یک دوست فرهیخته که گم شدنش خیلیها را غمگین کرد، یک‌بار گفت وبلاگ برای از بین بردن ادبیات و فیس‌بوک برای از بین بردن وبلاگ اختراع شدند. به‌نظرم درست می‌گوید. این روزها کتاب خوب تقریبا دست آدم نمی‌رسد و هر کتاب را که باز می‌کنی احساس می‌کنی داری یک وبلاگ می‌خوانی، آن هم نه از نوع خوبش. تازه کتایهایی که این روزها باز می‌کنیم آنهایی هستند که جوایز فلان و بهمان می‌گیرند. خب فیس‌بوک هست و برای آدمی مثل من که حرف زیادی برای گفتن ندارد همان مستطیل بالای صفحه که می‌پرسد "چه در ذهن داری؟" کافی است. می‌خواهیم بنویسیم عشق این گونه است و آدمها آن‌ گونه‌اند... مارک تواین! حرف دیگری که نیست. لکن فیس‌بوک یک خطر دارد که بعضی وقتها هم می‌خوای حرف جدی بزنی چون هویتت واقعی است گیر می‌افتی. به‌خصوص که ستاره‌های عالم مجازی دریده‌تر و هوادارانشان خیلی "بدون هیچ دلیلی" تر از هواداران خیلیهای دیگرند. به‌ همین خاطر ترجیح می‌دهی لجن‌مال نشوی. شخصا چند سالی است که از هر نوع بحثی در هر موضوعی خودداری می‌کنم چون احساس می‌کنم ما معنی مباحثه و مجادله را با هم خلط می‌کنیم و خیال می‌کنیم یک بحث موفق بحثی است که الزاما نظرت را بکنی توی چشم طرف و مجبورش کنی اعتراف به حق بودن تو و باطل بودن خودش کند و کسی فکر نمی‌کند مناظره می‌تواند اینطور باشد که صرفا آدمها نظرات همدیگر را بشنوند اما بحث که شخصی بشود، من هم آدمم دیگر! به خارش می‌افتم که پاسخ طرف را بدهم و اینطوری می‌افتم توی دام صمد آقا شدن! راستش الان هم که مطلب به اینجا رسید دیدم حرف مهمی برای زدن نداشته‌ام و آن چیزی که خیال می‌کردم آنقدر جدی است که نگفتنش کم‌کاری است برای خودم مهم بوده. آدم باید یاد بگیرد تا حرف به‌دردبخوری ندارد بیخودی نپرد وسط و وقت دیگران را با آن نگیرد. این حرف مهم می‌تواند یک داستان مهم باشد. داستانی که نگفتنش برای دیگران یک کم‌کاری محسوب شود.

      حالا که حرف به‌دردبخوری ندارم بزنم یک اعتراف می‌کنم که اقلا یک چیز جدید نوشته‌باشم. من خیلی کم اشتباه می‌کنم نه به این دلیل که آدم کاردرستی هستم، صرفا به این خاطر که منفعلم. آدمی که کم حرکت می‌کند خب کمتر هم اشتباه می‌کند اما وقتی خطایی ازم سر می‌زند نتیجه بسیار مهیبی به‌بار می‌آید. چون معمولا حال اصلاح اولی را ندارم و می‌روم در پیله بی‌عملی خودم می‌خوابم و اینطوری عملم رشد می‌کند و بعد منفجر می‌شود و گند همه‌جا را می‌گیرد. این برای من تبدیل به یک اصل شده. هروقت تصیمیم اشتباه می‌گیرم یا هروقت راه بیرون آمدن از مشکلی را ندارم یا بدتر از آن هروقت غریضه‌ام می‌گوید دارم به یک کمرکش سخت می‌رسم خود‌به‌خود میلم به پیله افزایش پیدا می‌کند. در سال روزهای متعددی هستند که من هروقت چشمانم را می‌بندم می‌بینم که زن و بچه‌ام را فرستاده‌ام سفر و خودم هم یک گوشه دنج پیدا کرده‌ام و دارم خودم را دار می‌زنم. این روزها وقتهایی هستند که فقط بوی مشکل به مشامم خورده یا در افق سرابی از یک دوراهی می‌‌بینم. این روزهایی است که برای من مردن را خیلی لذت‌بخش می‌کند، البته فکرش را چون من حال واقعا مردن را هم ندارم. این اواخر دار زدن هم زیادی به‌نظرم ترسناک و انرژی‌بر می‌رسد و گشته‌ام یکی دو راه خیلی بی‌درد و کم‌جابجایی پیدا کرده‌ام که گفتنش در ملاء‌عام زیاد درست به‌نظرم نمی‌رسد. بله، من همچین آدمی هستم. من بعد از چند ماه می‌آیم وبلاگ راه می‌اندازم تا به یک اکسیون دنیای مجازی اعتراض کنم اما وقتی می‌بینم حال عواقبش را ندارم چشمانم را می‌بندم و به طناب دار فکر می‌کنم.