستالی که داستانشان بیخودی در عرض گسترش پیدا می‌کند بردارند و دوم اینکه شاید، شاید... اثر تبلیغاتی این جایزه باعث شود بازار وسیع‌تری برای سینمای ایران پیدا شود. این یعنی اینکه هر آدمی-  چه مثل فراستی از این فیلم خوشش نیاید چه مثل خیلیهای دیگر به‌نظرش این فیلم بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران باشد- اگر عقل سالم داشته‌باشد باید بابت این جایزه خوشحال باشد اما چیزی که توجه من را زیاد جلب کرده واکنشهاست به موضوع. برداشتهاست از اتفاق و مصادره‌هایی که دارد سر این ماجرا انجام می‌شود. ما شده‌ایم یک ملت تحقیرشده که دلمان را خوش کرده‌ایم به تک‌ستاره‌هایی که راهشان را به تنهایی به‌سوی موفقیت باز می‌کنند. آنقدر حقارت کشیده‌ایم و آنقدر پیروزی برایمان غیرقابل دسترس است که هر اتفاقی را می‌خواهیم تبدیل کنیم به جشن ملی. یکهو همه‌چیز فراموش می‌شود. همه آن بدبختیها، همه آن نکبتی که در خود فیلم به ما نشان می‌دهد از دروغ‌گویی خودمان را می‌گذاریم داخل گنجه و شروع می‌کنیم دست زدن و شادی کردن و خاصیت اصلی جامعه‌مان را فراموش می‌کنیم. یادمان می‌رود که همه ما بالقوه آدمهایی هستیم که دائم از پشت، فرهادی(یا هر آدمی که دارد برای موفقیتش تلاش می‌کند) را نگه می‌داریم تا یک‌وقت جلو نروند. حالا همه عقده‌های فروخورده خودمان را در آن مجسمه طلایی می‌بینیم که دست فرهادی است و می‌رود داخل ویترین پر و پیمانش و معلوم نیست کی دوباره دست یک فیلمساز ایرانی به آن برسد. از آدمی که استثنائا در این آشفته‌بازار پشت‌هم‌اندازی و انفعال و تنبلی، دارد کارش را درست و اصولی انجام می‌دهد، قهرمان ملی می‌سازیم. به این نکته توجه نمی‌کنیم که تنها کار خارق‌العاده فرهادی این است که میان ما هفتاد میلیون نفر که عادت کرده‌ایم به اشتباهی بودن، به کم‌کاری، به پشت هم اندازی، کارش را درست انجام داده. درست انجام دادن کار را تبدیل می‌کنیم به یک کار عجیب و دست‌نیافتنی که پشت آن حقارت خودمان را مخفی کنیم. پشت آن، شکستهای پی‌درپی سرزمینمان را لحظه‌ای فراموش کنیم. حقارتی که بخشیش را خودمان برای خودمان دست و پا کرده‌ایم و بخشیش را هم بهمان تحمیل کرده‌اند. خلاصه همین.



[1] در مورد این حرفها هم که جایزه اسکار سیاسی است و این جور چیزها من کمتر یادم آمده فیلم دست‌راستی‌ای در اسکار جایزه بگیرد و فیلم خوبی نباشد. از میدان بلای کاترین بیگلو که دست راستی تر فیلم نداریم، جایزه هم برد ولی فیلم خوبی بود.