۱-  مطلب قبلیم کمی دوستی نادیده و تازه‌یافته را از من دلگیر کرده انگار که شرمنده‌ام. ما متوسطها طاقت ناراحتی بقیه را نداریم.

۲-  الان که بچه‌دار شدم چیزهای جدیدی را دارم درک می‌کنم. همه‌چور حسی هست؛ جذاب، ناراحت‌کننده، حیرت‌انگیز و خیلی چیزهای دیگر. مثلا الان که می‌بینم ندا چطور دارد چیزهایی که دوست ندارد را می‌خورد تا به توصیه دکتر عمل کرده‌باشد و غذای بچه چیزی جز شیر مادر نباشد، خیلی زیاد دلم برای مادرم تنگ می‌شود. یادم می‌آید پدرم شبی چند بار به اتاقهای من و برادرم سر می‌زد و بعضی شبها که من بیدار بودم شیطنت می‌کردم و عمدا پتویم را کنار می‌زدم و پدرم چند قدمی جلو می‌آمد و این روانداز رو مرتب می‌کرد و من در دلم با خودم حال می‌کردم. به جان مادرم خیلی شرمنده‌ام. الان که ده دقیقه یک‌بار از خواب می‌پرم تا ببینم پتو روی دماغ شروین نیفتاده‌باشد و یک وقت راه تنفسش بسته‌نشده‌باشد، حس پدرم را می‌فهمم.

جدا از تمام اینها یک مساله‌ای هست. سری زدم به انباری خانه پدری تا بعضی چیزهای دوران کودکی را پیدا کنم. کتابهای خوبی بود که برایم می‌خواندند و الان نیست. نوارهای خوبی بود که گوش می‌دادم و الان نیست. هنوز یادم می‌آید: داشت عباس قلی خان پسری، پسر بی‌ادب و بی‌هنری، اسم او بود علی‌مردان‌خان، اهل منزل زدستش به امان ... کی از گرگ بد گنده می‌ترسه؟ گرگ بد گنده!گرگ بد گنده!... عمو اتو کجا می‌رود؟ ننه پتسی و فرزندانش... پیرهن زری و این لیست همین‌طور ادامه دارد. خاطراتی نوستالژیک که الان یادآوریش خیلی خیلی قند تو دلم آب می‌کند وقتی می‌بینم اینها دیگر پیدا نمی‌شوند و بچه‌های امروزی آن پرت وپلاهایی که من اخیرا در کتاب‌فروشیها می‌بینم را می‌خوانند. به‌خاطر همین بود که با ذو و شوق رفتم انباری خانه پدری و چشمتان روز بد نبیند، تنها چیزی که از دوره کودکیم پیدا کردم یک دوچرخه بود و یک جفت دمپایی! تازه یادم آمد که همه این بسته‌های فرهنگی را یک روزی داده‌اند به دوستی که تازه‌بچه‌دار شده‌بوده. این دوست در امریکا زندگی می‌کند و دوست داشته بچه‌اش فارسی خوب یاد بگیرد و فرهنگ ایرانی را هم در ضمن بشناسد(این هم از آن تناقضات عجیب و غریبی است که تو کت من نمی‌رود که اصلا اگر اینطور است همین‌جا بمانید و بچه‌تان را بزرگ کنید دیگر!) مادر و پدر من احتمالا آن موقع از این موضوع که این کتابها و نوارها دیگر تولید نمی‌شوند مطلع نبوده‌اند یا خیال نمی‌کرده‌اند نوه‌دار شوند( خودشان هم که اهل کنترل جمعیت بوده‌اند و خیالشان راحت!) اینها را داده‌اند تا یک وقت دوستمان حسرت‌به‌دل فارسی حرف زدن فرزندش نماند. در تماسی که با این دوست گرفتم برایم روشن شد که او نیز تصوری شبیه والدینم داشته و الان تمام این خاطرات کودکی من تبدیل به زباله شده اما یک چیز بیشتر از همه دلم را می‌سوزاند. آن هم یک نوار کاست است با صدای مینو جوان. اسب سفیدم قشنگی و نازی... علت اصلیش هم این است که از بین تمام خاطرات به یغما رفته‌ام، فقط قاب این نوار باقی مانده. باورتان نمی‌شود قلبم چه دردی می‌گیرد وقتی قاب خالیش را می‌بینم و چقدر حالم گرفته‌می‌شود. می‌دانم ناصر نظر تمام آنها را دوباره اجرا کرده ولی من ترانه خودم را می‌خواهم. من آن لحظه‌ای را می‌خواهم که این را گوش می‌دادیم و با خاله‌ام انقدر می‌رقصیدیم تا صدای همسایه پایینی در می‌آمد و بعد که خاله کلی عذرخواهی می‌کرد و همسایه را رد می‌کرد غش‌غش می‌خندیدیم. من یک تکه از کودکیم را می‌خواهم تا با پسرم قسمت کنم. می‌دانم بالاخره یک نفر پیدا می‌شود که این یک تکه را داشته‌باشد.