این از آن عکسها بود که زیاد در فیسبوک به اشتراک گذاشته‌می‌شد و معمولا همراه آن نوشته می‌شدافتخار همه ما ایرانیان اصغر فرهادی گفت ما ملتی هستیم که به تمام فرهنگها و ملتها احترام می‌گذاریم.

این عکس هم از آنهاست که این روزها زیاد در فیس‌بوک می‌بینیم. زیر آن نوشته‌شده هرکس از عربها بدش می‌آید لایک کنه. شاخ شدن برای ما جزیره می‌خوان.

اما بعد... فردای آن مراسم جوایز آکادمی معروف، دکتر در صفحه فیسبوکش نوشت اگر یک‌نفر جایی بگوید نزنید ما رو، نزنید ما رو، ما دوتا گیلاسیم ما باید خوشحال باشیم؟ و بعد اضافه کرد آیا واقعا ما ملتی هستیم که به تمام فرهنگها و ملتها احترام می‌گذاریم؟ در آن زمان هرچه در نظرات مربوط به آن مطلب خواندم، حمله و بد و بیراه بود به دکتر. موضوع این بود که کسی به اصل حرف دکتر اهمیت نداد و همه اعتراضش به ذوق‌زدگی ملی ما نسبت به این جملات را به‌حساب حمله‌اش به فرهادی گذاشتند و حسابی او را مالاندند و دکتر هم کلا بی‌خیال تبیین موضعش شد اما یادم می‌آید که همان روز تلفنی با تاکید و با بغض و دلشکستگی از من پرسید آیا واقعا ما به تمام فرهنگها و ملتها احترام می‌گذاریم؟ و بعد... زمان زیادی نگذشته از فراخوان مجله تایم برای انتخاب شخصیت تاثیرگذار سال و موج کارزارهایی که راه افتاد برای رای دادن دوباره و دوباره که عکس اصغر فرهادی را روی جلد مجله تایم نصب! کنیم. اینکه آدم از موفقیت یک ایرانی حال کند و ذوق‌زده شود یک بحث است و این که ما دسته‌جمعی و به‌صورت کاملا ملی و هماهنگ دنبال مصادره شخصی موفقیتهای فردی هم‌وطنانمانیم یک بحث دیگر است. هر هفته کلی از این ایمیلها برای من می‌آید. افتخاری دیگر برای ما ایرانیان. آیا می‌دانستید طراح سری فلان و بهمان بی‌.‌ام‌.و یک ایرانی است؟ با گلاره گل‌محمدی که برای ما غرور آفرینی کرد و پانزده پی‌اچ‌دی گرفت و استاد دانشگاه استنفورد است آشنا شوید. مدام این عبارات غرور و افتخار برای ایران و ایرانیها ( و جدیدا واژه دل‌به‌هم‌زن ایرونی) را برای هم تکرار می‌کنیم و من مدام از خودم سوال می‌کنم مثلا ژاپنیها اگر جای ما بودند الان باید چه کار می‌کردند؟ یا شاید هم می‌کنند و من خبر ندارم اما بهشان نمی‌آید اهل اینطور کارها باشند، چون احتمالا اندازه ما تحقیر نشده‌اند. شده‌اند البته ولی بزرگوارتر از آن بوده‌اند که مثل ما خودشان را دچار مالیخولیا بکنند و به‌جای کار کردن ذره‌بین بگذارند ببینند کجای دنیا یک‌نفر یک کاری می‌کند، در بوق و کرنا بکنندش. اصلا به‌فرض ما می‌توانستیم آقای فرهادی را بفرستیم روی جلد مجله تایم. آیا واقعا آقای فرهادی تاثیرگذارترین شخصیت سال بود؟ یعنی مثلا از آن سان سوچی مهمتر؟! کلا همه‌چیزمان را پشت یک هاله مالیخولیایی مخفی کرده‌ایم و به قلابی‌ترین شکل ممکن واژه‌های مجرد را به داشته‌های حقیرمان هدیه می‌کنیم و با این نشئه حال می‌کنیم و بیشتر و بیشتر توی فراموشی غرق می‌شویم. اگر ما همان آدمهایی هستیم که به تمام فرهنگها احترام می‌گذاریم پس این عکس کوفتی دوم چیست؟ منازعه سر سه جزیره واقعا باید به اینجا ختم بشود؟! باید به این ختم شود که رجز سردار شکست‌خورده را تکرار کنیم که ز شیر شتر خوردن و سوسمار...؟ همان اعراب که شیر شتر و سوسمار می‌خوردند تومار یکی از بزرگترین و قدیمی‌تریم امپراتوریهای تاریخ را به هم پیچیدند و  شاهنشاهش را تا دورترین نقاط سرزمین خودش راندند تا نهایتا آن‌طور که می‌گویند، یکی از همین ایرانیها در آسیابش کلکش را بکند و بعد همین ایرانیها در مقابل این اعراب کاری با فرهنگ آبا و اجدادیشان (ایرانیشان) کردند که امروز فردوسی بشود قهرمان ملی ما، آن هم نه به دلیل داستانگویی حیرت‌انگیزش یا شعر استوارش، بلکه به‌خاطر اینکه عجم نشئه از مالیخولیا را بدان پارسی زنده کرده‌است و حالا بعد از هزار و چهارصد سال هیچ‌کس فکر نمی‌کند دوباره چرا همین عرب خیال کرده در این منازعه پیروز خواهد شد که پا پیش گذاشته و باز ما در رویای برتری آریایی خودمان داریم سوسمارهای اینها را می‌شماریم و می‌کوبیم توی سرشان. راستی اگر این تئوری که گویا زیادی هم قدرتمند است درست از آب دربیاید و ما آریایی نباشیم و نژادمان یک‌طوری هم با سامیها و عربها یکسان باشد باید چه خاکی تو سرمان بکنیم؟ باید علف را بگذاریم کنار و برویم سراغ شیشه و اسید و این چیزها که دیگر مخدر معمولی نشئه‌مان نمی‌کند. کلا خیال نمی‌کنم چیزی مزخرفتر از شونیسم و غرور ایرانی وجود داشته‌باشد و بلایی بدتر از آن باشد که گریبان ما را بگیرد. همه مهاجرت می‌کنند چون اینجا درک نمی‌شوند و این کشور!‌این آدما! این عنا! این فلانا! این بهمانا! لیاقت اینها را ندارند!‌چون ما حالش را نداریم خودمان را جمع و جور کنیم و وضع را به‌نفع خودمان تغییر بدهیم. همین عربها برای شاخ شدنشان و جزیره خواستنشان هزار تا دلیل دارند. همینها هستند که یکی‌یکی عین دومینو دارند این دیکتاتورهای چند ده ساله‌شان را با سر می‌اندازند زمین و همینها هستند که روزی صد تا کشته دادند تا در کشورشان تغییر ایجاد کنند. بعد ما، مایی که بزرگترین فعالیتمان برای تغییر، رفت و آمد میان منزلمان و سفارت استرالیا و حداکثر دفتر وکیل کلاهبردار مهاجرت است به اینها می‌گوییم شاخ، عکس سوسمارشان را می‌گذاریم، شعر بلغور می‌کنیم و چیزهای بیخودی را می‌شمریم که فقط خودمان فکر می‌کنیم خیلی مهمند. واقعا از ما به‌دردنخورتر و از غرور مزخرف ایرانی ما چیزی مضحک‌تر وجود دارد؟ دیگر کسی در این دنیا نمانده که تحقیرمان کند و افتاده‌ایم به جان افغانها. چرا؟ چون هرکسی رسیده لگدی به پیکر اینها زده و حالا نحیف‌تر از اینند که بتوانند پاسخمان را بدهند وگرنه عمرا جرات حرف زدن به همینها را هم نداشتیم. یادمان رفته همینها با یک فوج کوچک وقتی نصف جهان ما را که چند میلیون نفر جمعیت داشت، که بزرگترین میدان جهان را داشت، که چه و چه بود و فلان و بهمان بود، محاصره کردند ما صوفی اعظممان، شاه سلطان حسینمان را سوار خر کردیم و فرستادیم بیرون شهر! اینها را یادمان رفته که حالا گنده‌گنده فحش اینها را می‌دهیم که از همه‌جا رانده‌شده‌اند و به ما پناه آورده‌اند و بعد می‌رویم در بی‌بی‌سی فارسی رای می‌دهیم به کورش که بشود تاثیرگذارترین شخصیت تاریخ ایران و منشور حقوقش را بلغور می‌کنیم. من الان اینقدر عصبانیم که به‌راحتی می‌توانم بگویم با تمام عشق و علاقه‌ای که به این سرزمین مادری دارم و جانم برایش در می‌ورد، واقعا متاسفم از اینکه جزیی از این ملت به‌دردنخورم. حالم خوش نیست... خوش نیست و خیلی هم بد است.

آنا... آنای عزیز!‌هنوز هم می‌خواهی از این زمانه بنویسیم؟