گاهی فکر می‌کنم اگر یک دفترچه خاطرات برای خودم درست می‌کردم و می‌نوشتم دیگر نیازی به نوشتن نداشتم. نمی‌دانم چرا خیال می‌کنم باید این زمانه گه را نوشت و اصلا اینکه ما مردم تو سری خورده چطور با دغل‌بازی و سگ‌جانی به زندگی ادامه دادیم به چه درد کسی می‌خورد، اما بعضی کارها کردنش بهتر از نکردنش است.

1- دیروز سوار تاکسی شدم. پ‌ور یا عا لمی کنارم نشسته‌بود. هی با خودم کلنجار رفتم سر صحبت را باز کنم و هی قفل دهانم باز نشد. دوست داشتم بدانم عاقبت پرونده‌اش چه شد و در چه حال است و کار و بار روزنامه بهتر شده یا نه و چرا اینقدر در صفحه‌ فیس‌بوکش چیزهای بی‌مزه می‌نویسد اما نشد. راستش من یک جور حالت دوگانه در برخورد با آدم معروفها دارم. از طرفی ذوق‌زده می‌شوم و ضربان قلبم می‌رود بالا و حال می‌کنم یک آدم معروف دیده‌ام و از طرف دیگر فکر می‌کنم باید خودم را گه کنم و طرف را تحویل نگیرم. بیشترین نقطه ضعفم هم در مورد کارگردانهاست که ریشه‌یابیش هم دردی را از این لحظه‌مان دوا نمی‌کند. به‌هرحال ترافیک خیلی سنگینی بود. اصلا من رفتم تجریش که مترو سوار شم و نمی‌دانم کی پس کله‌ام زد که تاکسی بهتر است و زودتر به مقصد خواهد رسید که دروغ بود. ترافیک سنگینی بود و من هم کیف بزرگم را گرفته‌بودم روی پایم و مسیری که قاعدتا باید بیست دقیقه طول بکشد، چهل دقیقه ما را همسفر پوریا کرد و عذاب و دودلی من را دو برابر. تمام مدت این موضوع به من غلبه کرده‌بود که الان فهمیده من شناخته‌امش و بابت حس عمیق فرزانگیم به روی خودم نیاورده‌ام و مثلا خیلی بد می‌شود. راستش داشتم به چند تا دوست مشترکمان هم فکر می‌کردم و نگران بودم به آنها هم بگوید این دوستتان خیلی گه است و بعد هم با کیفم مشکل پیدا کردم. راستش کیف من زیادی بزرگ است و همین‌‌طوری در تاکسی وقتی کنار کسی می‌نشینم همه‌اش نگرانم جایش را تنگ کرده‌باشم و این بار با وجود اینکه نصف تنم را از شیشه بیرون کرده‌بودم این توهم تنگ کردن جای پوریا ولم نمی‌کرد. خیال می‌کردم الان می‌گوید هم گهی، هم کیفت زیادی بزرگ است و تو با این همه مشکلی که با آدمها داری و با این جایی که اشغال می‌کنی برو دربست بگیر مرتیکه! و اینطور شد که وقتی توی میدان هفت‌تیر پیاده شد من شده‌بودم قد یک توپ بسکتبال، بس که خودم را مچاله کرده‌بودم و آنقدر عرق کرده‌بودم که ازم می‌چکید! همانجا از آن لوازم‌التحریری که پوسترها و نوارهای ارزشی می‌فروشد یک دفترچه یادداشت و روان‌نویس خریدم و با خودم عهد کردم من‌بعد هر آدم معروفی دیدم درجا امضایش را بگیرم و خودم را از عذاب نجات بدهم.

2- می‌خواستم راجع به قاضی‌ای بنویسم که من را به اتهام رانندگی بدون گواهینامه برده‌بودند محکمه‌اش و یک قوطی از این ودکا آشغالیها گذاشته‌بود جلوی من و می‌گفت اعتراف کن مجازاتت سبک شه. لکن چون مطلب پوریا طولانی شد می‌گذارم برای یک روز دیگر.

3- دکتر شروع کرده‌است به خواندن نامه‌های هدایت و لطف می‌کند هر از گاهی جاییش که خوشش می‌آید را برای من کپی پیست می‌کند و این نامه وارده امروز است:

مکتب فاتالیسم [تقدیرگرایی] که اخیرا به آن سر سپرده‌اید از همه سیستمهای دیگر عاقلانه‌تر به نظر می‌آید. اقلا این تسلیت را به آدم می‌دهد که آنچه پیش بیاید از قدرت و دوندگی بشر خارج است.

در کف خرس خر کونپاره‌ای            غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای

اگر هر سیستم و فلسفه‌ای در یک‌جای دنیا succes [موفقیت] داشته‌باشد فلسفه ایران و ایرامی همان فاتالیسم است و راست‌راستی راه دیگری را هم نمی‌شود انتخاب کرد.

4- دفتر جدید بخشی از کارهای کمپین رو حانی رو انجام داده و چهار سال پیش هم همان کارها را در کمپین میر. یک آقا کرم هست که کارهای خدمات دفتر را انجام می‌دهد و ما دستش می‌انداختیم که رابط ما و حسن است و هی می‌گفتیم پارتی ما شو تو که با حسن آشنایی. امروز فهمیدیم شوخی شوخی پا شده رفته دفتر حسن آقا و راهش که نداده‌اند زنگ زده به موبایل طرف. شاکی بود که حسن موبایلش را پاسخ نداده و او مجبور شده زنگ بزند به تلفن محافظش تا جواب بگیرد. محافظ هم گفته‌بود یک قرار برایت جور می‌کنم. راست و دروغش را باید صبر کنیم ببینیم. کرم خیلی نگران بود که طرف برود نیویورک و سرش شلوغ شود و وقت برای کرم نداشته‌باشد. کنجکاو کار کرم شدیم و گفت هیچی! محض احوال‌پرسی و در راستای رفاقتی که دارند می‌خواهد برود.