1-  تقریبا دو هفته شده که از خانه بیرون نیامده‌ام. اصلا نمی‌دانم قیافه شهر چطوری است و عجیب است که هیچ علاقه‌ای هم ندارم. سابق، این‌وقتهای سال که می‌شد همیشه حواسم بود ساعت شلوغی به خانه بیایم، از وسط بازار تجریش رد بشوم و همان موضوع کلیشه‌ای بوی عید را تجربه کنم اما در دو هفته پیش دو سه باری که برای کاری هم مجبور شده‌ام بیرون بروم، به‌محض اینکه به ترافیک مهیب حوالی کاخ نیاوران رسیده‌ام، گرد کرده‌ام و برگشته‌‌ام خانه و زیر لب هم گفته‌ام گور بابای کار. بماند برای بعد از عید. خیال می‌کنم خیلی سرم شلوغ است و کار دارم و این ترافیک باعث می‌شود روزم نابود شود و به کارم نرسم.  سرم شلوغ است ولی کار به‌خصوصی نمی‌کنم. حداکثر دستاوردم در روز می‌شود دو صفحه که معمولا یک صفحه‌اش را فردا خط می‌زنم، در حالی که روزی ده یازده ساعت پای کامپیوترم. گاهی وقتها از بیرون به خودم نگاه می‌کنم و تصور می‌کنم کم‌کم تبدیل می‌شوم به یکی از اجزای خانه. یک آدم که همین‌طور پشت این کامپیوتر است و تبدیل می‌شود به یک "چیز" که روی صندلی است و بعد بقیه فراموش می‌کنند که من اینجا هستم. یعنی می‌دانند هستم اما فقط هستم؛ مثل ملکیادس صد سال تنهایی. هرچند ملکیادس مشغول نوشتن یک‌سری نوشته‌های رمزگونه بود و احتمالا خودش این حس من را نداشت اما بقیه او را بعنوان یک چیز، دقیقا یک چیز که در اتاق لگنها و کنار آنها قرار دارد نگاه می‌کردند. این با آن شرح حال مرسوم افسردگی که معمولا همه ازش حرف می‌زنند فرق می‌کنند. احساس می‌کنم به یک مرحله اشراق رسیده‌ام که کمکم کرده بی‌خیال بشوم. موفق شده‌ام به مغزم یاد بدهم دیگر فکر نکند و احساس می‌کنم همین‌طوری ادامه بدهم به رستگاری می‌رسم. به‌نظرم این روزها بهترین فکری که یک همشهری ما می‌تواند داشته‌باشد این است که اصلا فکر نکند. با این بی‌عملی تمام‌عیاری که ما دچارشیم فکر کردن واقعا مرض خطرناکی است که همه‌مان را می‌اندازد در سراشیبی افسردگی و این بدتر از هرچیزی است گمانم.

2-  دیشب مستندی از شبکه من و تو دیدم  که شرح عبور نیروهای متفقین از راین بود. تعریف مصیبتی عظمی با جزییات دردآورش از طرف کهنه‌سربازها. این وسط یکی از این کهنه‌سربازها که در عملیات با چتر پشت نیروهای آلمانی فرود آمده تعریف می‌کرد درست چند ساعت مانده به عملیات نامه‌ای از مادرش از امریکا به‌دستش رسیده که نوشته حالا که به جنگ اعزام شدی یادت باشد آن سرباز جوانی که مقابلت است نیز مادری دارد که مثل من نگران و منتظر پسرش است. پس رحمت داشته‌باش(نقل به مضمون) صرف نظر از اینکه این نامه زیادی عجیب به‌نظر می‌رسد و مطمئن نیستم مادر این کهنه‌سرباز واقعا این نامه را نوشته‌باشد و یا این پیرمرد حالا بعد از این همه سال ترجیح می‌داده مادرش همچین چیزی به او گفته‌باشد، واقعیت عجیب و درستی در این متن هست. مساله کهنه‌سرباز این بود که او ماهها آموزش دیده اگر نکشی کشته می‌شوی و حالا دچار این تعارض شده‌بود که اگر بخواهد رحمت نشان بدهد مادر خودش عزادار می‌شود[1]. موضوع این است که وقتی تفنگی در دست داری و یک هدف برتر(نمی‌دانم واقعا نابودی نظام نازیها یک هدف برتر محسوب می‌شود نسبت به هدف سرباز آلمانی که دارد مانع ورود متفقین به خاک کشورش می‌شود یا نه؟ ولی فعلا شواهدی نمی‌بینیم مبنی بر اینکه بقای نازیها نسبت به حذفشان مزیت بیشتری برای بشریت داشته‌است) حق داری آدم مقابلت را بکشی یا نه؟ کشتن با چیزی که در فیلم می‌بینیم متفاوت است. کشتن واقعا از بین بردن حق ادامه حیات یک انسان است. هانا آرنت در کتاب آیشمن در اورشلیم و حول مساله ابتذال امر شر مساله‌ای را درباره آیشمن مطرح می‌کند که به‌نظرم خیلی جای تامل دارد. می‌گوید او فقط از دستورات پیروی نمی‌کرد، بلکه از قوانین نیز پیروی می‌کرد. موضوعی که به آیشمن اجازه می‌داد برای شش میلیون یهودی دنبال راه حل نهایی بگردد و همه را به‌صف بفرستد اتاق گاز همان قانونی است که به آن سرباز جوان آمریکایی گفته بکش تا کشته‌شود. ونه‌گات در سلاخ‌خانه شماره پنج سعی می‌کند تصویری از آنچه بمباران متفقین بر سر شهر درسدن آلمان و ساکنینش آورده به ما بدهد. طبق ادعای ونه‌گات، تعداد تلفات آلمانیها(که گویا بیشترشان غیرنظامی بوده‌اند) در بمباران درسدن، بیشتر از کشته‌شدگان هیروشیما بوده‌است. یعنی تعداد زیادی خلبان، با تمرکز و دقت کافی آنقدر بمب روی درسدن ریخته‌اند تا شماره آدمهایی که زیر آوار شهر از دست رفته‌اند، بیشتر از کشتگان هیروشیما باشند. یعنی تعداد زیادی آدم در نیروی هوایی متفقین مدت زمانی طولانی(نه مثل هیروشیما در یک لحظه) را متمرکز بوده‌اند روی ویرانی یک شهر و نابودی شهروندانش. آنقدر در شهر آدم کشته‌اند که آلمانیها مجبور شده‌اند اسرای متفقین (که ونه‌‌گات هم جزو آنها بوده‌است) را آزاد کنند تا در پیدا کردن زنده‌ها و جستجوی آوارها کمکشان کنند و این حق را با قانونی برای خودشان قائل شده‌اند که دولت آلمان یک دولت ظالم تجاوزگر است. همین تعریف ساده از دولت آلمان این مجوز را به خلبانهایی داده تا مردم آلمان را تکه‌تکه‌ کنند. جایی دیگر در سریال بسیار درخشان ارتش سری وقتی کرتیس(افسر اطلاعاتی نیروی هوایی بریتانیا) همراه یکی از دخترهای سریال می‌روند کلک خبرچینی که شبکه آنها را به اس‌اس لو داده بکنند و برنامه درست پیش نمی‌رود و کرتیس مجبور می‌شود در وضعیتی که زن طرف در اتاق بغلی است و در حالی که به چشمانش خیره است بکشدش. در راه بازگشت در کوپه قطار گرفته‌است و به دختر فیلم می‌گوید تابه‌حال آدم نکشته‌بودم و دخترک می‌پرسد پس آن بچه‌ها و شهروندان عادی که قبلا در بمباران هوایی می‌کشتی حساب نمی‌شوند و او یک جواب ساده می‌دهد: آنها در چشمانم نگاه نمی‌کردند! این روزها شروین ما دچار عارضه‌ای به‌نام بن‌تن است. یک از خدا بی‌خبر یک سال پیش یک سی‌دی بن‌تن برایش هدیه آورد و مادر و پدر بی‌فکرش که ما باشیم هم آن را در دستگاه گذاشتیم و یک سال است با هیچ ترفندی نتوانسته‌ایم شروین را از دیدن بن‌تن منع کنیم. صبح بن‌تن می‌بیند به زبان انگلیسی، ظهر دوبله ایتالیایی، عصر فرانسوی و شب هم دوبله فارسیش را می‌گذارد و می‌بیند. شروین اغلب با من پازل درست می‌کند یا کتاب می‌خوانیم و گاهی هم با هم تئاتر بازی می‌کنیم. بعضی وقتها هم که کشتی می‌گیریم شروین دائما یک واژه کوتاه و ساده را استفاده می‌کند: الان می‌کشمت! احتمالا شروین هیچ درکی از مرگ ندارد اما قبل از کشف مفهوم مرگ واژه کشتن را یاد گرفته. اصلا نمی‌دانم منظورم در این نوشته طولانی درست ادا شد یا نه! ولی مطابق رستگاری‌ای که دارم دچارش می‌شوم بیشتر از این توان فکر کردن و پرداختن به موضوع را ندارم.



[1] البته من ادامه فیلم را ندیدم تا ببینم واقعا این سرباز در اثر خواندن نامه مادرش چه کرده.