عجب!
در این لحظه این آقا شیرش را خورده, آروغش را زده(دو بار!) و چیزی در حد 10 میلی سیسی شیر هم روی گردن بابایش بالا آورده و با خیال راحت رفته توی تختش تا دو ساعت بخوابد و حین خواب هم اضافات شیرش را دفع کند تا ما دوباره تمیزش کنیم و قصه از نو.
راستی، میدانستید گریه بچهها اشک ندارد؟
پ.ن: لحظه مورد نظر ساعت ۲ بامداد است!
پ.ن ۲: بالاخره تلفنمان را وصل کردند. من شدیدا احساس سویس دارم!!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۳ ساعت 13:1 توسط نیک آیین
|
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.