پراکنده گویی
۱- اصلا نمیفهمم چرا هیچکس به مردن ریچارد رایت اهمیتی نداد، حتی آرشیتکتها؟!
۲- یک زمانی هر کس میگفت لری کینگ ده تا لری کینگ از دهانش میریخت پایین. همه تاک شو بازهای ایران از رشیدپور تا حیدری الگویشان لری کینگ بود. هرکس میخواست از تاک شوهای ایرانی ایراد بگیرد اپرا را میگذاشت جزء بهدردنخورها و لری کینگ را مثال میزد. حالا یک هفته است که هرجا میروی میشنوی لری کینگ سطحی شده. بین مصاحبهاش با یک سیاستمدار و بریتنی اسپیرز هیچ تفاوتی نیست. اصولا برای درآمد بیشتر تلویزیونش و سرگرمیسازی مصاحبه میکند و ... کلا خودم هم ازش خوشم نمیآمد، بهخصوص بند شلوارهاش ولی چرا ما آدمها اینجوری شدهایم؟
۳- پیشنهاد دیدن یک فیلم را میدهم. شنیدهام جعفر پناهی که در ونیز(یا یک جای دیگر!) داور بوده در تمام رشتهها به این فیلم رای داده. فیلم خیلی خیالانگیز نیست ولی چیزهای خوب بامزهای داشت. آدم خیال میکند اگر یک گروه موسیقی مصری که کارشان هم موسیقی کلاسیک عربی است، به اسراییل سفر کنند چه میشود ولی فیلم لطیفتر و باحالتر از این حرفهاست. مثلا شما میدانستید اسراییلیها خفن طرفدار فیلمهای عربیند و هر جمعه بعد از ظهر مینشینند پای تلویزیون که عمر شریف ببینند؟

یک نکته مهم را نفهمیدم. تقریبا کل فیلم در یک شهرک یهودینشین میگذرد. شهرک جای مرده و بیحس و حال و نابودی است. عین این شهرهای فیلمهای وسترن که یک خیابان دارند و عبور تصادفی یک ششلولبند مهمترین اتفاق هر ربع قرن شهرشان است. کارگردان هم که یهودی است دائم از راههای مختلف روی این موضوع تاکید دارد، مثلا یکی از شخصیتهای یهودی فیلم آرزو دارد برود اسکندریه زندگی کند. خلاصه از آن جاهایی بود که ما کلاهمان هم بیفتد عمرا ترافیک تهران را ول نمیکنیم برویم آنجا زندگی کنیم. با این اوصاف من نمیفهمم یهودیها چه مرضی دارند که حاضرند بروند همچین جایی خودشان را پیر کنند؟ فقط چون کتاب مقدس گفته؟!

برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.